به پسرم می‌گفتند جرم تو دوست‌داشتن خمینی‌ست و کتکش می‌زدند!

مهدیه عبدالحسین علی عبدالله ۴۵ ساله، ساکن شهر حمد که هم‌اکنون شهر الزهرا نامیده می‌شود. دارای سه دختر و سه پسر است. علی سینگس جوان ۲۰ ساله بحرینی که اخیرا به همراه دو جوان دیگر حکم اعدامش را صادر کرده‌اند فرزند ششم این مادر است. آن چه در ادامه می‌آید گفت‌وگوی کوتاه ماست با وی.

[ms 0]

تجمع در میدان لوءلوء
در روزهای آغازین انقلاب همه مردم در تجمع میدان اللولوء شرکت می‌کردند چه کوچک، چه بزرگ. از جمله آنها پسرم علی بود که زمان دستگیری ۱۹ سال سن داشت و هم‌اکنون ۲۱ سال دارد.

در آن تجمع مردم در حال شعاردادن بودند که نیروهای امنیتی آل خلیفه شروع به تیراندازی علیه آنها کردند که بعضی زخمی و بعضی شهید شدند؛ از جمله زخمی‌ها پسرم بود که تیری به پایش اصابت کرد و باعث شد که پایش از لگن تا زانو گچ گرفته شود، به طوری‌که نمی‌توانست به تنهایی حرکت کند و حتی برای انجام کارهای ضروری خود نیازمند کمک بود.

بعد از زخمی‌شدن و مداوای اولیه در بیمارستان سلمانیه، برای تعویض گچ و پانسمانش یک نوبت دیگر به ما دادند درتاریخ ۲۱/۳. من از او خواستم که به بیمارستان نرود، چون بیمارستان سلمانیه توسط نیروهای آل خلیفه محاصره بود. علی به من گفت این پانسمان او را اذیت می‌کند، به همین دلیل من با کمک برادرانش گچ پایش را باز کردیم.

تماس گرفتند و گفتند انا لله و انا الیه راجعون
۲۳/۳ با وجود حضور نیروها در خیابان و مناطق مختلف علی بعد از نهار با دو دوستش قاسم و حسین (پسران همسایه) بیرون رفت و دیگر بازنگشت. آن روزها حال و هوای شهر بسیار متشنج بود. من نگران شده بودم و به گوشی او تقریبا پانزده بار زنگ زدم. ولی کسی جواب نداد. من و دخترانم احتمال دادیم که او را دستگیر کردند. مادر حسین نیز آمده بود و سراغ او را از ما می‌گرفت چون او نیز به خانه برنگشته بود. بعد از چندین ساعت خواهرم به من تلفن زد و گفت که علی با او تماس گرفته است. که من از او پرسیدم که علی چرا با من که مادرش هستم تماس نگرفت. گفت نمی‌داند.

سپس شماره‌ای که علی از آن تماس گرفته بود را از او گرفتم و به آن زنگ زدم، گفتم که من با علی کار دارم، گفت من علی هستم. گفتم کدام علی، چون آن صدا، صدای پسرم نبود. گفت: علی از منطقه عالی. گفتم علی از این شماره تماس گرفته. گفت بله زنگ زد ولی الان بیرون رفته است. من دیروز آن‌ها را از بالای پشت‌بام خانه دیدم و بعد رفتم پایین و آنها را به داخل خانه آوردم، ولی امروز صبح از خانه بیرون رفتند. بعد از آن تماس آن شخص چندبار به منزل ما زنگ زد و در مورد برگشتن علی به خانه سوال می‌کرد. یک‌بار هم که به او گفتیم علی هنوز برنگشته گفت انالله و انا الیه راجعون.

هر روز از اطلاعات تماس می‌گرفتند و….
بعدا که پسر همسایه از زندان آزاد شد، فهمیدیم که آن شخص از اطلاعات بوده. وقتی از او می‌پرسیدیم که چرا مدام سراغ علی را می‌گیرد. می‌گفت که مادرش از اینکه گذاشته آنها از خانه بیرون بروند ناراحت است. آن شخص هر روز به ما یا دختر خواهرم زنگ می‌زد و اطلاعاتی را از ما می‌گرفت. ما بعضی اوقات صدای علی را از پشت گوشی می‌شنیدیم، وقتی به او می‌گفتیم که صدای علی را شنیدیم می‌خندید و می‌گفت که همه صداها مثل هم هستند بعد به ما می‌گفت که نرفتید گم شدن علی را اطلاع بدهید، به وزارت کشور و یا سازمان‌های دیگر سر نزده‌اید. من گفتم که تنها به جمعیت الوفاق اطلاع داده‌ایم. چون پدر علی کسی را در وزارت کشور نمی‌شناسد. جمعیت الوفاق بعد از آنکه اطلاعات علی را از ما گرفتند گفتند که شما نیز بروید و از علی خبر بگیرید ولی خانم‌ها بروند چون مردها را دستگیر می‌کنند.

دستگیری علی به جرم فامیلی با دکتر سینگس
بعد از آزادشدن حسین مادرش به ما خبر داد تا به خانه آنها برویم. در رابطه با علی از حسین پرسیدیم. گفت که ما را در ایستگاه بازرسی نزدیک خانه‌مان دستگیر کردند و نه در منطقه عالی. در ایستگاه بازرسی جلوی ما را گرفتند و از ما کارت شناسایی خواستند، ما نشانشان دادیم. وقتی نام خانوادگی علی (سنگیس) را دیدند ما را از ماشین پیاده کرده و سرمان را با نقاب سیاهی پوشاندند و سوار ماشین خود کردند. در ماشین از علی دررابطه با نسبتش با عبدالجلیل سنگیس پرسیدند. گفت که او عموی من است. عبدالجلیل یکی از فعالین سیاسی مخالف نظام بود.

می‌خواستند به بهانه لباس پدر یا برادران علی هم دستگیر کنند
آن مرد بعد از اینکه فهمید پسر همسایه‌مان آزاد شده دیگر به ما زنگ نزد. یک روز بعد از آزاد شدن حسین، موقع غروب که دیگر رفت وآمد ممنوع بود، تلفن زنگ زد. گفتند که همین الان پدرعلی لباس وسایل شخصی برایش بیاورد. او به آنها گفت که ما ساکن شهر حمد هستیم و نمی‌توانم به شهر قضیبه بیایم. چون دور است، تقریبا یک ساعت راه است، رفت وآمد نیز ممنوع است. گفتیم که فردا صبح لباس می‌فرستیم. فردای آن روز من لباس و وسایل شخصی را بردم. بعد به من گفتند که چرا شما برایش لباس می‌آورید بگذارید پدرش یا برادرانش لباس بیاورند. در واقع آنها می‌خواستند که پدر علی و برادرانش را نیز دست‌گیر کنند.

نوحه امام حسین و رقص اجباری و کتک
پدر علی در بیمارستان سلمانیه کار می‌کرد. یک بار که نیروهای آل خلیفه به بیمارستان رفته و کمد و وسایل او را نیز گشتند که تنها یک عکس شهید بین آنها پیدا کردند. وقتی که کارت شناسایی او را دیدند، او را درهمان بیمارستان به اتاق کوچکی برده و شروع به پرسیدند سوالاتی کردند از جمله اینکه عبدالجلیل چه نسبتی با او دارد. گفت برادرم است. گوشی همراهش را نیز بازرسی کردند.
لیست اسامی تلفن را نیز چک کرده و درمورد آنها از او پرسیدند. خاتون سنگیس، رباب سنگیس و… در مورد نسبت آنها پرسیدند، گفت که دخترانم هستند. یک نوحه‌ای که مربوط به امام حسین درگوشی‌اش بود را روشن کرده و به او گفتند که باید برقصد. پدر علی مخالفت کرده. به همین دلیل آنها شروع به زدن او کردند. آنقدر او را زدند که تا به امروز که یک سال و نیم از آن اتفاق می‌گذرد به خاطر درد استخوان دارو مصرف می‌کند و همه اینها تنها به خاطر لقب سنگیس بود.

کتک‌خوردن به جرم دوست‌داشتن امام خمینی (ره)
بعد از دو روز ماموران امنیتی به مجلس عزایی حمله کرده و همه مردان آن را دستگیرکردند که از آن جمله آنها پسر دیگرم محمود بود. ولی خدا را شکر که چشمانشان را کور کرد و یک روز بعد او را آزاد کردند. روز بعد که مصادف بود با شهادت حضرت زهرا (س) دوباره به مجلس عزا رفته و از صاحب مجلس در مورد محمود پرسیدند. چون بعدا که لیست دستگیرشده‌ها را دیدند متوجه نام خانوادگی محمود شدند. صاحب مجلس اول نمی‌خواست که آدرس او ما را بدهد. از آنها پرسیده بود که با محمود چه کار دارید گفته بودند که تنها می‌خواهیم از او چند سوال بپرسیم. گفته بود که او تنها یک خادم است. اصرار کردند که تنها می‌خواهند از او سوال بپرسند که صاحب مجلس از آنها خواست که قول بدهند اورا بازداشت نکنند تا آدرس را به آنها بدهد.

آنها به خانه ما آمده و محمود را بردند نزدیک ساحل و شروع به زدن او کردند. در رابطه نسبتش با عبدالجلیل پرسیدند. محمود به آنها گفت که از بستگان دور ماست و نسبت نزدیکی با او نداریم.
همزمان با کتک زدن او، توهین نیز می‌کردند. می‌گفتند که شما خمینی را دوست دارید… به امام،رهبری، آقای سیستانی و حضرت زهرا و… توهین می‌کردند. او را آنقدر کتک زدند که تا الان تنگ نفس دارد و سینه‌اش درد می‌کند.

یک‌سال ونیم با ترس و لرز زندگی می‌کنیم
حدود یک سال‌و‌نیم است که ما مدام با ترس و لرز زندگی می‌کنیم. از آزار و اذیت‌های آنان این است که سطل‌های زباله می‌آورند و جلوی در خانه خالی می‌کنند، صندلی‌های شکسته جلوی در می‌گذارند، روی دیوار خانه نوشته‌هایی می‌نویسند مانند، این خانه کثیف شیخ‌قاسم است یا این خانه کثیف مشیمع است، به طرف خانه سنگ پرتاب می‌کنند. لاستیک ماشین را پنچر می‌کنند. به ما می‌گویند که شما تروریست هستید.

از شدت شکنجه نتوانستم او را در دادگاه بشناسم
روز دادگاه دنبال من و پدرش فرستادند. وقتی رفتیم فقط من و پدرش در آنجا حضور داشتیم و پدر و مادر دیگر زندانیان نبودند. قبل از ورود به ما گفتند که حق حرف‌زدن و حتی نفس‌کشیدن در دادگاه را ندارید. چند نفر از زندانیان را آوردند. من از پدر علی پرسیدم که پس پسر ما کجاست. بعد از چند دقیقه زندانی دیگری را آوردند که زیر بغلش را گرفته بودند و پیش خود فکر کردم که پیرمردی شصت ساله است… به زور راه می‌رفت، از شدت شکنجه چهره‌اش مشخص نبود.

