زایمان در زندان زنان!

[ms 1]
عکاس : معصومه سادات موسوی

“فاطمه الزق” اسیر آزاده فلسطینی که به همت و دعوت اتحادیه بین‌المللی امت واحده، به همراه چند آزاده دیگر فلسطینی چند روزی مهمان مردم غیور کشور اسلامی‌مان بودند. فاطمه به دلیل تلاش برای انجام عملیات استشهادی توسط رژیم صهیونیستی دستگیر، و پس از مدت‌ها شکنجه آزاد می‌شود. او که در هنگام انجام عملیات استشهادی متوجه بارداری خود نبوده است، در زندان فرزند خود را به دنیا آورده و تا ۲۱ ماه، کودکش را در زندان بزرگ می‌کند.

پای صحبت‌های فاطمه نشستم، و از زمان شروع فعالیت‌هایش و تا زمان آزادی‌اش پرسیدم و حرف زدیم.

[ms 0]

فعالیت‌هایتان را از کی شروع کردید؟ و اصلا چه موقع فکر این عملیات استشهادی به ذهن‌تان رسید؟
من از همان کودکی با چشم خودم ترورها و ویرانی‌های رژیم اشغالگر را می‌دیدم و نمی‌توانستم ساکت بنشینم و در تظاهرات‌های مختلف شرکت می‌کردم. ۱۴ سال بیشتر نداشتم که در یکی از روزنامه‌ها خبر شهادت یک خانم را خواندم که با عملیات استشهادی، اتوبوس حامل صهیونیست‌ها را منفجر کرده بود. از آن به بعد با این خانم شهید پیمان بستم که مسیرش را ادامه بدهم و خودم را در یک عملیات استشهادی در راه خدا و در راه وطنم به شهادت برسانم.

پدرتان و خانواده‌تان مانع فعالیت‌هایتان نمی‌شدند؟ چون بالاخره آن زمان دختر جوانی بودید که دستگیری شما توسط صهیونیست‌ها برایشان خیلی گران تمام می‌شد.
به خاطر فعالیت‌هایم و تهدید و تعقیب‌هایی که از سمت نیروهای اسرائیلی می‌شدم، پدرم از ترس اینکه به دست صهیونیست‌ها زندانی شوم، سریعا زمینه ازدواج من را فراهم کرد تا در کنار همسر و فرزندانم زندگی بی‌دغدغه‌ای داشته باشم. اما من به پدرم گفتم شما من را از ادامه تحصیل بازداشتید، اما این بار من مسیرم را ادامه خواهم داد تا در راه خدا به شهادت برسم. برای همین هیچ وقت از مبارزات و کارهای فکری و فرهنگی‌ام دست برنداشتم. من استاد حفظ قرآن بودم و خواهران زیادی را در چند دوره حافظ قرآن کردم و مسئول فعالیت‌های اجتماعی ۳۰ مسجد در غزه بود. من ۳۷ ساله بودم و هشت فرزند داشتم ولی تصمیم خودم را گرفته بودم تا در مناطق اشغالی فلسطین عملیات استشهادی انجام دهم.

از نحوه انجام این عملیات استشهادی برایمان بگویید، این برنامه‌ریزی چطور انجام شد؟
قصد داشتم با عبور از گذرگاه ایرز این عملیات را انجام بدهم. کارت عبور را هم تهیه کرده بودم تا مشکوک نشوند ولی سربازان اسرائیلی متوجه شده بودند و بعد از عبور از گذرگاه، دستگیرم کردند.

باردار بودن‌تان را کی متوجه شدید؟
در همان ابتدا شکنجه‌های روحی و جسمی را آغاز کردند ولی وقتی دیدند هیچ حرفی نمی‌زنم، مرا به منطقه‌ی عسقلان بردند و در آنجا بود که معاینات پزشکی آغاز شد و قصدشان از معاینات این بود که نقطه ضعفی پیدا کنند تا به وسیله آن شکنجه‌ام بدهند که بعد از انجام آزمایشات متوجه شدند حامله هستم، در حالی که خودم زمانی که دست به این عملیات زدم، از حامله بودن خودم خبر نداشتم.

وقتی متوجه شدید باردارید، چه حسی داشتید؟
ابتدا گریه کردم ولی همان زمان خنده به صورتم برگشت. گریه کردم به خاطر اینکه این کودکی که می‌خواهد به دنیا بیاید باید در زندان‌های تاریک اسرائیل بزرگ شود. ولی خندیدم چون احساس کردم خداوند این فرزند را به من کرامت کرده تا انیس من در تاریکی زندان باشد. دشمن روی این کودک تمرکز کرد و می‌خواستند کاری کنند که بچه سقط شود و از شیوه‌های مختلفی هم استفاده کردند.

دوست داریم از زندان‌های اسرائیل بشنویم، از نوع شکنجه‌هایشان.
من را انتقال دادند به زندانی که مثل قبر بود و زیر زمین سرد و تاریک قرار داشت، نه زمان را می‌فهمیدیم و نه وقت روز و شب را. از طریق زندان، یک حالت یخچال مانندی را به سمت من باز کرده بودند که سرمای زیادی به سمت من وارد می‌شد و من به خاطر همین به بیماری‌های متفاوتی مبتلا شدم. علاوه بر این حشراتی در زندان بود و زیر انداز من بسیار کثیف بود و آب‌های فاضلاب در آنجا وجود داشت. یکی از شکنجه‌ها این بود که من را با غل و زنجیر روی صندلی می‌نشاندند و گاهی به حالت خمیده و گاهی به حالت نشسته باید به مدت یک هفته روی صندلی می‌بودم. با بی‌خوابی من را شکنجه می‌دادند. مرا یک هفته روی صندلی می‌نشاندند بدون اینکه مزه خواب را بفهمم. آنان از من خواستند اعتراف کنم با چه کسانی ارتباط دارم و برای این علملیات از چه کسانی ارتباط و دستور گرفتم.

این شکنجه‌ها برای اعتراف گرفتن از شما به نتیجه‌ای هم رسید؟
من هیچ اعترافی نکردم چون نمی‌خواستم برادران دینی‌ام را لو بدهم. ولی برای رهایی از این شکنجه‌ها و فریب دشمن اعلام کردم می‌خواهم اعتراف کنم، و موقع اعتراف خودم را لو دادم و پیامی به آنها دادم که از زهر هم برای آنان کشنده‌تر بود.

مگر در اعترافتان به آنها چه گفتید؟
به آنها گفتم از غزه آمدم تا اتوبوس صهیونیست‌ها را منفجر بکنم تا لبخند را به مادران غزه برگردانم. به آنها گفته بودم من آمدم خودم را فدای وطنم کنم تا شما بفهمید که کودکان، زنان، جوانان، و پیران فلسطینی را رها نکرده‌ام.

بعد از اعتراف از شکنجه‌ها دست برداشتند؟ اصلا تغییری در رفتارشان ایجاد شد؟
آن‌ها مرا در زندان مرگ قرار دادند. در این زندان نه اکسیژن بود و نه عناصر ادامه زندگی. در ان لحظات واقعا می‌خواستم جان بدهم. احساس خفگی می‌کردم و احساس می‌کردم روحم از انگشتانم بیرون می‌زند. و حتی از دیدار با صلیب سرخ و وکیل ویژه خودم هم محروم شده بودم و در همین زندان که خونریزی شدیدی داشتم، نزدیک بود فرزندم را از دست بدهم. ولی کمک پزشکی آنها را نپذیرفتم چون می‌دانستم می‌خواهند در قالب کمک پزشکی، کودکم را بکشند. واقعا وضعیت جسمی و سلامتم خیلی اسفناک شده بود که در نهایت بعد از ۲۱ روز مرا به زندان زنان عسقلان منتقل کردند.

وضعیت زندان زنان عسقلان چه تفاوتی با مکان قبلی‌ای که شکنجه می‌شدید داشت؟
در آنجا زندگی دیگری بود. در زندان‌های قبلی که بودیم، مدام شکنجه شدم و از دنیای بیرون قطع بودم ولی در زندان زنان، خواهران اسیر خود را می‌دیدم. پنجره‌های زندان با میله‌ها پوشانده شده بود و هر زندان برای ۲ نفر و بعضی هم برای ۱۰ نفر ساخته شده بود و خیلی تنگ بود. نه نور کافی داشتیم و نه هوای کافی. در تابستان مرطوب بود و در زمستان سرد بود و بخاری نبود. همه زنان زندانی از دردها در بدنشان رنج می‌بردند و در زندان با حشرات زندگی می‌کردیم. به شکل ملموسی از لحاظ پژشکی رها شده بودیم. وقتی نیاز به درمان داشتیم، فقط یک قرص مسکن به ما می‌دادند. اگر کسی مشکل دندان داشت، فقط دندان او را می‌کشیدند. من دو تا از دندان‌های خودم را از دست دادم.

در زندان عسقلان با توجه به اینکه باردار بودید، رسیدگی بهتری نسبت به شما می‌شد؟ مثلا غذای بیشتری می‌دادند؟
به هیچکدام از زن‌ها یک وعده غذای کامل نمی‌دادند؛ چه برسد به من که یک فرزند در شکم داشتم. کودک من ماه به ماه بزرگتر می‌شد و من به عنوان یک مادر باردار، نیاز به غذای مناسب داشتم.

از یوسف برایمان بگو؛ از نحوه تولدش…
به ماه‌های آخر حاملگی‌ام نزدیک شده بودم، موقع تولد یوسف، یک خانم دکتر آمد که در واقع دکتر هم نبود. مرا ۴ ساعت رها کرد در حالی که درد زایمان را تحمل می‌کردم و هیچ مراقبت پزشکی از من نمی‌شد و موقع زایمان مدام بر سر من فریاد زد و در طول مدت با ناسزا و فریاد به من می‌گفت خودت بچه را به دنیا بیاور. در این لحظات بر سر او فریاد زدم و نفرینش کردم و انتقام الهی نازل شد. زن به سرعت از اتاق بیرون می‌رفت ولی گویا خداوند او را نابینا کرده بود که محکم به دیوار می‌خورد و درحالی که فریاد می‌زد به طرف من برگشت و من هم شروع کردم به تکیبر گفتن و الله اکبر گفتن. و گفتم خدا را شکر می‌کنم که خدا از تو انتقام گرفت. او هم سریع به من آمپول زد . و این کمک به خاطر انتقام الهی بود. و در این زمان خدا کمکم کرد و یوسف به دنیا آمد.

[ms 3]

وقتی یوسف را در آغوش گرفتی چه احساسی داشتی؟ چرا اسم پسرتان را یوسف گذاشتید؟
یوسف نور الهی و هدیه بزرگ خداوند بود و وقتی یوسف را در کنار خودم دیدم، همه دردهایم را فراموش کردم و اسم او را برای تبرک و تیمن، هم‌نام حضرت یوسف (ع) گذاشتم. چون حضرت یوسف رنج زندان را تحمل کرد و این کودک هم در زندان به دنیا آمده بود و همراه من زندانی بود.

بعد از زایمان باز هم به آزار و اذیت کردنت ادامه دادند؟
بعد از به دنیا آمدن یوسف، آنها سریع کودک را از من گرفتند و من را با زنجیر بستند و سه روز در آن مکان غل و زنجیر بودم. آنها دستگاه تهویه را به سوی من تنظیم کردند و هوای سرد را به سمت من فرستادند در حالی که من تازه زایمان کرده بودم. بعد از گذشت سه روز مرا به زندان برگرداندند و در زندان زندگی جدیدی را آغاز کردم چون یک کودک همراه من بود. کودکی که نیاز به هوا، غذا و همه چیز برای زندگی داشت.

رفتارشان با یوسف چگونه بود؟ آیا مراقبت‌های پزشکی و یا شیر خشک در اختیارت می‌گذاشتند؟
کودک من، از کمترین حقوق انسانی خودش محروم بود؛ حتی از شیر مادر هم محروم بود، چون من شیری نداشتم و بعد از ۲ ماه هم شیر خشک او قطع شد. غذای او کم بود و برای همین خیلی گریه می‌کرد. من در همان ۲ ماهگی سعی می‌کردم که با نان خشک‌ ریز و آب، او را تغذیه کنم. حتی یک بار تب شدیدی گرفت و تشنج کرد و کف از دهان او بیرون می‌آمد، ولی مدیریت زندان هیچ توجهی برای درمان این کودک بی‌گناه نکرد. گریه می‌کردم و از خداوند می‌خواستم این درد را از او دور کند. و خدا همیشه همراه من در این لحظات بود و همیشه با دعا کردن و صدقه گذاشتن برای کودکم سعی می‌کردم او را درمان کنم.

من نمی‌دانم این رفتارشان نسبت به یوسف برای چه بود. آیا گناه او این بود که فلسطینی است؟ همه کودکان در دنیا بازی و شادی می‌کردند ولی یوسف طعم بازی و شادی را نچشید و پیرامون خودش فقط زنان بزرگسال را دیده بود. حتی در طول زندان، یوسف از دیدن پدر و خانواده‌اش محروم شده بود.

خبری از صلیب سرخ نبود؟ اصلا صلیب سرخ در این زمینه کاری برای شما می‌کرد؟
صلیب سرخ در حق ما کوتاهی زیادی کرد. در میان سکوتی عجیب زندگی می‌کردیم. نیازمند کمترین حقوق انسانی خودمان بودیم. حتی یک دست لباس برای پوشیدن نداشتیم. از لباس‌های پوسیده خودم که بارها و بارها آن‌ها را دوخته بودم استفاده می‌کردم. ما زندانیان غزه حتی از دیدار با خانواده‌هایمان محروم بودیم. حتی تا الان هم ۵ سال است که زندانیان غزه نتوانسته‌اند خانواده‌هایشان را ببینند.

کمی جو سنگین شد. موافقید برویم سر قضیه شیرین آزادی‌تان از زندان؟ خبر آزادی‌تان را چگونه فهمیدید؟
من در زندان خیلی خواب‌های خوبی می‌دیدم. در یکی از شب‌ها از خدا می‌خواستم آزادی را نصیب من و کودکم بکند. به یوسف می‌گفتم من دعا می‌کنم و تو آمین بگو. او هم با همان زبان کودکی‌اش آمین می‌گفت و من هم اشک می‌ریختم و از خدا می‌خواستم پاسخ من را با خوابی بدهد. در آن شب حضرت پیامبر (ص) را دیدم که روی دوش یوسف دست نوازش می‌کشید. وقتی از خواب بیدار شدم، گفتم که از طرف خدا برای ما گشایشی ایجاد شده و خدا را شکر گفتم و آرامش در قلب من قابل وصف نبود. دشمن اشغالگر دائما تلاش می‌کرد زندگی را بر من تنگ کند. به من می‌گفت که ۴ ماه دیگر یوسف را از تو می‌گیریم و تو تنها خواهی ماند. من هم به آنها گفتم که به اذن خدا من و کودکم به زودی از اینجا آزاد خواهیم شد. آن‌ها هم به من می‌گفتند تو دیوانه‌ای و ۲۲ سال دیگر باید در زندان باشی، چطور می‌توانی این حرف را بزنی؟ ولی من در مقابل چشمانم آن خواب صادق را می‌دیدم و معتقد بودم که خداوندی که به من یوسف را عطا کرده، یوسف را از مادرش محروم نخواهد کرد.

