روزه‌دار هستم، یک مسافر

[ms 0]

صدای زنگ تلفن رو نشنیده می‌گیرم تا یه مسلمون پیدا بشه و جواب مردم‌آزار پشت خط رو بده. یه روزِ تعطیل داریم‌آ، آدم این‌قدر وقت‌نشناس؟ ساعت ۱۱ کله‌ی سحر وقت زنگ‌زدنه آخه؟ صدای مامان میاد که: “مـــینا! پاشو! تلفن با شما کار داره!”. این تلفن اگه کار داشت که صبح تا شب روی اُپِن ننشسته بود.

دوستمه؛ فرنوش. داره داستان جشن تولد دیروز رو برام تعریف می‌کنه. این‌جور وقت‌ها یه نفس می‌تازه! گوشی رو آروم می‌ذارم روی میز و می‌رم صورتم رو بشورم. وقتی برمی‌گردم، میگه: “رفتی روی screen saver؟ چرا جواب نمی‌دی؟… کاش نمی‌رفتم جشن…”.

+ خب نمی‌رفتی! ببین من نرفتم و هنوزم زنده‌ام!
– حالا که دیگه گذشته. فکر نمی‌کردم این‌جوری باشه آخه.

گویا «این‌جوری» رو وقتی من داشتم آب‌بازی می‌کردم، توضیح داده! ادامه می‌ده…

– چرا این‌قدر دیر اومدی پای تلفن؟ نکنه طرح خواب از سحر تا افطار داری؟
+ تا سحر بیدار بودم. نه این‌که شب‌ها کانکشن به منبع لایزال پرسرعت‌تره، از اون لحاظ. مدیونی اگه فکر کنی به خاطر دانلود رایگان شبانه بوده!

– راستی یه سؤال. این‌که آهنگ و فیلم رو رایگان دانلود می‌کنیم، اشکال نداره؟ حروم نیست؟
+ می‌خوای بگی از من توضیح‌المسائل‌تر پیدا نکردی؟!
– خب اتفاقی برات میفته اگه از یکی که می‌دونه بپرسی؟ می‌میری اگه خیرت به ما برسه؟!

یعنی این‌قدر این فرنوش مؤدبانه خواهش می‌کنه که اصلا آدم روش نمی‌شه بهش بگه «نه»! زنگ می‌زنم به دفتر ملی پاسخگویی به سؤالات دینی. یه حاج‌آقای آپدیت رو صدا می‌زنن و سؤال رو ازش می‌پرسم. جواب می‌شنوم: “فقط اون‌هایی رو می‌تونید دانلود کنید که مطمئن باشید صاحبش راضیه. درمورد اون‌هایی هم که تا حالا دانلود کرده‌اید، باید ضرر مالی واردشده به صاحب اثر رو جبران کنید.”

هی می‌خوام بگم: “آقا! تو رو خدا! نمی‌شه حالا یه کاریش کنید؟ یه تبصره‌ای، استثنایی، چیزی؟”، باز با خودم می‌گم: “این بنده‌خدا چی‌کار کنه خب؟ مدیون یه گردان آدم شدم رفت! اونم به‌خاطر یه سری صفر و یک!”

یعنی مثلا به‌خاطر دانلود همین سه قلم فیلم «پدرخوانده» باید «هاچ، زنبور عسل»وار بیفتم دنبال آلبرت اس‌رودی (تهیه‌کننده‌ی فیلم)، ببینم کجا زیست می‌کنه. سرچ کردم، تا سال ۲۰۰۴ زنده بوده؛ البته اگه تا حالا حضرت عزرائیل زحمتش رو نکشیده باشه! خلاصه باید برم حلالیت بگیرم و اگه مرده بود، سر قبرش حلوا خِیرات‌مِیرات کنم که ایشالا گور به قبرش بباره؛ یا براش ردّ مظالم بدم که حقش از گردنم ساقط بشه.

زنگ می‌زنم به فرنوش و جواب رو براش می‌گم. می‌تونم قیافه‌ش رو که مثل کوفته‌تبریزی وارفته شده تصور کنم…

– پس واسه همینه دعاهام تا لایه‌ی استراتوسفر بالا می‌ره و برمی‌گرده محکم می‌خوره به فرق سرم! به‌خاطر این همه حق‌الناس دانلودآنه ست.
+ حالا نمی‌شه خدا این یه مورد رو فاکتور بگیره؟ صاحب هر کدوم از این آثار اگه وضع دانشجویی ما رو ببینه، خودش آثارش رو ماه‌به‌ماه میاره دم خونه‌مون! اینا تا حالا شونصدبرابرِ هزینه‌ای که صرف کردن، از همون اثر درآوردن. نسبت درآمد روزانه‌شون به درآمد ماهیانه‌ی من به سمت بی‌نهایت میل می‌کنه! انصافه؟ حالا اگه آقایان لطف می‌کردن یه یارانه‌ی تهیه‌ی محصولات فرهنگی هم به حساب سرپرست خانوار واریز می‌کردن، اون وقت یه حرفی!