وکیل مدافع از ما خواست که برویم تاعلی را ببینیم. وارد اتاق شدیم. آن شخص نیز وارد اتاق شد، او خود علی بود ولی از شدت شکنجه نتوانسته بودم او را بشناسم. تا ما را دید به پای من و پدرش افتاد و شروع به بوسیدن آنها و گریستن کرد.

به یاد امام زین‌العابدین(ع) افتادم… دستها، پاها و صورتش خونی بود. دور چشمانش آنقدر کبود شده بود که انگار رنگ‌آمیزی شده بود. صورتش مانند رنگین‌کمان شده بود. نمی‌دانم که صورتش را آتش زدند یا…

من بین بیداری و هوشیاری به او گفتم که چرا به کاری که انجام ندادی اعتراف کردی. گفت که مادر آنها آنقدر من را شکنجه کردند و کتک زدند که مجبور شدم آنچه را نکرده‌ام بپذیرم. به او گفتم که صبر کند و به خدا توکل کند. بعد با او خداحافظی کردم.

از شدت شکنجه کمرش خم شده بود
بعد از برگشت از دادگاه یک نفر به خانه ما زنگ زد. گفت که با مادرعلی کار دارم، گفتم خودم هستم. شما؟ گفت نترسید من دوست او هستم که با او در زندان بودم، فقط به من بگویید که توانستید با علی ملاقات کنید؟ گفتم بله، او را دیدم. ولی از شدت شکنجه کمرش خم شده بود. به من گفت که خاله‌جان حالا که علی زنده است بروید وضو بگیرید و دو رکعت نمازشکر بخوانید. من وقتی علی را دیدم با خود گفتم که بعید است که زنده بماند. همبندی‌اش عیسی علی‌اصغر را این‌گونه شکنجه کردند که شهید شد.

همه دندان‌هایش را شکسته‌اند!
بعد از پنج‌ماه به ما اجازه ملاقات دادند، تمام‌مدت در زندان انفرادی نگه داشته شده بود و زیر شکنجه تا الان هم در انفرادی به سر می‌برد. آثار شکنجه کاملا نمایان بود، کمر خمیده، دندان‌های شکسته، دماغش هم خیلی ورم کرده بود، بدون عصا نمی‌توانست راه برود. علی برای ما تعریف کرد که به من می‌گفتند که شما یک سرباز را زیرکردید. به همین خاطر در حالی که من را درازکش کرده بودند چند نفری روی من می‌رفتند، لگد می‌زدند. یک بار هم که سرم را بالا برده و فریاد زدم یک نفر از آنها با پایش چنان به سرم زد که بینی‌ام محکم به زمین خورد. تمام کسانی که در زندان کار می‌کردند حتی پزشکان که وظیفه درمان آنها را داشتند آنها را کتک می‌زدند. به خاطر دندان‌های شکسته‌اش نمی‌توانست غذا را بجود و آن را می‌بلعید.

حکم اعدام به اتهام زیر گرفتن پلیس
به وکیل مدافع گفتیم که کمر درد دارد، او را بردند بیمارستان، از کمرش عکس گرفتند. دکتر بعد از معاینه به او گفت که شما از ده سال پیش دیسک کمر داشتید. علی به دکتر گفت که من تنها بیست سال دارم یعنی از ده سالگی من دیسک کمر گرفته‌ام!؟ اینها همش اثر شکنجه است. با میله آهنی به کمر من می‌زدند، من را درازکش کرده از جای بلند روی کمر من می‌پریدند…

بعد از تمام‌شدن معاینه دکتر چند نفر از نیروهای امنیتی که یک سرهنگ بین آنها بود علی را به اتاق کوچکی در بیمارستان برده و شروع به ناسزاگویی به او کرده، به صورتش سیلی می‌زنند.

بعد از مراجعه بسیار به دفتر سازمان حقوق بشر توانستیم او را از زندان انفرادی خارج کنیم. او را همراه با زندانی دیگری به نام عزیز به اتاق کوچکی منتقل کردند. اتاق آنقدر کوچک بود که باید نوبتی می‌نشستند. از همه چیز محرومند. وقتی به ملاقات او می‌رویم آنقدر ما را به شدت بازرسی می‌کنند، حتی دستمال کاغذی که در دستمان گرفته‌ایم را نیز بازرسی می‌کنند. یک‌بار همسایه‌ها برای سفره ام‌البنین حلوا درست کرده بودند، کمی به من دادند تا برای علی ببرم. ولی هنگام بازرسی آن را از من گرفتند. الان هم دادگاه به اتهام زیر گرفتن یک پلیس حکم اعدام را برای او صادر کرده‌اند.

گفتگوی افشاگرانه از جنایات آل خلیفه در زندان با خانواده‌های شهدا

[ms 0]

با اینکه حدود ۲۳ ماه از انقلاب مردم بحرین می‌گذرد ولی مردم همچنان مصمم‌اند که به حکومت ۲۳۰ ساله حکومت آل خلیفه که یک قبیله غیر بحرینی هستند پایان دهند. انقلابی که آنقدر مظلوم است که حتی دوستان و هواداران آن در خارج از مرزها شناختی از آنها ندارند و حتی وقتی دادگاه تجدیدنظر در همین ۲۰ دی‌ماه حکم ابد و محکومیت‌های سنگین ۱۰ تا ۲۰ سال ۱۳ تن از رهبران انقلاب بحرین را مانند «استاد عبدالوهاب حسین»، «آیت‌ا… علامه عبدالجلیل مقداد»، «حجه‌الاسلام حسن مشیمع»، «شیخ حبیب مقداد»، «شیخ سعید النوری»، «پرفسور عبدالجلیل سینگس» و… – اسامی که بنظر می‌رسد حتی یکبار به گوش جامعه ایرانی نخورده باشد!- صادر کرد می‌بینیم به دلیل همین عدم شناخت از انقلاب بحرین و پیشینه مبارزاتی آن که به ۱۰۰ سال گذشته برمیگردد هیچ حرکتی در حمایت از آن صورت نمی‌گیرد. حتی در جامعه ایرانی که دغدغه انقلاب بحرین، اوج هم می‌گیرد ولی باز، کسی گروهها و شخصیت‌های انقلابی را نمی‌شناسد و در حد اطفاء احساسات باقی می‌ماند!

آیا نشناختن رهبران انقلاب تا جایی که وقتی آل خلیفه برای امثال «استاد عبدالوهاب حسین» به عنوان آغازگر انقلاب اخیر بحرین، «عبدالهادی الخواجه» محور انقلاب بحرین، «حسن مشیمع» رهبر گروه «جنش حق» بحرین، «عبدالجلیل مقداد» به عنوان عالمی انقلابی که درس خارج فقه او در بحرین معروف است و امثالهم «حبس ابد» برید، هیچ فریادی از ما بلند نشد، بعنوان نشانه ای از عدم شناخت ما، کفایت نمی‌کند؟!

حضور خانواده‌های بحرینی در همایش بین‌المللی رهبران در بند که به همت اتحادیه بین‌المللی امت واحده برگزار شد فرصت مناسبی بود تا از نزدیک با چندتن از خواهران بحرینی به گفتگو بنشینیم.

آن چه در زیر می‌آید روایتی دسته اول از انقلاب بحرین و جنایات آل خلیفه در میزگرد و گپ و گفتی صمیمانه با مهدیه عبد ا… و رباب سینگس ( مادر و خواهر جوان محکوم به اعدام علی سینگس )، فاطمه عبدالحسین و عزیزه عبدالرضا (مادر و خواهر عزیز عبدالرضا از فعالان سیاسی محکوم به اعدام ) و سعیده علی عبدالله مادر شهید ابوتاکی ( از شهدای معروف بحرین).

انقلابی با حضور همه طوایف سنی و شیعه
رباب سینگس: ملت بحرین ملتی است که دچار رنج و سختی‌های بسیاری شد و ناموس و حرمتش دریده شد از جانب نیروهایی که نه به بزرگان و نه به کودکان و نه زنان و مردان رحم نمی‌کند. کودکان را قبل از بزرگان شکنجه می‌کنند. شخصیت‌های بزرگ انقلابی را دستگیر می‌نمایند، شخصیت‌هایی که از همه طوایف و طبقات بحرین هستند.
دلایل قیام مردم بحرین، رسیدن به زندگی با عزت بود. از این‌رو انقلاب برای مقابله با بیکاری جوانان، مشکل مسکن آنها، دادن تابعیت بحرینی به افرادی از دیگر کشورها به صورت افراطی برای کاهش نسبت شیعیان شکل گرفت. طایفه شیعه در بحرین نزدیک به نود و پنج درصد بود ولی بواسطه این سیاست حکومت هم‌اکنون این نسبت به شصت و پنج درصد رسیده است. با این وجود در انقلاب بحرین علاوه بر شیعیان اهل سنت نیز حضور داشتند. البته نسبت آنها کمتر بود. در بین رهبران انقلاب بازداشت‌شده نیز بزرگانی از اهل سنت حضور دارند مانند ابراهیم شریف و محمد بوثلاثه.

از اصلاح نظام تا اسقاط نظام
عزیزه عبدالرضا: بعداز پیروزی انقلاب در تونس و مصر از طریق اینترنت مردم دعوت شدند تا راهپیمایی‌هایی که هدفش آزادی زندانیان سیاسی و اصلاح نظام حکومت است مهمترین خواسته برکنار کردن نخست وزیر خلیفه بن‌سلمان بود که ۴۰ سال در این پست بوده است، در طی نخست‌وزیری او در وزارت‌خانه ها فساد و سرقت اموال دولت اتفاق افتاد. از طرف مردم یک تهدید وجود داشت این که اگر یک شهید بدهند سقف انتظارات آنان بالا رفته از اصلاح ساختار سیاسی نظام به اسقاط و سرنگونی نظام تغییر می‌کند. با این وجود در روز اول راهپیمایی‌ها برخورد نظامی شد و اولین شهید را دادند. در تشییع این شهید، شهید دوم داده شد و ملت بحرین در راهپیمایی‌های خشم بیرون آمد و در میدان شهدا (لوء لوء) اعتصاب کرد اما حکومت درساعت ۳ نیمه شب وقتی که اکثر مردم در آن جا خواب بودند به میدان حمله کردند و مردم ۴ شهید دادند و شهیدان محمود ابو تاکی (که مادرشان این جا حضور دارند )، علی مومن، عیسی عبدالحسین(دایی من) جزء شهدا هستند.

لذا بعد از حادثه یورش نیروهای حکومتی به میدان دور جدیدی از حملات، بازداشت‌ها، آزار و اذیت مردم و ترساندن آنها در منازلشان شروع شد.