و این رویای صادقه چگونه به واقعیت پیوست؟

[ms 2]

شالیط یک سرباز اسرائیلی بود که پنج سال پیش توسط حماس به اسارت گرفته شد. و دولت حماس او را در قبال آزادی بیش از هزار نفر از اسرای فلسطینی آزاد کرد که این تبادل اسرا در سه مرحله انجام گرفت. در آن روز تاریخی، فیلم شالیط از شبکه بی‌بی‌سی پخش شد و خبر این بود که در مقابل دریافت یک نوار ویدیویی از شالیط، ۲۰ نفر از اسرای فلسطینی در مرحله اول آزاد خواهند شد و وقتی خبر به ما رسید که یک خانم به همراه فرزند خودش آزاد می‌شود، کسی جز من با این خصوصیات در زندان نبود. وقتی این خبر خوشحال کننده را شنیدم، خدا را شکر می‌کردم و تکبیر می‌گفتم و سجده شکر بجا آوردم و شروع کردم برای یوسف دست زدن و گفتم خواب ما تعبیر شد. و من دوم سپتامبر ۲۰۱۰ آزاد شدم. روز جمعه بود. روز بزرگ و پربرکتی بود.

پس از آزادی چه احساسی داشتید؟ در دلتان چه می‌گذشت؟
با کمال صداقت و راستی می‌گویم که آزادی من کامل نشده، با اینکه هزار نفر از زندانی‌ها آزاد شده‌اند ولی من احساس آزادی نمی‌کنم، چون هنوز ۵۵۰۰ اسیر فلسطینی در زندان‌های رژیم اشغالگر هستند که در بین این تعداد، هنوز خواهران دیگر من در زندان باقی مانده‌اند.

توافقی که طرف مصری و اسرائیلی داشتند، این بود که همه زنان آزاد شوند ولی با این حال دیدیم که همه زنان آزاد نشدند. چرا این توافق انجام نشد؟ خانم اسیری در زندان‌های اسرائیل است که ۱۰ سال است زندانی است. اسم او لیناست و بر اساس محکومیتش، باید هفت سال دیگر در زندان بماند. او ۳۷ سال دارد و آرزویش این بود که مادر شود و خانواده‌ای داشته باشد، ولی آن‌ها شکوفه‌های جوانی و امید او را در زندان از بین برده‌اند.

دوست داریم حرف آخرتان را خطاب به مردم و جوانان ایران بگویید و احساس‌تان را از این سفر برایمان بگویید.
درود من بر رهبر ایران و جوانان ایران که همیشه همیار و پشتیان ما و فلسطین بودید! درود و سلام من به شما مبارزان علیه آمریکا و اسرائیل. بسیار احساس خوشبختی و سعادت می‌کنم، چون احساس می‌کنم در بین خانواده خود و در کشور دوم خودم یعنی ایران هستم. خدا را شکر می‌کنم که من را در کنار شما در ایران دوست‌داشتنی و محبوب قرار داد. از خدا می‌خواهم که ما را در کنار مسجد اقصی جمع کند و نماز را با هم در مسجد اقصی بخوانیم.

ان‌شاءالله!

از کشف حجاب قجری تا کشف حجاب پهلوی

[ms 2]

رضاشاه در ۱۷ آذر ۱۳۱۴ با حضور در مراسم افتتاح دانشسرای مقدماتی نوبنیاد تهران به همراه ملکه و دخترانش بدون حجاب، آغاز تحولی نوین را اعلام نمود. تحولی که به کشف حجاب شهرت پیدا کرد و اینگونه در تاریخ نقش بست.

بر اساس اسناد تاریخی اولین نشانه‌های بروز و ظهور کشف حجاب و حذف پوشش از سر زنان، به دربار حکام قاجار بازمی‌گردد. ناصرالدین‌شاه پس از مسافرت‌های خود به اروپا و آشنایی با فرهنگ غربی تمایل به تغییر حجاب بانوان پیدا کرد، به گونه‌ای که زنان اندرونی خود را به لباس‌های اروپایی آراست. بدین ترتیب افکار تغییر و حذف پوشش به مطبوعات آن زمان راه یافت و آنان به ترویج این موضوع پرداختند. ولی به علت پایبندی به اصول و عدم مقبولیت این کار بین مردم، رواج آن به دربار شاه محدود شد و موضوعی نبود که به گونه‌ای جدی مطرح و تبدیل به رویه‌ای عمومی شود.

رضاشاه معتقد بود کشف حجاب برابر با امکان بروز استعداد و لیاقت ذاتی زن است. کشف و رفع حجاب مساوی با تربیت و تجدد نسوان پنداشته می‌شد. از طرف دیگر هدف از این کار در بخشنامه ابلاغ شده به دستگاه‌های اجرایی اینگونه ذکر شده بود: «طبقه نسوان کشور ما که مادران رجال فردا هستند، مانند زنان سایر ممالک متمونه- از برکات علم و دانش و تمدن و تربیت برخوردار شوند.»

[ms 1]

وی به منظور ایجاد تغییر رویه در جامعه و تغییر اعتقادات مردم دست به اعمال سیاست‌هایی زد؛ سیاست‌هایی که در بین سال‌های ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۴ اعمال شد و در آخر به کشف حجاب منتهی شد. تصویب قانون «اتحاد شکل البسه و تبدیل کلاه» در پارلمان در تاریخ ۱۳۰۷ و اجرای آن از همان تاریخ، به گونه‌ای که مردان از هر طبقه و صنفی مجبور به پیروی از این قانون بودند. پس از این رویداد یکی از زنان پهلوی بدون حجاب با حضور در حرم حضرت معصومه مورد انتقاد شیخ محمد تقی بافقی قرار می‌گیرد.
به موجب این قانون علما و روحانیون نیز می­‌بایست از آن پیروی نموده و به جز عده‌­ی کمی از علمای متنفذ، باقی روحانیون و طلاب، اجازه استفاده از لباس روحانیت را در انظار عمومی نداشتند، به گونه‌­ای که نیروهای انتظامی موظف به برخوردهایی با عده‌ای از این صنف پرداختند.

رضاشاه پس از سفر به ترکیه و مشاهده وضعیت ترکیه و تغییرات و اصلاحات اتخاذ شده از سوی آتاترک، عزم خود را برای پیاده‌سازی سیاست حذف حجاب زنان جزم کرد (به گونه‌ای که مخبرالسلطنه رفع حجاب را سوغات ترکیه به رضاشاه می‌داند)، و موضوع را با وزیر فرهنگ و معارف خود علی‌اصغر حکمت در میان گذاشت و از وی برنامه‌ای برای رسیدن بدین منظور می‌خواهد. بدین منظور برنامه مبارزه با حجاب بر چهار محور تدوین می‌شود:

[ms 0]

الف- اداره مدرسه‌های ابتدایی تا سال چهارم به صورت مختلط توسط زنان.

ب- انتشار یک سلسله مقالات به نظم و نثر که همه به زبان پند و اندرز و انتقاد از عادات معمولی نقاب و حجاب سخن می‌گفت. در این بین افرادی چون پروین اعتصامی در این عصر و در دفاع از کشف حجاب رضاشاهی شعر گفته‌اند. البته شعرایی چون میرزاده عشقی و ایرج میرزا نیز که جز شاعران مشروطه‌خواه و ضد رضاخان بودند، اشعاری پیرامون نکوهش حجاب دارند که مربوط به قبل از موضوع کشف حجاب هستند.

[پروین اعتصامی: چشم‌ و دل‌ را پرده‌ می‌بایست‌ اما از عفاف. چادر پوسیده ‌بنیان ‌مسلمانی‌ نیست.

میرزاده عشقی: تا که‌ این‌ زن‌ کفن‌ سر برده نیمی‌ از ملت‌ ایران‌ مرده‌]

ج- تشکیل تدریجی مجالس جشن و خطابه و حضور دختران به صورت بی‌حجاب و همچنین حضور رجال محترم در این مراسم‌ها به منظور آشنایی هر چه بیشتر با فرهنگ جدید

د- ایجاد کانون بانوان در تاریخ ۲۲ شهریور ۱۳۱۴ به ریاست اشرف پهلوی
صاحب منصبان حکومتی موظف بودند که به همراه همسرانشان بدون رعایت ‌حجاب در مجالس عمومی حضور به هم رسانند. به گونه‌ای که عدم حضور آنان بدون همسران بدون حجابشان منجر به جریمه و اخراج در رده‌های پایین و ثبت در پرونده برای رده‌های بالاتر می‌شده است.

از دیگر سو مبارزه با حجاب که از در ۱۳۱۵ شکلی عملی به خود گرفته بود، علاوه بر جنبه تبلیغی، جنبه تحکمی نیز داشت. ماموران نظامی با زنان با‌ حجاب برخورد کرده و حجاب از سر آنان به در می‌کردند.

برخورد مردم با این پدیده نسبت به سطح اجتماعی و اقتصادی و نوع تفکرات آنان متفاوت بود. زنان اشراف و دربار و حکومتیان و منتصبان به آنان با کمال میل این موضوع را پذیرفته بودند و عموما سعی در ترویج آن داشتند. (اشاره به تشکیل کانون بانوان). اما زنان طبقه سنتی و مذهبی خود را در مضیقه می‌دیدند. این زنان حضور خود را در اجتماع به حداقل کاهش دادند، به‌گونه‌ای که بعضی از آنان مبادرت به خارج کردن دخترانشان از مدرسه‌های تحصیلشان نمودند.

برخورد علما با حکومت بر سر مسائل پوشش به ۱۳۰۷ و هنگامه تصویب قانون اتحاد شکل البسه و تبدیل کلاه» باز می­گردد که در زمان کشف حجاب اوج گرفت. در مشهد به مناسبت اعتراض به تغییر لباس در سال ۱۳۱۴، درست چند ماه. قبل از واقعه کشف حجاب علما و مردم در مسجد گوهر شاد جمع شدند، ولی قوای نظامی مشهد به دستور رضاشاه اقدام به سرکوبی شدید آنان نمود. در‌واقع سرکوب گوهر شاد نمادی شد برای رژیمی که علم جنگ با اسلام را برداشته و‌ برای سرکوب، قشون‌کشی می‌کند.

عین عمّار!

[ms 1]

نامش را که در اینترنت جستجو می‌کنم، از جشنواره تورنتو می‌خوانم و انیمیشنی که برایش خیلی زحمت کشیده و حالا برایش افتخار آفرین شده. از فیلم‌هایی که فیلم‌نامه هایشان را نوشته تا انواع پویانمایی ها و مستندهایی که ساخته، تا انواع جوایز و افتخارات، همه را در کارنامه‌ی یک دختر متولد ۱۳۵۹ با مدرک کارشناسی کارگردانی می‌بینم. از خودش که می‌پرسم، می‌گوید شاید یک روزی افتخارم این بود که کتابی با امضاء رئیس دولت اصلاحات به یادگار دارم… اما این همه‌ی داستان نیست. همه‌ی داستان دختری که تنها هدفش ادامه‌ی تحصیل در فرانسه، مهد هنر امروز، بوده و در کوتاه زمانی خود را میان برهوت صفین و کنار جناب عمار می‌بیند. همه‌ی داستان دختری که وقتی حرف از شهادت می‌زند بی‌درنگ بغض شیرینی می‌کند و می‌گوید: خدا خیلی عادل است، حالا که هوس شهادت را به ما داده، ما را در حسرتش نمی‌گذارد.
مصاحبه‌ای که خواهید خواند، گفتگوی ساده ای‌ست پیرامون یکی از رویش‌های بعد از فتنه‌ی۸۸ ، مصاحبه‌ای با مستندسازی که بعد از طی هزار توی شک، به یقین دست یافته و حالا بازگویی تحول فکری‌اش را رسالت خود می‌داند. به این امید که بیش از پیش این رویش‌ها در جامعه‌مان دیده شوند.

قبل از ورود به بحث اصلی، می‌خواستم بدانم چرا تمایل دارید ناشناس مصاحبه کنید و اسم و عکسی از شما کار نشود؟
از دیدگاه خیلی از دوستان سابقم، من مغضوبم. حتی گاهی بین خانواده هم دچار مشکل می‌شدم، مخصوصا اوایل که تازه طرز نگاهم نسبت به قصه‌ی فتنه تغییر کرده بود. اما اینکه نمی‌خواهم اسمی از من در میان باشد بیشتر به خاطر فضای حاکم بر مجموعه‌های هنری است. غالبا در اینگونه فضا ها مدافعین حریم ولایت و حتی مذهبیون مهجورند. چنانکه اگر کسی به نفع نظام حرفی بزند ناخودآگاه از این جمع‌های شبه روشنفکری طرد می‌شود. مثلا ما برای یک شهیدی می‌خواستیم مستند بسازیم، تدوینگر مناسبی هم پیدا کردیم و مبلغ قابل توجهی هم پیشنهاد دادیم، موضوع هم سیاسی نبود، بلکه صرفا راجع به یک شهید بود، تدوینگر قبول نکرد. گفت من مشکلی ندارم اما بعد ها به ضررم تمام میشود. دیگر خیلی ها با من همکاری نخواهند کرد.
البته من به تازگی به نتایج بهتری هم رسیده‌ام. حس می‌کنم خدا در های تازه‌ای را جلوی پایم باز می‌کند. دوست‌های تازه پیدا می‌کنم. با کسانی که شاید سابق بر این اصلا سمتشان نمی‌رفتم، اما الآن که سراغشان می‌روم می‌بینم چقدر آدم‌های خوبی بودند و من بی‌خبر از آنها.

سال‌های قبل از انتخابات فعالیت اجتماعی یا سیاسی داشتید؟
در دوران دانشجویی ما کم کم بحث انرژی هسته‌ای در حال مطرح شدن بود. خاطرم هست که یکی از همان دختر چادری ها که آن‌روز ها چندان خوشم نمیامد، تراکتی نصب می‌کرد به دیوار راجع به تجمع به حمایت از بحث انرژی هسته‌ای. فکر کنم سال ۸۰ بود. واقعا این کار ها برایم احمقانه بود. می‌گفتم این‌ها فیلم‌ساز نمیشوند. دنبال ماجراجویی اند. اهل تخیل‌اند. البته در اعتراضات اصلاحاتی ها هم شرکت نمی‌کردم. چرا که کلا برای من هیچ چیز مهمی اینجا وجود نداشت.

الآن چطور فکر می‌کنید؟
الآن خیلی چیزها برایم مهم شده. شاید کلیشه‌ای بشود گفتنش اما احساس می کنم الآن دارم برای امام زمان کار می‌کنم. مخصوصا اینکه صدا و سیما را زیر نظر مستقیم مقام معظم رهبری می‌دانم، فکر می‌کنم هر قدمی که اینجا بردارم، در راه ولایت و در نهایت در راه زمینه‌سازی ظهور است. شنیدم از آیت‌الله فاطمی‌نیا که از آیت‌الله بهاء‌الدینی نقل می‌کردند که اگر خدا کسی را بخواهد هدایت کند، مبدأ میلش را تغییر می‌دهد. حس می‌کنم واقعا امیالم با سابق متفاوت شده.