– اصلا عادلانه‌اش اینه که این چیزا رو هدفمند کنن. مثلا بگن: “اونایی که بیکارن، هرچه می‌خواهد دل تنگ‌شون دانلود کنن. اونایی که درآمد ماهیانه‌شون زیر ۵۰۰ هزار تومنه، تا سقف ۸ گیگابایت دانلود در ماه براشون حلاله و… اونایی که درآمدشون بالای ۳ میلیون تومن در ماهه، «کَالأنعام بَل‌هُم أضَل» هستن اگه یه بایت صفر و یک دانلود کنن. أصحاب‌الشِّمال می‌شن اون دنیا!
+ والا! فرنوش، می‌خوای روز قیامت، من به پرونده‌ی شما رسیدگی کنم، شما به پرونده‌ی من برسی؟ خیلی خوب هم‌دیگه رو درک می‌کنیم‌ها! خب این توجیهات که به درد سر مزار عمه‌ی خدابیامرزم می‌خوره!

از فرنوش که خداحافظی می‌کنم، تصمیم کبری می‌گیرم برم دعای امروز رو بخونم، ولی حس هیچ کاری رو ندارم. اشکال نداره البته! می‌گن «نفس کشیدن و خوابیدن روزه‌دار هم عبادته». به‌جای خوندن دعای روز، نفس می‌کشم خب!

آخه نفس هم نمی‌ذارن بکشم که. فرناز sms داده «بیا نت». منم حرف‌گوش‌کن… بعد از کلی غیبت دوست و آشنا و فامیل، می‌ره سر اصل مطلب:

– میای برای شب‌های قدر با تور آژانس ما بریم ترکیه؟
+ آی گفتی! سواحل آنتالیا رو توی اون شبا تصور کن. واقعا فضاش روحانی و معنوی می‌شه!

– بی‌مزه! می‌برن مسجد تاریخی ایاصوفیه. هم فاله، هم تماشا، هم احیا.
+ نه که این‌جا امامزاده و مسجد تاریخی نداریم. ترکیه نریم کجا بریم؟ برای احیا نریم، برای چی بریم؟ فقط هم می‌ریم احیا و مسجدآ؛ مدیونی اگه فکر کنی به منظور دیگه یا جای دیگه‌ای قراره بریم!

– خب این همه راه داریم می‌ریم، چرا جاهای دیگه رو هم نبینیم؟
+ همین دیگه! من شما رو می‌شناسم. تا تمام بازارهای روحانی و سواحل معنوی و دی‌جی‌خونه‌های متبرک رو نگردی که دست بر نمی‌داری!

– حالا دیگه نه تا اون حد! بابا منم مسلمونم. دی‌جی‌خونه‌ها رو دفعه‌ی بعد می‌ریم.
+ پس باشه. شما برو، منم آژانس می‌گیرم بعد از اذان ظهر میام که روزه‌ام تلف نشه! به شرط این‌که از خیابون‌هایی که بعد از افطار حرکات موزون توش جریان داره رد نشیم.

[ms 1]

– حاج خانوم، یادم نبود شما سنی ازت گذشته و اگه این صحنه‌ها رو ببینی، اون دنیات به خطر میفته!
+ حالا که یادآوری شد برات، خودتم حواست باشه که من اون‌جا هی جلوی صورتت با انگشت، صفحه‌ی شطرنجی درست نکنم.

– باشه خواهر ارشاد! نمی‌دونی این روزا چقدر برای تور ترکیه تبلیغ می‌شه. بچه‌های آژانس ما هم از اول ماه رمضون روی همه‌ی آژانس‌ها رو کم کردن با تلبیغاتشون!
+ اجرشون با آقا اردوغان! الان یعنی تحت تأثیر تبلیغات قرار گرفتی؟

– نه! گفتم که بدونی کم نیستن آژانس‌هایی که این روزا تور می‌برن به کشور دوست و برادر!
+ تبلیغات اینترنتی‌ش رو دیده بودم، اما به روی مبارک نیاوردم.

– اشتباه کردی دیگه. اولا تخفیف ویژه داره تورهای این ماه. بعدشم کنسرتِ … هیچی، هیچی!
+ نه! راحت باش. من که می‌دونستم شما تک‌بعدی به قضیه نگاه نمی‌کنی. بگو، خجالت نکش!

– خب… کنسرت اون خواهر دور از وطن که نمونه‌ی مشابه داخلی هم داره توی آنتالیا برقراره.
+ شما که حواست به همه چی هست، آمار حراج‌های فصل رو هم استخراج کردی؟

– لیدرهای خودمون آدرس چند تا حراجی خوب رو بهم دادن.
+ خب شما که خیلی سرت شلوغه که. دیگه به مسجد ایاصوفیه نمی‌رسی. مخصوصا اگه کنسرت با شب‌های قدر تداخل داشته باشه.

