قول دادم که بیایم، بخدا حرفی نیست

صلی الله علیک یا عشق، ادرکنی

سلامٌ علی آل یس …

لبخند می زنی و بازگشت دوباره ام را با لبخندت خوشامد می گویی.

السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته …

کلید باغ را به دستم می دهی … ” در هیچ حالتی صورت از ما برنگردان”…

بغضی سنگین در حنجره ام خیمه می زند و تو می فهمی … چشمانت را می بندی.

نمی دانم شاید نمی خواهی خجلتم را ببینی.

تو شوق مرا دیده ای آن هنگام که پس از گشتن ها و نیافتن ها به سوی تو آمدم، دلم را جارو زدم، آب بر سر راه ریختم و سر راه نشستم تا تو بیایی و تحویلم بگیری … .

السلام علیک یا بقیة الله فی أرضه …

و تو آمدی تا قرار دل آشفته ام باشی …

با لطف آمده ای و من بار غصه هایم را در پیش پای تو بر زمین می گذارم … شکوه می کنم ار نفسم، از گرفتاری ام در چنبره پستی خویش … محاط تردید شده ام … .

تو می دانستی که من کسی جز تو را ندارم، می دانستی که من یذهب العبد الا الی مولاه(۱)، می دانستی که من به جذابیت لبخندت محتاجم … .

من هیچ کاره ام در سرایت و تعفن معصیت به همراه دارم … می دانی اما مپرس: “أنت ممن یرید الدنیا؟”(۲)

اگر می پرسی، اندکی صبر کن تا حسرتم را برایت به تصویر کشم … .

السلام علیک یا وعد الله الذی ضمنه …

از عالم ارواح و پیشتر از آن، تضمین آمدن تو را به ما داده بودند … این، همه سرمایه ام است؛ من درود گوی درد کشیده ام، نفس بریده ام … آمده ام و تنها دلخوشی ام همین تضمین است.

السلام علیک حین تقوم …

من فدای قامت چهار شانه ات

السلام علیک حین تقعد …

من به قربان قدوم آسمانی ات

السلام علیک حین تقرء و تبیّن …

من فدای ندای ملکوتی ات آنگاه که با حضرت دوست زمزمه می کنی

السلام علیک حین تصلی و تقنت …

من به قربان بازوان توانایت آنگاه که قنوت می گیری، برای خواندن حضرت دوست

السلام علیک حین ترکع و تسجد …

من فدای زمزمه هایت در رکوع و سجود

السلام علیک حین تهلل و تکبر …

من به قربان تهلیل و تکبیرت که ملاک را به شوق می آورد

السلام علیک حین تحمد و تستغفر …

من فدای قدم های استوارت در برابر لائم لئیم(۳)

السلام علیک حین تصبح و تمسی …

من به قربان قصه های پدرانه ات بر بالینم

عطش یک جام عشق مرا بدین وادی کشاند … در و دیوار گواهند بر زمزمه های سحرم که: اللهم طال الانتظار(۴)

در و دیوار اطرافم بوی تو را می دهند، ناله هایم را شنیده اند که: اللهم أصلح عبدک و خلیفتک(۵)

تو خبر داری از دل آشفته ام؛ دلی که قرار ندارد … دلی که همچون تک برگ های زرد پاییزی که با هر وزش باد به سویی می غلطند، با هر اشارتی به سوی تو می آید… .

تو خبر داری از ترس اندوخته در دلم …

نکند من هم همچون تک برگ های زرد پاییزی به زیر دست و پا …. بگذار دیگر نگویم… تو بخوان هر آنچه را که از ترس در چشمانم می بینی … .

السلام علیک أیها المقدم المأمول …

نگاهم نکن … وجودم نگاه سخنگویت را تاب نمی آورد … .

می بینی! کم آورده ام! کلماتم خشکیده اند؛ آنچه را که می خواستم به تو بگویم …

اینها که می بینی از پیش نساخته ام… خود به خود می آیند …

خیمه نشینت شده ام تا بیابمت، تا زهیرت باشم، تا بخواهی ام که در کربلایت سر به نیزه بسپارم … .

… و تو رهایم نکردی … به همه آلودگی و پستی ام، آمدی …

شکوه کردم برایت که من همان بیدم که تاب ایستادن در برابر بادها را ندارم … و تو آمدی تا مرا به خودت همراه کنی و ببری به سوی آنچه مرا برای آن آفریده اند.

شکوه کردم که به زنجیر هوس گرفتار آمده ام و تو آمدی تا قافله سالاری کنی، در شب های ظلمانی و در گوشم نجوا کردی “لم لا یمکن و کفه فی کفک؟!”(۶)

أنّی أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شریک له و أنّ محمداً عبده و رسوله لا حبیب إلا هو و أهله و أشهدک یا مولای أنّ علیاً أمیرالمؤمنین حجته …

چه می خوانم من؟ … می ترسم! نکند شجره خبیثه قدر ناشناسی در وجودم پا گرفته باشد؟ …

وای اگر آن روز از من بپرسند … ما فعلتم بکتاب الله و أهل بیتی؟(۷)

وای بر من اگر آن روز، جوابم سکوتی مرگبار و عذاب آور باشد!…

اینک چشمانت را بگشا و اشک هایم را ببین که چگونه ردّشان بر گونه هایم می نشیند … نفس زدن هایم را ببین که عطشگاه های بی آب و علف را یک نفس دویده ام تا به تو برسم … چشمانت را بگشا و اسرارم را مو به مو از حالت نگاهم بشنو …

أشهد أنّ النّشر حقٌ و البعث حقٌ و أنّ الصراط حقٌ …

وای اگر صدای قدم هایت در سرسرای وجودم نپیچد …

من طاقت طوفان ندارم … از ضمیر صامتم التماسم را می شنوی؟…

چهره در هم نکش.