از انتخابات ۸۸ برایمان بگویید.
شنبه‌ی بعد از انتخابات احساس یأس پیدا کردم. دقیقا مثل احساس لحظه‌ی غرق شدن کشتی تایتانیک! حسم این بود که نجات کشور منوط به این پیروزی است. حس کردم همه چیز را باخته‌ام. نا خودآگاه گفتم تقلب شده. تظاهرات سکوت را هم رفتم اما بعدش دیگربرایم شبیه بازی شده بود، من هم کلا مخالف این بچه بازی ها بودم. ولی از تایید نتایج توسط رهبری دلگیر بودم. فضای قبل انتخابات دوستانه بود و رقابتی. اما حیف خراب شد.

چه چیز باعث شد فضا خراب شود؟
مشکل از زمانی شروع شد که بین دو طیف رقابتی انتخابات واسطه‌ها سنگ‌اندازی کردند. اولین سنگ‌اندازی ها هم از طریق رسانه‌های بیگانه بود. البته بزرگترین اشتباه سیما هم همان موقع رقم خورد که باعث سلب اعتماد اقشاری از جامعه از سیما شد.

ضعف سیما به عنوان رسانه چه بود؟
ببینید به نظر من همه‌ی مدیران سیما شجاع نیستند. مثلا یکی از مدیران گزینش در اولین برخورد به من گفت: من از تو توقع ندارم اعتقاد به نظام داشته باشی. التزام هم داشته باشی کافیست. همین باعث میشود نیروهایی نفوذ کنند که شاید اعتقاد چندانی نداشته باشند.
برای مثال روز عاشورا یکی از همکارانم برنامه‌ی زنده‌ی سیما را سوئیچ می‌کرد در حالیکه می‌گفت: باورتان می‌شود خواهری در مصیبت برادرش بگوید ما رأیت الا جمیلا؟! یعنی این شخص به صبر حضرت زینب هم شک دارد! جالب‌تر اینکه هیچ کس هم جوابی نداد! اتفاقا کسانی که آنجا بودند اعتقاد داشتند، اما ترسیدند اگر حرف بزنند محکوم بشوند به تحجر!
سیما بعد از انتخابات یک هفته چیزی نگفت. در حالی که شهر آشوب بود. خب مردم ناخودآگاه کشیده شدند سمت ماهواره. در حالی که باید شهامت به خرج میدادند و به جای اینکه صدای منتقدین از بی بی سی شنیده شود و بی پاسخ بماند، از رسانه‌ی خودمان گفته می‌شد تا جواب‌های مستدل داده میشد. انگار رسانه ملی تردید داشت. وقتی سیما یک طرفه حرف زد، زمینه‌های مظلوم‌نمایی را برای فتنه‌گران ایجاد کرد. تا حدی که شایع شده بود شب مناظره روی میز صدا دست کاری کرده‌اند تا صدای یکی لرزان و دیگری بم باشد!
به نظر من نیروهای تلویزیون ما از دو دسته تشکیل می‌شوند: یکی که مظلوم‌اند و کم اند و کارشان سخت جلو میرود. یک دسته هم زیادند و زیاد مقید نیستند.

[ms 2]

از سفر فرانسه تان بگویید.
پیش از انتخابات مقدماتی را فراهم کرده بودم که برای ادامه تحصیل به فرانسه بروم. اما این سفر به دلایلی عقب افتاد. خاطرم هست بعد از نماز جمعه‌ای که به امامت حضرت آقا اقامه شد، خیلی سردرگم بودم. حتی به نظرم مسخره بود که مردم چرا وسط خطبه‌ها گریه می‌کردند. حقیقتا فضا غبار آلود بود. یکی از دوستان ما، به من می‌گفت تشخیص حق و باطل از زمان حضرت علی تا امروز مساله بشر بوده. دوستی که بعد ها به خارج از کشور پناهنده شد، می‌گفت زمان امام علی هم تبلیغات علیه امام شدید بود، تا حدی که مردم امام را مرتد می‌دانستند. یعنی تا حدی این فضا پیچیده بود که سران فتنه را با مقیاس حضرت امیر تلقی می‌کردند. خیلی پیش خودم فکر می‌کردم که کاش من در لشکر معاویه نباشم، و کاش خدا راه حقیقت را به من نشان دهد.

حقیقت چطور برایتان آشکار شد؟
آبان‌ماه بود که دوستی به من زنگ زد و گفت قرار است با جمعی برویم لبنان. از من دعوت کرد همسفرشان شوم. روز قبلش برنامه سفرم به فرانسه را برای بهمن ماه هماهنگ کرده بودم. با خودم گفتم خوب است، چون در لبنان می‌توانم زبان فرانسه‌ام را قوی کنم. پیش مسئول سفر رفتم که از روحانیون به نام است، گفتم اگر از بیت‌المال هزینه می‌کنید و اهدافی برای این سفر دارید بهتر است بدانید من از نظر سیاسی با شما یک‌دل نیستم. گفتم من شما را با عنوان گروه فشار می‌شناسم! خندید. گفت سیاست را نمی‌توان از هیچ چیزی جدا کرد اما بحث ما انتخابات نیست، ما با کسی عقد اخوت نبسته‌ایم، برای ما ولایت مهم است.
برنامه‌ها و گفتگوهای آن سفر جالب بود. من نشنیده بودم. مثلا راجع به هنر انقلابی یا هنر استراتژیک. جذبم کرد.
گاهی در دورترین رؤیاها هم فکر نمی‌کنی همچین لحظه ای را بگذرانی. در روستایی دور افتاده. در غروبی پاییزی. همه جا را فکر کرده بودم. خیلی جاهای این دنیا را رفته بودم، اما اینجا نه به ذهنم می‌رسید و نه فکرش را می‌کردم.
دراز کشیدم و به ستاره‌های روشن آسمان کویر خیره شدم. تنها بودم. تنها وسط صفین. تنها وسط این برهوت غریب. در گوشه‌ی دور افتاده‌ای از سوریه. همه همسفرانم به زیارت جناب عمار و جناب اویس قرنی رفته بودند. فکری شدم. آخر کمتر از هفت شب پیش داشتم آماده میشدم برای پاریس، هفت شب پیش فکر این دشت دور افتاده هم نبودم، من الآن اینجا چه می‌کردم؟! گفتم خدایا، اگر قرار است جواب بهم بدهی، خب معطل نکن! من دریچه‌ی دلم را برای جواب تو باز گذاشتم.
دیگر بعد از آن شب، سعی کردم بدون لجاجت به برخی حرف‌ها گوش کنم. در لبنان روحانی که همراهمان بود در خلال صحبتی روایتی نقل کرد با این مضمون که  دست بکشید از مردم. جایی دیگر باید طرف را رها کرد. اگر نمی‌فهمد دیگر باید رهایش کرد. پیش خودم گفتم نمی‌خواهم از کسانی باشم که ازم دست بکشند. از آن لحظه به بعد دیگر گوش نمیدادم که جواب بدهم، دوست داشتم بشنوم که استفاده کنم.

برخورد لبنانی ها یا سوریه‌ای ها با ایرانی ها چطور بود؟
تصورم این بود که ما چرا اینقدر پول میدهیم به لبنانی ها. اینها که خوش و خرم هستند. اما وقتی رسیدم آنجا و برخورد مردم را دیدم، نظرم عوض شد. یقین دارم هرکس برود مارون الرأس، ببیند پرچم ایران در بیست‌ متری اسرائیل تاب میخورد تازه معنای پرچم را میفهمد. معنی دشمن را آنجا متوجه میشود. تا قبلش انتزاعی است. در تمام سفرهای خارجی این حس غرور را نداشتم، مردم میامدند با ما عکس میگرفتند. حتی می‌پرسیدند لباسهایتان چه شکلی است؟ واقعا به ایرانی‌ها به دید الگو نگاه می‌کنند. انگار همه فرزندان امام هستیم. اما حیف! وقتی می‌آیند ایران نظرشان عوض میشود.

[ms 3]

یعنی ایران مورد نظر آنها با واقعیت متفاوت است؟
ببینید، مثلا راجع به حجاب، استرالیا که بودم، با حجاب در صف سینما ایستاده بودم. کمی از موی سرم معلوم بود. زن و شوهر مسنی آمدند از حجابم پرسیدند. همان لحظه به چند تار مو اشاره می‌کردند. تازه در خارج از کشور می‌فهمیم حجاب نصفه و نیمه‌ی ما مسخره است. بلاتکلیف است. دوستی از لبنان هم دانشکده داشتیم. میگفت ایران مدینه فاضله‌ام بود. بقدری عاشق ایران بودم که به شوق ادامه تحصیل در ایران، درس می‌خواندم. انتظار داشتم هفتاد ملیون امام خمینی ببینم. اما آمدم مدینه فاضله‌ام شکست. یا مثلا چقدر برایشان مهم است که جمعه تعطیل باشند تا بتوانند بروند نماز جمعه. عمره که بودم یک نفر ترکیه‌ای دیدم، پرسیدم شما هنوز در کشورتان مشکل حجاب دارید؟ جوابم گفت شما که آزادید الآن مثلا حجاب دارید؟!

نقش رسانه را در ترویج حجاب چگونه می بینید؟
ببینید وقتی نتوانیم مفهوم عدم حجاب را نشان بدهیم، معنای حجاب را هم نمی‌توانیم منتقل کنیم. برای مثال ما طرح انیمیشن داشتیم که زندگی یک دختر دوازده ساله را نشان بدهیم با لایه‌ی زیرین مبحث حجاب. نتوانستیم در خانه بی‌حجاب نشانش بدهیم. خب این ذهنیت کودک را از حجاب دور می‌کند. باید روی بی حجابی کار کرد. زنهای بد در فیلم‌های ما حجاب کامل دارند. البته تلویزیون هم محدودیت دارد. شاید بشود با کلاه‌گیس مسأله را حل کرد. شاید با استفتاء از علما راهی پیدا کرد. پیشنهاد های مختلفی هست، یک فرد شجاع را می‌طلبد که واردش بشود.

نقش فتنه را در هنجارشکنی های اجتماعی، مخصوصا بی‌حجابی چطور دیدید؟
یکی از دوستانم  که بعد از انتخابات رفت امریکا. محجبه بود. اوایل رفتنش به امریکا هم حجابش را حفظ می‌کرد، حتی در مصاحبه با شبکه‌های بیگانه، اما بعدش حجابش را برداشت. آدمها در این فرآیند فتنه با خودشان روراست شدند. باطن همه برای خودشان مکشوف شد. شاید در شرایط عادی مردی خوشش نمیامد زنش بی‌حجاب باشد، اما اگر در اغتشاشات روسری همسرش را درست می‌کرد انگار از این جمع جدا بود.
اما الآن نسبت به سالهای قبل نسبت محجبه ها بیشتر شده، ولی خب به همان مراتب مظاهر بد حجابی هم شدیدتر شده.

برگردیم به بحث قبلی، بعد از اینکه نظراتتان تغییر کرد چه کردید، چه واکنش هایی دیدید؟
نمی‌خواستم بروم پاریس. حس خفه شدن داشتم. تا اینکه به خانواده گفتم. گفتند شستشوی مغزیت داده‌اند. گفتند اینها روششان این است، جوان‌ها را می‌برند شستشوی مغزی میدهند. خب من هم واقعا یک جوری شستشو شده بودم!
گاهی حتی برخی دوستان فیلم‌های اغتشاشات را برایم نشان می‌دادند. مثلا می‌گفتند ببین که چطور مردم را کتک می‌زنند. می‌گفتم خب اشتباه هست. برخورد های چکشی درست نبود. من پای ولایت نمی‌بینم. به نظرم آدم هایی بودند که دوست داشتند بلوا شکل بگیرد. برخی از مجری‌های انتظامی هم خوب نبودند. آدم‌هایی هم بودند که اصلا می‌خواستند بد اجرا کنند. آدم‌هایی که درک درستی از شرایط نداشتند. اما همه اینها را نمی‌توان پای رهبری نوشت.
خانواده را راضی کردم. تصمیم گرفتم برای امام زمان کار کنم. باورم شد. فقط تصمیم گرفتم سخنرانی‌های خوب گوش بدهم. رسانه‌ی خوبی هم نبود. خیلی‌ها راهش را بلد نیستند. مثلا حاج آقای پناهیان راهش را بلد است. می‌تواند زندگی جناب عمار را هنری تعریف کند، نه تاریخی.
از طرفی دوستان ولایت‌مدارم را هم می‌بینم که گاهی اشتباه می‌کنند اما باورم را حفظ می‌کنم. الآن با سختی مواجهم. دارم می‌جنگم که باورم را از دست ندهم.
در کارهایم هم وسواسی شدم. کار جشنواره‌ای نکردم. چون غالبا باید ضد ایران می‌بود تا جایزه می‌گرفت. تا محرم ۸۸ که رفتم هیئت هنر. حدیثی از امام رضا خواندم راجع به فتنه که باید ببینی چه کسی کنار چه کسی ایستاده، و کدام به دستورات خدا بیشتر عمل می‌کنند. من دیدم کنار فتنه، مریم رجوی و امریکا و اسرائیل ایستاده، این سمت هم همه مذهبی ها. خب خط‌کشی ها روشن بود.

[ms 4]

۹دی چطور اتفاق افتاد؟
رفتن به هیئت هنر (دانشگاه هنر) در آن سال خطر داشت. شب اول اغتشاشگرها هیئت را به هم زدند. همه‌ی اتفاقات، صرفا عاشورا نبود. پسرهای هیأت مجبور شدند شب‌ها در هیأت بخوابند که کسی آنجا را آتش نزند. به شوق شهادت می‌رفتیم هیات. اما عاشورا کار خودشان را کردند. برای ۹دی کاملا خودجوش برایم از طرف دوستانم پیامک آمد که قرار است هیات ها یک جا جمع شویم.

در کمتر از چندماه دو تجمع کاملا متفاوت را شرکت کردم. تجمع سکوت و ۹دی. خوشحالم که نگاهم تغییر کرد. خوشحالم که کشورم را ترک نکردم. حالا اینجا خیلی چیزها برای دوست داشتن دارم. اینجا خیلی کارها برای انجام دادن دارم. امیدوارم ثابت‌قدم باشم.

 

 

اشتراکات مذهبی بسیار، رعایت حجاب، تنها وجه تمایز!

[ms 3]

بارها در زیارتگاه‌ها و اماکن مذهبی، درست دوشادوشمان، چادرگلدارهایی را می‌بینیم که چهره‌های رنگ و لعاب داده‌شان را با چادر سفید‌های گل‌گلی پوشانده‌اند و با ناخن‌های طراحی شده و آستین‌های سه‌ربع، مشغول خواندن زیارتنامه و دعا هستند.

موهای رنگی و فشن‌شده‌‌شان حاکی از این‌ است که ساعتی را پای آیینه نیز گذرانده‌اند. این‌روزها بهانه‌ای شد تا تیم خبرنگاری چارقد روانه شمال غرب تهران، محله پونک شود و در امامزاده «عینعلی و زینعلی» در جایی دور از هیاهوی شهر و عاری از هر ریا و تزویر، کنار دخترانی قرار گیرد که ساعت‌ها وقت خود را در این بارگاه‌ها می‌گذرانند. مکانی معنوی که حتی چادر از واجبات ورود به این فضا است.

