پدر به فدای دختر

[ms 0]

جواب همه‌ی سؤال‌هایشان را نوشت و به دستشان داد. وقتی رفتند، در راه به پدرش برخورد کردند. سؤال‌ها و جواب‌ها را که به او نشان دادند، سه بار گفت: “پدرش به فدایش “. همه‌ی جواب‌ها صحیح و کامل بود. دختر خردسال، سؤال‌های علمای دینی را پاسخ گفته بود. پدرش به او افتخار می‌کرد. شاید در دل می‌گفت: “چه خوب ذخیره‌ای هستی برای یتیمان آل محمد (ص) در غیاب فرزندم مهدی (عج). گوارای وجودشان. بنوشند از جام علم و نورانیتت.”

اشک شوق در چشم‌هایش حلقه زده بود. شکر خدا را می‌گفت. الله اکبر! دیگر لحظه‌ی موعود فرا رسید. از زمانی که پدرش صادق آل محمد (ص) به او وعده داده بود که در آخرالزمان، قم به نور دختر تو منوّر می‌شود و شیعه از جهالت به‌واسطه‌ی قم رهایی می‌یابد، لحظه‌شماری می‌کرد و خدا چه باشکوه او را به مراد دلش رساند.

– رضاجان، خواهرت فاطمه را در آغوش بگیر. اینک وصال است؛ اما می‌آید جدایی… آه از جدایی…

نامه‌ی برادر که به دستش رسید، دیگر طاقت نیاورد. کوله‌ی سفر را بست. برادر اذن سفر که نه، شاید دستور به سفر داده بود. یک سال فراق برادر برایش بس بود. باید می‌رفت به سفری عجیب؛ به سفری که مدت‌ها قبل پدر و پدربزرگش وعده‌ی آن را داده بودند. او راهی شد.

اشعری، بزرگ اشعریون قم، مهار ناقه را در دست گرفته بود. عرض کرد: “حضرت، خانه‌ی ما را مزیّن به وجودتان کنید.” و چه مزین شد آن «بیت» به این «نور»، و قرن‌ها هم که گذشت، هنوز «بیت النور» است. هفده روز محرم اسرار «معصومه» و «خدا» بود. و چه کسی می‌دانست که معصومه (س) چه می‌گوید؛ شاید برای مهدی (عج) دعا می‌کرد یا برای یاران مهدی (عج)…

مردم می‌پرسیدند: “معصومه (س) چرا زمین‌گیر شده است؟ شاید مسموم شده است.” عده‌ای دیگر گفتند: “او از غم ماجرای ساوه و از دست دادن برادر و برادرزاده‌هایش این‌گونه شد.” آخر، کربلایی به‌پا شد در ساوه. او زینب‌وار ایستاد، درحالی‌که تمام مردان قافله را کشتند؛ برادرها و برادرزاده‌هایش را. دیگر کسی برایش نمانده بود. او بود و غم و غربت و فراق رضا (ع)…

زاهد و عابد بود. چهل شب را در حرم حضرت امیر (ع) بیتوته کرده بود که آن حضرت را ببیند. شبی که حضرت را دیده بود، عرض می‌کند: “می‌خواهم بدانم قبر مادرم زهرا (س) کجاست.” فرمودند: “وصیت زهرا (س) است که مخفی بماند؛ اما هر که می‌خواهد فاطمه (س) را زیارت کند، به زیارت فاطمه معصومه (س) برود.”

و ما سال‌هاست به عشق فاطمه (س) به زیارت فاطمه (س) می‌رویم.
و تویی فاطمه‌ی ثانی…

«یا فاطمة اشفعی لنا فی الجنة»

پاریس؛ شرم بی‌کران

[ms 0]

تا خرخره غرق در شهوت‌رانی‌اند. صبح و ظهر و شب و نیمه‌شب نمی‌شناسند. هر جا بتوانند و دیسیپلین اداری و سیاسی اجازه بدهد، لبی تر می‌کنند و گندی به آب می‌آورند که حد و حصر ندارد. از این دیسکو به آن بار و از آن بار به این کلاب. سر و ته زندگی‌شان را بتکانی، چیزی به جز شهوت دستگیرت نمی‌شود، اما باز هم سر بزنگاه از خجالت مردانگی‌شان درمی‌آیند.

جالب این‌جاست که می‌گویند انسان به هر چیزی که نسبت به آن منع شود، حریص می‌شود، اما این حضرات انگار تصمیم دارند قواعد بشری و انسانی را هم، بر هم بزنند. صبح تا شب در حال ارضای غریزه‌ی حیوانی هستند، ولی باز هم سیر نمی‌شوند و از هیچ فرصتی برای تاختن اسب شهوت دریغ نمی‌کنند؛ حتی اگر زمین بازی، پارلمان فرانسه باشد!

روزنامه‌ی انگلیسی «دیلی میل» نوشته است:
خانم «سیسیله دوفلو» ۳۷ ساله، وزیر مسکن فرانسه، به‌‌خاطر پوشیدن یک پیراهن گلدار با دامن کوتاه در هنگام سخنرانی خود در پارلمان فرانسه مورد تمسخر قرار گرفته است. خانم دوفلو معمولا در جلسات کابینه‌ی دولت فرانسه نیز شلوار جین به پا می‌‌کند که تا حدی غیر معمول است.

وی به یکی از خبرنگاران گفت: “من تابه‌حال با چنین صحنه‌ای روبه‌رو نشده بودم. این رفتار نمایندگان پارلمان نشان‌دهنده‌ی برخی خصوصیات آن‌هاست و من به همسران آن‌ها فکر می‌کنم!” حزب «اتحاد برای جنبش مردمی»، که متعلق به نیکولا سارکوزی ‌رئیس جمهور سابق فرانسه است، مقصر اصلی اتفاقاتی است که روز سه‌شنبه در پارلمان فرانسه روی داد. گفته می‌شود اعضای این حزب به تمسخر خانم دوفلو پرداخته‌اند.

