روزی‌که خورشید را به خاک می‌سپارند…

بغض‌هایمان را در کجای حرم نداشته‌ات مویه کنیم؟ نامت، علم افراشته بر بلندای علوم است و شب، پیراهن سوگی است که آسمان در عزایت به تن کرده است. سینه‌ها، داغ بزرگی را حمل می‌کنند و جان‌ها، در آتش مصیبتی عظیم می‌گدازند!

دنیا همیشه برای درک وسعت آسمانیان، حقیر و اندک است. دوباره خورشیدی در خاک بقیع خواهد خفت که آفتاب صداقت از منزلگه اندیشه‌اش بر می‌تابید و کلامش حق را بالنده می‌کرد. کوهی از وقار بود، دریایی از علوم، اقیانوسی از حکمت و فضیلت، گستره‌ای از رحمت و عبادت.

ادامه روزی‌که خورشید را به خاک می‌سپارند…

سَرروزه‌ایِ ۷ سالگی

اِلهی لا تودِّبنی بعقوبتک و لا تمکر بی فی حیلتک مِن اینَ لی الخیر یارَبّ و لا یوجَدُ الاّ من عندک و مِن اَینَ لی النّجاه، لا تُستَطاعُ الاّ بک. عبودا مرا با عقوبتت ادب مکن و به حیله و مکرت مرا دچار مکر مکن، پرودگارا از کجا خیر یابم جز از طرف تو و از کجا نجاتی یابم در حالی‏که توانایی بر آن نیست جز به کمک تو.

حضرت طبق این نقل از خدا می‏خواهد که با عقوبت و مکر ادب نشود و نقطه‏ مقابل عقوبت و مکر این است که آنقدر لطفش را شامل حال بنده‏اش بفرماید تا شرمنده درگاهش شوند، نمک‌گیر محبت و لطف او گردند تا دیگر شرم داشته باشند از این‏که خلاف رضای او عمل کنند و البته این بهترین راه در امر تعلیم و تربیت است.

ادامه سَرروزه‌ایِ ۷ سالگی

روزه‌داریِ کودکانه

کودکی و پاکی و یک دنیا شور و شوق بود. تا قبل از سن تکلیف که روزه‌هایمان کله گنجشکی بود. سحرها با صدای مهربان پدر و مادر از خواب بیدار می‌شدیم و همراه با نوای دعای سحر، در کنار پدر و مادر سحری می‌خوردیم. مادر گفته بود که اذان ظهر باید افطار کنیم. ظهر می‌شد و اذان را می‌دادند و من و برادرم سر ناسازگاری بر می‌داشتیم و قاطع به مادر می‌گفتیم که ما هم می‌خواهیم مثل خودت تا شب روزه بگیریم. اما مادر ما را راضی می‌کرد و افطار می‌کردیم.

بعد از سن تکلیف اما، روزه‌های ماه رمضان مثال‌زدنی است. وقتی که دختری ۹ ساله در پی تربیت صحیح پدر و مادر، لب بر خوردن و آشامیدن می‌بندد، زیباترین خاطرات به‌یاد ماندنی‌ست. باید در کنار روزه‌داری، چادر سفید با تزیین یاسی و سجاده‌ی سفید گلدوزی‌شده را هم، اضافه ‌کنم. وقتی که اذان می‌شد، سر سجاده نشسته بودم و قرآن جزء سی با جلد مخمل سبز رنگ نیز، همدم نمازهای دمِ افطار من بود.

ادامه روزه‌داریِ کودکانه

اسلامِ خاتم و اسلام ما

همه می‌دانیم که مهم‌ترین عنصر دعوت پیامبر خاتمیت آن است. آن‌چه دعوت وی را از دیگر انبیا و اولیا تمایز می‌بخشد، این است که پس از او هیچ کس ادعای هدایت بی‌واسطه به راه خداوند را نمی‌کند؛ و اگر کند، دروغ‌پرداز است. امامان و اوصیا نیز فراخوانندگان به طریق او و آیین خاتمش هستند. امّا راستی چرا چنین است؟ چرا از آن روز تا ابد، خداوند یک دین را به گونة ثابت و یکنواخت، آیین همة بندگان خویش پسندیده است؟ چرا تاریخ از آن رنگارنگی و تنوع ادیان به این وحدت رسیده است؟