دوره صلح ملی و تخریب مساجد و دستگیری استاد عبدالوهاب آغازگر انقلاب بحرین
رباب سینگس: بعد از این واقعه حکومت که دید اوضاع خراب‌تر شده و موفق به سرکوب نشد، به منظور آرام کردن خشم مردم دوره صلح و آرامش ملی می‌نامید. که در واقعی فریبی پیش نبود. در همین دوره ورود ارتش عربستان به خاک بحرین به منظور کمک به نیروهای آل خلیفه برای ایجاد هراس بین مردم و سرکوب انقلاب آنها بود را شاهد هستیم. در واقع مردم یک دوره ترس و وحشت را در منازل خود سپری کردند. ولی با وجود حملات شبانه به خانه‌ها، ایجاد رعب بین زنان و کودکان، بازداشتها، مردم تسلیم نشدند. از جمله کسانی که در این دوره بازداشت شدند چند تن از رهبران انقلاب بودند از جمله استاد عبدالوهاب حسین – آغاز گر و پرچمدار انقلاب – که در بین آنها بیمار و کهن سال نیز وجود داشته. ولی با این وجود تحت بدترین اهانت‌ها و شکنجه‌های روحی و جسمی قرار گرفتند با این بهانه که مسئول تمامی اعتراضات مردمی و راهپیمایی‌ها سخنان تحریک‌برانگیز آنان است.

لکن جوانان انقلابی بحرین تسلیم نشده و تا به امروز شاهد تداوم اعتراظات مردمی هستیم تا به حکومت بفهمانند که انقلاب بحرین تنها به دنبال یک دعوت عمومی و صحبت‌های رهبران انقلابی صورت نگرفته است، بلکه این انقلاب ریشه در اراده مردمی دارد و آنها به دنبال محقق کردن خواسته های خود هستند.

در دوره صلح ملی شاهد تخریب بسیاری از مساجد و سوزاندن قرآن ها بودیم. همچنین اجرای فیلم‌ها و تئاترهای متعدد با محتوایی تمسخرآمیز در رابطه با این حرکت مردمی و شخصیت‌های انقلابی، شبیه‌سازی اجساد شهدا، ایجاد سناریوهای ساختگی برای محکوم کردن جوانان انقلابی.

سناریوی ساختگی برای محکوم کردن جوانان انقلابی
رباب سینگس: یکی از این سناریوها سناریوی زیر گرفتن دو عروسک بود. که به دنبال آن چهار تن از جوانان به اعدام و سه تن دیگر به حبس ابد محکوم شدند. هر چند به دلیل اعتراضات حکم اعدام از ۴ نفر به ۲ نفر تقلیل دادند که هدف از این سناریو خشن جلوه دادن انقلابین بود. این نمایش ساختگی عبارت بود از زیرگرفته شدن دو جسد پلیس با ماشین جیب بود. لاکن فیلم های گرفته شده که توسط رسانه‌های حکومت نیز پخش شد، کاملا نمایان می‌کرد که آن دو جسد تنها دو عروسک هستند که فرم پلیس به آنها پوشانده‌اند. به طوری‌که با عبور ماشین از روی آنها مسافت زیادی را به بالا پرتاب می‌شدند. در حالی که اگر اجساد واقعی بودند به خاطر سنگین بودن هرگز به بالا پرتاب نمی‌شدند. به گفته حکومت این اتفاق در روز حمله نیروها به میدان لولو به وقوع پیوسته است. از جمله تناقضات موجود در این سناریوی ساختگی که وکلای بازداشت‌شدگان به آن اشاره کردند تفاوت زمانی میان لحظه زیر گرفته شدن و زمان ذکر شده در گواهی فوت بوده است. زمان واقعه که شاهدان به آن اشاره کردند ساعت ۸ بوده در حالی که زمان مرگ یکی از پلیس‌ها ساعت ۷:۲۵ و دیگری ساعت ۷:۴۵ گزارش شده است. و این در حالی‌ست که در اینترنت و حتی رسانه‌های رسمی بحرین اعلام شد که فقط یک پلیس کشته شده است.

آنها هیچ دلیل و مدرکی برای متهم‌کردن آن جوانان ندارند. حتی آزمایشات جنایی نیز نتوانست درگیربودن جوانان بازداشت‌شده را اثبات کند. افراد دستگیر شده در این قضیه صرفا با انگیزه انتقام‌جویانه بازداشت شده و هیچ مدرکی درباره اتهام آنها ندارند فقط یک سری اعترافات که آن هم زیر شکنجه و تحت فشار گرفته شده و بعد در رسانه‌ها منتشر شد تا آبروی خانواده‌هاشان برود. حتی اعترافات شخصی که زیر شکنجه شهید شد را بعد از شهادتش پخش کردند. از جمله شکنجه‌هایی که نیروهای آل خلیفه برای گرفتن این اعترافات انجام داده‌اند تهدید با اسلحه، تهدید به تعرض به آنها یا به خواهران و مادرانشان و… می‌باشند که این غیر از شکنجه‌هایی بود که توسط افرادی از خاندان آل خلیفه انجام می‌شد.

محاکمه در دادگاه نظامی
عزیز عبدالرضا: در ابتدا محاکمه این جوانان در دادگاه‌های نظامی انجام شد، در حالی‌که این دادگاه‌ها تنها مختص نیروی نظامی است. برای خانواده این متهمان تنها دو صندلی گذاشته شده بود و بقیه جایگاه‌ها به خبرنگاران و مزدوران نظام اختصاص داشت. هنگامی که حکم اعدام برای علی سنگیس، عبدالعزیز عبدالرضا، قاسم مطر و عیسی مشعل صادر شد حاضران با خنده‌ای تمسخرآمیز خانواده‌ی این بازداشت‌شدگان را همراهی کردند. ولی این خانواده‌ها احساس شکست نکرده چون خود را همانند حضرت زینب (س) تصور می‌کردند آن زمان که در مجلس یزید حضور داشتند.

شدت شکنجه و نشناختن فرزندان
عزیزه عبدالرضا: شدت شکنجه‌ها به حدی بود که در اولین جلسه دادگاه خانواده‌ها نتوانسته بودند فرزندان خود را شناسایی کنند. علی سینگس هنگام بازداشت پایش در اثرگلوله پلاستیکی که در میدان به آن اصابت کرده بود دچار شکستگی ران شده بود. تاریخ زخمی‌شدن او با تاریخ سناریوی ساختگی یکی بود. با این وجود او را متهم کرده بودند که او راننده ماشین بوده است در حالیکه بواسطه زخمش نمی‌توانست بدون کمک کسی یا بدون عصا حرکت کند.

دادگاه تجدیدنظر نیز حکم اعدام علی سنگیس و عبدالعزیز را تغییر نداد. بازداشت‌شدگان این قضیه بعضی از قبل فعالیت سیاسی داشته یا از جوانان انقلابی بوده و یا نسبت خانوادگی با یک شخصیت سیاسی داشتند و این دلایل اصلی بازداشت آنها بود. برادر من نیز در یک ایستگاه بازرسی دستگیر شد به این خاطر که عمویش عبدالجلیل سینگس فعال سیاسی که هم‌اکنون در زندان‌های آل خلیفه به سر می‌برد. تمامی مدارکی که بی‌گناهی علی را اثبات می‌کند مربوط به شستگی پای او در زمان وقوع آن حادثه بود ولی دادگاه به هیچ وجه حاضر به پذیرش این مدارک نشد و حتی پدرم را به اینکه خود این مدارک را تهیه کرده است متهم کردند چون پدرم در بیمارستان سلمانیه کار می‌کند. با زندانیان به وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها برخورد می‌کنند، از جمله تهدید با سلاح، درازکش کردن آنها و پریدن روی کمرشان و برهنه‌کردن آنها در مقابل همگان، برهنه‌کردن رهبران انقلاب در مقابل آنها و مجبور کردن آنها به نگاه‌کردن به هم، تجاوز به آنها … بعضی از شکنجه‌ها هم توسط دخترانی از خاندان آل خلیفه انجام می‌شد. به گفته بازداشت‌شدگان سخت‌ترین شکنجه‌ها، شکنجه‌های جسمی نبود بلکه شکنجه‌های روحی روانی بود. اینکه رهبران و بزرگان را برهنه ببینند و یا تهدید به تعرض به خواهران و مادرانشان و …

پخش اعترافات
یکی از بازداشت‌شدگان طی گرفتن اعترافات بر اثر شکنجه بسیار شهید شد به نام علی‌اصغر و زمانی که اعترافات بازداشت‌شدگان از رسانه حکومت پخش شد اعترافات این شخص نیز با وجود شهادتش پخش شد.

مهدیه عبد ا… مادر علی سنگیس (جوان محکوم به اعدام):
برای اولین‌بار که به دادگاه رفته بودم نتواستم از بین بازداشت‌شدگان او را تشخیص بدهم و پدرش او را نشانم داد. ابتدا تصور می‌کردم که یک پیرمرد باشد. کمرش خمیده و بدنش خونی بود. وکیل از ما خواست که وارد اتاقی شویم تا علی را ببینیم. ابتدا که وارد شد ابتدا تصور کردم که شخص دیگری است. شروع به بوسیدن من و پدرش کرد. می‌گفت من را ببخشید. به او گفتم که چرا به کاری که انجام ندادی اعتراف کردی، گفت که ما مجبور بودیم به آنچه آنها می‌خواستند اعتراف کنیم. ما به خاطر شکنجه‌هایی که دیدیم آرزوی مرگ کردیم پس مرا سرزنش نکنید. بعد از دادگاه شخصی با ما تماس گرفت و پرسید که با علی ملاقات کردید یا نه؟ از او پرسیم که شما کی هستید؟ گفت که من نیز با او بازداشت شده و شکنجه شده بودم، او را چطور دیدید؟ به او گفتم که بله با بدنی کبود و حال بسیار بد مانند یک پیرمرد. گفت بله ، ولی خدا را شکر کنید که او را دیدید فکر می‌کردم که با وجود شکنجه‌ها شهید می‌شود همان‌طور که علی‌اصغر شهید شد.

دیسک کمر یک جوان بیست ساله با دندان‌هایی شکسته
رباب: در حال حاضر جوانان محکوم به اعدام همچنان در انفرادی به سر می‌برند. که تعدادشان سه نفر است. نفر سوم علی طویل نیز به خاطر یک سناریوی مشابه دستگیرشده است. بعد از حضور بسیونی در بحرین و با اعتراضات و فشار جمعیت‌های حقوقی و سیاسی بازداشت‌شدگان از دادگاه‌های نظامی به دادگاه‌های مردمی انتقال پیدا کردند. ولی باز هم در زندان‌های انفرادی به سر می‌برند. که این زندان‌ها تاثیرات منفی بر آنها گذاشته به طوری‌که هنگام ملاقات با خانواده‌هایشان رفتار غیر عادی از خود نشان می‌دهند. اخیرا معالجه محاکمان متوقف شده است و حکومت و مدیریت زندان‌ها در این امر تعلل می‌کند. زندانیان از دردهایی که ناشی از شکنجه‌های سخت هست رنج می‌برند ولی هیچ معالجه‌ای برای آنها انجام نمی‌شود. علی با وجود سن پایین دچار دیسک شده است. او زمان دستگیری ۱۹ سال داشته که کوچکترین محکوم به اعدام در جهان است. در حال حاضر نمی‌تواند راه برود. از جمله شکنجه‌هایی با آن مواجه بود ضربه‌زدن بر روی دندان‌هاست که باعث ریختن بسیاری از آنها شده و مانند یک پیرمرد راه می‌رود. با اینکه زدن زندانیان محکوم به اعدام متوقف شده است ولی علی هنگام انتقال به بیمارستان توسط یکی از نیروها مورد اهانت و ضرب و شتم قرار گرفت.