کمی بیشتر که کنار آنها می‌مانیم، ریختن اشک‌ روی کتاب دعا و متوسل شدن به ضریح را هم می‌بینیم و حتی گاهی چادر گلدار امامزاده که از سرشان به روی دوششان می‌افتد، خودشان سریع چادر را می‌کشند روی سرشان.

دختری را می‌بینیم که موهای براش شده قهوه‌ای‌اش از زیر چادر گل‌گلی امامزاده بیرون آورده و با پخش کردن تسبیح و بعد لقمه‌های نان و پنیر، نذر خود را ادا می‌کند.

ما همان دعایی را می‌خوانیم که آنها می‌خوانند. دعاهایمان تمام می‌شود. به سمت کفشهایمان می‌رویم. قسمت خروجی در، دستانمان را روی سینه‌هایمان قرار می‌دهیم و نگاهی به ضریح می‌اندازیم و سعی می‌کنیم پشتمان به ضریح نشود.

آنها چادر سفید را داخل سبد بزرگ چادر امامزاده می‌گذارند و من کیف زیر چادرم را ردیف می‌کنم و روسری زیر چادرمشکی‌ام را مرتب. خارج می‌شویم. او با موهایی فشن شده و رنگی و من با حجابی که از قبل داشتم.

 

تحمیل حجاب بر دختران، بی‌تفاوتی و دل‌زدگی به بار می‌آورد
سلایقشان در برخورد با مسئله حجاب و عفاف، آنان را از دیگران متمایز ساخته است چرا که اشتراکات زیاد مذهبی با دیگر همسالان خود دارند. اما نکته مهم در این رابطه نحوه برخورد با آنان است. کاری که نه سخت و نه پر هزینه است بلکه آموزش به دختران، باعث تشویق و ترغیبشان به مکان‌های معنوی خواهد بود. بزرگترین آسیب دختران و زنان امروز به نسبت نسل قبلی، همان بی‌توجهی و عدم فرهنگ‌سازی در این رابطه است.

یکی از اصلی‌ترین مشکلات، اجبار مسئولین و متولیان مراکز فرهنگی بر حجاب برتر یعنی چادر است. در حقیقت چادر حجاب کاملی است اما وقتی به اجبار بر دختران تحمیل شود، در نهایت فقط بی‌تفاوتی و دل‌زدگی به بار می‌آورد و متاسفانه به دلیل بی‌رغبتی عده زیادی از دختران به پوششی مانند چادر، این حجاب به شکل نمادین و اجباری به آنها داده می‌شود که این عملکرد موجب بی‌احترامی مضاعف به این نوع حجاب می‌شود.

در این زمینه نکته مهم این است که متاسفانه علی‌رغم هزینه‌های گزاف که در راستای حجاب و عفاف صورت گرفته، اطلاع‌رسانی و آموزش در جهت آگاهی عموم جامعه بسیار کم بوده و هنوز بعد از گذشت سالیان زیاد، فرهنگ‌سازی بنیادین در این مسئله آنطور که باید و شاید صورت نگرفته است.

 

برای زنانی که حجاب برتر ندارند:
حجاب خاص جدای از چادر را ایجاد کنیم

در این راستا شاید بهتر باشد در موسسات و مراکز معنوی و فرهنگی، یک پوشش خاص و ویژه برای خانم‌هایی که با حجاب برتر نیستند، ایجاد شود که جدای از چادر باشد؛ تا هم به این پوشش مقدس لطمه‌ای وارد نشود و هم اینکه افراد استفاده کننده، از پوشش موقت خود راضی باشند و آن حجاب را در سطح جامعه نیز رواج دهند و با خود همراه کنند.
البته ما نیز با اصل موضوع مخالفتی نداریم بلکه روشی که برای این امر انتخاب شده را مناسب نمی‌بینیم. امیدواریم روزی فرا رسد تا اهداف و افکار سلیقه‌ای مسئولین به کنار رود و در این راستا با حرکت‌های سنجیده و به موقع، روشی منطقی و درست را برای حل این کار صورت دهند.

 

اما چارقدی‌ها باب گفتگو را با تعدادی از این دختران باز کردند. گفتگو با دخترانی که با ظاهری آراسته اما دلی سرشار از معنویت، روانه این مکان متبرک شده اند. در میان دختران چادری و محجبه، دخترانی را با چادرهای گل‌گلی با رویی گشاده یافتیم که هر کدام با حالت‌های گوناگون برای اجابت خواسته‌هایشان متوسل به آقا شده‌اند.

از دختری که زمان زیادی را نزدیک بارگاه آقا روی پا ایستاده بود و راز و نیاز می‌کرد و هنگامی که به سوی دوستش برگشت گفت: «اینقدر دلم پر بود که نفهمیدم چطور گذشت» گرفته تا دیگر دخترانی که بعد از راز و نیاز معنوی، حیاط امامزاده را بهترین مکان برای حرف‌های دلشان انتخاب کرده‌اند.

بی احترامی و خشونت در برخورد با مساله حجاب لجبازی‌ها را افزایش می‌دهد


عسل سعیدی متولد ۱۳۶۷، فوق دیپلم و ساکن محله تهرانسر است. عسل آرامش روحی و روانی در این فضا را اصلی‌ترین دلیل کشش خود به این مکان عنوان کرد و گفت: ما هم یک سری خواسته‌های درونی داریم که با حضور یافتن در این مکان ها امید برآورده شدن آنها را داریم و همین انگیزه‌ها در سوق دادن ما به این مکان‌ها بسیار موثر است.

ادامه می‌دهد: حس مثبتی که در این مکان وجود دارد، به هیچ وجه قابل قیاس با دیگر مکان‌های تفریحی نیست؛ چرا که انسان در بدو ورود به این مکان آرامش خاص و ویژه‌ای به دست می‌آورد. فضای بیرون از اینجا یک جای معمولی و عادی است که فقط به شکل ظاهری به ما آرامش می‌دهد. در فضای بیرون، آرامش و آسایش ظاهری است، اما در این مکان‌ها آرامش و آسایش باطنی حاکم است.

وی درباره نگاه خاص افراد دیگر در این مکان‌ها به افرادی که دارای ظاهری آراسته هستند گفت: عده‌ای از افراد، زمانی که امثال ما را ببینند که لاکی به ناخن‌هایشان زده و یا از آرایش خاصی استفاده کرده باشند، نگاه بدی می‌کنند، اما اصلا برای ما مهم نیست. بلکه مهم دل و خواسته قلبی انسان است که بخواهد در این مکان معنوی قرار بگیرد.

عسل به عنوان دختری که در این جامعه زندگی می‌کند خواستار تغییر برخورد نیروی انتظامی با مسئله حجاب است و معتقد است: اگر برخوردها و لحن‌ها برای رعایت مسائل اعتقادی و حفظ و رعایت حجاب، حالت ملایم‌تری داشته باشد، تاثیر بهتری خواهد داشت؛ چرا که اگر حالت بی‌احترامی و خشونت به خود بگیرد، لجبازی‌ها هم بیشتر می‌شود.

وی افزود: همواره در جامعه شاهد هستیم که یک سری حق‌هایی را به مردان می‌دهند که برای زنان در نظر نمی‌گیرند و ارزش مساوی قائل نیستند. بهتر است قوانینی وضع شود تا حق زنان کمتر ضایع شود.

 

رعایت حجاب در اماکن مذهبی را هرکس باید خودش درک کند. نباید زورکی باشد.
از همان اذانی که در گوش ما گفته شده، ناخودآگاه بسیاری از اعتقادات در ما شکل گرفته است.

سمیرا حسین‌پور و ساناز ستاری از دیگر دختران این مرز و بوم هستند که در حیاط امامزاده عینعلی و زینعلی نشسته‌اند. حالا حسابی با زیارت و نیایش دلی از عزا درآورده و با هم در حال صحبت هستند که به سراغشان می‌رویم.

سمیرا که معتقد است تیپ ظاهریش را هر طور که دوست دارد، انتخاب می‌کند گفت: از لحاظ باطنی انسانی معتقد هستم که حتی خود را ملزم به ختم قرآن و ادای نماز اول وقت می‌دانم.

وی درباره حضورش در مکان‌های مذهبی گفت: وقتی در این مکان‌ها قرار می‌گیرم احساس می‌کنم از همه چیز و تمامی مشکلات دور هستم و آرامش این مکان را، دوست ندارم با هیچ چیز دیگری عوض کنم.

وی مکان‌های مذهبی را محلی برای فرار از مشکلات زندگی می‌داند و معتقد است: وقتی داخل پارک می‌شوم به حس شادی زودگذری دست می‌یابم. با حضور در این مکان‌ها به آرامشی ماندگار دسترسی پیدا می‌کنم که این حس را هر لحظه با خود همراه می‌دانم و باعث می‌شود خیلی از گناهان از من دور شود. شاید ظاهر من طور دیگری باشد اما من به اعتقاداتم کاملا پایبند هستم.

وی افزود: در این مکان‌ها هیچ کسی کاری به کار آدم ندارد؛ چرا که هر کسی در این مکان به درد خودش گرفتار است. فقط چه خوب بود که از روی اجبار نمی‌خواستند خانم‌ها چادر سر کنند. درست است که باید احترام این مکان‌ها حفظ شود اما زور و اجباری بودن این موارد خوب نیست. من خودم با ورود به این مکان‌ها احترام می‌کنم و موهایم را داخل می‌گذارم. این احترام را هر کس باید خودش درک کند. نباید زورکی باشد.

من در دوران دبیرستان معلمی داشتم که ظاهرا نه اما باطنا خیلی اعتقادی بود و همیشه می‌گفت نمازتان را بخوانید حتی اگر شده با لاک و آرایش. همین باعث شد که من نماز بخوانم چرا که همیشه دوست داشتم لاک داشته باشم. اما ناخودآگاه که به سمت نماز خواندن رفتم، خودم تصمیم گرفتم که اصول نماز را رعایت کنم. چرا که وقتی به این عمل نزدیک می‌شوی و حس می‌کنی که عمل را دوست داری، مانند کسی می‌ماند که دوستش داریم و بهترین‌ها را برایش انجام می‌دهیم و خود را ملزم به رعایت بسیاری از اعمال می‌کنیم. فقط اجبار اعمال بد است.

در این زمانه بعضی آدم‌ها اعتقاداتشان کمرنگ‌تر شده چرا که دیده شده به اسم دین کارهایی انجام شده. من روی مسائل دینی بسیار تعصب دارم. از همان اذانی که از روز اول در گوش ما گفته شده باعث شده ناخودآگاه بسیاری از اعتقادات را داشته باشیم و با آنها بزرگ شویم.

مثلا روزی در محل کار، خواستم وقت نماز طبق معمول به مسجد بروم که همکارم با خنده گفت مگر تو نماز هم می‌خوانی؟ من هم در جواب گفتم مگر من کافر هستم؟ الان وقت برای خدا است. وقتی از کار خسته می‌شوم همان نیم ساعت هم که برای نماز می‌روم و دعا می‌خوانم آرام می‌شوم. فقط به حفظ حجاب با چادر که نمی‌توانیم بسنده کنیم. شاید کسی حجاب داشته باشد اما دیگر اعمالش را رعایت نمی‌کند و یا بالعکس. اصلا نمی‌شود از ظاهر، آدم‌ها را قضاوت کرد.

از زمانی هم که با ایجاد گشت ارشاد به حجاب زنان واکنش نشان می‌دهند، آیا این همه مشکلات را حل می‌کند؟ پس مشکلات کاری و بقیه مشکلات جوانان چه می‌شود که بسیاری از انحرافات در زندگی، از آنها ناشی می‌شود. اینها ادامه سخنان سمیرا است.

 

 

دلزدگی از مسجد و نماز جماعت یعنی این:
خانمی در صف نماز خودش را از من کنار کشید. انگار من نجس هستم.

و اما ساناز که نیز در این گفتگو حضور داشت،گفت: من در گذشته برای نماز به مساجد می‌رفتم اما با نگاه‌های سنگین دیگر زنان مواجه می‌شدم. آنهم به خاطر مقدار مویی که بیرون است و اینکه آنها فکر می‌کردند که این آدم در مسجد چه کار می‌کند؟ و من کلا از مسجد زده شدم و یا هر پنجشنبه که دلم می‌گرفت می‌رفتم امامزاده. اما خیلی دم در فشار می‌آوردند که چادر سر کن و چرا مانتوت کوتاه است و چرا موهات بیرون است. یا زنان در داخل این مکان‌ها طوری نگاه می‌کنند که انگار ما از فضا آمده‌ایم. حالا چون موهای ما بیرون است، لابد فکر می‌کنند خدا را هم نمی‌شناسیم.

نماز عید فطر هم ۲ سال است که دیگر شرکت نمی‌کنم چرا که ۳ سال پیش که برای نماز رفته بودم، خانم‌ها چنان بد نگاه کردند و خانمی به طور بدی خودش را از کنار من کشید، انگار من نجس هستم.

من قبل از ماه رمضان باشگاه ورزشی می‌رفتم و در ایام ماه مبارک به خاطر روزه گفتم نمی‌آیم. مربی باشگاه به من گفت: مگر تو روزه هم می‌گیری؟ من هم گفتم چرا نباید روزه بگیرم؟ و بعد که رفتم، بعد از ماه رمضان به من گفت «روحانی شدی روزه‌هاتُ گرفتی». یعنی جو جامعه طوری شده که انسان‌هایی که اعتقاد ندارند، دیگران را به خاطر اعتقادات مسخره می‌کنند. گشت ارشاد هم که شده دغدغه ذهنی دختران و زنان جامعه که واقعا این برخوردها اصلا مناسب نیست و همه را از اعتقادات دلزده می‌کند.

ادامه دارد

 

من و باباش؟

[ms 2]

– من یک مادرم. پدر فرزندم به اندازه‌ی کافی به او محبت نمی‌کند.

– من یک پدرم. مادر بچه بیش از حد با او مهربان است. فرزندم لوس شده است.

اگر پدر یا مادر باشید، حتما در طول زندگی یک‌بار هم که شده این‌گونه حدیث نفس کرده‌اید. یا در کودکی یک‌بار هم که شده مشابه این حرف‌ها را از پدر یا مادر خود شنیده‌اید. به‌راستی، خط‌کش محبت کجاست و پدر و مادر تا چه حد باید به فرزندشان مهربانی کنند؟

اهمیت نقش پدری و مادری به‌خاطر وجود انسانی است که تربیتش به آن‌ها سپرده می‌شود. اولین مربی انسان خداست که او را خلق کرده و در درجه‌ی بعد، پدر و مادر هستند که به تربیتش می‌پردازند و او را در مسیر خواستِ مربی اصلی هدایت می‌کنند.