– برنامه‌ریزی می‌کنیم خب…
+ آهان! برنامه‌ریزی می‌کنیم که هم به کنسرت اون خواهرمون برسیم، هم به جوشن کبیر توی مسجد ایاصوفیه؟ لابد روزه هم قراره بگیریم؟

– چون سفر از ده روز بیش‌تره، روزه‌مون درسته. ولی اگه روزه بگیریم که دیگه خوش نمی‌گذره…
+ دقت داری که استپ‌بای‌استپ داری سنگر خالی می‌کنی؟ بعد می‌گم شبیه کاریکاتور شدیم، می‌خندی! خب این چه وضعیه فرناز؟

– بابا حالا یه شب کنسرت که هزار شب نمی‌شه. بقیه‌ی شب‌ها رو می‌ریم مسجد. خوبه؟
+ فرناز، شما روزه‌ای. الان فشار زیادی رو داری تحمل می‌کنی. من درک می‌کنم؛ روزها طولانیه، هوا خیلی گرمه، حسابی خسته‌ای. بذار بعد از افطار مغزت ریفرش بشه، بعد با هم حرف می‌زنیم…

از پای سیستم که بلند می‌شم، حس می‌کنم مثل ارواح سرگردون توی فیلم‌ها کم‌رنگ شده‌ام. ماه مبارک که می‌افته توی تابستون، ملت این‌قدر لاجون می‌شن که حس حرف زدن هم ندارن. از سحر کم‌کم تبخیر می‌شن و بعد از افطار برمی‌گردن به حالت طبیعی! هرچقدر هم سحر شربت عسل بخوریم، تا غروب توی این هوای آدم‌ذوب‌کن جواب نمی‌ده.

همه‌ی اینا رو گفتم که بگم وسط روز حس قرآن و دعا خوندن نیست. ایشالا بعد از افطار در خدمت خداییم. حالا فعلا نماز ظهر رو در هاله‌ای از رؤیا بخونم، تا بعد. آخه ما از اون دسته موجوداتی هستیم که اگه زمین هم نزنندمون، موقع نماز هوا می‌ریم! بس که همه جا حضور داریم، جز کنار جانماز!

***

از ظهر توی این فکرم که جشن تولد چه جوری بوده که فرنوش این‌قدر وجدان‌درد داشت. می‌رم پای نت، یه فی.لترشکن داشتم، یکی دیگه هم قرض می‌کنم می‌پرم سر کوچه‌ی فیسبوک‌اینا ببینم چه خبره…

بعــــــــله! یه عده از بچه‌های دانشکده برای جشن تولد دور هم جمع شده‌اند. همون جشنی که فرنوش می‌گفت «کاش نمی‌رفتم». پس این‌جوریا بوده. برای همین وجدان‌درد داشت طفلی!… اما از هر زاویه‌ای به قضیه نگاه می‌کنم، می‌بینم این عکس فقط می‌تونه جایی حوالی خارجه گرفته شده باشه. اصلا شاید فتوشاپه. این فضای باز، با این پوشش مختصر و غیرمفید، و میزان فاصله‌ی دوستان از هم‌دیگه، زیاد نشون نمی‌ده که «این‌جا ایران است»!

کامنت‌های حاضران در عکس رو می‌بینم، که به فرمت «خوشحال و شاد و خندانم، قدر دنیا را می‌دانم!»، حضورشون رو کنار میز نوشیدنی‌های «بزن، روشن بشی!» نشونه‌ی توفیق الهی می‌دونن و از خدا می‌خوان دوباره این عده رو توی همون ویلای فلان‌آباد دور هم جمع کنه.

پناه بر خدا! انگار اگه خدا شیطان رو توی صد تا سوراخ قایم کنه که توی این ماه به گناه نیفتیم، ما گیرش میاریم، گوش‌شو می‌پیچونیم، می‌کِشیمش بیرون، می‌گیم “یالا سر منو گول بمال”! خب حالا مثلا فیسبوک رفتنت چی‌چی بود؟ خوب شد؟ خوب شد هرچی بود و نبود رو دیدی؟ راحت شدی؟…

وقتی به دنیای واقعی برمی‌گردم که خورشید داره sign out می‌کنه. از اون‌جایی که «نفس کشیدن روزه‌دار هم عبادته» زیاد وجدان‌درد ندارم که چرا قرآن و دعای روز رو نخوندم.

خدایا! تو چشمای من نگاه کن! دلت میاد ازم بخوای من با این معده‌ی خالی و لب عطشان، قرآن بخونم؟ اصلا دلت میاد؟…

چنان پلاسیده شدم که امیدی ندارم تا افطار زنده بمونم. و باز از اون‌جایی که «خوابیدن روزه‌دار هم عبادته» می‌رم یه چرتی بزنم. راستی این‌که میگن «تا حالا کسی از گرسنگی نمرده»، راسته؟!