هم‌اکنون فیلمی منتشرشده از این رویداد باعث برانگیخته شدن انتقادات بیش‌تری در سراسر فرانسه شده است. برخی می‌گویند این رویداد نشان‌دهنده‌ی تنفر از زن در طبقه‌ی سیاسی کشور است. یکی از اعضای حزب سارکوزی که یکی از دوستان شخصی و نزدیک وی محسوب می‌شود، در اظهار نظری عجیب گفته بود: “من خانم دوفلر را تحسین می‌کنم؛ زیرا با پوشیدن این لباس‌ها باعث می‌شود که ما دیگر به حرف‌های او گوش نکنیم!” یکی دیگر از اعضای قدیمی این حزب نیز اظهار داشت: “اعضای پارلمان در احترام به زیبایی این خانم سوت کشیدند.”

این را که می‌خوانم، خنده‌ام می‌گیرد؛ چنان خنده‌ای که همکارانم را به واکنش و پیگیری داستان وا می‌دارد و من چه بگویم از افتضاح عیاشان پاریسی در برابر خانم وزیری که هوس کرده محض گرمای هوا یا هر چیز دیگری، اندکی سایز دامن سفارشی به خیاط را بالا‌تر از زانوی مبارک بگیرد.

خیر سرشان نمایندگان مردم هستند و قرار است مبلّغ «آزادی، برابری، برادری» باشند، اما انگار جذابیت Liberté بر حس انسانی Fraternité چربیده و حضرات را به امور مهم‌تری (!) مشغول کرده است.

به قول محمدرضا یزدان‌پناه، چه کسی باور می‌کند در جلسه‌ی رسمی و علنی پارلمان جمهوری فرانسه، عده‌ای مرد جاافتاده‌ی فرانسوی که به شغل شریف نمایندگی ملت اشتغال دارند، با صدای بلند به وزیر زن دولت فرانسه بگویند: “جون!” و نه‌تنها بعد از رسانه‌ای شدن این رسوایی، عذرخواهی نکنند، بلکه با کمال افتخار سینه را جلو دهند و بگویند: “من خانم دوفلر را تحسین می‌کنم؛ زیرا با پوشیدن این لباس‌ها باعث می‌شود که ما دیگر به حرف‌های او گوش نکنیم!”

آن وقت با این وضعیت، ما خودمان را مسخره کرده‌ایم که به عکس برهنه‌ی «کارلا برونی»، همسر رئیس‌جمهور پیشین فرانسه گیر می‌دهیم و از پارتنر بودن «والری تریرویلر»، همراه رئیس‌جمهور فعلی این کشور گلایه می‌کنیم! ارنست همینگویِ عزیزِ ما کجاست که حال و روز امروز فرانسه را ببیند تا به جای «پاریس؛ جشن بی‌کران»، «پاریس؛ شرم بی‌کران» را بنویسد. شاید دیگر نیازی هم نباشد که وودی آلن، «نیمه‌شب در پاریس» را روایت کند؛ روزهای این شهر لعنتی به اندازه‌ی کافی، سوژه برای به تصویر کشیدن دارد.

و من می‌خندم به کسانی که در استدلالی درخشان برای زیر سؤال بردن فلسفه‌ی حجاب، فریاد می‌زدند: “کسی که با دیدن مقداری از دست و پای یک زن، تحریک می‌شود، حتما بیمار جنسی است و باید تحت مداوا قرار بگیرد.”

آقایان و خانم‌ها، به دنیای مدرن خوش آمدید: «بیمارستان مداوای بیماران جنسی، بخش سکولاریسم.»

باید می‌رفتم

[ms 0]

نمی‌دانستم برای چه تصمیم گرفتم بروم و هنوز نمی‌دانم برای چه رفتم. مطمئن بودم که کمک زیادی نمی‌توانم بکنم و کسانی پیش از من بوده‌اند که کارها را راست و ریست کنند و هنوز هم هستند. یکی از دوستان که پیشنهاد رفتن را داد، بی‌تردید پاسخ گفتم؛ بی‌‌آنکه علتش را بدانم. احساس می‌کنم شاید نوعی پاسخ به این بود که چرا در غم و رنج انسان‌های دیگر نشسته‌ام. شاید می‌خواستم «لَقَد خَلَقنا الانسانَ فی کَبَد» را نگاه کنم و معنی منظومه‌ی ولتر در زلزله‌ی لیسبون را بفهمم.

[ms 1]

طلوع خنده از مشرق رنج‌ها

ما ده روز پس از زلزله رفتیم. روی قبرها، پارچه‌هایی سیاه بود. زن‌‌ها روی قبرها می‌ایستادند و ساعت‌ها چیزی شبیه شروه می‌خواندند و گریه می‌کردند. خانه‌ها چه خراب بود، چه سالم و نیمه‌سالم، همه توی چادرهای سفید که ماه نو سرخ داشت، زندگی می‌کردند. کشاورزی آن‌جا دیم بود و نیازی نبود که مردها همیشه روی مزارع باشند. بیش‌تر مزارع گندم بودند. کاشت سیفی‌جات و سبزی دیده نمی‌شد. رود یا نهر نداشتند. دشت‌های اطراف هم معمولا بدون درخت بود. چیزی که بسیار توی چشم بود، انبوه کاه‌های روی هم بود. احتمالا برای علوفه‌ی زمستان دام‌ها بود. این‌ها را قبل از زلزله جمع کرده بودند. روی برخی خانه‌های ویران، کوه کاه‌ها هم فرو ریخته بود.