خداوند در کتاب راهنمایش، در آغاز سخن همیشه خود را با دو صفت معرفی می‌کند؛ رحمان و رحیم. رحمان به معنای رحمت «عام» و رحیم به معنای رحمت «خاص» است. علامه طباطبایی (ره) در تفسیر المیزان، کلمه‌ی «رحمان» را به معنای «رحمت کثیرى که شامل حال عموم موجودات و انسان‌ها از مؤمن و کافر می‌شود»، می‌داند و کلمه‌ی «رحیم» را به معنای «رحمت ثابت و باقى خداوند که تنها به مؤمنین در آخرت افاضه می‌شود». (۱)

این دو صفت پروردگار، برای تربیت انسان ضروری است:
«رحمت عام» دربردارنده‌ی این پیام است که هیچ موجودی نباید از بخشایش و محبت پروردگار ناامید باشد و در هر درجه‌ای از گناه که فرو رفته باشد، راه برای بازگشت او باز است. به همین دلیل در آیاتی نظیر «و لا تیأسوا مِن رَوح الله، إنّه لاییأس مِن رَوح الله إلا القوم الکافرون» (از رحمت خدا ناامید نباشید؛ همانا جز کافران هیچ کس از رحمت خدا ناامید نیست) (۲) ناامیدی از درگاه خداوند، گناهی بزرگ شمرده شده است.

از سوی دیگر، «رحمت خاص» خداوند بدین معناست که افرادی که با تلاش و زحمت، بهترین و درست‌ترین گزینه‌ها را انتخاب کرده‌اند، مشمول لطف خاص خدا می‌شوند، اما سایرین از آن رحمت و لطف بهره‌ای نمی‌برند. این صفت آفریدگار باعث می‌شود که انسان‌ها برای رسیدن به کمال تلاش کنند تا آن لطف خاص و ویژه را به‌دست آورند.

بنابراین، انسان ضمن این‌که به وجود محبت در هر شرایطی امیدوار است (رحمت عام خدا) برای رسیدن به محبت خاص و ویژه از سوی خدا نیز تلاش می‌کند (رحمت خاص خدا)، و این دو با هم او را پرورش می‌دهند.

پدر و مادر نیز این چنین هستند. خدا در هر کدام از آن‌ها نمونه‌ای از یک رحمت خود را قرار داده است و این امر برای کودکی که تربیتش به دست آن‌ها سپرده می‌شود، ضروری است.

عشق مادری بدون قید و شرط است. کودک احتیاجی ندارد برای محبوب بودن نزد مادر تلاش کند. احتیاجی به کسب شایستگی ندارد. برای بیش‌تر بچه‌ها تا هفت‌سالگی مفهوم زندگی این است که برای آن‌چه هستند، دوستشان بدارند. بنابراین، مادر مظهر رحمت عام خداست.

پس از هفت‌سالگی، کودک با پدر رابطه‌ی بیش‌تری پیدا می‌کند. پدر کسی است که طفل را تعلیم می‌دهد و راه ورود به دنیا را به او می‌نمایاند. کودک در این سنین وارد مرحله‌ی کسب محبت پدری به‌وسیله‌ی فعالیت شخصی می‌شود، اما عشق پدری مشروط است و اگر فرزند مطابق انتظارات پدر رفتار نکند، عشق زایل می‌شود و این چنین است که می‌توان گفت پدر مظهر رحمت خاص خداوند است.

[ms 3]

سرانجام، انسان بالغ باید به نقطه‌ای برسد که بتواند خود، والدین خود باشد و مستقل از پدر و مادر بیرونی زندگی کند. گویی آنان در وجدان کودک نمونه‌ای از خود را به‌وجود آورده‌اند. وجدان مادرانه به او می‌گوید: «هیچ گناهی تو را از عشق و آرزوی سعادتمندی محروم نمی‌کند.» و وجدان پدرانه می‌گوید: «وقتی اشتباه کردی، نمی‌توانی از قبول نتایج اشتباهاتت سرباز بزنی و اگر خواستار عشق هستی باید تلاش کنی.» (۳)

در روایات دینی نیز کودک در هفت سال اول، رئیس، در هفت سال دوم، عبد و در هفت سال سوم، وزیر و مشاور معرفی شده است (۴) که این آموزه می‌تواند ناظر به همین بحث باشد. کودک تا هفت سالگی ارتباط بیش‌تری با مادر دارد و بین پدر و مادر، غلبه با محبت بی‌شرط مادر است. از این رو، در هنگام کسب این محبت بی‌شرط از مادر، کودک چون وظیفه‌ای ندارد، نقش رئیس را دارد.

در هفت سال دوم، کودک ارتباط بیش‌تری با پدر پیدا می‌کند و مهر مشروط پدری غلبه می‌یابد. فرزند برای کسب این محبت پدری باید از راهنمایی‌های او اطاعت کند.

در هفت سال سوم که زمان استقلال‌طلبی فرزند است، رابطه‌ی او با والدین یکسان می‌شود و هم‌زمان محبت مطلق مادر و محبت مشروط پدر را دریافت می‌کند. بنابراین، نه مانند هفت سال اول رئیس است و نه مانند هفت سال دوم مرئوس؛ بلکه نقشی بینابین دارد که می‌توان او را وزیر نامید.

دریافتن این موضوع کمک بسیاری به من در ایفای نقش مادری کرد. مثلا فهمیدم وقتی دختر سه‌ساله‌ام بعد از این‌که با او به‌خاطر بازیگوشی تندی می‌کنم، با گریه به دامان خودم پناه می‌آورد، با زبان بی‌زبانی به من می‌گوید: “مامان! من رو برای همون چیزی که هستم دوست داشته باش.”

————————————————————-

پی‌نوشت:
۱. ترجمه‌ی ا‌لمیزان، ج‏۱، ص۳۰.
۲. سور‌ه‌ی مبارکه‌ی یوسف، آیه‌ی شریفه‌ی ۸۷.
۳. هنر عشق ورزیدن، اریک فروم، ترجمه‌ی پوری سلطانی، تهران، انتشارات مروارید، ۱۳۸۴، ص ۵۴-۶۲.
۴. وسائل الشیعه، ج۲۱، ص ۴۷۶.

حجاب رفتاری در فضای مجازی

[ms 2]

باید فکری کرد. این فضای مجازی یک‌هو آمد؛ بدون این‌که برایش فکر کرده باشیم؛ بدون این‌که مبانی‌اش را بدانیم؛ بدون این‌که برای زندگی در آن ایده داشته باشیم. فضای مجازی برای ما شده است وادی تیه؛ پر از آدم سرگردان. آدم‌هایی که تا دیروز نمی‌توانستند با هم رابطه داشته باشند، امروز کلماتشان کنار هم آمده است. بعید می‌دانم کسی باشد که تلاش کرده باشد، تمام رابطه را خلاصه کند در کلمات سیاه‌رنگ. این‌جا تناسخ است. آدم‌ها توی کلماتشان حلول کرده‌اند. کلمه‌ها احساس دارند، شادند، غمگین‌اند. زندگی مجازی، بسیاری از مرزهای زندگی واقعی را شکست، به بهانه‌ی این‌که کسی آدم‌های پشت این کلمات را نمی‌بیند. اما واقعیت چیز دیگری است. زندگی مجازی دیگر مجازی نیست. پشت همه‌ی کلماتی که نوشته می‌شود، آدمی نشسته است؛ مرد یا زن، دختر یا پسر.

ما در حال گذر هستیم. آدم‌های در حال گذار، بیش‌ترین آسیب را خواهند دید. آسیب‌های بیست سال بعد فضای نت، بسیار کم‌تر از امروز است. هنوز ما در این فضا سرگردانیم. برای زندگی‌اش برنامه‌ای نریخته‌ایم و انگار فکری هم نکرده‌ایم. برای نسل بعد، زندگی مجازی بخشی از واقعیت زندگی انسانی است، اما برای ما بیش‌تر یک تفریح است و در بهترین حالت، مرجعی برای پژوهش. ما هنوز نمی‌دانیم به کجا می‌رویم.

اگر نگاهی به جامعه‌ی ارزشی و متدین فضای مجازی، مخصوصا اجتماع‌های مجازی کنیم، این سرگردانی را می‌بینیم. طبق عرف جامعه‌ی ارزشی که مبتنی بر احکام دینی است، روابط پسر و دختر یا مرد و زن در محدوده‌های مشخصی تعریف شده است. این رابطه در طول تاریخ تغییر کرده، اما همیشه مبتنی بر دین بوده است. گاهی نگاهی افراطی شده و گاهی این نگاه، تعدیل شده است. مثلا بنا به برخی نقل قول‌ها، زنان در هنگام صحبت با مرد بیگانه، سنگ در دهان می‌گذاشتند تا صداشان مردانه شود و این امر تبلیغ می‌شده و ارزش بود. اما این نگاه امروز تعدیل شده است. یا زمانی، شرکت در انتخابات برای زنان امری ضددینی محسوب می‌شد و امروز ارزش است و زنان حتی بر اساس تکلیف دینی نسبت به حکومت اسلامی در آن شرکت می‌کنند. در هر حال، این روابط در زندگی واقعی، مشخص بود، ولو این‌که در طی زمان و عرف مختلف تغییر می‌کرد.

نکته‌ای که باید در تنظیم روابط خارجی و زندگی واقعی تأثیر داد، صرف احکام فقهی حجاب نیست، بلکه مقوله‌ی عفاف نیز بسیار مؤثر است. برای نمونه، سبقت در سلام از جانب زن از لحاظ فقهی اشکالی ندارد، اما این امر، فعلی خلاف عفاف شمرده می‌شود.

[ms 3]

عفاف مساوی با حجاب نیست. عفاف امری درونی است که بر افعال خارجی در روابط با دیگران تأثیر دارد، اما حجاب فعل خارجی است که مساوی پوشش خاصی است. چه‌بسا در جامعه‌ی خاصی به‌دلیل عقاید خاص، حجاب به معنای جامعه‌ی ما نباشد، اما افراد عفیف باشند؛ یعنی عفت بر اساس عرف جامعه تعریف شود و چه‌بسا افراد باحجابی که در افعال خارجی‌شان نشانی از عفت نباشد. می‌توان عفت را این‌گونه معنا کرد: حسی درونی که به کردار بیرونی، شخصیت والا عطا می‌کند. این کردار بیرونی می‌تواند خود پوشش هم باشد؛ یعنی میان عفاف و حجاب رابطه است و این رابطه هم از مهم‌ترین و اصلی‌ترین نتایج عفاف است، اما نه به این‌معنا که با هم مساوی باشند.

برگردیم به اول سخن؛ ما برای دنیای مجازی و زندگی مجازی و تنظیم رابطه‌ها هنوز برنامه‌ی درستی تنظیم نکرده‌ایم. در جامعه‌ی واقعیِ ارزشیِ ما که بر اساس عفاف و حجاب تنظیم شده بود، رابطه میان دو جنس مخالف، محدود به ضروریات عرفی می‌شد. فضای مجازی بسیاری از این حدود را شکست. اشتباه نشود. بحث اشکال فقهی نیست. از لحاظ فقهی، کامنت‌گذاشتن و یا لایک زدن برای جنس مخالف هیچ اشکالی ندارد و حتی غیرعاقلانه به‌نظر نمی‌رسد. سخن این است که همان‌گونه که تنظیم روابط خارجی صرفا بر اساس فتاوای فقهی نیست و عفاف در آن بسیار نقش دارد، باید جایگاه عفاف در تنظیم روابط مجازی هم مشخص شود.

به نظر می‌آید که در فضای مجازی، بحث حجاب برای جامعه‌ی ارزشی آن‌چنان جایگاه ندارد؛ چون ضوابط آن را می‌دانند و رعایت می‌کنند. اما آیا عفاف در جامعه‌ی مجازی و تأثیر آن بر عمل در این جامعه برای کاربران ارزشی مشخص شده است؟ آن‌چه من دیده‌ام، خلاف این را می‌گوید. باید به این نکته توجه کرد که فضای مجازی، ولو این‌که هنوز مجازی است، اما گره خورده به واقعیت. اگر عفاف در این جامعه تعریف و ترویج نشود، بر روابط خارجی هم تأثیر دارد. این از بزرگ‌ترین خطرهایی است که کاربران ارزشی را تهدید می‌کند.

برای تنظیم برنامه‌ی زندگی ارزشی در فضای مجازی، باید جامعه‌ی مجازی را شناخت، جزئیاتش را دانست، گونه‌های مختلف رابطه را تشخیص داد، مخاطبان و حتی رصدگران را شناسایی کرد و… . آن‌گاه بر اساس تعالیم دینی و اخلاقی که داریم، به تنظیم این زندگی بپردازیم.

خط ‌چشم‌های مصنوعی

[ms 0]

وقتی از خط چشمی سخن می‌گفت که به هیچ وجه من الوجوه پاک نمی‌شود -این «هیچ وجه من الوجوه» یعنی نه آب، نه دست کشیدن، نه دستمال کاغذی و نه حتی گذر زمان- بیش از آنکه پاک‌نشدنی بودن آن خط چشم تعجبم را برانگیزد، عکس‌العمل دختر کناری متعجبم کرد؛ وقتی از میان تمام جمعیت حاضر در قطار با تعجب به دوستش گفت: “پس چطور وضو بگیریم؟!”

واقعیت این است که آن سؤال، هم به‌جا بود و هم بی‌جا. به‌جا بود از آن‌رو که واقعا با این خط چشمِ عجیب چطور می‌شود عملی را به‌جا آورد که حداقل روزانه محتاج سه بار و حداکثر پنج بار دست و روی شستن از همه چیز و همه کس است؟ و این یعنی رها بودن از همه چیز و همه کس؛ یعنی بی‌تعلق بودن. و بی‌جا بود، چرا که جمع میان این دو ساحت که یکی عین تعلق و وابستگی و دیگری رها شدنِ محض است، ممکن نیست.

در حقیقت آن خط چشم، پیش و بیش از آنکه یک خط چشم ساده باشد، معلول و محصول شرایطی است که از ابتدای صنعتی‌شدن، به‌تدریج خود را نه تنها بر غرب، که بر کل جهان تحمیل کرد. برگزیدن زاویه‌ای دیگر برای نگاه به زندگی، از عوامل همان شرایط خاص و تحمیلی است که به ظهور سبک‌هایی از زندگی منجر شدند که ریشه‌ی خود را در ارائه‌ی تعاریف جدید از مفاهیم ریشه‌ای، چون احساس مسئولیت فردی و اجتماعی، ارتباط با همنوع، دوستی و هم‌چنین تحول در مبانی لذت فردی و اجتماعی و دیگرگونه شدن تعریف رضایت از زندگی و… می‌جستند.

پُرواضح است که تغییر در مفاهیم کیفی و معنوی، تأثیری شگرف بر جهت‌گیری حیات افراد مختلف و در نتیجه اجتماع انسانی خواهد داشت. (علل و چرایی این تحول‌ها نه در این مقال می‌گنجد و نه مد نظر نگارنده است.)

یکی از مفاهیم مهمی که از دست‌کاری نگاه جدید بی‌نصیب نماند، مفهوم زیبایی است. جایگاه خاص این مفهوم و نسبتی که با مفاهیمی چون لذت و رضایت دارد و البته ارتباط خاص آن با قشر تأثیرگذار و محوری جامعه یعنی زنان، اهمیت زیبایی را دوچندان می‌کند. چه اینکه یکی از منابع لذت از زندگی و در نتیجه بالا رفتن میزان رضایت از حیات خویش و البته جامعه، مسئله‌ی زیبایی است.