تبریک یا تخریب؛ مسئله جدی‌ست

[ms 0]

با کتک می‌برندم جلسه. آخه منتظرم خبر قبولیش توی کنکور رو بهم بده. حواسم به همه‌چیز هست، غیر از موضوع جلسه! شما فکر می‌کنید وقتی من منتظر خبری‌ام، اپسیلونی تمرکز دارم؟! اختیار دارید! … یه sms میاد. هی منتظر فرصتم که ببینم بالاخره کی و کجا قراره مهمونی بده!

وقتی دو نفر از سران، مشغول گیس‌وگیس‌کشی هستن و بقیه هم با صرف چای همراهی‌شون می‌کنن، به طرز مخفیانه‌ای گوشی رو از قرنطینه در میارم. خودشه؛ دوستم، فرزانه. نوشته: «زندگی آن‌قدر ابدی نیست که بتوان مهربانی را به فردا انداخت. پس بیا ببخشیم‌شان.» به اینجاش که می‌رسم، ژست متفکرانه‌ای اخذ می‌کنم و با خودم می‌گم: “راست می‌گه. خوب نیست آدم کینه‌ای باشه. پس فلانی و فلانی‌پریم رو می‌بخشم!” ای بابا پس خبر قبولی چی؟ من شیرینی می‌خوام خب.

ادامه‌شو می‌خونم: «… بیا ببخشیم‌شان و برایشان جوراب‌های مرغوب و اعلایی بخریم!» لب‌هام رو محکم روی هم فشار می‌دم که صدای خنده‌م بلند نشه. احساس خفگی براتون تعریف‌شده‌ست؟!

یکی از همکارها می‌گه: “چای پرید تو گلوتون؟ نفس بکشید. بچه‌ها! برید خانم فرزین رو صدا کنید بیاد بزنه پشتش.” احساس می‌کنم کبود شده‌م. واقعا نمی‌فهمه از خنده‌ست؟! فکر این‌که همه‌ی حاضران در جلسه، با این تشکیلات و عناوینی که قبل از اسم‌شون میاد، اگه یه جفت جوراب هدیه بگیرن، چه شکلی می‌شن، نمی‌ذاره نیشم بسته بشه! سریع جمع‌وجور می‌شم و می‌گم: “خانم فرزین تا از طبقه‌ی هشتم برسه به زیرزمین، طرف نفسش رفته‌ها!” این الهه‌ی نبوغ اصلا متوجه موقعیت نیست.

sms می‌دم بهش، می‌گم: «فرزانه! شما رفتی خبر قبولی‌تو بیاری یا آبروی منو توی اداره ببری؟» دوباره sms می‌ده. بنفش می‌شم، سبز، نارنجی، آبی… فرانک می‌گه: “چی شده؟” می‌گم: “هیچی. sms تبریک‌آمیزانه‌ی روز مرد بود مثلا! امیدوارم عاقل باشه و اینو برای نامزدش نفرسته، وگرنه طفلی با خاک یکسان می‌شه!”

[ms 1]

شام خونه‌ی دایی‌اینا دعوتیم. خسته و کوفته می‌رم اون‌وری؛ یعنی وری که می‌رسه به خونه‌ی دایی. قصه‌ی زندگیش «لیلی و مجنون»گونه‌ست؛ حتی هنوز، بعد از ۱۰ سال. اما امشب یه جورایی هستن. انگار دلخوری حاکمه. به دایی چشمک می‌زنم یعنی «چی شده؟». اشاره می‌کنه که «دنبالم بیا». می‌ریم حیاط.

شروع می‌کنه:
– به خدا نمی‌دونم چی شده. از روز مادر، سرسنگین شده.
– روز زن براش هدیه گرفتید؟
– آره به خدا. یه ساعت با هم دیده بودیم. همونو گرفتم.
– دایی! راست‌شو بگید. لیلی که الکی دلخور نمی‌شه. یه کاری کردید. اونو بهم بگید، ببینم چی کار می‌تونم بکنم براتون.
با تردید می‌گه:
– خب… من… روز زن چند تا sms بهش زدم. البته چیز خاصی نبودها. شوخی بود. نمی‌دونم. یعنی می‌گی از اونا ناراحت شده؟
به به! دوباره دایی جان فاجعه آفریده‌اند. طفلی در هاله‌ای از ابهام هم پیچیده شده که الان موضوع چیه دقیقا؟!