مردها انگار منتظر بودند؛ منتظر یک زندگی نو. مثل پیرمردی که دم خانه‌اش چهارپایه می‌گذارد و گذر عابران را تماشا می‌کند و منتظر اتفاقی نو است، منتظر بودند؛ منتظر بازگشت زندگی از دست‌رفته‌شان. دام‌هایشان توی دشت‌های وسیع به چرا رفته بودند. گاهی تک و توک اسب‌های زیبایی دیده می‌شد.

[ms 3]

زن‌ها کار هر روزشان را تکرار می‌کردند. فقط از خانه‌های گلی و آجری به چادرهای سفید آمده بودند. دم چادرها، کتری و قابلمه را روی هیزم و گاهی روی گازهای پیک‌نیک می‌گذاشتند. مردها دور مهمانان جمع می‌شدند و برایشان از زلزله می‌گفتند و به چای دعوتشان می‌کردند.

خراش‌های گونه‌های زنان، کهنه شده بود. بچه‌ها دنبالِ هم می‌کردند و می‌خندیدند. با چوب‌های فروریخته‌ی سقف، الاکلنگ درست کرده بودند و مانند زندگی، گاهی بالا می‌رفتند و گاهی پایین. چند کودک با آجرهای روی زمین خانه‌ای درست می‌کردند و گمان می‌کردند که به همین سادگی است. رنج زلزله آرام شده بود. مردان و زنان و کودکان می‌خواستند به زندگی برگردند؛ زندگی‌ای که به دست‌های ما نگاه می‌کند.

هوا سرد بود. یکی دو روستا که بالاتر بودند، توی مه، رؤیایی‌تر شده بودند. ما لباس گرم نداشتیم و باید می‌لرزیدیم و لرزیدیم. همان روز به روستاها چراغ والور داده بودند و روستاییان از نبودِ سوخت گله داشتند. ما ترکی نمی‌دانستیم و بسیاری از مردم روستاها فارسی. اما میانمان هیچ فاصله‌ای نبود. یکی دو نفر ترجمه می‌کردند.

ماشین‌های هلال احمر همه جا دیده می‌شدند. به گفته‌ی مسئولشان هفتاد درصد داوطلب بودند و سی درصد کادر. کار هلال احمر تقریبا تمام شده بود و نوبت دیگران بود. لودر و بولدوزرهای بنیاد مسکن به روستاها رسیده بودند. مهندسان ناظر خانه‌ها را بررسی می‌کردند. مهندس ناظر می‌گفت باید جای بعضی خانه‌ها را عوض کنیم. مردم نگران مسکن بودند.

[ms 2]

کمک‌هایی که باید روزهای نخست زلزله به آن‌ها می‌شد، تقریبا کامل بود. اسکان و تغذیه و دوا و درمان همه جا بود، اما مرحله‌ی دوم که بازسازی بود و مطابق وعده‌ی مسئولان باید دو ماهه انجام می‌شد، تازه شروع شده بود. مردم آن‌جا می‌گفتند که از اوایل آبان، یعنی دو ماه بعد، بارش برف آغاز خواهد شد.

تسلی‌بخشی مهمانان

روشن بود که مردم از هلال احمر و دیگر سازمان‌ها انتظار دارند و برای انتظاراتشان چانه‌زنی می‌کردند و غالبا معترض بودند. حتی گاهی خدماتشان را پنهان می‌کردند و یا کم‌تر نشان می‌دادند. این برای چانه‌زنی بود. مثلا می‌گفتند که برای مسکن‌شان کاری نشده و کسی نیامده، درحالی‌که صدمتر آن‌طرف‌تر مهندسان بنیاد مسکن بودند و می‌گفتند پیش از این هم آمده‌اند. شاید این گفته‌ها صرفا برای چانه‌زنی برای کمک بیش‌تر و تسریع در کارها بود. مردم هنوز به زندگی گذشته بازنگشته بودند. البته اینک زود است و باید یکی دو ماه دیگر صبر کرد.

[ms 4]

رنج زلزله و از دست دادن عزیزان هم بر زندگی‌شان سایه داشت. تلاش برای زنده ماندن خود و بازماندگان، و زندگی بدون سرپناه اجازه نداده بود که خوب سوگواری کنند. به صورت کلی، مردم رضایت کامل از مسئولان نداشتند، اما با نگاهی بیرونی می‌شد کارکرد هلال احمر و دیگران را تا آن لحظه خوب توصیف کرد.

اما همه از کمک‌های مردمی و مردمی که خودجوش به سراغ آنان آمده بودند، تمجید می‌کردند. برایشان اصلا مهم نبود که فارس بودند یا ترک و یا طائفه‌ای دیگر. مردی با تحسین از مردی یاد می‌کرد که از خمین آمده بود و گفته بود بضاعتم چند کتاب بود و دو کتاب به بچه‌های روستا هدیه داده بود. وقتی ما را می‌دیدند، لبخند می‌زدند و شرح غمشان را می‌گفتند؛ برای صدمین بار و شاید بیش‌تر.

زنان سیاه‌پوش ترک به کار روزانه مشغول بودند. مرتب به چادر می‌رفتند و می‌آمدند. دم چادر روی هیزم‌ها یا پیک‌نیک چای دم می‌کردند و غذا می‌پختند. گاهی چند نفری به سر قبر عزیزی از دست رفته می‌رفتند و به ترکی چیزی می‌خواندند و می‌گریستند.

میان این‌ها زنان سرخ و سفیدپوش هلال احمر به چشم می‌‌خورد. زنانی که معمولا داوطلب بودند و ترکی نمی‌دانستند، اما می‌توانستند محبت کنند و به کمک زنان بازمانده می‌آمدند. گاهی بچه‌ها را توی چادرهای بزرگ‌تر نمازخانه جمع می‌کردند و براشان قصه می‌گفتند و بهشان مدادرنگی هدیه می‌دادند، اما مشکل زبان را در ارتباط با بچه‌ها داشتند، اما این باعث نمی‌شد که بچه‌ها شادمان نشوند.