زیبایی به علت عرضی بودن یعنی ذاتی‌نبودن آن نسبت به اشیا و پدیده‌ها، می‌توان با ایجاد مبانی نظری جدید برای تعریف آن و تغییر ذائقه و سلیقه‌های فردی و اجتماعی و نهادینه کردن آنها، در جوامع و فرهنگ‌های مختلف تعریف نمود یا تعاریف موجود را دستخوش تغییر کرد. شاهد آنکه در دوره‌های مختلف و در فرهنگ‌های متفاوت، مثال‌های زیبایی با یکدیگر فرق می‌کرده‌اند.

نکته‌ی اساسی، تلاش غرب برای یکپارچه کردن تعریف زیبایی و یکسان کردن ذائقه‌های مختلف با مبانی غیرالهی و غربی است که با تمرکز در دو حوزه‌ی «ارائه‌ی الگوهای جدید در قالب مدل‌ها» و «بازارهای هزار و یک‌رنگ» به جهت‌دهی جامعه‌ی جهانی مشغول است. کارکرد الگوهای جدیدِ زیبایی و مدل‌هایی که توسط رسانه‌های جمعی به خانواده‌ها و به‌ویژه زنان و دختران ارائه می‌شوند، گرم کردن مصرف در بازارهایی است که تولیداتشان پایان‌ناپذیر است.

مدل‌های مختلف با استفاده از اصل همه‌جایی و هم‌صدایی، حس بهترین و زیباترین بودنِ خود را به مخاطب القا کرده و با ازبین بردن فضای ارائه‌ی دیگر مدل‌ها و حتی فکر کردن به دیگر امکانات زیبایی، مخاطب را وادار به همراهی با خود کرده و سپس او را به نزدیک‌ترین بازار فروش کالاهای خود راهنمایی می‌کنند و مصرف او را جهت می‌دهند. آنها با تغییر در مبانی تعریف زیبایی و با استفاده از کالاهای تولیدی خود، آنها را زیباکننده معرفی می‌کنند و ولع مصرف آنها را بالا می‌برند.

[ms 1]

ولی سؤال اساسی این است که آیا واقعا مدل‌های غربی، زیباترین هستند؟ چگونه می‌شود که از دوره‌ای، نه تنها در ایران بلکه در کل جهان، موی بلوند، هیکل لاغر، چشم‌های آبی، لباس‌های خاص و حرکاتی متفاوت، زیبا تصور می‌شوند و تمام تلاش زنان برای نزدیک شدن به این الگوها صرف می‌شود؟!

نکته‌ی جالب اینکه در همین ایران خودمان پیش از الگو شدن این شمایل، چاقی، ابروهای پیوندی، پشت لب، چشم و ابروی مشکی و موی زاغی برای زنان، زیبا فرض می‌شده و به‌راحتی می‌توان به‌سخره گرفتن برخی از آن ملاک‌ها را توسط امروزی‌ها دید و یافت.

ملاک‌های زیبایی ریشه در فرهنگ، آداب و رسوم هر قوم و جامعه‌ای دارد و البته این ملاک‌ها تنها در ظاهر خلاصه نمی‌شوند. به‌طور مثال، حجب، حیا، عفاف و مواردی از این دست در زنان ایران ملاکی برای زیبایی و وجاهت و محبوبیت آنها نیز فرض می‌شده و همواره در این فرهنگ ممدوح بوده است.

به تصریح حافظ: «شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد/ بنده‌ی طلعت آن باش که آنی دارد» و این نکته نشان‌دهنده‌ی اهمیت ویژه‌ی انسانیت و اصل عبودیت در تعریف زیبایی رایج در این مرز و بوم است.

حال آنکه غرب با بصری کردن ملاک‌های زیبایی و خلاصه کردن زیبایی در ظاهر، آن هم با شمایلی خاص و تنها منوط بر جنسیت، تغییری شگرف در زیبایی و جایگاه آن پدید آورده است و از سوی دیگر، اسباب آرایش جدید به گونه‌ای طراحی می‌شوند که زن به‌عنوان نیروی کار جامعه با یک‌بار استفاده از آنها تا حداقل یک روز نیازی به تکرار آن مواد و تجدید آرایش نداشته و همواره با ملاک‌های زیبایی فعلی همخوانی داشته باشد. اما میزان قرابت این نگاه به زن و زیبایی با فرهنگ ما و البته فرهنگ دیگر ملل جای تأمل دارد.

در حقیقت غرب با سوءاستفاده از حس زیبایی‌دوستی انسان، مخصوصا زنان، به جامعه‌ی مصرفی خود می‌اندیشد و درصدد کسب سود بیشتر از این راه است.

در این راستا نکته‌ی مهمی که رخ می‌نماید، فاصله‌ی اساسی مصرف با نیاز است. مصرف در جوامع امروزی نسبت دقیق و صحیحی با نیاز ندارد و تنها به رفع نیازهای کاذبی که به مصرف‌کننده القا شده است می‌پردازد. این نیازها از آن رو کاذب خوانده می‌شوند که گاه نه با فرهنگ جامعه نسبتی دارند و نه حتی با نبودشان زندگی آسیبی می‌بیند. تنها کارکردشان ایجاد تبِ کمبود و بالا رفتن میل به خرید و داشتن است؛ داشتنی که هیچ تعریف منطقی و درستی را با خود به همراه ندارد.

 

در سپید چادرت می‌شود لانه کرد

[ms 0]

قبول!
خیلی چیزها عوض شده است؛
خانه، حوض فیروزه ندارد،
باغچه ندارد،
سنبل و نرگس ندارد،
اتاق‌های تو در تو ندارد،
کلون مردانه و زنانه ندارد…

قبول که این‌ها جایشان را داده‌اند
به آپارتمان فلان متری،
به آیفون تصویری،
و به آسانسور و مایکرویو

اما…
آن‌چه عوض نشده تویی!
که در سپید چادرت می‌شود لانه کرد…
که سجاده‌ات رو به سمت خداست…

دست‌هایی معطر از مریم

[ms 0]

«خانه، بی شما خانه نیست.»
این را باید بنویسم، قاب بگیرم روی دیوار
چراغ خانه با شما روشن است…

ما از شلوغی خیابان‌ها،
از دلهره‌ی صورتک‌های غریبه،
از داد و از دود،
مثل جنگ‌زده‌ها پناه می‌آوریم به خیمه‌ی خانه،
که ستونش شمایید

هم شمایی که دست‌هایتان معطر از مریم است
-گرچه مایع ظرف‌شویی مهربانی بلد نیست-
و چشم‌هایتان که مأمن پرنده‌ها
-گرچه کم‌کم مهمان عینک شده‌اند-

«خانه، بی شما خانه نیست»
این را باید بنویسم به خط خوش، قاب بگیرم روی دیوار

‫حجاب، حلقه‌ای برای وحدت جهانی

[ms 0]

رسیدن به وحدت (البته نه آن وحدتی که همه فکر می‌کنند فقط در بین مسلمانان خلاصه می‌شود) و صلح جهانی، جزو آرزوهای هر انسان آزاده‌خواهی‌ست. شاید تصور اکثرمان این باشد که این امر ناشدنی‌ست، اما حقیقت این است که در این چند سال اخیر این‌قدر اتفاقات ریز و درشت، حرکت‌ها و جنبش‌ها، تجمع‌ها و… در سراسر جهان به چشمم خورد که هیچ کدام از افراد تشکیل‌دهنده‌ی آن نه دینشان یکی بود، نه ملیتشان، نه رنگ پوست‌شان، نه زبانشان و نه… فقط به‌خاطر اینکه همه از یک نوع بشر هستند و همگی حق آزادی دارند و برای هدفی مشترک دور هم جمع شدند.

امروز هم وقتی اکانت فیس‌بوکم را باز می‌کردم، برای چندمین بار شاهد این نوع حرکت‌ها در دفاع از حقوق انسانی بودم؛ حرکت‌هایی که ندای برقراری صلح جهانی را فریاد می‌زدند و این‌بار این حرکت از سمت زنان آمریکایی صورت گرفته است؛ حرکتی در اعتراض به رفتار نژادپرستانه‌ی حاکم بر این کشور، که بارها منجر به قتل و تعرض به زنان مسلمان شده.

«یک میلیون حجاب»، نام یکی از این ده‌ها جنبشی‌ست که در راستای همان هدف صلح و امنیت جهانی شکل گرفت؛ جنبشی در حمایت از «شیما الاوادی» زن عراقی مسلمانی که دارای ۵ فرزند بود و به‌خاطرِ داشتن حجاب، در خانه‌اش کشته شد و ای کاش می‌دانست با کشته شدنش، در ظرف کمتر از چند روز، یک کمپین بزرگ در حمایت از حجاب در آمریکا شکل خواهد گرفت. این کمپین در کمترین مدت، هزاران عضو پیدا کرد و صدها نفر با ارسال عکس‌های با حجاب از خود، حمایتشان را از زنان مسلمان جهان اعلام کردند.

این حرکت‌ها، اعلام حمایت‌ها، اعتراض‌ها و… همگی نشان از عملی‌کردن هدفی دارد که فطرت همه‌ی انسان‌ها دنبال آن است؛ صلح جهانی.

نمونه‌ای از عکس‌های ارسالی به این کمپین را می‌توانید اینجا ببینید.

[ms 1]

در این عکس، دانش‌آموزانی در مدرسه‌ی شهر بزرگ دیترویت در ایالت میشیگان آمریکا، درحالی‌که هر کدام پلاکاردهایی در دست گرفته بودند، اعتراض خود را اعلام کردند. نوشته‌های روی پلاکارد و چینش ایستادنشان واقعا هوشمندانه بود؛ «من بودائی هستم»، «من مسیحی هستم»، «من به خدا اعتقاد دارم»، «من زیبا هستم»، «من شیما هستم» و در آخرین حلقه، شخص آخر، پلاکارد «ما همگی انسان هستیم» را به دست گرفته است.

[ms 16]

اینجا هم عده‌ای از دانشجویان دانشگاه واشنگتن در سنت‌لوییس، با شعار «پوشش و حجاب در برابر نفرت» این عکس دسته‌جمعی را برای کمپین ارسال کرده‌اند.

[ms 3]

دانشجویان مسلمان جزو انجمن (MSA) در دانشگاه ایالتی کارولینای شمالی هستند که با این پیام، عکس‌شان را ارسال کردند: «ما گرد هم آمده‌ایم و ایستاده‌ایم تا برقراری عدالت و برپایی یک سیستم حقوقی قوی که به‌طور یکسان با همه‌ی شهروندان رفتار کند.»

[ms 4]

وقتی با حجاب به محل کارم حاضر شدم، همه تعجب کردند. عده‌ای می‌دانستند که چرا امروز من حجاب را انتخاب کرده‌ام و عده‌ای هم از من می‌پرسیدند که علت کار من چیست. مدیر شرکت که یکی از بددهن‌ترین و تندخوترین افراد است، موقعی که برای چک کردن آمد و من را با این وضعیت دید، به من اطمینان داد که مشکلی برایم پیش نمی‌آید. این عکس‌العمل برای من باورنکردنی بود! من به‌عنوان یک زن آمریکایی، از قتل شیما ناراحت و متأسف شدم و برای همین، یک هفته در حمایت از شیما و خانواده‌ی او حجاب بر سر می‌گیرم و امید دارم که صلح پیروز خواهد شد.

[ms 5]

این هم تصویری از مادر و دختری آمریکایی‌ست که نوشته‌اند: «من با تمام خواهرانم ایستاده همراهم، بدون توجه به زبانمان، بدون توجه به دینمان و بدون توجه به آنچه در کشورم اتفاق می‌افتد.»

[ms 6]

من یک کاتولیک مکزیکی‌تبار هستم، اما واقعا از خواهرم شیما که حجاب داشته حمایت می‌کنم. من ماه رمضانِ گذشته به یکی از مساجد رفتم. آنان از من استقبال کردند و به من آموختند که چگونه همراه با پوشش دعا کنم و به من گفتند که اصلا برای ما مهم نیست که خدای شما کیست؛ می‌خواهد عیسی باشد یا کریشنا یا هر کس دیگر. مهم، ایمان شما و عمل به معنای واقعی از خدا و عشق به تمام موجودات است و امروز شیما در آسمان است و ما می‌توانیم این را به جهانیان آموزش دهیم. من از حجاب برای دعاهایم استفاده می‌کنم و همه‌ی ما به‌عنوان برادر و خواهر با یکدیگر زندگی خواهیم کرد.

[ms 7]

من یک آمریکایی سفیدپوست هستم و مذهبم پروتستان است. ۹ سال است که ازدواج کرده‌ام و مادر یک دختر و پسر هستم. اعتقاد دارم حجاب یک نماد است که ما موظف هستیم به‌عنوان یک انسان به آن احترام بگذاریم. ما با صدای بلند، اعتراض خود را در مقابل هر گونه دشمنی و عداوت و ترس و خشونت بلند می‌کنیم.
[ms 8]
من کورتنی، ۲۷ ساله از کارولینای شمالی هستم. من هیچ وقت یک فرد مذهبی نبودم، اما در طول سال گذشته، در رابطه با اسلام مطالعه داشتم و با آنها ارتباط گرفتم. در ماه دسامبر که به مراکش سفر کردم و فردی من را به نماز دعوت کرد و حجاب گرفتم، می‌دانستم دیگر از آن دست برنخواهم داشت. حجاب تا حد زیادی به انسان احساس راحتی می‌دهد و من نمی‌توانم احساسم را وقتی حجاب دارم بیان کنم. من همه‌ی زن‌ها را دعوت می‌کنم به زیبا دیدن، صرف‌نظر از پیشینه‌ی مذهبی‌شان، و باز هم حمایت خود را از شیما اعلام می‌کنم و می‌گویم همه‌ی ما شیما هستیم. در برابر این نژادپرستی و نفرتی که در برابر برخی شکل می‌گیرد، موضع می‌گیرم و می‌گویم: “همه‌ی شما خانم‌ها را دوست دارم.”

[ms 9]

من یک زن بودایی از سیاتل هستم. برای حمایت از همه‌ی مسلمانان و مخالفت با تبعیض و مهم‌تر از همه برای در حافظه‌ماندنِ نامِ «شیما الاودی»، حجاب را انتخاب کرده‌ام.

[ms 10]

یکی دیگر از زنان آمریکایی فقط عکس چهره‌ی خود را درون قاب روسری انداخته و برای حمایت از این جنبش، عکس را با این پیام ارسال کرده: «این فقط چهره‌ی من در قاب حجاب است. دوست دارم شما من را به‌عنوان یک مسلمان ببینید، چون من همیشه به شما زنان مسلمان و به حجابتان احترام می‌گذاشتم و برای حمایت از این حرکت، این عکس را ارسال کردم. این، همدردی من و حمایت من از شیما و خانواده‌ی اوست.»

[ms 11]

خانم دانیا از کشور مالزی: «من افتخار می‌کنم که در کشوری زندگی می‌کنم که نشان‌دهنده‌ی چندنژادی و چندمذهبی است. امروز من عکس باحجاب خود را در حمایت از همه‌ی انسان‌ها و برای نشان دادن موضعم در برابر جرم و جنایت منتشر کرده‌ام. ما می‌توانیم تفاوت ایجاد کنیم و بگوییم نه نژادپرستی و نه تبعیض! و اجازه دهید همه‌ی ما در کنار یکدیگر با عشق و صلح زندگی کنیم.»

