فاطمیه‌نویسی در وبلاگستان – ده

استیفای فدک توسط حضرت زهرا(س)

فاطمه زهرا (س) به عنوان قهرمان اصلی داستان فدک، نقش بسیار مهم و تأثیرگذاری را در تبیین حق از باطل در عرصهٔ حکومتی و سیاسی، ایفا نمود و با تمسک به مسئلهٔ غصب فدک، فریاد اعتراض و نارضایتی خود را از جریان انحرافی سقیفه، برای همیشه در تاریخ به یادگار گذارد.

فعالیت ایشان در این زمینه را به صورت کلی می‌توان در چند محور، بررسی نمود:

۳-۱) احتجاجات

اولین اقدام ایشان در استیفای ملک غصب شدهٔ خود، گفتگوی کلامی بود که پس از ابای حکومت از بازگرداندن فدک به واسطهٔ تمسک به برخی دلایل موهوم، به مناظره و محاجّه‌هایی جدی تبدیل گشت که در تمامی آنان، دستگاه حاکمه، مغلوب و محکوم شد. این احتجاجات، علاوه بر آن‌‌که وجههٔ دستگاه حاکمه را مخدوش کرد، التزام عملی خلیفهٔ اول و دوم به احکام اسلامی و سنت پیامبر(ص) را نیز زیر سؤال برد؛ چراکه آنان حتی پس از روشن شدن حقانیت ادعای حضرت زهرا(س)، از رد فدک امتناع نمودند!

۳-۱-۱) فدک، نحله‌ای از سوی پیامبر(ص)

حضرت فاطمه(س) ابتدائاً فدک را نحله و بخششی از سوی پدر بزرگوار خود خواندند و بر همین اساس، ردّ فدک را طلب کردند. اما ابوبکر، فرمودهٔ آن صدیقه را نپذیرفت و خواستار شاهد شد. لذا ایشان، امیرالمؤمنین(ع) را به عنوان شاهد حاضر کردند و حضرت علی(ع) نیز به مالکیت ایشان شهادت داد. با این حال، ابوبکر باز از قبول این مسئله امتناع کرد و شاهد دیگری طلبید. در مراحل بعد، حضرت زهرا(س) افراد دیگری را نیز به شهادت حاضر کرد اما شهادت هر کدام از آن‌ها به بهانه‌ای رد شد.

اگرچه موضع ابوبکر در تجاهل به مالکیت حضرت زهرا(س) – با وجود آن‌که ایشان، سه سال قبل از رحلت پیامبر(ص) مالکیت فدک را در دست داشت – فی نفسه امری قبیح و ناپسند بود؛ اما اشکالات جدی و غیر قابل اغماضی به موضوع طلب شاهد وارد می‌باشد که حتی علمای اهل سنت را نیز در توجیه آن ناتوان کرده است.

ابن ابی‌الحدید معتزلی نقل می‌کند: “از استاد خود، علی بن فارق، سؤال کردم:« آیا فاطمه راستگو نبود؟» گفت:«آری». گفتم:« پس چرا ابوبکر ادعای او را [در مالکیت فدک] نپذیرفت و فدک را تسلیم وی نکرد؟». استاد تبسمی کرد و پاسخ لطیفی داد. وی گفت:« اگر ابوبکر به مجرد ادعای فاطمه، فدک را به او باز می‌گرداند، از فردا فاطمه ادعا می‌کرد که خلافت شوهرش، علی، نیز غصب شده و باید بازگردانده شود. در این صورت، ابوبکر نه می‌توانست موافقت کند و خلافت را بازگرداند و نه می‌توانست عذری بیاورد؛ چرا که با رد فدک ثابت کرده بود که فاطمه بدون نیاز به دلیل و شاهد، در هر چه ادعا کند، راستگو و صادق است». اگرچه کلام استاد، از روی شوخی و مزاح بود، اما کاملاً صحیح و بر حق بود.”

گذشته از مسئلهٔ چشم‌پوشی عالمان مذهب تسنن بر حقایق تاریخی- که خود، رازی مگو است!- تردید ابن ابی الحدید و پاسخ استاد وی، به خوبی مشخص می‌کند که ماجرای فدک با مسئلهٔ خلافت گره خورده و پیگیری مصرّانهٔ حضرت زهرا(س) در بازپس‌گیری آن، ثمرهٔ ارزشمندی چون افشای جریان انحرافی سقیفه را به دنبال داشته است.