می‌گم: “بیش‌تر ما معتقدیم که پشت هر شوخی‌ای یه مقدار چاشنی جدیت هست! حالا چی فرستادید؟” پیام رو نشونم می‌ده و می‌گه: “نوشتم: «بزرگان گفته‌اند با زن مشورت نکنید، عقل زن ناقصه. برای همین ازت نمی‌پرسم چی برات بخرم! D:».” همین‌جوری مات و مبهوت نگاهش می‌کنم…

– واقعا اینو فرستادید؟! چرا فکر می‌کنید می‌تونید هرچی دوست دارید، بگید و آخرش یه دونقطهD بذارید و انگار نه انگار؟
– دیدم جواب نداد، گفتم شاید ناراحت شده. خواستم بخندونمش. یکی دیگه فرستادم: «امروز سالروز پرتاب اولین زن به فضاست. به امید پرتاب آخریش! روزت مبارک.»
یعنی خوشم میاد با نیت منت‌کشی هم خرابکاری می‌کنن! هفت شهر عشق را اون دوست عزیزمون آباد کرد، ما هنوز اندر شرّ این smsهاییم!

– دایی جان! منو روشن کنید. هدف، تخریب بوده یا تبریک؟
– به خدا منظوری نداشتم. فقط می‌خواستم تبریکم کلیشه‌ای نباشه.
– ای خارج کلیشه! ای غیرمترقبه! ای متفاوت! ای خرابکار! حالا یه sms بزنید خیلی شیک‌وپیک و مردونه بفرمایید که من از اشتباهم پشیمونم و معذرت می‌خوام که ناراحتت کردم.

[ms 2]
یه کم مقاومت می‌کنه، اما وقتی برای نوشتن sms بهش تقلب می‌رسونم، کوتاه میاد. قراره وقتی از پیش زندایی برگشتم، براش بفرسته.

می‌رم توی آشپزخونه پیش زندایی.
– زندایی جان، دپسرده‌اید؟ خیر باشه.
– از دست این داییت. با این کاراش.
– خب اونو که خودتون خواستید! امید به بهبودش هم نداشته باشید زیاد. فکر کردم اتفاق جدیدی افتاده!

می‌خنده و می‌گه: “یه هفته‌ی تموم با کلی شوق و ذوق منتظر روز زن بودم. ببین چه smsهایی برای تبریک فرستاده.” و همون smsها رو توی گوشی زندایی هم می‌بینم. می‌گم: “زندایی جان، آخه چه توقعی دارید از اینا؟ شوخی‌هاشون مردونه‌ست دیگه! شما جدی نگیرید. خواسته شما رو بخندونه، که تیرش به کاهدون خورده. حالا پشیمونه.” می‌گه: “همش هم تقصیر اون نیست. منم دل‌نازک شدم…”

می‌رم پیش دایی. می‌گم:
– شما لیلی و مجنون، ۸ سال با کل فامیل جنگیدید و دو تا خاندان رو معطل خودتون نگه داشتید. حالا ارزش داره به‌خاطر دو تا sms مسخره این‌جوری همدیگه رو برنجونید؟ اونم عوض تبریک روز زن و تشکر از زحمات و اینا!
– خب حالا این‌قدر تحقیرم نکن. ازش معذرت خواستم.
– به قول یکی از بروبچه‌های فیلسوف «زن‌ها می‌بخشند، اما فراموش نمی‌کنند.» از من می‌شنوید دیگه خودتون رو توی این موقعیت قرار ندید!

***

فرزانه از سر شب یکسره داره sms می‌فرسته، همش هم برای تبریک روز پدر مثلا! بعضیاش این‌قدر بیب‌گونه‌ست که درجا پاک‌شون می‌کنم. مثلا sms تبریکه‌ها!

– فرزانه جان! اشتباه گرفتی. بابات آقای فرشاد خان و نامزدت آقای فرید آقاست. من مینام. متوجهی؟! این چندتاست؟!
– می‌دونم. من همین‌ها رو داشتم. یه متن خوب داری برای تبریک؟
– خب از اول بگو. دیوانه نشی اینا رو برای کس دیگه‌ای بفرستی…
– نه! اینا که قدیمیه. یه sms مردافکن جدید می‌خوام! داری؟

حالا بیا شصت ساعت براش توضیح بده که: “دختر جان! این جنگیدن گلادیاتورانه در فضای sms، چه دلخوری‌هایی که بین زوج‌های چندین‌ساله پیش نمیاره. حالا شما که هنوز زوج هم نشدید و آسیب‌پذیری‌تون بیش‌تره. با این توهین‌های شوخیانه حریم‌ها رو بین خودتون نشکنید و…” مگه قبول می‌کنه؟ اصلا کلا زندگی رو یه نمایش کمدی می‌بینه این آدم.

– کدوم توهین بابا؟ داریم شوخی می‌کنیم! جدی که نیست.
– وقتی شوخی‌شوخی می‌تونید به هم توهین کنید، پاش بیفته جدی‌جدی هم این کار رو می‌کنید.