[ms 17]

من کریستین، ۲۳ ساله از ایالات متحده‌ی آمریکا هستم. من فقط گاهی اوقات در کشورم حجاب می‌گیرم و ای کاش می‌توانستم همیشه بدون هیچ مشکلی حجاب داشته باشم. امروز برای ادای احترام به تمام کسانی که هر روز آن را می‌پوشند حجاب گرفتم، مخصوصا برای شکستن ننگ و نفرتی که در اطراف حجاب به‌وجود آمده است.

[ms 13]

اسم من پاتریشا است. من امروز حجاب پوشیدم برای نشان‌دادن حمایت از شیما. اصلا برایم مهم نیست که شما چه رنگی هستید و یا مذهب شما چیست و یا وابسته به کدام حزب یا گروه و یا دارای چه ملیتی هستید. من صمیمانه شما را دوست دارم.

[ms 14]

من یک زن مسیحی هستم که حجاب به‌عنوان نمایشی از دعاهای من و پشتیبان خانواده‌ی من است. واقعا این مضحک است که به کسی با انگشت اشاره بگویم «به خانه‌ات برگرد»، هنگامی که واقعیت این است که همه‌ی ما در آمریکا مهاجر هستیم، مگر تنها ۱.۵ درصد جمعیت آمریکا که بومی هستند. برای تمام کسانی که قربانی جهل و نفرت شده‌اند دعا می‌کنم.

 

روایت‌ها این را نگفته‌اند …

[ms 0]

چشم من نمی‌دید
خورشید را ندیده بودم، ماه را ندیده بودم؛ نور را ندیده بودم
آن روز در ِ خانه‌ی رسول را زدم که دستم را دراز کنم به گدایی رحمتش، که رسول باران بود و نمی‌پرسید این پیاله خالی از آن کیست.
در باز شد، در روایت‌ها گفته‌اند “او” پوشیده بر من حاضر شد، گفته‌اند که رسول پرسیده “این مرد نمی‌بیند، چرا خودت را از او می‌پوشانی؟” و او پاسخ داده که “این مرد نمی‌بیند، من که می‌بینم.”
خواستم این‌جا اعتراف کنم که من دیدم، یعنی برای اولین‌بار در عمرم دیدم، با همین چشم خاموش و بسته‌ام، خورشید را، ماه را، نور را.
روایت‌ها این را نگفته‌اند …

 

خواستم کمی شبیه “زهرا ” باشم

[ms 0]
گفت: اگه گفتی چی شد من بعد از این همه مدت چادر پوشیدم؟
گفتم: چه می‌دانم، لابد این‌طوری خوش‌تیپ تری!
گفت: نچ!
گفتم: خب لابد فهمیدی این‌طوری حجابت کامل‌تره مثلاً!
گفت: نچ!

گفتم: ای بابا! خب لابد عاشق یکی شدی، اون گفته اگه چادر بپوشی بیشتر دوستت دارم!!
گفت: نزدیک شدی!
گفتم: آها!! دیدی گفتم همه‌ی قصه‌ها به ازدواج ختم می‌شوند؟ دیدی!!
گفت: برو بابا… دور شدی باز
گفتم: خب خودت بگو اصلاً
گفت: یک جایی شنیدم چادر، لباس “زهرا”ست، خواستم کمی شبیه “زهرا ” باشم.

 

خانومی که من نیستم

نوشته‌ای که در ادامه خواهید خواند، برای گسترش فرهنگ گفتگو و انتشار نظرات مختلف در چارقد منتشر می‌شود و محتوای آن لزوما مورد پذیرش چارقد نیست. نشریه الکترونیک چارقد آماده انتشار نظرات دیگر کاربران خواهد بود.

[ms 2]

«خانومی که شما باشی». انگشت اشاره‌اش را آرام به طرف من گرفته بود و در حالی که هزار و یک حرف قشنگ را با همین نام جذاب، زیبا و سبک در ذهنم تداعی می‌کرد، به سمت دری هلم داد که تنها همان در بود! بی هیچ دیواری و یا باغی که آن پشت باشد…

«ما از دریچه نگاه زنان به جهان می‌نگریم!». این آخرین جمله ۱۴ شبِ اولِ سال «آزاده نامداری» بود در «خانومی که شما باشی». اما یک سوال در این بین حذف نشدنی بود: شما از کدام زنان سخن می‌گویید؟

پرداختن به زنان و تولید برنامه برای این قشر از جامعه توسط شبکه دو از آن روی مورد انتظار است که این شبکه خود را شبکه کودک و خانواده می‌داند. از دیگر سوی زنان به عنوان محور اصلی خانواده و موتور محرک مهمترین و
اولین نهاد اجتماعی، جایگاهی خاص در مناسبات اجتماعی و تمدنی یافته و تاثیرات شگرفی در این حوزه‌ها دارند. در حقیقت گره و نقطه پیوند اجتماع، رسانه و زن نهادی است به نام خانواده که اهمیت زنان، بینش و رشد آنها را چند برابر می‌کند؛ چه اینکه سلامت نفس، تعالی و فهم زن در ایجاد خانواده‌ای متعالی و مجموعه خانواده‌های موفق و کارا در شکل‌گیری جوامع رو به رشد و پویا مسائلی هستند غیرقابل انکار. از این روی ضرورت پرداختن به امور زنان از منظر مدیریت نهاد خانواده و توانمندسازی ایشان در این زمینه جهت ایجاد جوامع سالم و صالح و نیز از زاویه رشد و تعالی انسانی و فردی در ابعاد انسانی درست مانند مردان رخ می‌نماید.

یکی از برنامه‌هایی که پیش از این پرداختن به مسائل زنان را به عنوان زمینه کاری برگزیده بود، برنامه «اردیبهشت» بود که از شبکه چهار پخش می‌شد و البته به جهت تخصصی بودن مخاطبان خاص خود را داشت. اما آغاز بهار ۹۱ همراه شد با پخش برنامه‌ای خوش آب و رنگ و البته خوش‌نام. «خانومی که شما باشی» نام قشنگی بود برای یک شبانه جدید که به نام زن بود و به کام هیچکس!

دکور شاد، موسیقی آرام زمینه، تماشاگرانی که مرتب دست می‌زدند و اجرای مخصوص آزاده نامداری (که لزوما مثبت نیست)، از ابتدا نوید برنامه‌ای عمومی را می‌داد در حوزه زنان، یعنی یک برنامه بی‌سابقه. اما تمام اینها و آن تصور خوب از نام جذاب برنامه، زمانی از بین رفت که سوالات نامداری یکی پس از دیگری مانند پتک بر سر مخاطب فرود می‌آمدند و در کنار پاسخگوها که کسانی نبودند جز بازیگران و مشاهیر عرصه تصویر، به ساخت بنایی مشغول شدند که هیچ شباهتی به تصور اولیه از برنامه نداشت. در حقیقت این دو مورد در کنار یکدیگر حکایتی بودند از خلأ جدی فکر و برنامه‌ریزی خاص در اتاق فکر برنامه. زنان و مسائل ایشان دغدغه برنامه‌ای بود که برای آنها و به نام آنها ساخته شده بود؛ اما در اکثر شب‌های برنامه هیچ کدام از دغدغه‌های جدی زنان مورد بحث و بررسی واقع نشد. تنها موضوعاتی سطحی چون ترس، رانندگی، مادرشوهر، آشپزی، آرام یا شلوغ بودن و… طرح شده و صحبت‌ها و نظراتی شخصی درباره آنها ارائه شد. می‌توان جدی‌ترین مباحث مطرح شده را مادر شدن، و اشتغال زنان دانست که راهگشا بودن بحث‌های جاری در این دو موضوع نیز جای تردید دارد.

[ms 3]

از جهت دیگر اکثریت مهمانان برنامه از چهره‌های مشهور سینما و تلویزیون بودند که به سؤالاتی شخصی پاسخ می‌گفتند و در انتها توسط خانم مجری به عنوان نظرگاه زنان مهر می‌خوردند. اما آیا آن خانم بازیگر نماینده من و مادر من و دوست من است؟ آیا نظر شخصی من نظرگاه خانم مجری، همکار خانم مجری و حتی مادر خانم مجری است؟ چرا و چگونه احوالات شخصی یک نفر را به کل جامعه تعمیم داده و منکر تفاوت‌های موجود میان خود زنان می‌شویم؟ اولین نکته در نگاه خاصی که طی سال‌های اخیر در محافل مختلف به زنان شده است، نادیده انگاشتن تفاوت‌های مختلف شخصیتی، خانوادگی، تربیتی و محیطی و… ایشان و یک کل به هم پیوسته و یکپارچه تصور کردن این قشر است.

در حقیقت وقتی از مسائل زنان سخن می‌گوئیم باید روشن کنیم منظور ما کدام زنان هستند، زنان کهگیلویه و بویراحمد یا زنان اصفهان؛ یا هم همین تهران با طبقه‌بندی بالای شهر و پائین شهر! چه اینکه زنان مختلف با نگاه‌ها و شرایط متفاوت دارای اقتضائات و نیازها و دغدغه‌های مختلفی هستند. اما طرح نگاه زنان در این سطح از کلیت و انتزاع آن هم توسط قشری خاص یعنی زنان بازیگر قدری غیر علمی و غیر منصفانه به نظر می‌رسد. عدم رعایت انصاف در این زمینه با تمرکز صرف بر انتخاب اقشار خاص و میدان و مجال حضور ندادن به دیگر زنان مانند دختران دانشجو آن هم از نوع محجبه‌اش، زنان مبارز و انقلابی، همسران و مادران شهدا و جانبازان و حتی زنان تازه مسلمان که سوژه تکراری سیما شده‌اند و تلاش جهت انعکاس نظرات یکدست میهمانان به اوج خود می‌رسد.

اما مهمترین ضعف برنامه، ضعف ساختاری آن یعنی منفک دانستن زن از خانواده و فربه کردن زنان با تمرکز بر ویژگی‌ها و مسائلی خاص که منجر به کمرنگ شدن نقش ایشان در خانواده می‌شود بود. مسئله‌ای که یکی از نقاط ضعف بزرگ غرب است. مطرح نشدن خانواده و نسبت آن با زنان و بررسی فردیت ایشان بدون در نظر گرفتن نقش اجتماعی خاص زنان (منظور نقشی است که به صورت غیرمستقیم و از کانال خانواده در اجتماع ایفا می‌کنند) از ضعف‌های مهم برنامه بود. این برنامه با پررنگ کردن و بحث بر سر جزئیاتی که می‌توانند یکی از ویژگی‌های شخصیتی هر فردی باشند، به تشریح مسائلی پرداخت که نمی‌تواند دغدغه یک زن مسلمان باشد. چه اینکه دغدغه‌هایی مهمتر به جهت‌دهی افکار و حرکات او مشغول‌اند. چرا و از چه روی بحث بر سر ترس یک فرد خاص آنقدر مهم می‌شود که ۴۵ دقیقه از وقت رسانه ملی و مخاطب را به خود اختصاص می‌دهد!؟ این مسئله تنها از ضعف فکری و عدم شناخت صحیح زنان این مرز و بوم و تفکر جاری در میان آنان و غرق شدن در هاویه نفس نشأت می‌گیرد، چرا که در صورت دست و پنجه نرم کردن با حقیقت مسائلی از این دست، لغو می‌نمایند و نصّ «والذین هم عن اللغو معرضون» سرلوحه حقیقت دوستان است.

ورود به عرصه زنان مسلمانی که قادر بودند سربازان آخرالزمانی سیدالشهدا را تربیت کنند و نشان دادن تفکرات ایشان به انرژی، قوت اندیشه و نگاه عمیق‌تری نیاز دارد.

مهمان چارقد به صرف رولت حلواارده

[ms 0]

بهار با آن هوای دل‌چسب و خنک صبحگاهی‌اش و آن عصرهای مطبوع و بارانی‌اش، جان می‌دهد برای پیاده‌روی و نفس کشیدن در هوای تازه. اصلا بهار روزهایش جنب و جوش می‌خواهد و لبخند، و این جنب و جوش و لبخند، انرژی! مثلا همین رولت حلوایی خوشمزه؛ بعد از یک پیاده‌روی صبحگاهی با شیر، یا در یک دور هم نشستنِ عصرگاهی کنار باغچه یا گلدان‌های توی ایوان خوردنش با چای چقدر لذت دارد. بفرمایید.

[ms 1]

مواد لازم برای خمیر:
آرد به مقدار کافی (حدود دو لیوان)، روغن مایع یک لیوان، کره مارگارین ۲۵۰ گرم، ماست یک لیوان، بکینگ پودر یک قاشق غذاخوری.

مواد لازم برای مغز رولت:
حلواارده یک لیوان، شکر یک لیوان، مغز گردو یک لیوان، رومال خمیر، تخم مرغ یک عدد، آب و روغن مایع کمی

[ms 2]

ابتدا ماست، مارگارین و روغن مایع را در یک ظرف مخلوط می‌کنیم. سپس آرد و بکینگ پودر را با هم مخلوط کرده و کم‌کم به مخلوط اضافه می‌کنیم، تا جایی که خمیر نرمی (به نرمی لاله‌ی گوش) به‌دست بیاید. خمیر را کمی ورز داده و به سه قسمت مساوی تقسیم می‌کنیم. سپس روی خمیر را با نایلون پوشانده و به مدت یک ساعت در یخچال قرار می‌دهیم.
[ms 3]
بعد از یک ساعت خمیرها را روی سینی ِچرب‌شده باز می‌کنیم و به ترتیب حلوا، گردو و شکر را روی آن می‌ریزیم.
سپس به‌آرامی خمیر را به‌صورت رول درآورده، دو طرف آن را می‌بندیم و به قطعات مساوی برش می‌دهیم.
رولت‌ها را در سینی فر که کاملا چرب کرده‌ایم، با فاصله از هم می‌چینیم. تخم‌مرغ را با چند قطره آب و روغن مخلوط کرده و با قلم‌مو روی رولت‌ها می‌مالیم. سینی را در طبقه‌ی وسط فر با حرارت ۱۸۰ درجه‌ی سانتی‌گراد، به مدت ۱۰ تا ۱۵ دقیقه قرار می‌هیم.

[ms 4]
رولت‌ها را به محض بیرون آوردن از فر، در هوای کاملا خنک قرار می‌هیم.

نکات مهم:
. بیش از حد ورز دادن خمیر، باعث پس دادن روغن مخلوط در آن می‌شود.
. وقتی خمیر را رول می‌کنیم، به‌خاطر نرمی خمیر احتمال پارگی آن وجود دارد. منفذهای ایجادشده در خمیر را با چند تکه خمیر کوچک ترمیم کنید.
. سینی فر را حتما با کره چرب کنید.
. فر را از نیم‌ساعت قبل گرم کنید.

خوش‌اخلاق‌ها و خوش‌ذوق‌ها به ترویج حجاب بشتابید

[ms 0]

آموزش مفهوم حجاب و عفاف برای دختران خردسال و نوجوان یکی از دغدغه‌های پدران و مادران است. همه معتقدند که با توجه به هجمه‌ی رسانه‌ها به حجاب، انتقال مفهوم صحیح این مسئله‌ی مهم برای کودکان بسیار سخت شده است. برای یافتن راه حل مناسب این موضوع، با دکتر افروز، استاد ممتاز دانشگاه تهران و رئیس سازمان روان‌شناسی کشور، به گفت‌وگو نشسته‌ایم. چهره و صدای دکتر افروز برای بسیاری از پدران و مادران، دلنشین و یادآور خاطرات بسیاری است.