دیگر نایی ندارم!

آرزو می کنم که همه شب هایم لیلة الرغائب می بودند!

راهی بگشا برایم به سرزمین هوادارانت … بگذار شبنم هدایت را که از گلبرگ لبان تو می چکد، بنوشم که من تاب نمی آورم یوم تبلی السرائر(۸) را …

می دانم … می دانم …

سنگ تو را به سینه زده ام!

وقت و بی وقت برایت عریضه نوشته ام!

اما به عشقت سوگند که این ها همه از شور عشق توست؛ تو که کوچه پس کوچه های پیموده ای، نشنیده ای ” صلی الله علیک یا عشق ادرکنی” را؟ …

بگذار تکاپو از سر بگیرم که ” کل من علیها فان و یبقی وجهک ربک ذوالجلال و الاکرام”(۹)

أنا بریءٌ لک من عدوک فالحق ما رضیتموه و الباطل ما اسخطتموه …

بغض را می بینی که چگونه پشت چشمهایم خیمه زده است؟!…

به اندازه تمام شب های جمعه که تو را زیارت کرده ام، از تو امان نامه گرفته ام … اما باز هم نمی دانی که این جملات با من چه می کنند…

نمی دانم … نمی دانم که عاقبتم چه خواهد شد … فقط می دانم که هر شب لیلة الرغائب آرزو کرده ام که اگر در حیاتم ندیدمت، به هنگامه حکومت الهی ات، خدایم بار دیگر زنده ام گرداند و من دوران حکومت الهی تو را درک کنم… این که می شود، نه؟ می دانم … می دانم که می شود … در سخنان خودتان خوانده ام اش… خدا کند که برای من، بشود …

می خواهم در مسلخ کربلای عشق تو، سر بر نیزه بسپارم.

می خواهم وقتی با این زبانی که در فضای ذنوب به لکنت افتاده، تو را می خوانم؛ مرا نزد پروردگارت یاد کنی(۱۰)

سر بر می دارم …

نیستی …

کی رفتی که مرا خبر نکردی؟ …

می دانستی وداع را تاب نمی آوردم؟

چقدر مهربانی تو! …

باز هم فکر دل پریشانم را کردی؟…

از این همه مهربانی تو، از این همه ناسپاسی من … به کجا پناه ببرم؟

بگذار دیگر هیچ نگویم که هر چه بیشتر می گویم، بیشتر رسوا می شوم …

هنوز آن زمزمه ات در همه جانم جاری است …

همان که دل پریشانم را با آن آرام ساختی …

همان که برای همه خوانده ام اش …

صبر کن چشم دلت نیل شود، می آیم شعر من حضرت هابیل شود، می آیم

سرزمین دلتان بتکده شد، پس حالا آسمان غرق ابابیل شود، می آیم

قول دادم که بیایم، بخدا حرفی نیست دل به آیینه که تبدیل شود، می آیم

پی نوشت ها:

۱. مفاتیح الجنان، دعای ابوحمزه ثمالی؛ کجا برود بنده، جز به سوی مولایش؟
۲. نعمانی، الغیبة، باب ۲۵، ح ۳؛ از دنیا چه می خواهی؟
۳. اشاره به دعای امام کاظم(ع) درباره امام زمان(عج)، بحارالانوار، ج ۸۳، ص۸۰.
۴. مفاتیح الجنان، زیارت سرداب مطهر؛ خدایا انتظار طولانی شده است.
۵. جمال الاسبوع، ص ۴۱۳؛ خدایا کار ظهور بنده شایسته و خلیفه راستینت را اصلاح فرما.
۶. اشاره به تشرف علامه حلّی، الزام الناصب، ج۲، ص۳۲؛ چگونه نمی توان امام زمان را دید در صورتی که اینک دست او در دست توست.
۷. تفسیر کنز الدقائق، ج۹، ص۳۹۱؛ با قرآن و اهل بیتم چه کردید؟
۸. طارق: ۹؛ آن روز که رازها همه فاش شود.
۹. الرحمن: ۲۷؛هر کس بر پشت زمین جا دارد،اهل فناست و آنچه بر جای می ماند، چهره پروردگار توست.
۱۰. یوسف: ۴۲.

۲ دیدگاه در “قول دادم که بیایم، بخدا حرفی نیست”

  1. چند نکته:
    اول و اول و اول از همه: تشکر و بوسه برم دستان نویسنده
    دوم و آخر از همه: تعدادی اشتباه تایپی در متن هست که باعث کاهش اثر مطلب به این زیبایی میشه.

  2. با سلام و احترام
    عکس این مطلب یه جورایی مورد دار بود .
    ضمنا بهتره شما تمرکزتون روی موضوع حجاب باشه موثرتره مطالب دیگه مامور و بانی زیاد داره ولی حجاب خوب کار نمی شه
    ممنون

دیدگاه‌ها بسته شده است.