۳-۱-۲) فدک، ارث به جای مانده از پیامبر(ص)

پس از آن‌که ادعای حضرت زهرا(س) در مالکیت فدک، مورد پذیرش واقع نشد، ایشان راه دیگری را در پیش گرفتند و فدک را به عنوان ارث، مطالبه نمودند؛ چراکه حتی جبههٔ مخالف نیز به این مسئله معترف بود که فدک، ابتدائاً جزو اموال پیامبر(ص) محسوب می ‌شده است. از این رو ایشان با استناد به حکم فقهی وراثت- که مالکیت اموال متوفی را به خویشان بازماندهٔ او می‌دهد- خود را وارث اموال پدر، معرفی و اموال او را مطالبه نمودند.

این ادعا به قدری محکم و غیر قابل خدشه بود که دستگاه حاکمه برای مقابلهٔ با آن، چاره‌ای جز جعل حدیث نیافت و این حدیث را به پیامبر نسبت داد: «ما گروه پیامبران هیچ ارثی به جای نمی‌گذاریم و هرچه که از ما بماند، صدقه است».

جدا از مخالفت صریح این روایت مجعول با نص قرآن کریم و نیز روش شخص خلفا ، ساختگی بودن آن از این جهتْ مشخص است که هیچ کدام از صحابه – جز شخص ابوبکر- راوی آن نیست و بلکه حضرت زهرا و حضرت علی(ع) و عباس و هم‌چنین زنان پیامبر نیز به عنوان کسانی که بیشترین مصاحبت را با پیامبر داشتند، آن را نشنیده بودند! حتی عمر نیز از وجود چنین حدیثی اظهار بی‌اطلاعی می‌کرد و تنها می‌گفت:«ابوبکر چنین نقل کرده است و من قسم می‌خورم که او راست‌گو است».

علاوه بر این، مورخین شیعه و سنی نقل کرده‌اند که در زمان خلافت عمر، میان حضرت علی(ع) و عباس، بر سر مالکیت فدک اختلاف افتاد. علی(ع) می‌گفت:«پیامبر فدک را در حیات خود به فاطمه بخشیده است» و عباس می‌گفت: «فدک ملک رسول خداست و من نیز وارث اویم». عمر از داوری بین آن دو ابا کرد و گفت: «شما کار خویش بهتر می شناسید، و من هم فدک را به شما واگذار می کنم» . در این‌جا سؤالی جدی مطرح است و آن این‌که اگر حدیث ابوبکر، مفید یقین بود، چرا دو صحابی پیامبر(ص) آن را ندیده گرفته و باز فدک را ارث خواندند؟ و دیگر این‌که چگونه است که عمر علی‌رغم تصدیق حدیث ابوبکر، آن را کنار نهاد و با واگذاری تشخیص وارث واقعی به مدعیانش، به صورت ضمنی، ارث بودن فدک را پذیرفت؟!

به گفتهٔ مرحوم سید محمد باقر صدر، «در این رابطه، دو وجه قابل تصور است. اول آن‌که عمر، خلیفه را- در باب نفی ارث گذاشتن پیامبر(ص)- به جعل حدیث متهم کرد و دوم آن‌که عمر، حدیث را تأویل نمود و از آن، معنایی غیر از نفی توریث دریافت. اما وی این تأویل را به ابوبکر نگفت و در حین بیان حدیث، مجادله و بحثی پیش نیاورد.

بالاخره هر یک از دو معنی پذیرفته شود، جهت و رنگ سیاسی مسأله آشکار است. و گرنه- وقتی با سیاست در ارتباط نباشد- چگونه عمر، خلیفه را به جعل حدیث متهم می کند؟ و چرا تأویل خود را مخفی می‌دارد و تفسیر و برداشت خود را به موقع نمی گوید؛ در حالی که می‌دانیم در مواری که او بخواهد از اظهار مخالفت با خلیفهٔ اول و حتی پیامبر (ص) باکی ندارد؟».

آن‌چه مسلم است آن است که دو خلیفهٔ اول، در این عرصه نیز محکوم شدند و خطای غیر قابل توجیه ایشان، در مقابل چشم تاریخ به جای ماند .

۳-۲) خطبه‌خوانی

حضرت زهرا (س) پس از آن‌که به طرق گوناگون سعی در احقاق حق خود نمود و نتیجه‌ای نگرفت، به روشن‌گری و اتمام حجت روی آورد و برای این مقصود به خطبه‌خوانی دست یازید.

۳-۲-۱) خطبهٔ فدکیه در جمع مهاجرین و انصار

در این خطبه که حضرت زهرا در مسجد و در حضور مهاجرین و انصار قرائت فرمود، پس از حمد خدا و منقبت رسول الله (ص)، بیاناتی ایراد شد که به خوبی نمایان‌گر صبغهٔ سیاسی خطبهٔ ایشان است.