که خدا گفت: «صبر کن مهدی، سیصدوسیزده نفر داری؟»

[ms 1]

«سیده‌زهرا حسینی»، عضو هیئت مدیره‌ی انجمن شعر و ادب اداره‌ی فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان رشت و دبیر انجمن شعر و ادب بسیج استان گیلان است. سال‌های متمادی است که در عرصه‌ی شعر حضور دارد و آن‌ها که اندکی با شعر آیینی دم‌خور هستند، بی‌گمان چند غزلی از او را به‌خاطر دارند.

مجموعه شعر «یک شاخه شعر و یک بیت گل سرخ» را انتشارات بلور منتشر کرده و حالا حسینی منتظر است «از چشم سیاه من غزل می‌نوشی»اش را انتشارات تکا به بازار عرضه کند.

برگزیده‌ی جشنواره‌های گلدسته‌های سپید، رویش سبز و دانشجویان پیام نور سراسر کشور، در یک عصر گرم مردادماه پذیرای ما بود. ساعتی درباره‌ی شعر آیینی صحبت کردیم و وقتی از او خواستیم برایمان شعر بخواند، فکر نمی‌کردیم به این زودی گره اشکمان باز شود.

***

کمی از پیشینه‌ی شعر آیینی برای خوانندگان ما توضیح می‌دهید؟

در طول تاریخ، شخصیت متعالی و شگرف و زندگی شگفت‌انگیز خاندان عصمت و طهارت از چشم ژرف‌اندیش شاعران ما به‌دور نماند. اگر بخواهیم نگاهی گذرا به شعر آیینی بیندازیم، می‌فهمیم که این شعر قدمتی طولانی دارد. به‌عنوان مثال، حکیم کسایی مرزی، حکیم ابونصر احمدبن‌منصور متخلص به اسدی طوسی یا به‌صورت آشکار در آثار حکیم ابوالقاسم فردوسی نمونه‌هایی از شعر آیینی را می‌بینیم. اگر به مقدمه‌ی شاهنامه نگاه کنیم، پی به ارادت فردوسی به خاندان عصمت و طهارت می‌بریم. به‌عنوان مثال در جایی می‌آورد:
خدا این جهان را چو دریا نهاد
برانگیخته موج از او تندباد
چو هفتاد کشتی بر او ساخته
همه بادبان‌ها برافراخته
این‌جا فردوسی با آوردن لغت کشتی، اشاره به حدیث معروف «إن الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة» دارد که به‌راستی امام حسین (ع) چون کشتی نجاتی است برای ما که در دریای دنیا به هلاکت می‌رسیم.

باباطاهر هم دوبیتی معروفی دارد که در آن به دوازده امام اشاره می‌کند:
از آن روزی که ما را آفریدی
به غیر از معصیت چیزی ندیدی
خداوندا به حق هشت و چارت
ز ما بگذر، شتر دیدی ندیدی
این نمونه‌ها نشانگر قدمت تاریخی بسیار زیاد شعر آیینی ماست.

در سال‌های اخیر، شاعران کشور به سرایش اشعار آیینی گرایش زیادی پیدا کرده‌اند. به نظر شما علت آن چیست؟

من احساس می‌کنم بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، شعر آیینی در کشور جایگاه قابل توجهی پیدا کرده و این رویکرد باعث شده که شاعران مذهبی ما در سال‌های اخیر حتی به لایه‌های نگفته‌ای که قبلا در شعر آیینی بوده، بپردازند. پیش‌تر، این‌گونه شعر آیینی نداشتیم که به نظر من، این مسئله را مرهون انقلاب اسلامی هستیم. در سال‌های اخیر، حضور شاعران جوان ما در عرصه‌ی شعر آیینی بسیار چشم‌گیر است. به نظرم افزایش ضریب مطالعه بین جوانان ما و درک عمیق‌تری که از دین و آیین دارند، حضور پررنگی برای جوانان در این عرصه ایجاد کرده است.

تاکنون برایتان پیش آمده که با دیدن هیئت‌های عزاداری یا شنیدن مدیحه‌سرایی‌ها برای نوشتن یک شعر الهام بگیرید؟

صددرصد این‌گونه است. من احساس می‌کنم شاعر از محیط بسیار تأثیرپذیر است. تأثیرپذیری یک هنرمند یا شاعر از افراد عادی اجتماع بیش‌تر است. خدا خودش فرمود: «من در دل‌های شکسته جای دارم.» من احساس می‌کنم شاعری که در چنین فضایی قرار می‌گیرد و لحظه‌ای که دلش می‌شکند و حالت الهی به او دست می‌دهد، الهاماتی به او دست می‌دهد که تنها هنرش باید حفظ و انتشار این الهامات در آثار باشد و مطمئنا چنین اثری برای مخاطب قابل پذیرش‌تر و دلنشین‌تر است.

به نظر شما، شعر آیینی معاصر تا چه حد توانسته به اعتلای فرهنگ آیینی کشور کمک کند؟

امروزه قلمرو شعر آیینی در کشور به مناقب و مراثی محدود نیست. موضوعاتی مثل اخلاق، تربیت و مسئله‌ای که معنویات جامعه را با خودش دارد، در عرصه‌ی شعر آیینی ما جای می‌گیرد و این امر به نظر من می‌تواند به اعتلای فرهنگ کشور عزیزمان بسیار کمک کند.

باید این را قبول کنیم که شعر معاصر ما جهانی نشده. به نظر شما، شعر آیینی ما با توجه به منحصربه‌فرد بودنش در دنیا، پتانسیل این را دارد که جهانی بشود؟

در هر زمانی، شعر به‌عنوان یک رسانه‌ی قوی در خدمت حکومت و ادیان آن دوره بوده است. ویژگی‌های قوی حسی، موسیقیایی بودنش و تأثیری که هنر شعر روی مخاطبان می‌گذارد، از دلایل مهم این مسئله است. احساس می‌کنم اشعار آیینی جایگاه بسیار بلندی میان مسلمانان جهان دارد و این اشعار دینی منحصر به شاعران فارسی‌زبان نیست. ما بسیاری از اشعار آیینی عرب و ترک‌زبان را می‌بینیم. من احساس می‌کنم این وظیفه‌ی محققان ماست که این شعر را به جهانیان بشناسانند.