ایرانی‌ها اطلاع رسانی کنند
از کمک‌هایی که مردم ایران می‌توانند بکنند اطلاع‌رسانی درمورد وضعیت مردم بحرین است چون بسیاری ازملت‌ها حرکت مردم را به عنوان انقلاب نمی‌شناسند و این به خاطر عدم پوشش رسانه‌ای است برخلاف انقلاب مصر، لیبی ، تونس و..

مادر محکوم به اعدام عبدالعزیز عبدالرضا و خواهر شهید عیسی عبدالحسین:
من خواهر شهید عبدالحسین هستم. من با ایشان در بیمارستان سلمانیه بودم. بعد از اینکه ارتش عربستان به میدان شهدا حمله کرد و مجروحین را به بیمارستان آوردند، شهید عیسی به طرف میدان رفت تا به مجروحین کمک کند در آن جا به طرف سرش تیراندازی کردند به گونه ای که سرش شکافت و شهید شد.

پسرم عبدالعزیر عبدالرضا نیز قبل از انقلاب یک زندانی سیاسی بود چون فعالیت سیاسی انجام می‌داد و تهدید به دستگیری می شد و حکومت می‌خواست برایش قضیه‌ای بسازد. وقتی که انقلاب اغاز شد پسرم در زندان بود. بعد از شهادت برادرم او را ازاد کردند و از سوی درجه‌داران ارتش تهدید می شد که دوباره به اتهام بزرگتری زندانی خواهد شد. کمتر از یک ماه از ازادی اش گذشته بود که دوباره او را زندانی کردند. او را در منزل گرفتند و از بالای پله‌ها به پایین انداختند او را با لگد و چوب و هر چه که به دستشان می‌آمد می زدند. ما نمی‌دانستیم که او کجاست و آیا زنده است یا مرده؟ تا اینکه در اولین جلسه دادگاه او را دیدم اما با یک وضع اسف‌بار به گونه‌ای که نمی توانست راه برود و او را با دستانش بلند کرده بودند صورتش از شدت شکنجه کبود شده و چشمانش ورم کرده بود به طوری که نمی‌توانست جایی را ببیند و الان هم بینایی یک چشمش را از دست داده و از آن موقع تا الان که حدود یک سال و نیم است می گذرد در زندان انفرادی به سر می بردو از برخورد بد و سوء‌تغذیه و درد شکم و کمر و بالا آوردن خون، چشم درد و درد حنجره رنج می‌برد و او را به بیمارستان نمی‌برند.

مادر شهید محمود ابوتاکی
پسرم شهید محمود ابوتاکی جزء ۴ شهید میدان شهدا می‌باشد. روز آن شبی که به میدان حمله شد ملک حمد ۳ روز مهلت داد که اعتصاب‌کننده ها میدان را ترک کنند اما در همان شب اول حمله کردند. محمود نیز در میدان حضور داشت. میدان از همه طرف محاصره شده بود. از هر طرفی که مردم قصد فرار داشتند نیروهای نظامی حضور داشتند. پسرم نیز قصد فرار داشت اما وقتی زن‌ها و بچه‌ها را دید غیرتش اجازه فرار به او نداد و همان جا ماند و با گلوله‌ی ساچمه‌ای که برای کشتن پرندگان و استفاده از آن ممنوع است، به او شلیک شد و بدنش بسیار آسیب دید و با اصابت آن به رگ گردنش به شهادت رسید. من حتی نمی‌دانستم به میدان حمله شده است. پسران دیگرم به من گفته بودند که محمود مجروح شده و باهم به بیمارستان سلمانیه رفتیم. مرا به قسمت شهدا بردند و آن لحظه دیگر نفهمیدم چه شده است و لحظاتی بی‌هوش شدم. حکومت بعد از بین بردن آثار گلوله جنازه را تحویل دادند.

شهیدی که فرزندش تازه به دنیا آمده بود
شهید علی نعم لنطوفی از شهدایی است که بعد از شهادت جلوی مادرش به جنازه او شلیک کردند و شهید محمد مشیمع را به وسیله یک آمپول که برای کشتن او بود کشته شد در حالی که به خانواده‌اش اجازه دیدارش را نمی دادند و گفتند که بر اثر یک بیماری وراثتی مرده است. همسر او هنگام دستگیری زایمان کرد و هنگام شهادت فرزندش کمتر از یک سال داشت.

وضعیت زنان در بحرین
عزیزه عبدالرضا: بعد از هجوم به میدان شهدا ارتش عربستان به عنوان ایجاد صلح و ارامش وارد بحرین شد. برخورد این ارتش با زنان مثل مردان است. یکی از خانم‌ها را به این جرم گرفتند که یک اهنگ انقلابی گوش داده است. بیشتر خانم‌هایی که زندانی شده‌اند در ایست بازرسی دستگیر شدند و بعضی‌ها را وقتی که به میدان حمله کردند و بعضی‌ها را به این جرم که در میدان به روی سن رفته و سخنرانی کردند گرفتند. مثل آیات القرمزی. زنان تحت شکنجه‌های شدیدند. البته خانم‌های بحرینی قوی‌اند اما توسط نظامیان سعودی مورد تجاوز قرار گرفتند. ارتش سعودی وارد خانه ها می شوند خانم ها را دستگیر می‌کنند در حالی‌که با همسرانشان در بستر هستند. نقش زنان در انقلاب بحرین نقش بزرگی است به گونه‌ای که کامل‌کننده‌ی فعالیت مردان‌اند.
میخواستند انقلاب مردم بحرین یک حرکت قومیتی و فقط شیعی بنامند!
رباب سینگس: ملت بحرین اگرچه اکثرا شیعه هستند. لذا گفتند که این انقلاب شیعیان است. ولی سناریوشان نگرفت و این در حالی‌ست که اولین زندانی سیاسی، محمد مفلی، سنی است.

اکثر مردم بر خلاف برخی از جریانات سیاسی معتقد به اسقاط نظام‌اند!
در بحرین جنبش ۱۴ فوریه (متشکل از حرکت خلاص، الاحرار، الوفاء، حرکه الحق) و اکثر مردم خواهان سرنگونی نظام‌اند. اما برخی حرکت‌های سیاسی می‌خواهند نخست‌وزیر و دولت نباشد ولی حمد همچنان پادشاه باشد و در واقع معتقد به اصلاح‌اند و نه اسقاط.

نیروهای پلیس اهل بحرین نیستند
پلیس‌های بحرین اهل بحرین نیستند از کشورهای دیگرند که به آنها شناسنامه‌ی بحرینی دادند که این حرکت از سالهای پیش شروع شده و دولت‌های امارات و قطر به حکومت بحرین کمک می‌کنند.
خانواده‌ها مجاهدین در ماه می‌توانند تنها دوبار زندانیان را ببینند و تلفن بزنند و این امور را به تازگی و به خاطر فشار ها و اعتراضات مردمی و گروه‌های حقوق بشری قرار دادند. در حالیکه قبلا این به سختی امکان‌پذیر بود.

قطیف بحرین دوم است!
راهپیمایی‌های مردم قطیف عربستان تاثیرگذار بوده است. اگر چه ما اهالی قطیف را اصلا عربستانی نمی‌دانیم. بلکه قطیف بحرین دوم است. اگر آل خلیفه سرنگون شود آل سعود نیز سرنگون می‌شود و البته بالعکس هم.

داستان هنرپیشه‌ای که مسلمان شد

[ms 0]

برخلاف تبلیغات وسیع رسانه‌های غربی، هر روز که می‌گذرد، بر تعداد مسلمانان در کشورهای اروپایی و آمریکایی، افزوده می‌شود، حتی با اینکه این رسانه‌ها همواره تلاش کرده‌اند که چهره ای خشن و خطرناک از اسلام ترسیم نمایند. اما با این حال، آزادزنان و آزادمردانی که به دنبال یافتن حقیقت هستند، ایمانهای خود را تازه می‌کنند و به راه حقیقت، قدم می‌گذارند. این نسل جدید در غرب، بیشتر از میان دانشجویان، تحصیل‌کردگان دانشگاه‌ها و جوانان هستند. قشری که اسلام و معنویت را به جای مادی‌گری و لذت‌پرستی، انتخاب کرده‌اند. این تازه مسلمانان، اسلام را به عنوان تنها راه نجات بشریت، به دست آورده‌اند. تجربه گرانبهایی که می‌تواند به بسیاری از ما، جلوه‌های جدیدی از معرفت و شناخت را هدیه کند. مریم فرانسوا کراه، یکی از هزاران نمونه‌ای است که با اسلام آوردن خود، به این راه کمک کرده است.

سال ۱۹۹۵، چشم بسیاری در مراسم اسکار به فیلم حس و حساسیت ساخته آنگ‌لی بود. فیلمی که ستارگانی همچون اما تامپسون و کیت وینسلت در آن ایفای نقش می‌کردند. ساخته یک کارگردان از شرق دور درباره زندگی سنتی انگلیسی در یک فضای کاملا غربی. فیلمی که موفق به گرفتن جایزه اسکار بهترین فیلم اقتباسی و نامزد چند جایزه اسکار شد. این فیلم همچنین برنده چند جایزه بسیار مهم دیگر در آن سال، ازجمله گلدن گلاب، خرس طلایی و… شد.

در کنار تصویر ستارگان فیلم، اما تصویر دختر نوجوانی نیز دیده می‌شد. امیلی فرانسوای ۱۲ ساله که نقش مارگارت دوشو (خواهر کوچک کیت وینسلت) را بازی می کرد. دختر ۱۲ ساله ای که بسیاری برای او آینده سینمایی و هنری بسیار درخشانی را پیش‌بینی می‌کردند. کار کردن با یکی از بهترین کارگردانان و همبازی‌شدن با بهترین بازیگران، نوید یک آینده طلایی را می‌داد.

هشت سال بعد، دلیل شهرت امیلی فرانسوا، نه ایفای نقش‌های بیشتر بود و نه حضور در مراسم اسکار. بلکه خبری بود که در همه روزنامه‌های هالیوود و آمریکا، دست به دست می‌چرخید. امیلی فرانسوا که نام خود راحالا دیگر به مریم تغییر داده بود، نه تنها مسلمان شده بود، بلکه با انتخاب حجاب اسلامی، به عنوان مبلغ اسلامی، فعالیت می‌کرد.