۳-۲-۱-۱) ذکر فضایل امیرالمؤمنین:

– … هر هنگام که شیطان سر برآورد یا اژدهائی از مشرکین دهان بازکرد، پیامبر برادرش را در کام آن افکند، و او تا زمانی که سرآنان را به زمین نمی‏کوفت و آتش آنها را به آب شمشیرش خاموش نمی‏کرد، باز نمی‏گشت. فرسوده از تلاش در راه خدا، کوشیده در امر او، نزدیک به پیامبر خدا، سروری از اولیاء الهی، دامن به کمر بسته، نصیحت‏گر، تلاش‌گر و کوشش‏کننده بود، و در راه خدا از ملامت ملامت‏کننده نمی‏هراسید. و این در هنگامه‏ای بود که شما در آسایش زندگی می‏کردید، در مهد امن متنعّم بودید، و در انتظار بسر می‏بردید تا ناراحتی‏ها ما را در بر گیرد و گوش به زنگ اخبار بودید و هنگام کارزار عقب‌گرد می‏کردید و به هنگام نبرد فرار می‏نمودید …

۳-۲-۱-۲) تعریض بر غصب خلافت:

– … و آنگاه که خداوند برای پیامبرش خانهٔ انبیاء و آرامگاه اصفیاء را برگزید، علائم نفاق در شما ظاهر گشت… و شیطان سر خویش را از مخفی‏گاه خود بیرون آورد و شما را فراخواند و مشاهده کرد که پاسخگوی دعوت او هستید و برای فریب خوردن آماده‏اید… پس بر شتران دیگران نشان زدید، و بر آبی که سهم شما نبود وارد شدید. این در حالی بود که زمانی نگذشته بود، و موضع شکاف زخم هنوز وسیع بود، و جراحت التیام نیافته، و پیامبر به قبر سپرده نشده بود، بهانه آوردید که از فتنه می‏هراسید، «آگاه باشید که در فتنه قرار گرفته‏اید، و به راستی جهنم کافران را احاطه نموده است» . این کار از شما بعید بود. چطور توانستید چنین کنید؟ به کجا روی می‏آوردید؟ در حالی که کتاب خدا رویاروی شماست؛ امورش روشن، احکامش درخشان، علائم هدایتش ظاهر، محرّماتش هویدا و اوامرش واضح است؛ ولی آن را پشت سر انداختید …

– … پس خلافت را بگیرید، ولی بدانید که پشت این شتر خلافت، زخم است، و پای آن سوراخ و تاول‏دار، عار و ننگش باقی و نشان از غضب خدا و ننگ ابدی دارد و به آتش شعله‏ور خدا که بر قلبها احاطه می‏یابد متصل است. آنچه می‏کنید در برابر چشم بینای خداوند قرار داشته « و آنان‌که ستم کردند به زودی می‏دانند که به کدام بازگشتگاهی بازخواهند گشت » …

۳-۲-۱-۳) ابطال سخنان دروغین خلیفه:

– ای پسر ابی‏قحافه(ابوبکر)، آیا در کتاب خداست که تو از پدرت ارث ببری و من از ارث پدرم محروم باشم؟! امر تازه و زشتی آوردی. آیا آگاهانه کتاب خدا را ترک کرده و پشت سر می‏اندازید؟ آیا قرآن نمی‏گوید: «سلیمان از داود ارث برد» و در مورد خبر زکریا گفت: «پروردگارا! مرا فرزندی عنایت فرما تا از من و خاندان یعقوب ارث برد» ، و فرمود: «و خویشاوندان رحمی به یکدیگر سزاوارتر ازدیگرانند» و فرموده: «خدای تعالی به شما درباره فرزندان سفارش می‏کند که بهره پسر دو برابر دختر است» و می‏فرماید: «هنگامی که مرگ یکی از شما فرارسد بر شما نوشته شده که برای پدران و مادران و نزدیکان وصیت کنید، و این حکم حقّی است برای پرهیزگاران» .