 

در این فرصت کوتاه می‌خواهیم نظر شما را درباره‌ی پرداختن به موضوع حجاب و عفاف بدانیم و اینکه چگونه باید به بُعد رسانه‌ای این موضوع پرداخت و چه مشکلات و خلأهایی در این باره وجود دارد.

من چند نکته در این حوزه عرض می‌کنم. مسئله‌ی عفاف و یا در واقع پوشیدگی، یک رفتار است و یک رفتار ارزشمند دینی است. اصولا عفاف‌مداری و پوشیدگی، یک رفتار ارزشمند متعالی دینی و شخصیتی جهان‌شمول است. تردیدی در این نیست. این مسئله در همه‌ی ادیان هست. خانم‌ها وقتی به کلیسا می‌روند، باید روسری بپوشند. بعضی دانشگاه‌هایی که وابسته به کلیسای خیلی متعصب و خیلی قوی هستند، مثل کلیسای مارمورها در یوتای امریکا، نمی‌توانند بدون پوشیدگی لازم در آنجا درس بخوانند. یونیورسال یوتا از مهم‌ترین دانشگاه‌های دنیاست. کسی در آن نمی‌تواند با آستین کوتاه و تی‌شرت راه برود. همین مسئله را در یونان و تایلند و چین نیز می‌توانید ببینید. عفاف و پوشیدگی در دنیا به‌عنوان یک ارزش مطرح است. همین‌طور مسئله‌ی برهنگی در دنیا یک ضدارزش است.

انسان‌هایی که برای خود ارزش بیشتری قائلند، پوشیدگی‌شان بیشتر است. آنهایی که احساس کوچکی و تحقیر و کمبود و عقده‌های روانی دارند و برای شخصیت‌شان ارزشی قائل نیستند، حس و احساس نیاز به پوشیدگی کمتری دارند. این یک اصل جهانی است.

ممکن است این مطلب را به‌صورت مستند علمی بیان کنید؟

کسانی که خود را حقیقتا ارزشمند نمی‌دانند، چندان ارزشی برای پوشیدگی قائل نمی‌شوند، و کسانی که وجودشان پر از اضطراب است، عفاف‌مداری‌شان خیلی کمتر است. پوشیدگی و عفاف‌مداری یک رفتار متعالی ارزشی و دینی در دنیاست، و این رفتار در بستر باورها صورت می‌گیرد. اگر عفاف‌مداری و پوشیدگی ارزشی و شخصیتی را بخواهیم با نگاه دینی قوی کنیم، باید به باورهای دینی بپردازیم. بنابراین دوستان شما باید در حوزه‌ی باورها فعالیت کنند. دو نوع عنصر نقش دارند؛ عنصر شناختی و عنصر احساسی و عاطفی.

ما باید یک شناخت زیبا و متناسب و معقول و متعادل و متعالی و تحولی نسبت به عفاف و پوشیدگی پیدا کنیم. بچه‌هایی که به‌دنیا می‌آیند، مخصوصا دختران، در دوران حیات و بلوغشان به‌تدریج باید یک شناخت زیبا و متناسب با پوشیدگی و عفاف‌مداری پیدا کنند. به تناسب این شناخت، در آنها حس زیبایی به‌وجود می‌آید.

ممکن است مصادیقی درباره‌ی تربیت کودکان ذکر کنید؟ چون در سن ۵ یا ۶ سالگی، نمی‌شود بچه‌ها را با بحث منطقی روشن کرد.

زیباترین شیوه‌ی یادگیری این شناخت، شیوه‌ی غیرمستقیم و مشاهده‌ای است نه کلامی. بهترین شیوه‌ی یادگیری، یادگیری مشاهده‌ای و تجربی است، و یادگیری انتزاعی و سخنی و سخنرانی به‌کار نمی‌آید. مثلا بچه‌ها می‌بینند که خوشایندترین و زیباترین چهره‌ی مادر زمانی است که به نماز می‌ایستد.

وقتی این حس را داشته باشند که پدری که ریش دارد، متبسم و خوشحال است، این حس در بچه‌ها به‌وجود می‌آید که من هم باید همین کار را بکنم. اگر مهمان‌هایی داشته باشند که در عین پوشش و عفاف، شاد و متبسم و خوش‌اخلاق هم هستند، در این صورت است که بچه‌ها گرایش و شناخت پیدا می‌کنند؛ در همین صورت است که این حس در بچه‌ها به‌وجود می‌آید.

اما اگر بچه ببیند که مادر وقتی از بیرون می‌آید، چادر را به گوشه‌ای پرت می‌کند و می‌گوید پختم از گرما، بچه‌ها نسبت به چادر و حجاب حس ناخوشایندی پیدا می‌کنند. همان لحظه وقتی با پدر خانه دعوا می‌کند و چادرش را برمی‌دارد و می‌گوید من از این خانه می‌روم، مسلما بچه حس ناخوشایندی نسبت به چادر پیدا می‌کند.

وقتی دختر زیبایی را در یک سریال تلویزیونی می‌بیند که دختر یک قاچاقچی است و پوشش خوبی ندارد اما زیباست، و می‌بیند که دختر پاسدار می‌لرزد و می‌ترسد و خانه‌اش در محاصره است و چادری است، از چادر بدش می‌آید. حس بدی در بچه‌ها ایجاد می‌شود اگر فواحش و بدکاره‌ها را در چادر ببینند. یک مورد دیگر که به بچه‌ها حس بدی نسبت به چادر و حجاب می‌دهد، این است که پوشیدن مقنعه در مدرسه اجباری باشد، اما بیرون از مدرسه معلمشان را ببینند که شال سرش کرده.

همه‌ی این مباحث، درباره‌ی شناخت و احساس است. آمیزه‌ای از شناخت و احساس، باور ایجاد می‌کند. ما باید از اول تلاش کنیم تا هم‌زمان با شناختی که نسبت به پوشیدگی پیدا می‌کنند، زیبایی آن را هم ببینند. نتیجه‌ی آمیزه‌ای از شناخت مطلوب و متناسب و احساس خوشایند، باور زیباست. این باور است که رفتارها را درست می‌کند. بچه‌ای که با این شرایط بزرگ می‌شود، حتی اگر به آمریکا و اروپا هم برود، دوست دارد پوشیده باشد.

این باور را باید ایجاد کنیم. این باور را باید در کتاب‌ها ایجاد کنیم. تصاویری که در کتاب‌های درسی از خانم‌های باحجاب نشان می‌دهیم، نباید این‌طور باشد که باحجاب‌ها را فقط مشغول رخت‌شویی و اتو کردن نشان بدهیم. خانم‌های باحجابی را که مشغول انجام عمل قلب و یا استاد فیزیک هسته‌ای هستند هم، باید نشان بدهیم.

باید به فرزندانمان نشان بدهیم که زنان باحجاب، در موقعیت‌های علمی و فرهنگی بالایی هستند. معلم‌های باحجابی را نشان بدهیم که خوش‌اخلاق‌ترین معلم‌ها هستند. اگر ما این کار را کردیم، در کنار اینکه شناخت و حس زیبا به بچه‌ها داده‌ایم، این باور به‌تدریج در بچه‌ها ایجاد می‌شود. آدم‌ها دوست دارند با شخصیت‌های خوش‌اخلاق و محبوب همدلی کنند. اگر همدل شدند، همانندسازی می‌کنند و الگو می‌گیرند.

[ms 1]

همه‌ی آدم‌ها محبت‌پذیر و اخم‌گریزند؛ تکوین‌طلب و تحقیرستیز، تأییدطلب و تکذیب‌گریز، ترغیب‌طلب و تهدیدگریز هستند. دوست دارند همیشه تأیید و تکریم شوند. اگر کسی قرار است بچه‌ها را دعوت به پوشش و حجاب کند، باید همین کسانی که خوش‌اخلاق و خوش‌ذوق هستند این کار را انجام دهند، نه کسی دیگر.

اگر از دوران خردسالی باور و بصیرت مناسبی نسبت به حجاب پیدا کند، و شناخت درستی نسبت شخصیت آدم‌های باحجاب پیدا کند، و متواضع‌ترین و خوش‌اخلاق‌ترین شخصیت‌ها کسی باشد که زیباترین و بهترین پوشیدگی را دارد، و از نظر عاطفی او را اقناع کند، این دختر چنین باوری پیدا می‌کند و حجاب را اصل می‌داند. در این صورت است که این دختر در ترکیه و آمریکا و انگلستان هم با بهترین پوشش حضور پیدا می‌کند. من زنان و دختران پاکستانی را دیدم که در انگلستان به دنیا آمده بودند و سه چهار نسل آنجا بودند، اما هم‌چنان حجاب خود را تمام و کمال رعایت می‌کنند.

اقتضای سن دختر ۱۵ ساله، حجاب‌ستیزی و عفاف‌ستیزی نیست. اقتضای این سن آن است که اطرافیان با او صمیمی و مشفق باشند. رابطه با دختران در این سن باید حکیمانه باشد؛ نباید انضباطی باشد. پدر و مادرهایی که با بچه‌ها انضباطی برخورد می‌کنند و همیشه از کتاب و درس و مشق و مدرسه حرف می‌زنند، پیوند عاطفی را سست می‌کنند. وقتی پیوند عاطفی سست شد، دختر احساس حقارت و کوچکی می‌کند. احساس بی‌مقداری و اضطراب می‌کند.

وقتی دختر حس می‌کند باید خودنمایی کند و دیگران باید برایش ارزش قائل شوند، و پدر و مادر و خانواده‌اش به او اهمیت ندهند و به او توجه نکنند و احساس نکند که واقعا برای دیگران ارزش دارد، به ظواهر اهمیت می‌دهد و بینی‌اش را عمل می‌کند و شال می‌اندازد. مولای متقیان می‌فرماید: «هر کس شخصیت خویش را شریف بدارد، از گناهان و لغزش‌ها مصون بماند».

پیامبر خدا می‌فرماید: «أکرموا أولادکم»، یعنی بچه‌هایتان را تکریم کنید. اسم بچه‌ها را باید زیبا بگوییم. به‌جای حسن بگوییم حسن جان، بگوییم مینو جان، مریم جان، فاطمه خانم، حامد آقا. بچه که از مهدکودک برمی‌گردد، به استقبالش بروید. مهد کودک که می‌رود، تکریمش کنید. بدرقه‌اش کنید. با هم صحبت کنید. پایتان را جلوی بچه‌هایتان دراز نکنید. این کارها باعث تکریم او می‌شود.

پوشش ایرانی، آمیزه‌ای از فرهنگ و مذهب است. ممکن است بگوییم چادر حجاب برتر است، اما حجاب جهان‌شمول نیست. میزان حجاب، کیفیت آن است؛ اینکه آدم بتواند با آن نماز بخواند. یکی از ویژگی‌های نمازخوان‌ها این است که دائم در نماز باشند. اگر انگشتر طلا دست من باشد، نمی‌توانم با آن نماز بخوانم. اگر خانه‌ی من غصبی است، نمی‌توانم در آن نماز بخوانم و درس بخوانم. حتی خوابیدن هم در آن اشکال دارد. اگر با پولِ خمس‌نداده لباس دوختم، نمی‌توانم نماز بخوانم. بنابراین آن چیزی که باید درست باشد، خلق و خوست. از همین رو، در حجاب هم کیفیت مهم است.

حجاب زنان باید طوری باشد که با پوشش کامل باشند همیشه. نباید برای نماز، پوشش دوباره لازم باشد. پوشش دوباره معنا ندارد. پوشش دوباره در هنگام نماز، یعنی حجاب ما همیشه کامل نیست و فقط وقت نماز پوشش داریم. استفاده از چادر نماز، تصنعی کردن زندگی است. همراه بردن چادر نماز، تصنعی کردن زندگی است. این زندگی جهان‌شمول نیست.

حجاب زنان ما باید همیشگی باشد. من وقتی دختری را در خارج از ایران می‌بینم که مقنعه و دامن بلند پوشیده و جوراب هم دارد و مقنعه‌اش هم بلند است، احساس خیلی خوبی پیدا می‌کنم و می‌گویم الگوی حجاب همین است. الگوی حجاب که در قرآن ذکر شده، همین است.

کسی که حجابش کامل باشد، لازم نیست با خودش چادر نماز ببرد؛ با همان حجاب کاملش می‌تواند نمازش را هم بخواند. پوشش‌ها باید به گونه‌ای باشد که حداقلِ لازم را داشته باشد و کیفیت لازم را هم پوشش بدهد. سختگیری‌های اضافه هم باعث می‌شود از آن طرف بام بیفتیم. ما نباید این اندازه فشار بیاوریم درباره‌ی چادر. تلویزیون ما هم البته فعالیت‌های خوبی می‌کند، اما نباید چادر سر بدبخت‌ها و بیچاره‌ها و بدکاره‌ها باشد. نباید بداخلاق‌ها را با چادر نشان بدهیم.

چادر مشکی چطور شد که در اوایل انقلاب همه‌گیر شد؟ فیلم‌ها و عکس‌هایی که ما از اوایل انقلاب دیده‌ایم، خیلی خیلی کم هستند زنانی که چادر پوشیده باشند، و معمولا مقنعه و روسری و مانتوهای بلند پوشیده‌اند.

چادر مشکی در تهران بیشتر بود و در تهران رواج داشت. در اصفهان و تبریز نبود. چادر یک پدیده‌ی تهرانی بود بیشتر. خانم‌جلسه‌ای‌ها که روضه می‌خواندند، چادر سرشان می‌کردند. بعد هم تاجران وارد کار شدند و پارچه‌ی چادر وارد کردند و چادر مشکی هدیه دادند و کم‌کم استفاده از چادر مشکی گسترش یافت. بعدها به معلم‌ها چادر مشکی دادند.

همان‌طور که می‌دانید، زنان مسلمان مالزی و اندونزی ضمن حفظ حجاب، از رنگ‌های شاد و متنوع هم در پوشش خود استفاده می‌کنند، درحالی‌که در بین ما اگر کسی از رنگ‌های شاد در پوشش خود استفاده کند، اسمش را تبرّج می‌گذاریم. چه راه حلی می‌توان یافت تا ضمن حفظ حجاب و پوشش، از رنگ‌های متنوع و شاد نیز استفاده کنیم؟

لباس فرم دختران دانش‌آموز همه جا هست. این لباس‌ها را می‌توانیم در طول زمان کم‌کم روشن‌تر کنیم. همان‌طور که لباس و مانتو و مقنعه می‌پوشند، کم‌کم آنها را تبدیل به رنگ‌های روشن کنیم. وقتی یک نفر این کار را بکند، انگشت‌نما می‌شود، اما وقتی گروه گروه از دختران با لباس‌های روشن در خیابان تردد کنند، انگشت‌نما نمی‌شوند. در این زمینه تلویزیون می‌تواند نقش بسیار فعالی ایفا کند. گرچه تاکنون نتوانسته فعالیت زیادی در این زمینه انجام دهد.

خیلی متشکریم از وقتی که در اختیار ما قرار دادید.