داستان امیلی فرانسوا چه بود؟ چه اتفاقی افتاد که یک دختر هنرپیشه که تجربه حضور در مراسم اسکار را داشت، تصمیم گرفت که همه زرق و برق‌های دنیای سینما را کنار بگذارد و دست به تبلیغ اسلام بزند؟ داستان مسلمان‌شدن او، به اندازه مسیری که پشت سر گذاشته، جالب و خواندنی خواهد بود.

امیلی فرانسوا در ۱۹۸۳ از پدر و مادری فرانسوی – ایرلندی به دنیا آمد. دختر زیبا و باهوش خانواده که همیشه سعی می‌کرد با سوالات عجیب و غریب خود، توجه اعضای خانواده را به خود جلب کند. علاقه او به پرسیدن و کنجکاوی درباره همه چیز، باعث شد که پایش به نمایشهای سینمایی هم باز شود.

آنگ‌لی، کارگردان مشهور هالیوود، او را برای فیلمی که می‌خواست با وسواس و ظرافت زیادی بسازد، انتخاب کرد. به سرعت تصاویر امیلی در کنار ستارگان هالیوود، کیت وینسلت و اما تامپسون، در سراسر دنیا منتشر شد. در سال ۱۹۹۷ با بازی در فیلم “پنجه ها” و ایفای نقش در کنار ناتان کاوالری و هیس لجر تا مرز ستاره‌شدن پیش رفت و در سال ۲۰۰۰ در فیلم “روز سال نو” نقش هیتر رابه عهده گرفت.

اما با این حال، زندگی عادی امیلی، به همان اندازه‌ای که در دنیای سینما، پیشرفت می‌کرد، به خوبی جلو نمی‌رفت. برای او که در خانواده‌ای مسیحی به دنیا آمده بود و با آن تعالیم بزرگ شده بود، فکر کردن به چیزی که در کلیسا می‌گذشت، سخت‌تر از قبل می‌شد. به‌طوری که دیگر خود را یک کاتولیک شکاک می‌دانست. فردی که به قول خودش «به خدا اعتقاد داشت ولی نسبت به آیین و مذهبی که از آن پیروی می‌کرد بدگمان بود.» پاسخ‌های تکراری و کلیشه‌ای کلیسا، دیگر قانع‌کننده نبود. هر چه که بود، مسئله دیگری در جریان بود که امیلی را به سوی خود فرا می‌خواند. هر چه زمان جلوتر می‌رفت، تردیدها درباره مسیحیت و آئین‌های کلیسایی بیشتر می‌شد تا آنکه آن اتفاق مهم افتاد.

روز ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ را شاید هیچکسی در غرب فراموش نکند. از آن روز به عنوان روزی که غرب را لرزاند، یاد می‌کنند. امیلی فرانسوا، خاطرات مشخصی از آن روزها دارد. حادثه‌ای که هنوز هم درباره عوامل اصلی آن، تئوریهای مختلف و متفاوتی وجود دارد. اما کار هر گروه و جناحی که بوده باشد، یک مسئله مهم را به وجود آورد. تلاش سیاستمداران غربی و رسانه‌های حامی آنها در ایجاد و توسعه اسلام‌هراسی بر اساس این حادثه، نتیجه معکوس داد و باعث شد مردم غرب برای اولین‌بار از خواب بیدار شده و تصمیم بگیرند درباره اسلام و مسلمانان، فکر کند. به این ترتیب، گرایش به اسلام، خواندن قرآن و آشنایی با مناسک اسلامی در غرب روز به روز بیشتر می‌شد.

امیلی نیز که در حال تحصیل در دانشگاه بود، از این جریان جدا نبود. او می‌خواست از روی دلسوزی، دوستان مسلمان خود را راهنمایی کند تا از راه اشتباه رفته، بازگردند: «شروع به بحث و گفتگو با مسلمانان کردم بر مبنایی که احساس می‌کردم که می‌توانم به آنها کمک کنم تا با رد آنچه من به عنوان عقاید کهنه و از مدافتاده تلقی می‌کردم، بر این عقب‌ماندگی غلبه کنند.» امیلی با این دید، شروع به خواندن قرآن و زندگی پیامبر اسلام کرد. همچنین او به مطالعه کتابی پرداخت که خواستار خروج مسلمانان از اروپا شده بود. همه این عوامل به علاوه کشمکش‌هایی که در مورد این دین وجود داشت، امیلی فرانسوا را در آن زمان تبدیل به دانشجویی کرد که عمیقا به مطالعه اسلام بپردازد. اما بر خلاف آن چیزی که رسانه‌های غربی درباره اسلام و تروریسم می‌گفتند، او هیچ‌کدام از این موارد را در اسلام ندید و مهمتر آنکه اسلام را الهام‌بخش زندگی خود یافت.

آشناشدن او با مسائل اسلامی و گفتگو کردن با دوستان مسلمان، باعث شد که نگرشی مثبت نسبت به اسلام پیدا کند. تمام سوالات فلسفی او راجع به معاد، زندگی، اینکه برای چه به این دنیا آمده‌ایم، سرنوشت انسانها چه خواهد بود و اینکه هر کس سرنوشت خودش را با اعمال خودش می‌سازد و…. همه و همه را با خواندن قرآن دریافت. او در این زمینه می‌گوید: ” شروع مطالعه قرآن و مخاطب‌قرار دادن تمام بشریت از لحاظ روانی من را سر جایم میخکوب کرد.

محتوای قرآن حکایت از کتابهای مقدس پیشین می‌کرد، به گونه‌ای که من هم آن را متوجه می‌شدم و هم بسیاری از شک و تردیدهایم را نسبت به مسیحیت از بین می‌برد. قرآن، من را به بلوغی رساند که متوجه شدم سرنوشت من در گروی اعمالیست که مسئولیش به عهده‌ی خود من است. در دنیایی که نسبی‌گرایی بر آن حاکم است، مطالعه قرآن که اهداف معنوی و بنیادهای اخلاقی را مطرح می‌کند برایم بسیار جذاب بود. به عنوان شخصی که به فلسفه علاقمند بوده است، قرآن حد اعلای تمام تفکرات فلسفی است. به نحوی سازمان‌دهی شده است که به تمام سوالات عمیق فلسفی که در طول قرن‌ها در مورد وجود انسان مطرح شده است، و به اساسی‌ترین آنها که “چرا ما اینجا هستیم؟” پاسخ می‌دهد.”

اینها باعث شد که امیلی، دیگر دست از خواندن و تفکر درباره قرآن برندارد. و بالاخره امیلی مسلمان شد و نام «مریم» را برای خود انتخاب کرد. اما این تنها دلیل مسلمان‌شدن او نبود.

مریم با مطالعه تفکرات رسول اکرم (ص) عاشق پیام‌ها و دستورات اخلاقی آن بزرگوار شد. و تجلی عدالت و تعادل را در زندگی پیامبر اسلام، حضرت محمد(ص) یافت، و به این باور رسید که: «حضرت محمد(ص) مردی شبیه تمام پیامبران پیشین، همچون موسی ، عیسی و ابراهیم بود که ماموریت خطیری به عهده داشت. او انسانی صلح‌جو و یکی از شخصیت‌های بزرگ تاریخ است که بخاطر تبلیغات وسیع رسانه‌های غربی در هاله‌ای از سوء‌تفاهمات قرار گرفته. ایشان یکی از مظاهر ناشناخته تاریخ هستند.»

از دید مریم از جمله پیام‌ها و دستورات اخلاقی آن حضرت(ص) این است که همیشه جواب بدی را با خوبی بدهید و در همین رابطه نیز این سخن پیامبر را همواره در ذهن خود دارد و آن را سرلوحه‌ی زندگیش قرار داده است که “کسی که به شما بدی کرده را ببخشید، در همه شرایط راستگو باشید، حتی اگر به ضرر شما باشد، و به کسی که به شما بدی کرده نیکی کنید و به کسی که با شما قطع رابطه کرده بپیوندید.”

او در صحبت‌هایش با دیگران همواره به این نکته اشاره می‌کند که خداوند عاشق عدالت است. بنابراین اگر در زندگی با بی‌عدالتی نیز مواجه شدید، شما تنها یک وظیفه اخلاقی در مقابل خداوند دارید و آن هم این‌ست که همیشه طرفدار عدالت باشید و هرگز آن را زیر پا نگذارید.

بعد از مدتی کوتاه خبر مسلمان‌شدن مریم در سراسر دنیا پیچید و دوستان گذشته و جدید، متوجه مسئله شدند. شهرت مریم حالا بیشتر از قبل شده بود. پیشنهادات جدید از سوی کارگردانان جدید به سویش می‌آمد، اما مریم دیگر حاضر به پذیرفتن آنها نبود. او نه دیگر حاضر بود در فیلمهایی که حاوی صحنه‌های جنسی است بازی کند و نه دیگر حاضر بود حجاب خود را حتی به خاطر دنیای سنیما، کنار بگذارد.

آری، تغییرات زندگی مریم، فرا رسیده بود. بسیاری از دوستانش فکر می‌کردند که او دیوانه شده است و احتمالا این فقط یک دوره گذرا باشد و به زودی از این حالت خود پشیمان می‌شود و به حالت عادی برمی‌گردد. اما مریم نشان داد که خیال تسلیم‌شدن ندارد و با جدیت به مطالعات خود عمق بیشتری داد و نشان داد که واقعا تغییر کرده است. این تلاش برای رسیدن به حقیقت، او را به برنامه‌های پر طرفدار تلویزیونی و کنفرانس‌های مختلف رساند که در آنها به دفاع از ارزشهای اسلامی و دینی پرداخت.

مریم درباره نظر غرب درباره اسلام معتقد است: “در جامعه مسلمانان انگلستان مشکل اعتماد به‌نفس وجود دارد که می‌تواند با مشارکت در بحث‌ها و جلسات اسلامی این مشکل حل شود. اسلام یک دین فضایی نیست و ما وقتی مسلمان می‌شویم لازم نیست که کاملا خودمان و فرهنگمان را فراموش کنیم. اسلام خوبی‌های درون ما برجسته می‌کند و به تصحیح بدی‌هایمان می پردازد. اسلام به معنی برقراری همیشگی تعادل است و به نظر من پیام حضرت محمد برقراری همیشگی تعادل در رفتار انسان است. زیبایی اسلام زمانی به طور واقع آشکار می‌شود که از آن به عنوان وسیله‌ای برای پیشرفت جامعه، بشریت و دنیا استفاده شود.”