ادامه اسلامِ خاتم و اسلام ما

امشب هستی یتیم می‌شود …

نمی‌دانم زیارت نجف با آن ایوان با صفایش رفته‌ای یا نه؟… باید بروی تا بدانی وقتی می‌گویند ایوان نجف عجب صفایی دارد، یعنی چه؟… امشب شب شهادت مولای مهربان عالمیان، امام انس و جان، دلم بی‌قرار ایوان طلایی نجف است که بیایم بنشینم مقابلش … نه، بروم گوشه یکی از آن حجره‌های حرم بنشینم که هم گنبد طلایی چشمم را بنوازد و هم ایوان با آن مناره‌های با ابهتش که دلم را به شوق می‌آورد برای هزار هزار حرفی که در دلم مانده است …

یاد آن شب آخر بیتوته‌مان در نجف و آن حجره‌ای که برای لحظاتی میزبان ما شد که از آنجا چشم به گنبد طلایی و ایوان مصفای حرم دوختیم و گوش به فضایل بیکران مولی‌الموحدین سپردیم ….

ادامه امشب هستی یتیم می‌شود …

نوبت عاشقی

دوباره نوبت عاشقی است
دوباره نوبت از من به تو رسیدن است و از تو به سر دویدن که «بِکَ عَرَفتُک وَ أنتَ دَلَلتَنی عَلَیک»

این‌روزها، روزهای از نو صدا زدن است و این شب‌ها شب‌های دوباره دل‌سپردن
و من آنقدر در این هیاهوی بی‌صدا، صدایت می‌کنم که صدایم بی‌صدا شود
ادامه نوبت عاشقی

اسلامی که علی را نداشته باشد

خدا را شکر توی این زمانه‌ای که می‌گویند ا ِ ند زمانهاست و خیلی مدرن است، بین این آدمهای خسته و بی‌حوصله از بازی تکراری و بی‌پایان مادیگری و وسط این پروژه‌ی شکست‌خورده‌ی نجات آدمیزاد با مادیات، من یکی مسلمانم.

یکی از همانهایی که آدمهای متجدد و متمدن دور و برش، عقب‌افتاده می‌دانندش و از او فاصله می‌گیرند مبادا زیر برقع‌ش بمب اتم باشد یا عامل انتشار یک بیماری خطرناک دیگر مثل ایدز؛ آخر اینکه ایدز اصلش از ممالک ما مسلمانها بوده ثابت شده؛ حتی توی تکست‌ها هم آمده، پس دیگر اظهر من‌الشمس است؛ خدا را شکر که شیعه‌ام.

ادامه اسلامی که علی را نداشته باشد

شب‌هایی برای پناه بردن به مجیر

رمضان آهسته آهسته به نیمه می‌رسد. انگار همین دی‌روز بود. روزهای آخر ِ ماه شعبان و انتظار شیرین رمضان. انتظار لحظه‌های خوش معنویت و اطاعت و بندگی. اشتیاقِ واردشدن به ماه مهمانی دوست و بهره‌مند شدن از لطف بی‌کرانش. همه‌ی آن شیرینی و شیدایی دارد به نیمه می‌رسد و نیمه‌‌ی ماه که رسید باید ایستاد و نگاهی حسرت‌بار به آن‌چه رفته است انداخت و نگاهی امیدوارانه‌تر به هر آن‌چه که مانده.

ادامه شب‌هایی برای پناه بردن به مجیر

بها و بهانه

رسول اکرم(ص) می‌فرمایند روزه‌داری در گرما جهاد است۱. جهاد یعنی مبارزه. یعنی ایستادگی. یعنی تحمل هر آن چه دشوار و طاقت‌فرسا است.

فکرش را بکن. چه قدر سخت است بخواهی توی این مرداد تفتیده و داغ، هم محجبه باشی و هم روزه‌دار. اصلا یک چیز فوقِ توان است انگار. وقتی از بیرون نگاه کنی، با سنگ ترازوهای همین دنیا اصلا شدنی نیست. حساب می‌کنی که ساعت‌های طولانی و آفتاب و یک پارچه‌ی ضخیم مشکی و عطش. هر چه فکر می‌کنی جور در نمی‌آید. این همه سختی را نمی‌شود وزن کرد.

ادامه بها و بهانه

دل قوی دار

روز اول:

یازده ساله‌ام. هم‌پای مادربزرگ که مادرجان صدایش می‌زنم؛ مسجد می‌روم. دوست دارد همیشه وقت مسجد رفتن، همراهش باشم. توی راه برایش تعریف می‌کنم: «امروز نوشین نان و پنیر و خیار می‌خورد. گفت مامانش اجازه نمی‌دهد روزه بگیرد. خیلی‌های دیگر هم روزه نبودند. می‌گفتند ضعف می‌کنند. شیدا گوش‌فیل آورده بود. به من هم تعارف کرد.» مادرجان سکوت می‌کند. احساس می‌کنم حرف بدی زده‌ام. سرم را پایین می‌اندازم.