پس این وسط پتانسیل خود شعر چه نقشی دارد؟

در همه‌ی دنیا، وقتی که می‌خواهند روی ادبیات سرمایه‌گذاری کنند، به سراغ متون مقدس خودشان می‌روند و آن‌ها را وارد ادبیات و سینمایشان می‌کنند و مسلما از این کار به دنبال اهداف خاصی هستند. اما متأسفانه ما داریم در یک دایره‌ی محدود، تولید محتوا می‌کنیم و حتی دورنمایی نداریم که کشورهای حاشیه‌مان را تحت‌الشعاع این اشعار قرار بدهیم.

متأسفانه این مسئله ریشه در آموزش ما دارد. شما نگاه کنید در مدارس. چگونه قرآن آموزش داده می‌شود؟ من به‌شدت به آموزش‌وپرورش اعتقاد دارم. بالاخره هر شاعر و هنرمندی روزی دانش‌آموز بوده و اگر در آن دوره قرآن درست تفسیر بشود، برایش مفاهیم قرآن درونی می‌شود. نحوه‌ی شناساندن مفاهیم الهی به دانش‌آموز در اثری که او فردا تولید می‌کند، تأثیر مستقیم دارد. متأسفانه این ضعف باعث شده که شور برخی شاعران آیینی ما تاکنون به شعور تبدیل نشده است.

پس با این اوصاف، ما داریم از حسّمان می‌نویسیم و اندیشه نقش کم‌رنگی در شعر ما دارد؟

تا حدودی همین‌گونه است. عرض کردم که عدم آموزش باعث گردیده که این شعور درونی نشود و به نظرم با آموزش صحیح مفاهیم دینی در مقاطع مختلف تحصیلی، شعر آیینی ما پتانسیل جهانی شدن دارد.

خط تمایز شعر آیینی و مدیحه‌سرایی برای ائمه چیست؟

مدیحه بیش‌تر نگاهی به رولایه‌ها در جهت مدح خاندان رسالت دارد. این به معنای سطحی بودن نیست؛ بلکه قصد مدیحه بیش‌تر پررنگ نشان دادن خصوصیات اخلاقی و هم‌چنین مصائب وارد بر معصومین است؛ درحالی‌که شعر آیینی وظیفه‌ی بزرگ‌تر و والاتری دارد. شعر آیینی می‌بایستی حرکت‌آفرین باشد. می‌خواهد راهی را نشان بدهد، می‌خواهد الگوسازی کند، به زیرلایه‌ها بیش‌تر توجه کند، باید ذهن مخاطب را به چالش بکشد.

هم‌اکنون در محافل ادبی کشور اصطلاحی به نام «شعر سفارشی» یا «شعر جشنواره‌ای» رواج یافته که باعث تحت‌الشعاع قرار دادن عقیده‌ی شاعران نوپا برای سرایش شعر آیینی شده است. شما تا چه حد با این اصطلاح موافقید؟

به نظرتان رویه‌ی موجود می‌تواند از آسیب‌های شعر آیینی باشد؟ این سؤال در ذهن هر شاعری (به‌خصوص شعرای جوان) جریان دارد. ببینید این مسئله دو جنبه دارد؛ هم جنبه‌ی مثبت دارد و هم جنبه‌ی منفی. به نظرم جنبه‌ی مثبتش ارائه‌ی سرنخی برای ترغیب شعرا (مخصوصا شعرای نوپا) برای مطالعه و کنکاش در سیره‌ی معصومین است که این خود منبع الهامشان خواهد بود. و جنبه منفی هم القای این مسئله به شاعر و جامعه است که شعر خطی و یا به‌اصطلاح شعر سفارشی شده و این شعر محصول درک شاعر نیست.

با تمام آن‌چه گفتم، به نظرم جشنواره‌ها به پیشرفت شعر آیینی کمک می‌کنند، اما باید هدفمند جشنواره برگزار کرد. به نظرم اگر یک سری جشنواره‌ی مشخص در طول سال وجود داشته باشد که موازی هم نباشند و برنامه‌ی زمان‌بندی مشخصی داشته باشند و شاعران به تناسب کارهای موجود خود در جشنواره‌ها شرکت کنند، کارکردی به مراتب بهتر خواهد داشت و صد البته اصل اول این است که شاعر به قصد تقرب شعر می‌گوید و اهداف معنوی را دنبال می‌کند. پاداش شعر آیینی بسیار بالاتر از جوایز جشنواره‌ای است.

کجا زنگ خطر برای شعر آیینی به صدا درمی‌آید؟ به عبارت دیگر، آسیب‌های احتمالی شعر آیینی کدامند؟

به نظرم یکی از مهم‌ترین آسیب‌ها عدم حفظ حرمت این عزیزان است. به‌طور مثال، به‌جای پرداختن به سیره‌ی اهل بیت، به توصیف چهره‌ی بزرگوران می‌پردازند. ما قصد نشان دادن جایگاه و منش اخلاقی بزرگواران را داریم. توصیف چهره‌ی عزیزان جایگاهی در شعر آیینی ندارد. از طرفی، برخی دیگر به ارائه‌ی تصویر ماورایی از معصومین می‌پردازند. درست که معصوم بودن به خودی خود، این بزرگواران را از سایر مردم جدا می‌کند، اما نباید تصویری از ائمه ارائه شود که انسان پیش خود بگوید : “من که نمی‌توانم مثل آن‌ها باشم.” نباید طوری باشد که انسان رغبت نکند از الگوی ارائه‌شده پیروی کند. درحالی‌که خداوند از زبان پیامبر در قرآن می‌گوید: «من پیامبری هستم چون شما.» پیامبر عظیم‌الشأن اسلام در میان مردم زندگی می‌کند، راه می‌رود و… .