امان از دست این جوونا که تا با مغز نرن تو دیوار، متنبه نمی‌شن ننه‌قلی! می‌گه: “جون فرزانه گیر نده. من دستم از دنیا کوتاهه. تو یه سر به نت بزن. یه چند تا sms تبریک جدید توپ برام بفرست.” هرچی می‌کشم از این دل مهربونه!

می‌رم نت. سرچ می‌کنم: «پیامک تبریک روز مرد». از بین تمام تالارها و انجمن‌ها و سایت‌های جورواجوری که باز می‌کنم، فقط توی یکیش چهار تا جمله‌ی به‌دردبخور پیدا می‌شه. بقیه‌ش کـَل‌کـَل‌های یه عده دختر و پسر تقریبا بچه‌ست، که جهت روکم‌کنی هم‌دیگه هی پای جنسیت رو کشیدن وسط، و به بهانه‌ی روز زن و روز مرد، صفات وجود هم‌دیگه رو مورد لطف قرار دادن!

دو تا از اون آدمیزادانه‌ها براش می‌فرستم. در عرض سه‌سوتُمِ ثانیه جواب می‌ده:
– اینا چیه بی‌مزه؟ لوس! رمانتیک نمی‌خوام. چالشی باشه!
– عزیزم! شما سنّی ازت گذشته. زشته بگومگوهای اطفال سایبر رو منتشر کنی. آخه بفهم! دیگه مزدوج شدی، حداقل وانمود کن عاقل‌تر شدی!
– من همه‌ش ۲۴ سالمه. تازه فرید هم پسر باجنبه‌ایه. اذیت نکن دیگه. می‌خوایم یه کم بخندیم فقط.
– همون! همش دنبال شوخی و خنده‌ای. فرزانه جان! این دو روز رو به نام روز زن و مرد نام‌گذاری کردند که حداقل سالی یه بار یادمون بیفته الگومون باید کی‌ها باشن.
– سختش نکن. بذار دور هم باشیم!

خدایا من تا کی زنده‌ام این چیزا رو به اینا بگم؟؟؟ چرا هیشکی نمی‌فهمه من چی می‌گم…؟!

زندگی فست‌فودی، رفاقت فیس‌بوکی!

[ms 0]

پسرعمه‌م نشسته بود پای کامپیوتر. همچین چسبیده بود به صندلی که حتی برای شام کَنده نشد. روبروش می‌شینم می‌گم «فرهود! چه خبر؟ زنده‌ای که هنوز؟». می‌گه «عضو فیسبوک هستی؟». می‌گم «زیاد بهش سر نمی‌زنم.». می‌گه «اسمت چیه که پیدات کنم؟». اسمم رو می‌گم و شروع می‌کنه به گشتن. یهو با تعجب می‌گه «یعنی اشکال نداره من بیام توی پروفایلت؟». می‌گم «نه! چه اشکالی؟ مگه اشکال داره من پروفایل شما رو ببینم؟!» می‌گه «خب چون دختری شاید زیاد خوشت نیاد! بچه‌ها شیطونی می‌کنند. می‌دونی دیگه!». می‌گم «متوجهم. اصولا همه‌چیز زیر سر “بچه‌ها”ست. مثل قدیما که همه‌ی خرابکاری‌ها زیر سر “بعدازظهری‌ها” بود.»…

شروع می‌کنه از مزیت‌های فیسبوک و جذابیتش می‌گه. می‌گم «پسر خوب! اون زمان که ما اومدیم فیسبوک، اونجاها همه بیابون بود. هنوز جاده‌هاش آسفالت نشده بود. شما یادت نمیاد. هنوز طفل بودی اون موقع.». می‌گه «حالا چرا نیستی؟». می‌گم «آدم وارد فیسبوک که میشه انگار وایساده سر خیابون، هر کیو که رد میشه نگه می‌داره، تمام اطلاعات و اخبار زندگانیش رو میذاره کف دستش! می‌گه برو به سلامت!».

هنوز با کامپیوتر مشغوله. می‌گه «بیا اینو ببین!». وقتی می‌رم پشت سیستم، می‌بینم وب‌کم رو روشن کرده و داره با یه چهره (!) چت می‌کنه، از اونایی که یه عالمه مدادرنگی دارند! پروفایل خانومه رو نشونم میده و می‌گه «همین الان توی فیسبوک آشنا شدیم.». برای خانومه دست تکون می‌دم، یعنی «یوهو! من اومدم!!». به فرهود می‌گم «توی عکس پروفایلش چقدر مینیاتوری به نظر میاد! با وب‌کم تفاوت را احساس کنید! خدا بیامرزه پدر آقای فتوشاپ رو! هر کاری از دستش برمیاد برای این مردم انجام میده! اجرش با صاحب مجلس!».

