آرزو کردم تو را

آرزو کردم تو را

باورت شاید نبود

آرزو کردم تو را

روزی شبی در یاد خود:

” کاشکی

شاهد دستان پر مهر تو باشم کاشکی “

کاش ای عابر تو را

بار دیگر بینمت

دست تو ای کاش روزی یا شبی

تکه نانی ارزنی اندک غذا

هدیه ی دستان سرشار از تهی هایم کند

لحظه ای شک هم نکن

من برای خود نمی خواهم ولی حتی کمی

من برای آن پرستو های زخمی خواستم

هان همان هایی که از کوچ رهایی مانده اند

می شناسیشان اگر

هدیه ی آنها نما

ورنه من خود می شناسم خانه ی آنها کجاست

من خودم پیش از اقاقی دیده بودم

بال های پاکشان افسرده و زخمیست

حال اگر می خواستی

تکه نانی ، ارزنی ، اندک غذا

اهدا کنی

من همین جا گوشه ی این کوچه ی تنهایی ام

شال زردی مندرس روی سرم

میزنم فریاد بر هر عابری

” تکه نانی ، ارزنی ، اندک غذا

هدیه ی دستان سرشارم کنید!!! “