آسیب دیگر که می‌شود به آن اشاره کرد، عدم توجه به تکنیک و فرم و عناصر شعری است. درست که محتوای ما بسیار متعالی است، اما باید بهترین تکنیک را به‌کار ببریم. اصلا می‌شود گفت شأن اهل بیت را باید با بهترین نحو شعر حفظ نمود. از طرفی، اساتیدی که به نقد شعر جوان می‌پردازند هم، نباید صرف توجه به محتوا، از نقد فرم و قالب و تکنیک و عناصر غافل بمانند. ما باید بهترین شعرمان را برای ائمه بگوییم. در واقع باید حساسیت بیش‌تری به‌خرج بدهیم.

آیا فرم و قالب منحصربه‌فردی برای شعر آیینی متصورید؟ مثلا تصور می‌کنید تنها قالب‌های کلاسیک مناسب شعر آیینی است؟

من بیش‌تر اشعار آیینی را در قالب کلاسیک دیده‌ام، اما به نظرم الزامی در این مورد نیست. محتواست که حرف اول را می‌زند. شما کتاب «گنجشک و جبرئیل» سیدحسن حسینی را ببینید. نمونه‌ی خوبی از شعر آیینی غیر کلاسیک است که اتفاقا استقبال خوبی هم از آن شده. از طرفی باید پذیرفت که پیوند دیرین شعر آیینی با مدیحه‌ها باعث شده، ناخودآگاه شاعران به این قالب گرایش بیش‌تری داشته باشند. موسیقی درونی و فخامت و سنگینی قالب‌های کلاسیک هم به اقبال آن بیش‌تر کمک می‌کند.

آقای نظارتی‌زاده یک شعر دارد که می‌گوید: «قصه که به سر رسید/کلاغ‌ها به خیمه رسیدند». این نشان می‌دهد که پتانسیل زیادی در کشف برای شعر سپید وجود دارد. درست است؟

همین‌طور است. به نظرم شعر سپید پتانسیل آن را دارد که کشف‌های بسیاری در آن صورت بپذیرد، اما شاید این جرئت در شاعران ما ایجاد نشده که مرزها را بشکنند.

شعر آیینی چه تأثیری در زندگی شما داشته؟

هنر به خودی خود در زندگی تأثیرگذار است؛ جریان‌ساز، نشاط‌آور و پیش‌برنده است؛ چه برسد به این‌که این هنر آبینی باشد که صورت متعالی هنر است. من احساس می‌کنم هر چیزی که دارم، از الطاف ائمه‌ی بزرگوار است. این نعمتی است که خدا به من داده و می‌بایستی به نحو احسن سپاسگزار این نعمت باشم.

ما را مهمان شعرهایتان می‌کنید؟

این غزل را تقدیم به ساحت اباعبدالله (علیه السلام) می‌کنم:
آب یعنی خود هزاران مسئله
بین زینب با حسین‌ش فاصله
تشنگی در عمق پهنای فرات
آب یعنی عشق تا این مرحله
آب می‌گوید که برگردید آی
یک نفر جامانده از این قافله
یک نفر که دست‌های کوچکش
پر شده از آب، نه از آبله
آب یعنی أشهد أنّ حسین
تشنه می‌خواند نماز نافله
کاش علی‌اصغر نمی‌فهمید که
آب یعنی تیرهای حرمله

و غزلی هم تقدیم به منجی عالم، آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف):
امتداد ندای ابراهیم، ای که بر دوش خود تبر داری
تو دعا کن برای آمدنت، چه امیدی به این بشر داری؟
حرف‌های نگفته مدت‌هاست، روی لب‌هایمان کپک زده است
چه بگویم به محضرت آقا، تو که از حال ما خبر داری
اعتراضی دوباره می‌شنوی، اعتراضی نمی‌کنی اما
با وجود همه بدی‌هامان، همه را زیر بال و پر داری
تو شبیه هلال ماه نویی، نه! تو کامل‌تری از این تشبیه
تو که خورشید پشت ابری، نه! نور و گرمای بیش‌تر داری
خوش به حال کسی که چشمش را، وقف باران انتظارت کرد
به خدا حاضرم قسم بخورم، تو به این ندبه‌ها نظر داری
تو همین جمعه خواستی برسی، تو همین جمعه، آه اما نه
که خدا گفت: «صبر کن مهدی، سیصدوسیزده نفر داری؟»

آ ـ چار فرانسه

[ms 2]

ثبت‌نام دانشگاه از اوایل ماه سپتامبر آغاز شد. به این ترتیب که کسانی که دانشجو بودند، می‌توانستند از طریق اینترنت ثبت‌نام کنند یا صبر کنند تا از طرف دانشگاه خوانده شوند. کسانی هم که دانشجو نبودند، باید صبر می‌کردند تا نامه‌ای دریافت کنند و پس از دریافت اجازه‌ی ثبت‌نام، که شامل چند برگه با امضای منشی گروه، رئیس گروه، دپارتمان و دانشگاه بود، مراحل تکمیلی را انجام دهند.

بنده هم چون تازه‌وارد بودم، باید اجازه‌ی ثبت‌نام دریافت می‌کردم. پس از امضای برگه‌ی پذیرش، اقدام به ثبت‌نام نمودم. فرم ثبت‌نام برای خودش کتابی بود. آن‌قدر بند و ماده داشت که گویی آدم را می‌‌خواست بنده کند. گیج شده بودم. بسیاری از مواردی که باید با کد وارد می‌شد، آن‌قدر توضیح در توضیح بود که اصلا نمی‌دانستم شامل کدام یک از موارد ذکرشده می‌شوم. ناگفته نماند که فرم‌ها در فرانسه، اگر مثلا پنج صفحه باشند، قوانین و بند و ماده‌اش داستان حسین کرد شبستری است.