فرهود داره تندتند تایپ می‌کنه. می‌گم «روسریش منو کشته! خب پس چرا عکس پروفایلش روسری نداره؟» فرهود می‌گه «الان ازش می‌پرسم». براش می‌نویسه «به قول شاعر، پیش من چادر رو بردار!». خانومه در حالی‌که داره از خنده ریسه می‌ره می‌نویسه «ئه؟ نمیشه که. آخه تو نامحرمی!». می‌زنم زیر خنده. جل‌الخالق! عجب ملت جُکی داریم! خودشو گذاشته سر کار یا ما رو؟!

فرهود می‌نویسه «حالا دیگه ما نامحرم شدیم؟!». خانومه می‌نویسه «اصلا قرار نبود اینجا غیر از فامیل و دوستام کسی رو Add کنم. اما وقتی شایان [دوست فرهود] رو Add کردم گفتم حالا تو هم باشی!». می‌گم «یاد اون موجودی افتادم که وقتی زیر پروفایلش آتیش روشن کردند، کم‌کم آب‌پز شد! ولی تا انداختندش توی وب‌کم یهو پرید بیرون!!». فرهود می‌گه «زیرنویس فارسی نداره حرفت؟». می‌گم «قورباغه‌ی طفلی رو می‌ندازند توی آب‌جوش، یهو می‌پره بیرون. اما وقتی می‌ذارندش توی ظرف آب و نمه‌نمه گرمش می‌کنند، اون‌قدر می‌مونه تا کاملا آب‌پز میشه. حالا مصدوم آماده‌ست. نوش جان!! این طفلی هم انگار داره کم‌کم آب‌پز میشه توی فیسبوک!».

گویا مهمونی تموم شده. باید بریم خونه‌مون. توی راه به این فکر می‌کنم که چقدر دلم برای دوستای دانشگاه و دبیرستانم تنگ شده، که اتفاقا همه‌شون به‌شدت فیسبوکی هستند.

توی کوچه‌مون که می‌رسیم، صدای دوستای برادرم رو می‌شنوم که دارند در مورد دوستای نِتی‌شون حرف می‌زنند. تا اسم فیسبوک رو میارند یادم میفته که هر کدوم‌شون چه چــــیزایی برای برادرم می‌فرستند و اتفاقا به ایمیل من میاد، چون پروفایلش با ایمیل من ساخته شده. به جای اونا من خجالت می‌کشم!!

این روزا دیگه شناسنامه زیاد کارایی نداره؛ اگه عضو فیسبوک نباشی، انگار اصلا جزو موجودات زنده به حساب نمیای! در همین راستا برادر منم یه پروفایل ساخت و مسئولیتش رو به من واگذار کرد!

توصیه می‌کنم هیچ‌وقت مدیریت پروفایل برادرت رو، در حالی‌که تمام بچه‌های محل و دوستاش که می‌شناسی، توی Add Listش هستند به عهده نگیر، چون از همه ناامید میشی! و من بعد از این ناامید شدن‌ها از اطرافیان و دوستانم بود که جیفه‌ی فیسبوک رو به اهلش بخشیدم و دست از محتویاتش شستم!

مشغول چک کردن ایمیلم هستم که یه خبر می‌بینم «ازدواج زوکربرگ!». خدا رو شکر! بالاخره بخت این بچه باز شد. بذار ببینم چی انتخاب کردی حالا… چی انتخاب کردی؟؟؟ حیف شما نبود؟ درسته خودت هم از لحاظ خوش‌تیپی به گرد پای ایرونی‌جماعت نمی‌رسی، ولی پول‌دار که بودی! شما یه سر به فیسبوکی‌های ایران می‌زدی، هم به فتوشاپ ایمان میاوردی، هم می‌فهمیدی «خانوم دکتر» یعنی چی!! البته هر چیزی لیاقت می‌خواد خب… اما حیف شدی پسر، می‌فهمی؟ حیف!

شما در مورد ما چی فکر کردی واقعا؟ نگفتی با جوی که ما رو درمی‌نورده چی‌کار می‌خوای بکنی؟ نکنه توقع داری ملت همیشه‌درصحنه‌ی ما از این قضیه به سادگی عبور کنند؟! یادت رفته وقتی استیو جابز مرد؟ ما اون‌قدر پیرهن عزای استیو خدابیامرز رو درنیاوردیم که خانواده‌ش برامون پیرهن سفید خریدند و اومدند بهمون سرسلامتی بدند. حالا بگذریم از تغییر اسم و عکس پروفایل مردم غیورمون، به اسم و عکس اون مرحوم! اینجور آدمایی هستیم ما. حالا شما فکر نکردی این موجی که آواتارها رو به عکس همسر شما تغییر می‌ده، چقدر از نظر زیبایی‌شناسی آسیب می‌زنه به پیکره‌ی فیسبوک؟! این دفعه که گذشت؛ ولی دفعه‌ی بعد یادت باشه قبل از هر اقدامی حتما مشورت کنی.