ادامه دل قوی دار

زن تاجری که آسمانی شد

زن که رویش را برگرداند و رفت، اشک در چشمان رسول خدا (ص) حلقه زد.

او خواهر خدیجه بود و لحن صدایش محمد (ص) را به یاد همسر مرحومش انداخته بود.

زنی که خاطره‌اش، چشمان پیامبر (ص) را بارانی کرده بود، همانی بود که اکثر مورخان و تاریخ‌نویسان، بینش و بخشش او را در راه گسترش اسلام همردیف خلق نیکوی محمد (ص) و شمشیر علی (ع) می‌دانستند.

زنی که قرنها جلوتر از زنان زمانه‌اش قدم برمی‌داشت و روح بزرگ و اندیشمندش در چارچوب‌های بسته‌ی جاهلیت موروثی آن زمان نمی‌گنجید.

ادامه زن تاجری که آسمانی شد

خبر آمد خبری در راه است

در آستانه‌ی اتفاق‌های بزرگ، دل‌های کوچک دست‌پاچه می‌شوند. دل‌های کوچکی که هوس‌های بزرگ دارند، که بلد نیستند برای رسیدن به چیزی صبر کنند، می‌خواهند حقیقت را سریع و بی‌زحمت ببلعند.

اما اتفاق‌های بزرگ رمزگونه‌اند، ساده‌اند در عین پیچیده‌گی و پیچیده در عین ساده‌گی. فهم‌شان صبوری می‌خواهد، پاک شدن می‌طلبد. قدیم‌تر بیشتر این‌کارها رسم بود، امروز شتاب‌زده‌ایم و کم‌صبر، با آیینه‌هایی که با یک “آه” مکدر می‌شوند. فکر می‌کنیم وقت کم است و باید سریع باشیم، بعد در همین سریع بودن خیلی چیزها را از دست می‌دهیم و از چشیدن خیلی طعم‌ها باز می‌مانیم.

ادامه خبر آمد خبری در راه است

سلام بر ماه میهمانی خدا

ماه رجب، همان که نام نهری ‌است در بهشت که از شیر سفیدتر و از عسل شیرین‌تر است، ماه بزرگ خدا با ایام‌البیض و اعیاد مبارکش سپری شد. ماه شعبان ماه منسوب به پیامبر اعظم (ص) هم به روزهای پایانی‌اش نزدیک می‌شود. ماهی که در آن حسنات مضاعف و سیئات آمرزید می‌شود. خوشا به سعادت آنان که در این دو ماه توشه‌ی راه خود را سنگین نمودند.

ادامه سلام بر ماه میهمانی خدا

هنوز دیر نشده!

انگار مثل هر سال دست و پایم را گم کرده‌ام. دست خودم نیست، بی‌اراده، مدام خودم را با بقیه مقایسه می‌کنم، فلانی چه کار کرد، می‌خواهد چه کار بکند؟ من چه کارهایی کرده‌ام؟! چه قدر او از من جلو زده است؟

و وقتی دیدم کسی خیلی جلو افتاده، دلم می‌خواهد من هم ادایش را در بیاورم. دلم می‌خواهد من هم کاری کنم که شاید یک‌ذره به او نزدیکتر شوم. توقع زیادی از خودم ندارم، باور کن به همان یک ذره‌ای که گفتم راضی‌ام.

ادامه هنوز دیر نشده!

خداوند حجاب را از جنس محبت آفرید

پرده اول: داستان خلقت: “و خداوند انسان را نیمی از جنس مرد و نیمی از جنس زن آفرید و فرمود: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ …”

آن هنگام که حضرت حق، روح اشرف مخلوقات را در کالبد این آفریده‌ی شگرف می‌دمید، به هر نیم موهبتهایی بخشید و هر کدام را نسبت به دیگری نیازمند نمود. فرشتگان درگاه الهی مأمور شدند به این‌که خاک خلقت زن را بیشتر غربال کنند تا نرمی وجود او بیشتر شود. اما برای مرد اینچنین نبود، چون مرد باید با زبری روزگار روبرو می‌شد و اندکی ضمختی در وجودش لازم بود.

ادامه خداوند حجاب را از جنس محبت آفرید