مثلا در یک صفحه فقط یک سؤال پرسیده‌اند و به‌خاطر توضیحات قانونی و خط و نشان‌‌هایش بقیه‌ی سوال‌‌ها ناچار به صفحات بعدی منتقل شده‌اند. همیشه هم یک بندی دارد که تو را می‌تواند قانونی به خاک سیاه بنشاند! هرچند، هرگز حوصله‌ی خواندن این همه مورد نیست و با زدن یک علامت، خود را خلاص می‌کنم! اما تابه‌حال به‌خاطر همین بی‌خود امضا کردن و نخواندن دچار دردسر شده‌ام؛ خاصه مالی.

آن روز، آخرش، برای تکمیل فرم ثبت‌نام مجبور شدم با دوستم تماس بگیرم و بنده خدا را به دانشگاه بکشانم. در این فرم همه چیز باید ثبت می‌شد؛ همه‌ی اطلاعات شخصی؛ حتی شغل پدر. پس از تکمیل فرم چندصفحه‌ای، باید در صف می‌ایستادیم، که روزهای اول ثبت‌نام بسیار شلوغ بود.

نکته‌ی جالب این بود که مسئولان ثبت‌نام از خود دانشجویان بودند که به دو گروه تقسیم شده بودند؛ گروه اول فرم را دریافت می‌کرد. مدارک را تحویل می‌گرفت. شهریه را پایین برگه مهر می‌کرد و آخر هم تو را روانه‌ی حسابداری می‌نمود. پس از پرداخت شهریه، به‌طور الکترونیکی پیغامی به سیستم گروه دوم منتقل می‌شد و برگه‌ای با مقوای نازک، خیلی خیلی نازک، در قطع A4 به‌طور خودکار پرینت می‌شد. گروه دوم اسم را نگاه می‌کرد. دانشجو را صدا زده و پس از دریافت عکس، الصاق و مُهر، برگه را تحویل می‌داد.

آن موقع هنوز گوشم به انواع لهجه‌های کسانی که فرانسوی حرف می‌زنند، عادت نکرده بود، مخصوصا جوانان فرانسوی‌الاصلی که جمله درون دهانشان مثل جت عبور می‌کند و تو متوجه نمی‌شوی چیزی رد شد اصلا، چه برسد به این‌که نوع و شکل آن را هم تشخیص بدهی! گویی در دهانشان ریل شیب‌دار ۸۵ درجه است و زبانشان رویش قل می‌خورد و می‌آید می‌افتد توی یک حوض پر آب (این ریل در شهرِبازی نزدیک پاریس، با همین زاویه، وجود دارد واقعا)! آن‌ها هم آن‌قدر ملتفت که از قیافه‌ی هاج و واج آدم تشخیص نمی‌دهند که تو یک کلمه متوجه نشدی. به‌خاطر همین، حال ناشنوایان را داشتم که از قضا برای حرف زدن هم باید کشته می‌دادم.

یکی از معلم‌هایم که متعلق به دو نسل قبل بود، می‌گفت: “ناراحت نباش. من هم نمی‌فهمم!” و ادایشان را درمی‌آورد که این‌ها کلمات را چرخ می‌کنند! حالا شما دست‌خط پزشکان را وقتی که نسخه می‌نویسند، فرض کنید! حرف اولش را می‌نویسند و بقیه‌اش را یک خط می‌کشند تا ته خط!

برگه‌ی مقوایی آچاری‌شکل را که دادند دستم، مثل گیج‌ها نگاهش می‌کردم و مردد بودم بروم یا نه. با خودم می‌گفتم کارتم پس چه؟! چرا عکس مرا چسباندند روی این؟! سعی کردم حفظ آبرو کنم و آرام دیگران را نگاه کنم چکار می‌کنند تا مگر بفهمم داستان این برگه چیست. دوستان حوزه‌ی چین (این‌جا به هر که چشمش تنگ باشد، می‌گوییم چینی، مگر این‌که یک‌بار حرف بزند) همه‌شان یک پوشه درمی‌آوردند و این برگه را مرتب و با دقت می‌گذاشتند تویش؛ دختر و پسر؛ پسرها بادقت‌تر! درست مثل کسانی که نظامی هستند و همه کارشان با خط‌کش انجام می‌شود.

با خود گفتم: “خدایا! این‌ها باید خودشان از روی دست دیگری نگاه کنند! از این عزیزان خیری به ما نمی‌رسد.” در نتیجه، دیدم آن‌جا بمانم نتیجه‌ای ندارد. تنها عزیزان حاضر فکر می‌کنند منتظر مادرم هستم! برگه را با بیچارگی درون کیف جاسازی کردم و برگشتنم منزل تا سر فرصت از این موجود عجیب سر در بیاورم.

برگه را گذاشتم روی میز و دیدم دو جایش زیگ‌زاگی رد دارد و باید جدا شود. برگه‌ی مقوایی سه‌تکه بود؛ تکه‌ی اول را که جدا کردم، از تویش کارت دانشجویی درآمد. پشت و رویش یک داستان کوتاه هم نوشته بودند؛ این‌قدر که توضیحات داده بودند. یکی دو بند قانون هم بود! با خود گفتم برای خود این کارت باید یک ترم دوره ببینی! تکه‌ی دوم که خودش سه‌تکه بود، سه عدد گواهی ثبت‌نام و تکه‌ی آخر هم رمز دانشجویی و رسید وجه پرداخت.