دارم همین‌جوری تأسف می‌خورم که دایی SMS می‌ده: «…این مشخصات خواستگار ملیحه‌ست. ببین چی می‌تونی ازش پیدا کنی؟» یه لحظه خودمو هم‌پای زحمت‌کشان پلیس+۱۰ می‌بینم و وظیفه‌ی سنگینی رو روی دوشم احساس می‌کنم! گواهی سوءپیشینه می‌خواید؟ خلافی ماشین؟ تعارف می‌کنید؟ به خدا اگه بذارم بدون شخم زدن کل فعالیت‌های اینترنتی طرف از این در برید بیرون! بعد از چند تا ازدواج فیسبوکی که شاهد بودم، یهو دلم به شور میفته…

نه دیگه. انگار قضیه جدیه. باید برم فیسبوک! بسم‌الله فی.لترشکن!… اوه اوه! این همه Notification رو کی میخواد چک کنه؟ من که اصلا! چند تا رو رندوم می‌بینم:

۱. به به… مبارکه. مهتاب با اون آقاهه که عمران می‌خوند ازدواج کرده. از کجا فهمیدم؟ عکساشون موجوده! از مدل لباس عروسش خوشم نمیاد!! ماه عسل هم جای گرمی رفتند! از دست و پای آفتاب‌سوخته‌شون فهمیدم! چه کاریه خب؟ می‌رفتید یه جای خوش‌آب‌وهوا! حالا خارج هم نبود، نبود. والا! راستی، مهتاب این مدلی نبودآ… باد فیسبوکی داره حیاها رو می‌بره یعنی؟!

۲. آخ جون! سارا زنده‌ست. برام پیام فرستاده. غروب بهش SMS دادم، جواب نداد. گفتم نکنه مُرده. تو رو خدا دوستای ما رو ببین! گوشیش رو نگاه نمی‌کنه، ولی فیسبوکش یکسره بازه. به قول IT‌چی‌ها «دائمُ‌الـآن‌ه» (همون دائمُ‌الـآنلاین یعنی!).

۳. یکی از آقایان هم‌کلاسی توی یکی از عکساش منو برچسب زده… پناه بر خدا! اینجا خانواده زندگی می‌کنه‌ها! چرا فکر کرده دیدن عکس لب ساحلش، با یه خُرده لباس، برای من جالبه؟! اصلا آدم وقتی لباس زیادی تنش نیست عکس می‌گیره مگه؟ «غیورمردِ وطن»ه داریم؟

۴. یه نفر درخواست دوستی داده. قبل از Confirm میرم توی پروفایلش ببینم چه جور موجودیه. با ۲۱ سال سن، تحصیلات دکتری؟! به برکت شبکه‌های اجتماعی کلی به تحصیل‌کرده‌هامون اضافه شده‌ها. ما قدر نمی‌دونیم!

۵. فرهود هم که سر شب خونه‌شون بودیم، پیام نوشته: «بابا پاستوریزه!». گویا خودم باید از این جمله عمق فاجعه‌ی خجالت‌آور حاکم بر پروفایلم رو درک کنم.

۶. …

تا صبح هم بشینم، Notificationها تموم نمیشن. اینکه کی برای کی کامنت گذاشته، کی با کی دوست شده، کی چه عکسی رو لایک زده و… اخبار خاله‌زنکی و به‌درنخوری هستند که انتشارش فقط در شأن اقدس خانومای تلویزیونیه! اما حالا این وظیفه‌ی خطیر رو زوکربرگ و دار و دسته‌ش به عهده گرفتند، که از همین‌جا بهشون «خدا قوت» میگم. رسالت عظیمی رو به دوش می‌کشند! از خیر این اخبار مهم می‌گذرم.

اسم آقاهه‌ی خواستگار رو سرچ می‌کنم. چند مورد پیدا میشند که با تطبیق اطلاعات واصله از دایی، می‌فهمم کدوم‌شون آقای مربوطه‌ست. ماشالا لیست دوستان! چه خانومای خوش‌تیپی! آفرین، آفرین… به به! چقدرم مهربونه با همه‌ی خانوما: «عزیزم»، «گلم»، «فدات بشم»، «خانوم قشنگم» و… راحت باش شما! نامحرم کیلو چنده؟ زندگی فست‌فودی، رفاقت فیسبوکی هم می‌طلبه! آقا «ما برای وصل کردن آمدیم»، اما این آدم فقط روبوسی نمی‌کنه توی نوشته‌هاش! ای بمیری زوکربرگ! حالا من جواب دایی رو چی بدم؟…

به خودم که میام ساعت ۲ نصفه شبه. خوب شد؟ خوب شد الکی‌الکی ساعات خوابم از دست رفت؟…

صبح که سیستم رو روشن می‌کنم می‌بینم از فیسبوک ایمیل اومده که «سارا برات پیام فرستاده». بهش SMS می‌زنم می‌گم «سلام. دیگه نه من، نه فیسبوک! امری بود؟!»…