مریم فرانسوا در حال حاضر جوانی ۲۸ ساله است و در حال کامل‌کردن دکترای خود در دانشگاه آکسفورد در زمینه مطالعات مربوط به مشرق زمین است. او مدرک کارشناسی‌اش را با درجه ممتاز در زمینه سیاست‌های خاورمیانه از دانشگاه جورج توان و مدرک کارشناسی ارشد علوم سیاسی و اجتماعی‌اش را از دانشگاه کمبریج دریافت کرده است.

این بازیگر زن انگلیسی که به‌خاطر بازی در یک فیلم در کودکی، مشهور بوده، هم‌اکنون به‌خاطر روی‌آوردن به اسلام به عنوان زنی از طبقه متوسط تحصیل کردگان انگلیس ، مورد توجه قرار گرفته است. طبقه‌ای که هر روز بیشتر از گذشته، به آنچه که به عنوان دروغ از طرف دولت‌ها و رسانه‌های غربی به آنان گفته می‌شود، آگاه می‌شوند. آری، ندای آزادی‌خواهی اسلام‌پذیری، در سراسر خاک اروپا و آمریکا شنیده می‌شود، مگر برای گوشهایی که نخواهند صدای حقیقت را بشنوند.

بازنشر از مجله ساعت صفر پیش شماره ۱۸

پاریس؛ شرم بی‌کران

[ms 0]

تا خرخره غرق در شهوت‌رانی‌اند. صبح و ظهر و شب و نیمه‌شب نمی‌شناسند. هر جا بتوانند و دیسیپلین اداری و سیاسی اجازه بدهد، لبی تر می‌کنند و گندی به آب می‌آورند که حد و حصر ندارد. از این دیسکو به آن بار و از آن بار به این کلاب. سر و ته زندگی‌شان را بتکانی، چیزی به جز شهوت دستگیرت نمی‌شود، اما باز هم سر بزنگاه از خجالت مردانگی‌شان درمی‌آیند.

جالب این‌جاست که می‌گویند انسان به هر چیزی که نسبت به آن منع شود، حریص می‌شود، اما این حضرات انگار تصمیم دارند قواعد بشری و انسانی را هم، بر هم بزنند. صبح تا شب در حال ارضای غریزه‌ی حیوانی هستند، ولی باز هم سیر نمی‌شوند و از هیچ فرصتی برای تاختن اسب شهوت دریغ نمی‌کنند؛ حتی اگر زمین بازی، پارلمان فرانسه باشد!

روزنامه‌ی انگلیسی «دیلی میل» نوشته است:
خانم «سیسیله دوفلو» ۳۷ ساله، وزیر مسکن فرانسه، به‌‌خاطر پوشیدن یک پیراهن گلدار با دامن کوتاه در هنگام سخنرانی خود در پارلمان فرانسه مورد تمسخر قرار گرفته است. خانم دوفلو معمولا در جلسات کابینه‌ی دولت فرانسه نیز شلوار جین به پا می‌‌کند که تا حدی غیر معمول است.

وی به یکی از خبرنگاران گفت: “من تابه‌حال با چنین صحنه‌ای روبه‌رو نشده بودم. این رفتار نمایندگان پارلمان نشان‌دهنده‌ی برخی خصوصیات آن‌هاست و من به همسران آن‌ها فکر می‌کنم!” حزب «اتحاد برای جنبش مردمی»، که متعلق به نیکولا سارکوزی ‌رئیس جمهور سابق فرانسه است، مقصر اصلی اتفاقاتی است که روز سه‌شنبه در پارلمان فرانسه روی داد. گفته می‌شود اعضای این حزب به تمسخر خانم دوفلو پرداخته‌اند.

هم‌اکنون فیلمی منتشرشده از این رویداد باعث برانگیخته شدن انتقادات بیش‌تری در سراسر فرانسه شده است. برخی می‌گویند این رویداد نشان‌دهنده‌ی تنفر از زن در طبقه‌ی سیاسی کشور است. یکی از اعضای حزب سارکوزی که یکی از دوستان شخصی و نزدیک وی محسوب می‌شود، در اظهار نظری عجیب گفته بود: “من خانم دوفلر را تحسین می‌کنم؛ زیرا با پوشیدن این لباس‌ها باعث می‌شود که ما دیگر به حرف‌های او گوش نکنیم!” یکی دیگر از اعضای قدیمی این حزب نیز اظهار داشت: “اعضای پارلمان در احترام به زیبایی این خانم سوت کشیدند.”

این را که می‌خوانم، خنده‌ام می‌گیرد؛ چنان خنده‌ای که همکارانم را به واکنش و پیگیری داستان وا می‌دارد و من چه بگویم از افتضاح عیاشان پاریسی در برابر خانم وزیری که هوس کرده محض گرمای هوا یا هر چیز دیگری، اندکی سایز دامن سفارشی به خیاط را بالا‌تر از زانوی مبارک بگیرد.

خیر سرشان نمایندگان مردم هستند و قرار است مبلّغ «آزادی، برابری، برادری» باشند، اما انگار جذابیت Liberté بر حس انسانی Fraternité چربیده و حضرات را به امور مهم‌تری (!) مشغول کرده است.

به قول محمدرضا یزدان‌پناه، چه کسی باور می‌کند در جلسه‌ی رسمی و علنی پارلمان جمهوری فرانسه، عده‌ای مرد جاافتاده‌ی فرانسوی که به شغل شریف نمایندگی ملت اشتغال دارند، با صدای بلند به وزیر زن دولت فرانسه بگویند: “جون!” و نه‌تنها بعد از رسانه‌ای شدن این رسوایی، عذرخواهی نکنند، بلکه با کمال افتخار سینه را جلو دهند و بگویند: “من خانم دوفلر را تحسین می‌کنم؛ زیرا با پوشیدن این لباس‌ها باعث می‌شود که ما دیگر به حرف‌های او گوش نکنیم!”

آن وقت با این وضعیت، ما خودمان را مسخره کرده‌ایم که به عکس برهنه‌ی «کارلا برونی»، همسر رئیس‌جمهور پیشین فرانسه گیر می‌دهیم و از پارتنر بودن «والری تریرویلر»، همراه رئیس‌جمهور فعلی این کشور گلایه می‌کنیم! ارنست همینگویِ عزیزِ ما کجاست که حال و روز امروز فرانسه را ببیند تا به جای «پاریس؛ جشن بی‌کران»، «پاریس؛ شرم بی‌کران» را بنویسد. شاید دیگر نیازی هم نباشد که وودی آلن، «نیمه‌شب در پاریس» را روایت کند؛ روزهای این شهر لعنتی به اندازه‌ی کافی، سوژه برای به تصویر کشیدن دارد.

و من می‌خندم به کسانی که در استدلالی درخشان برای زیر سؤال بردن فلسفه‌ی حجاب، فریاد می‌زدند: “کسی که با دیدن مقداری از دست و پای یک زن، تحریک می‌شود، حتما بیمار جنسی است و باید تحت مداوا قرار بگیرد.”

آقایان و خانم‌ها، به دنیای مدرن خوش آمدید: «بیمارستان مداوای بیماران جنسی، بخش سکولاریسم.»

لحظه‌ی دیدار

[ms 0]

کجا بنشینم که سید خامنه‌ای را بهتر ببینم؟!

از انبوه نیروهای امنیتی و گشت‌های انتظامی خیابان جمهوری پیداست که مراسم مهمی در بیت برپاست. از تاکسی که پیاده شدم، خواستم کرایه را حساب کنم، راننده که پیرمردی با محاسن سفید بود، گفت: “مگر بیت نمی‌روی؟” گفتم: “بله” گفت: “پس خوش آمدی. سلام ما را هم برسان.”

ساعت ۸ صبح است. تا شروع مراسم هنوز یک ساعتی مانده. هیچ‌وقت بیت را با این حال و هوا ندیده بودم. مهمان‌های خارجی هنوز نیامده‌اند. خواستم زودتر بیایم تا از اولین دقایق، شاهد این اتفاق بزرگ باشم. شور و غوغایی به پا بود. مترجم‌ها، راوی‌‌ها، عکاس‌ها و خبرنگارها که بیش‌ترشان زن بودند، با هیجان وصف‌ناپذیری به‌سمت ایستگاه‌های بازرسی می‌رفتند. انگار خود کارکنان هم با همیشه فرق داشتند.

شاید بهتر بود برای ثبت این واقعه‌ی بزرگ، با دوستان و مهمانان خارجی همراه می‌شدم. هرچند، این‌جا منتظر بودن هم حال و هوایی دارد.

ساعت ۸:۴۵ است. مهمانان خارجی کم‌کم وارد سالن می‌شوند؛ با حالتی میان بهت و هیجان. ذوق‌زده‌اند. نمی‌دانند کجا بنشینند؛ مرتب جایشان را عوض می‌کنند. خانمی که انگلیسی صحبت می‌کرد، از من پرسید: “کجا بنشینم که سید خامنه‌ای را بهتر ببینم؟”

ایرانی‌ها را انتهای سالن جا دادند. می‌گویند ایرانی به مهمان‌نوازی زبانزد است. گروه‌گروه و تک‌تک وارد می‌شوند. هر کدام رنگی و نژادی و فرهنگی، اما هم‌دین و هم‌جنس. نوع پوشش و لباسشان تا حدی گویای ملیتشان است. مسلمان هستند، اما نه هر مسلمانی؛ نه مسلمان اسمی و رسمی و شناسنامه‌ای، نه منفعل و خاموش و خانه‌نشین؛ بلکه پویا، ظلم‌ستیز و معتقد و در یک کلام «مسلمان بیدار». خیلی‌هایشان حتی مسلمان‌زاده نیستند؛ مخصوصا غیرعرب‌ها.

خانمی از آمریکا که کنارم نشسته بود، می‌گفت مادر و پدرش تا زمان ازدواجش نمی‌دانستند که او ۸ سال است به اسلام مشرف شده. دختر جوان مکزیکی آرزو دارد روزی اولین مسجد را در شهرش بنا کنند. خانمی از بحرین می‌گوید: “برای زنان، همین افتخار بس که اولین شهید راه اسلام، یک زن (سمیه) بوده است.”

[ms 2]

آمده بودند که از فرزندانشان عقب نمانند

ساعت ۱۰:۱۵ است و سالن مملو از عاشقان بی‌قرار. از گوشه و کنار، صدای شعار و سرودهای دسته‌جمعی به‌گوش می‌رسد؛ هریک به زبانی و حال و هوایی. عده‌ای برای رهبر نامه می‌نویسند. عده‌ای هم به زبان سکوت در دل با رهبر و مقتدایشان نجوا می‌کنند. به هر جا که نگاه می‌کردی، حماسه‌ای بود. خیلی‌ها برای اولین بار بود که به دیدار آقا می‌‌آمدند. عده‌ای هم که فرزندانشان در همایش جوانان و بیداری اسلامی خدمت آقا رسیده بودند، می‌گفتند مدت‌هاست منتظر چنین روزی بودیم و آمده بودند که از فرزندانشان عقب نمانند. خبرنگارها هیجان‌زده‌تر از مهمانان، دنبال شکار لحظه‌ها بودند. آن‌قدر لحظه‌‌ها و صحنه‌ها زیبا و باشکوه بود که نمی‌دانستند به سراغ کدام یک بروند!