و شما گمان می‏برید که مرا بهره‏ای نبوده و سهمی از ارث پدرم ندارم؟ آیا خداوند آیه‏ای به شما نازل کرده که پدرم را از آن خارج ساخته؟ یا می‏گوئید اهل دو دین از یکدیگر ارث نمی‏برند؟ آیا من و پدرم را از اهل یک دین نمی‏دانید؟! آیا شما به عام و خاص قرآن از پدر و پسرعمویم آگاه‌ترید؟ اینک این تو و این شتر، شتری مهارزده و رحل نهاده شده، برگیر و ببر، با تو در روز رستاخیز ملاقات خواهد کرد …

۳-۲-۱-۴) تحریک و تشجیع حاضرین در مقابل اقدامات غاصبانهٔ خلیفه:

– ای پسران قیله(گروه انصار) آیا نسبت به میراث پدرم مورد ظلم واقع شوم در حالی که مرا می‏بینید و سخن مرا می‏شنوید، و دارای جمعیت هستید؟ صدای دعوت مرا همگان شنیده و از حالم آگاهی دارید و دارای نفرات و ذخیره‏اید و دارای ابزار و قوه‏اید و نزد شما اسلحه و زره و سپر هست. با این حال صدای دعوت من به شما می‏رسد ولی جواب نمی‏دهید و ناله فریاد خواهی‌ام را شنیده ولی به فریادم نمی‏رسید؟ …

۳-۲-۱-۵) افشای نیات درونی ابوبکر پس از بی‌حرمتی به حضرت علی(ع)

ابن ابی الحدید معتزلی نقل می‌کند که پس از اتمام خطبهٔ حضرت زهرا (س) ابوبکر به روی منبر رفت و گفت:« ای مردم! چرا به هر سخنی گوش می‏دهید؟! چرا در روزگار پیغمبر چنین خواست‏هائی نبود؟! هر کس از این مقوله چیزی شنیده بگوید. هر کس دیده، گواهی دهد. حقیقتا او روباهی را ماند که گواه او دم اوست. می‏خواهد فتنهٔ خفته را بیدار کند. از درماندگان یاری می‏خواهند. از زنان کمک می‏گیرند. او مانند «ام طحال» است که بدکاری را از همه چیز بیشتر دوست داشت. من اگر بخواهم می‏گویم و اگر بگویم آشکار می‏گویم؛ لیکن چندان که مرا واگذارند خاموش خواهم بود» . همو می‌گوید: «این سخنان را بر نقیب ابویحیی، بن ابو زید بصری خواندم و گفتم: “ابوبکر به چه کسی کنایه می‏زند؟” پاسخ داد:”کنایه نمی‏زند؛ به صراحت می‏گوید”گفتم:”اگر سخن او صریح بود از تو نمی‏پرسیدم.” خندید و گفت: “مقصودش علی بن ابی طالب است”. گفتم:”آیا همهٔ این سخنان تند به علی است؟!” پاسخ داد:”بله، پسرم! [این مقتضای]حکومت است!” گفتم:” مگر انصار چه گفته بودند؟” پاسخ داد: “از علی طرفداری کردند و ابوبکر ترسید که فتنه برخیزد؛لذا آنان را نهی کرد”» .

۳-۲-۲) خطبهٔ شکواییه در جمع زنان مدینه

پس از شدت گرفتن جراحات حضرت زهرا (س)، جمعی از زنان مدینه به عیادت ایشان شرف‌یاب شدند. حضرت زهرا (س) از آن فرصت استفاده نموده و باز به افشاگری و اتمام حجت پرداختند. این خطبه، چنان در تبیین جریان انحرافی سقیفه و افشاگری اعمال غاصبانهٔ دستگاه حکومتی، کارگر افتاد که شوهران زنان حاضر در آن جمع، پس از استماع مطالب آن از زنان خود، نزد حضرت زهرا (س) شرف‌یاب شدند و ضمن عذرخواهی، به بیعت اشتباه خود با ابوبکر اعتراف کردند.

۳-۲-۲-۱) تصریح به غصب خلافت

وای بر آنان، چگونه خلافت را از مواضع ثابت و بنیان‌های نبوت و ارشاد، و محل هبوط جبرئیل و آگاهان به امور دین و دنیا دور ساختند؟ «آگاه باشید که این زیان بزرگی است» …

۳-۲-۲-۲) اعلان شایستگی امیرالمومنین(ع) برای خلافت

چه عیبی از علی گرفتند؟ به خدا سوگند از او ایراد گرفتند به خاطر شمشیر برّانش و بی‏اعتنائی‌ به مرگ و شدّت برخوردش و عقوبت دردناکش و اینکه غضبش در راه رضای الهی بود.