در گوشه‌ای از سالن، مترجم‌ها نشسته بودند. یکی از کارکنان بیت می‌گفت: “شاید در هیچ مراسمی این همه مترجم، یک‌جا حضور نداشته‌اند.” راست هم می‌گفت. ۱۲۰۰ زن از ۸۵ کشور جهان آمده بودند. بیداری اسلامی تنها به کشورهای اسلامی خلاصه نمی‌شود؛ زنان بوسنی، آلبانی، کانادا، مکزیک، پاناما و آمریکا این را ثابت کردند.

ناگهان همگی به‌پا خاستند. صدای شعار و تکبیر، فضا را پر کرد. آدم‌ها و صداها در هم گم شده بودند. گویی غم فراق را فریاد می‌کردند و شکایت از روزگار، به یار آورده بودند. مجلس آرام نمی‌گرفت، تا این‌که صدای قرآن سکوت را بر فضا حاکم کرد. پس از قرائت قرآن، شعارها دوباره شروع شد. عده‌ای «لبیک یا خامنه‌ای» می‌گفتند؛ عده‌ای «الموت لإمریکا»، «الموت لإسرائیل»، «الشعب یرید تحریر فلسطین» و شعار‌های دیگر. زنان افغانستان و پاکستان هم به زبان خودشان شعارهایی می‌دادند.

[ms 1]

نعم نعم فلسطین

مجری برنامه، خانم «صدیقه حجازی» پشت تریبون رفت و با این آیه از قرآن صحبتش را آغاز کرد: «و نرید أن نمنّ علی الذین استضعفوا فی الأرض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الوارثین» … و بعد از سخنرانیِ دکتر ولایتی، از عده‌ای از فعالان و مبارزان مسلمان دعوت شد تا به بیان دیدگاه‌های خود بپردازند. اولین نفر، خانم «هنا محیی صابر الشلبی» از فلسطین بود که او را این‌گونه معرفی کردند: “کسی که با ۴۴ روز اعتصاب غذا در زندان رژیم صهیونیستی، آنان را به زانو درآورد، به‌طوری که مجبور شدند آزادش کنند.”

او در ابتدای سخنش بعد از سلام و درود به رهبر انقلاب و امام خمینی (ره)، به یکی از زنان فلسطینی که مادر چند شهید بود اشاره کرد و او را به حاضران معرفی کرد. می‌خواست بگوید ما کار بزرگی نکرده‌ایم. کار بزرگ را مادرانی کرده‌اند که ما را در دامن خود پرورانده و شهدا و مبارزان را به میدان فرستاده‌اند. صدای تکبیر و تشویق جمعیت بلند شد: “نعم. نعم. فلسطین.” آن‌جا فکر کردم همین صلابت زنان فلسطینی است که ریشه‌های انقلابشان را پابرجا نگه داشته.

سپس، دکتر «نجلی محمد کامل»، عضو هیئت علمی دانشگاه مصر، «هاجر عبدالکافی»، دکترای حقوق و زندانی سیاسی از تونس، «حوریه محمد احمد»، فعال سیاسی و مذهبی در یمن، «انسجام عبدالزهره جواد»، فعال فرهنگی و رسانه‌ای در عراق و «وجدان میلاد»، عضو هیئت علمی دانشگاه الزیتونیه لیبی، صحبت کردند. مادر شهید «علی شیخ»، نوجوان ۱۴ساله‌ی بحرینی اما غوغایی در میان حاضران به‌پا کرد. او که برای شناسایی نشدن از سوی رژیم مستبد آل خلیفه، عینک دودی به‌چشم داشت، از فرزند شهیدش و صبر زنان همسر و فرزند از دست داده‌ی بحرینی سخن می‌گفت. جمعیت یک‌سره با او فریاد سر داده بودند: “بالروح، بالدم، نفدیک یا شهید” …

 

سکوت کرد تا صدای فریاد زنان به جهان برسد

«بتول الموسوی» یکی دیگر از زنان مبارز و فرزند شهید بزرگ و مجاهد خستگی‌ناپذیر، سیدعباس موسوی، از لبنان سخنران بعدی این جلسه بود. با آمدن او جمعیت که انگار داغ دلشان تازه شده باشد، یک‌صدا فریاد می‌زدند: “الموت لإسرائیل” و او چند لحظه‌ای سکوت کرد و سخنی نگفت. می‌خواست صدای انزجار زنان گوشه‌گوشه‌ی جهان، به گوش اشغالگران قدس برسد.

در پایان، خانم «مجتهدزاده» مشاور رئیس‌جمهور و همسر سیدمحسن موسوی، دیپلمات ربوده‌شده‌ی ایرانی توسط رژیم صهیونیستی، با مادران و همسران شهدا و اسرا ابراز همدری کرد و گفت: “۳۰ سال است که به انتظار همسرم نشسته‌ام و صبری زینبی همانند شما دارم.” وی افزود: “خیزش بلندی که امروز علیه رژیم‌های غاصب صورت گرفته، استحکامات آنان را در نوردیده و زمان قدرت‌طلبی و استثمار آنان را به پایان رسانده است.”

باید از چنین همایش‌هایی ترسید

خلاصه‌ی کلام این‌که همه‌ی سخنرانان از حبل‌المتین سخن می‌گفتند و وحدت: “ترید الیوم وحدة العربیة الاسلامیة” و این، دشمنانشان را می‌ترساند که بعد از همایش جوانان، الشرق الاوسط می‌نویسد: «بعد از این، نباید از انرژی هسته‌ای ایران ترسید؛ بلکه باید از چنین همایش‌هایی ترسید.» پس از سخنرانی حاضران همه با شعار «لبیک یا خامنه‌ای» منتظر بودند تا رهبرشان سخن بگوید و راه روشن آینده را برایشان ترسیم کند. به جمعیت که نگاه می‌کردی، هر کس روی کاغذ به زبانی برای رهبرش جمله‌ای نوشته بود. بعضی، از یکدیگر معنی جمله‌ها را می‌پرسیدند. مترجمان که در جمع آن‌ها بودند، برایشان معنا می‌کردند و آن‌ها سری تکان می‌دادند. انگار حرف دل آن‌ها هم بود. وقتی دل سخن بگوید، از هر زبان و ملیتی که باشی، خوب می‌فهمی.

 

در همین رابطه: رسالت: بازگرداندن هویت به زن مسلمان

عکس‌ها از: khamenei.ir

 

رسالت: بازگرداندن هویت به زن مسلمان

[ms 0]

اجلاس زنان و بیداری اسلامی

حسابی مشغول کارهایمان در هتل استقلال ‌بودیم؛ من و دو هم‌اتاقی‌هایم. حتی به دلیل اهمیت کارمان، در خود اجلاس هم حضور تمام‌وقت نداشتیم. به همین دلیل، بعید می‌دیدیم که ما را هم به همراه مهمانان اجلاس زنان و بیداری اسلامی به دیدار رهبر ببرند. هرازگاهی سه نفری، یعنی من و مریم شاه‌مرادی و فهیمه قرایی، غر می‌زدیم که “اگه نشه آقا رو ببینیم، این همه کارهامون به چه دردی می‌خوره؟” و با این حرف‌ها خستگی می‌ماند توی تنمان. در همین فکرها بودیم که درست یک ساعت قبل از حرکت خبر رسید که “برای رفتن به بیت آماده شوید”!

فهیمه از شوق گریه می‌کرد. مریم زبانش بند آمده بود و من نمی‌توانستم در مخیله‌ام بگنجانم که من تا چند ساعتی دیگر برای اولین بار آقا را خواهم دید.

برخلاف دفعات قبل که توی اتوبوس مدام در حال ارتباط‌گیری با مهمانان خارجی انگلیسی‌زبان بودیم، این بار هیچ صدایی از ما در نمی‌آمد. نگاهمان به خیابان خیره شده بود و معلوم نبود این استرس مشترک چرا به دلمان راه پیدا کرده بود و بیرون هم نمی‌رفت.

خانم‌های مسئول قسمت امانت‌گیری وسایل، خیلی مهربان بودند. اشتیاقمان را درک می‌کردند و ابراز. تقریبا اکثر جمعیت به آن‌ها سلام و خسته نباشید می‌گفتند و آن‌ها نیز به همه خوش‌آمد. این حس خوب، صمیمیت و سادگی بیت را دوچندان کرده بود.

[ms 1]

لباس سربازی

برای اولین بار بود که قسمت بازرسی بدنی را می‌دیدم. انصافا خوب کارشان را انجام می‌دادند. حتی هرازگاهی با عذرخواهی کارشان را ادامه می‌دادند. روسری ساتن آبی رنگی پوشیده بودم و به‌سختی لبنانی بسته بودمش. نوبت به بازرسی من که رسید، گفتند گیره مویت را باید ببینیم. با لبخند بهشان گفتم الایرانیة‌الکاملة، که یعنی به من اعتماد کنید و جان من روسری‌ام را دست نزنید که دوباره بستنش غصه‌دارم می‌کند! اما خندیدند و گفتند باید ببینیم. دیدنشان همان و باز شدن روسری همان! و باز مریم بود که کمکم کرد برای بستن دوباره‌ی روسری. با خودم می‌گفتم چرا با گیره‌ی مو به دیدار آمدم؟ خب باید فرض می‌کردم صحنه‌ی حساسی است و من باید آماده‌ی همراهی در کار اجتماعی مهمی در کنار رهبرم می‌بودم. بهتر نبود مثل یک سرباز لباس می‌پوشیدم؟ اصلا زن‌های دوران مقاومت چطور لباس می‌پوشند که درگیری مو و گیره‌ی مو و باز شدن روسری را نداشته باشند؟ از خودم ناراحت شده بودم و از این‌که آماده نیستم، راضی نبودم، ولی تجربه‌ای بود که فهمیدم لباس بیت باید سربازانه باشد؛ یک سرباز واقعی…

[ms 2]

الایرانیة الکاملة

وارد که شدیم، فهیمه دستم را گرفت و گفت: “بدو که ردیف عقب قرار نگیریم، وگرنه نمی‌توانیم خوب آقا را ببینیم.” چند مسئول خانم جلویمان را گرفتند. متوجه نشدند که از کدام کشوریم. من دوباره با لحن عربی و به‌شوخی گفتم: “الایرانیة‌ الکاملة!” که خندید و گفت: “جدا؟! پس برید انتها!” خنده روی لبمان خشک شد. با تعجب پرسیدیم چرا؟ گفتند چون ردیف‌های جلو باید توسط مهمانان خارجی پر شود و بعد نیروهای خودمان را مستقر کنیم. خیلی ناراحت شده بودیم، اما گفتم: “نمی‌شه حرفم رو تصحیح کنم؟ أنا خارجیة‌ الکاملة…!”