به خدا سوگند اگر از راه روشن به دور رفته و از پذیرش طریق مستقیم کناره می‏گرفتند، آنان را به سوی آن آورده و بر آن وامی‏داشت و به سهولت به راهشان می‏برد و این شتر را سالم به مقصد می‏رساند، که راهبرش را دچار زحمت نکند و سواره‏اش را ملول نگرداند و آنان را به محل آب خوردنی می‏رساند که آبش صاف و فراوان بوده و از آن لبریز باشد و هرگز کدر نگردد و ایشان را از آنجا سیراب بیرون می‏آورد، و در پنهان و آشکار برایشان ناصح بود …

۳-۳) اعلام نارضایتی از دستگاه حاکمه به وسیلهٔ بکاء و شکوه

مرحلهٔ دیگر قیام روشن‌گرانهٔ فاطمیّ، بکاء و گریه‌های مداوم بود. این اقدام اگرچه در ظاهر، منفعلانه به نظر می‌رسد اما واقعیت آن است که این حرکت، در مخدوش کردن چهرهٔ حکومت و زدودن صبغهٔ مشروعیت از آن، تأثیر غیر قابل انکاری داشت؛ چه آن‌که گریه‌های مداوم ایشان از حالت عادی درآمده و به جریانی هدف‌مند تبدیل شده بود. این مسئله در بیان خود ایشان به خوبی نمایان است.چنان‌چه در پاسخ اعتراض برخی از سران مدینه به گریه‌های شبانه‌روزی ایشان، قسم یاد کردند که تا زمان رحلت، دست از گریه برنخواهند داشت. این فرمایش، به خوبی گواه این ادعاست که گریه‌های شکوه‌آمیز ایشان، گامی دیگر در مسیر افشاگری از ظلم‌های دستگاه حاکمه بود.

ایشان با عده‌ای زنان به زیارت قبر پدر می‌رفت و در مسیر با گریه‌های جان‌سوز خود، توجه عموم را جلب می‌نمود تا عدم رضایت خود را از اقدامات خلیفه و هم‌دستانش اعلان کند؛ چراکه تمامی مردم مدینه، بارها از زبان پیامبر شنیده بودند که: «فاطمه بضعه منی، و هی نور عینی، ثمره فوادی، و روحی التی بین جنبی، من آذاها فقد آذانی، و من آذانی فقد آذی اللَّه، و من اغضبها فقد اغضبنی، یوذینی ما آذاها» و در واقع، شکایات حضرت زهرا(س) از خلیفه، حامل این پیام بود که دستگاه حاکمه، مورد غضب خداست.

تا آن‌جا که ایشان صریحاً هنگامی که ابوبکر و عمر به عیادت ایشان آمده بودند، از آن‌ها بر صدور این حدیث شهادت گرفت و پس از شهادت دادن آن دو فرمود:« خدایا! این دو مرا اذیت نمودند. من از این دو به تو و پیامبرت شکایت می‌کنم. به خدا قسم هرگز از شما دو نفر راضی نخواهم شد» .

۳-۴) وصیت بر تدفین شبانه و مخفی نگاه داشتن مزار

حضرت فاطمه زهرا(س)، به منظور جاودانه کردن قیام خود و روشن‌گری در تمام اعصار، راه‌کاری شگفت اندیشیدند که حقیقتاً بی‌نظیر بود. ایشان قبل از رحلت و پیش فرا رسیدن زود هنگام اجل، وصیت نمودند که تغسیل و تکفین و تدفین ایشان، شبانه و به دور از اطلاع کسانی انجام بگیرد که یا حق ایشان را غصب نمودند و یا در مقابل آن، سکوت کردند و علاوه بر این، قبر ایشان نیز مخفی بماند.

پس از رحلت ایشان، مردم غفلت‌زدهٔ مدینه گروه گروه به خانه ایشان رجوع کردند تا بر ایشان نماز بگذارند اما ابوذر به دستور امیرالمومنین آنان را پراکنده نمود و اعلام کرد که تشییع پیکر دختر پیامبر به تأخیر افتاده است. شب هنگام، علی(ع)، حسنین(ع)، عمار، مقداد، عقیل و برخی دیگر از خواص بنی‌هاشم بر پیکر نازنین آن حضرت نماز گذارند و در دل شب به خاک سپردند.

صبح، زمانی که مردم متوجه تدفین شبانهٔ حضرت زهرا(س) شدند به طرف قبرستان حرکت کردند اما با هفت- یا به نقلی، چهل- صورت قبر مواجه شدند. حکام تصمیم به شکافتن قبرها گرفتند تا جنازه را پیدا نموده و بر آن نماز بگذارد؛ اما امیرالمؤمنین(ع) ایشان را تهدید نمود که اگر کوچکترین تعرضی به قبور کنند، زمین را از خونشان سیراب خواهد کرد.

اکنون، قرن‌ها از آن زمان می‌گذرد و هنوز مزار مطهر ایشان از دیده‌ها نهان است و این سؤال برای تمامی آنانی که به پیامبر (ص) عشق می‌ورزند مطرح است که به راستی چرا مزار دختر پیامبر (ص) مخفی است؟!