فهیمه صدایم زد: “سمیه دستمال برات بگیرم؟” با ناراحتی گفتم: “دستمال برای چی؟” گفت: “اگه گریه‌ت بگیره، نیاز نداری؟” نگاهش کردم و گفتم: “خب بگیره! مگه اشک چشم رو باید پاک کرد؟!”

نهایتا نیروهای حراست نتوانستند موفق بشوند و صرفا مهمانان خارجی را جلو بنشانند. سیاه و سفید، ایرانی و عراقی، آمریکایی و فلسطینی، چادری و بلوزشلواری، هندی و افغانستانی کنار هم قرار گرفتند، بدون هیچ هماهنگی‌ای. و چقدر قشنگ بود تداعی رنگی که به‌وجود آمده بود.

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

مدام منتظر بودم کسی بیاید و شعاری به ما بدهد تا تمرین کنیم و دسته‌جمعی بعد از ورود حضرت آقا بخوانیم، اما گویا از این برنامه‌هایی که توی ذهنم بود، ترتیب داده نشده بود. به جمعیت نگاه می‌کردم. هی منتظر کسی بودم که بیاید و اعلام کند تا چند دقیقه‌ی دیگر این انتظار پایان می‌گیرد، اما خیلی ناباورانه پرده‌ی آبی بیت به مقدار کمی کنار رفت و دست حضرت آقا بود که لبه‌اش را گرفته بود و به کناری زده بود و تمام‌قد قدم به داخل بیت گذاشته بودند. از تعجب دهانم باز مانده بود. همه ایستادند. موجی درست شده بود؛ موجی عظیم؛ موجی ناآرام… مهمانان خارجی مدام شعار می‌دادند. شعارهایی با زبان‌های مختلف شنیده می‌شد. از «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست»ِ ما ایرانی‌ها بگیرید تا «هل من ناصر ینصرنی؟»، «لبیک یا خامنه‌ای» و…

ایشان دستشان را بالا گرفته بودند و به همه سلام و احترام می‌کردند. برای من خود این حرکت آرام‌کننده بود. خانمی نشسته بود و فقط نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت. خانم دیگری دست روی سر، زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. دوست جدید عراقی هم‌اسمم را دیده بودم. تا چشمش به من افتاد، به فارسی دست‌وپاشکسته‌ای گفت: “سمیة! دیدی آقامون رو؟ ما آقا داریم…” فهیمه هم که به‌خاطر موج جمعیت کمی جلوتر کشانده شده بود، سرش را عقب کشید و نگاهم کرد. پهنای صورتش پر از اشک شده بود. لابد یاد حرفم بود که نباید اشک را خشک کرد!

آقا نشستند و موج آرام گرفت. آقا ساکت و با لبخند نگاه می‌کردند و مقاله‌ها خوانده شد. جالب‌تر حرکت مادر شهید عراقی بعد از خواندن مقاله‌اش بود. مستقیم روی سکو رفته بود و درست مقابلشان ایستاده بود و حرف می‌زد. دو سه مراقب خانم و آقا نزدیک رفته بودند تا به او بگویند بیاید پایین، اما آقا خیلی بامحبت به صحبت‌های او گوش می‌دادند و جواب می‌دادند.

حالا که این‌ها را می‌نویسم، فکر می‌کنم به اتفاقات چند سال اخیر دنیای غرب علیه بانوان مسلمان؛ به اهمیت رسالت بزرگ بانوان مسلمان و این کلام حضرت‌آقا که “امروز اگر شما بانوان نخبه‌ی اسلام تلاش کنید که این هویت را به زن مسلمان برگردانید، بزرگ‌ترین خدمت را به عزت و کرامت اسلامی کرده‌اید.”

 

در همین رابطه: لحظه‌ی دیدار

عکس‌ها از: khamenei.ir

 

وقتی «الیزه» از خجالت، عرق شرم می‌ریزد

[ms 0]

خیلی وقت بود که صدای جمع کردن اسباب و اثاثیه‌ی «کارلا برونی» ایتالیایی از کاخ الیزه به‌گوش می‌رسید. تقریبا تمام فرانسه مطمئن شده بود که دیگر دوران اجاره‌نشینی «نیکولا سارکوزی» تمام شده و او باید جایش را به فردی دیگر بدهد که تنفر مردم از او تا این حد شدید نباشد؛ تنفری که با تمسخر فراوان هم همراه بود. افزایش شدید مالیات‌ها در این کشور، خنده‌ی تلخی را بر لب فرانسوی‌ها نشانده بود؛ مالیات‌های سنگینی که با شوخی و زهرخند، از آن به‌عنوان صاف کردن صورت‌حساب شام پیروزی سارکوزی در انتخابات ریاست جمهوری دوره‌ی قبل در فلان رستوران گران‌قمیت «شانزه لیزه» یاد می‌کردند.

اما «فرست لیدی»ِ الیزه، یک خوش‌شانسی محض دارد و آن این‌که کسی قرار نیست جانشین او شود! اشتباه نکنید؛ سارکوزی نتوانست رأی مردم کشور شش‌گوش را به‌دست بیاورد، اما رقیب پیروزش «فرانسوا اولاند» همسری ندارد که بخواهد جای کارلا برونی را پر کند و جایگاه بانوی نخست فرانسه را به خود اختصاص دهد. عجیب است اما اولاند چند سالی است با کسی زندگی می‌کند که تنها دوست اوست و ازدواج رسمی میان آن‌ها صورت نگرفته است!

فرانسوا اولاند هفته‌ی گذشته در حالی سکان الیزه را به‌دست گرفت که برای اولین بار در تاریخ جمهوری پنجم فرانسه، بانویی وی را به‌عنوان رییس‌جمهور همراهی می‌کرد که قانونا نسبتی با وی ندارد. «والری تریرویلر»، روزنامه‌نگار ۴۷ ساله‌ای که هنگام بدرقه‌ی سارکوزی از کاخ الیزه، اولاند را همراهی می‌کرد، تاکنون دو بار ازدواج کرده که هر دو ازدواجش به طلاق انجامیده و از این دو ازدواج صاحب سه فرزند است. فرانسوا اولاند، نه همسر رسمی وی محسوب می‌شود و نه پدر فرزندانش.

تریرویلر بر این باور است که این موضوع که بانوی اول فرانسه همسر رِیس‌جمهور نبوده و تنها هم‌خانه‌ی وی باشد، مشکلی ایجاد نمی‌کند و تنها زمانی که وی و اولاند بخواهند با پاپ دیدار داشته باشند، قدری دردسرساز است. این مطلب را روزنامه‌‌ی آمریکایی هافینگتون پُست انعکاس داده است. این روزنامه‌ی آمریکایی ادعا کرده است که در بین سوسیالیست‌ها ارتباط با یک زن در عین ازدواج نکردن با او، چندان مهم نیست و این افراد همواره از خود سؤال می‌کنند که اصلا چرا باید ازدواج کنند؟ بنابراین، نهاد خانواده برای سوسیالیست‌ها چندان اهمیتی ندارد.

البته داشتن روابط خارج از چارچوب خانواده در بین رؤسای جمهور سابق فرانسه نیز بی‌سابقه نبوده؛ مثلا «فرانسوا میتران» که او هم یک سوسیالیست بود، روابط بیرون از خانواده داشت. شخص سارکوزی نیز با ازدواج با یک مانکن ایتالیایی به ‌نام کارلا برونی، جنجال‌های زیادی آفرید و کار را به آن‌جا رساند که به نوشته‌ی بی‌بی‌سی، مشکلات فرهنگی، علت اصلی کنار گذاشته شدنش از قدرت بود.

تریرویلر با افتخار می‌گوید که او یک «زن آزاد» است. فرانسوا اولاند هم حاضر به تأیید یا رد این‌که این دو با هم زن و شوهر هستند یا نیستند، نشد و ابراز داشت که زندگی ما به خودمان مربوط است. شاید تا پیش از ریاست جمهوری این ادعا تا حدودی درست بود، اما اکنون که اولاند رییس‌جمهور فرانسه است، شاید افکار عمومی این کشور به این راحتی از کنار این مسئله عبور نکنند. اگر اندکی با فرهنگ اجتماعی_سیاسی غرب آشنا باشید، قطعا درمی‌یابید که حتی در ایالات متحده نیز این ادبیات در عرصه‌ی سیاست عجیب به‌نظر می‌رسد، چرا که رییس‌جمهور و همسرش در آمریکا نه‌تنها باید همسر یک‌دیگر باشند، بلکه باید نماد یک زوج موفق تلقی گردند.

والری هم‌چنین می‌گوید که سعی دارد ویژگی زندگی خصوصی خود را با اولاند حفظ کند. به همین دلیل او بر ادامه‌ی تربیت و سرپرستی پسرانش و ادامه‌ی فعالیت‌های روزنامه‌نگاری اصرار دارد. در چند روز آینده، مشخص خواهد شد که او میان فعالیت به‌عنوان بانوی اول فرانسه و یک روزنامه‌نگار، کدام یک را انتخاب خواهد کرد.

جمهوری پنجم فرانسه اکنون با پدیده‌ای جدید مواجه شده که اگرچه تا پیش از این در سطح عموم جامعه وجود داشت، اما به الیزه راه نیافته بود. تردیدی نیست که از منظر اخلاق مسیحی، آن‌چه اولاند و تریرویلر به آن افتخار می‌کنند، ناپسند و مذموم است، اما روشن است که در فرانسه و بالاخص پس از انقلاب کبیر که جمهوری را در این کشور تأسیس کرد، حساسیت‌های مذهبی رو به کاهش نهاده‌اند.

اینک یک فرانسه مانده و یک رییس‌جمهور، با سؤالی درباره‌ی این‌که بانوی اول فرانسه چه کسی خواهد بود و آیا اولاند و والری، برای جلوگیری از مشکلات بعدی رسما ازدواج خواهند کرد یا رییس‌جمهور جدید فرانسه، رسما به روابط نامشروع خود با والری ادامه خواهد داد و انتقاد اخلاق‌گرایان و دین‌داران اروپایی را به جان خواهد خرید تا مشخص شود نهاد خانواده در فرانسه تا چه اندازه دستخوش تخریب و نابسامانی شده است…

بهای سنگین زن بودن!

برای پرسیدن ساعت به زبان عربی، خیلی نیازی به این در و آن در زدن نبود. کافی بود فقط روی مچ دست چپم دایره‌یی بکشم و با انگشت آرام یکی دو ضربه به وسط آن دایره فرضی بزنم تا زن عرب کنار دستی‌ام، منظورم را بفهمد. صورتش را نمی‌دیدم. یک روبنده‌ی سیاه داشت از زیر چشمانش و یک تکه پارچه حریر مشکی هم روی سرش انداخته بود که تا پایین صورتش را پوشانده بود.

ادامه بهای سنگین زن بودن!