تکه اول که کارت دانشجویی بود، ما را حسابی عزادار کرد. بسیار بزرگ بود؛ ۱۰.۲ در ۲۰.۹ سانتی‌متر! در کیف پول جا نمی‌شد و به همین علت، باید تا می‌شد. چون نازک بود، نمی‌دانستی چگونه با آن رفتار کنی که تا اکتبر سال بعد دوام بیاورد.

ناگفته نماند که بنده بارها در صف تحویل یا گرفتن کتاب در کتابخانه، حیرت‌زده‌ی برگه‌ای می‌ماندم که از کیف دانشجویان خارج می‌شد و یک زمانی برای خودش کارت دانشجویی بوده. (با عرض معذرت، مادرها به این‌گونه موارد می‌گویند دل و روده!) آن‌وقت بود که با افتخار کارت مرتب خود را از کیف درمی‌آوردم تا ببینند این‌گونه کارت نگه می‌دارند. البته، در فرانسه هرچه شلخته‌تر باشی و وسایلت عهد بوقی و داغان‌تر باشد، باکلاس‌تری!

این کارت بارکد داشت و برای گرفتن کتاب باید حفظ می‌شد. بنابراین، مجبور شدم یک شب تا نیمه‌های شب همه جایش را با چسب باریک بچسبانم و خوشحال از ابتکاری که قبلا به اسم کس دیگری ثبت شده بود، خیالم راحت شود که حالا می‌شود هر بلایی سر این کارت آورد. بعدش از خوش‌حالی سه بار تایش کردم! یاد کارت دانشجویی دانشگاهم در ایران افتاده بودم که الکترونیکی بود و غذایمان را هم با همان از دستگاه می‌گرفتیم. البته ظاهرا فقط این دانشگاه این‌گونه بود و کارت هر دانشجوی دیگری را می‌دیدم، مانند دانشگاهم در ایران الکترونیکی بود. الان یک‌سالی می‌شود کارت ما هم تغییر پیدا کرده و ملی (یعنی پاریسی) شده است؛ کارتی با اعتبار سه ساله. اگر بر حسب تصادف، این کارت مفقود شود، ۵ یورو پرداخت می‌کنی و کارت جدید دریافت می‌کنی.

[ms 0]

کارت‌های دانشجویی در پاریس متحدالشکل هستند. بقیه‌ی شهرها فرق دارند؛ اِکُل‌ها (école) را هم نمی‌دانم. ناگفته نماند دانشگاه ما زمانی کمونیست بوده و از لحاظ سیاسی چپ است؛ مثل ایرانی‌ها که دلشان می‌خواهد دقیقا عکس گفته‌های مسئولان عمل کنند، عمل می‌کند. بسیار هم در این نوع راندن موفق است! برای همین، کارت‌های ما تقریبا آخر از همه تغییر کرد. قبل از این‌که کارت ما هم متحدالشکل شود، هر سالی رنگ نوشته‌هایش عوض می‌شد؛ زمینه‌ی سپید و نوشته‌ها رنگ دیگر.

***

این‌که عرض کردم این کارت، آچار است، به دو دلیل بود؛ یک این‌که در فرانسه یا باید کار کنی، یا دانشجو باشی، یا فلج و معلول، که اغلب کسانی که دانشجو هستند، کار هم می‌کنند. دلیل این‌که عرض کردم باید یکی از این سه مورد باید باشی، این است که هر جا بروی، باید مدارک یکی از آن سه را نشان دهی؛ بیمه، کارت بیمه، کارت بانک، افتتاح حساب، اقامت و الخ. اگر دانشجو باشی، باید برای هر کدام از این موارد، از تمام قسمت‌‌های آچار، جز رمز دانشجویی، یک کپی خوانا و درشت فرانسوی‌خوان بدهی.

این‌که عرض کردم فرانسوی‌‌خوان، چون عادت دارند بگویند ناخواناست و دوباره کپی بگیر. این یعنی چشمان من نمی‌بیند، بزرگنمایی‌اش را زیاد کن؛ یعنی چشمان من نمی‌بیند، اما تقصیر توست که تشخیص نمی‌دهی باید بزرگ‌تر باشد! بنابراین، این آچار برای ما در حکم همان کارت سوخت بنزین است.

دلیل دوم این‌که کارت‌های جدید کارت پول نیز هستند که در غذاخوری، دستگاه‌های آب و نوشیدنی، دستگاه‌های قهوه و دستگاه فتوکپی مورد استفاده و نیاز است. قرار است از این کارت‌ها به‌تدریج در مکان‌‌های دیگر دانشگاه مثل پارکینگ، آزمایشگاه‌‌ها و دیگر سالن‌های رمزدار و شرکت در امتحانات نیز استفاده شود. استفاده برای شرکت در انتخابات، مترو و قطارهای بین شهری، دستگاه اجاره‌ی دوچرخه هم شامل استفاده‌‌ی کارت در خارج دانشگاه خواهد بود. باید اضافه شود که با وجود تعویض کارت‌ها، آن برگه‌‌ی A4 هنوز هم داده می‌شود: گواهی ثبت‌نام و الخ.

***

تا کلاس‌‌های درس شروع شوند، دپارتمان ما جلسه‌ی معارفه برگزار کرد و تمام مقطع مربوطه‌ی ما برای شرکت دعوت شدند. میزها را در یکی از کلاس‌ها کنار هم قرار داده بودند تا همه رو‌به‌روی هم باشند و بتوانند یکدیگر را ببینند. بنده طبق معمول دیر رسیدم و جایی که می‌شد از نظرها پنهان شد، جای گرفتم. جلسه سه ساعت بود و اغلب اساتید حضور داشتند. به دلیل همان مسئله‌ی عادت نداشتن گوش به لهجه‌ی فرانسوی، از این سه ساعت، سر جمع، نیم ساعت را هم فکر نکنم گوش داده باشم و آن نیم ساعت را هم فقط سرم را تکان دادم که: «درست می‌فرمایید. کاملا درست است!»آخر ایشان خارجی صحبت می‌کردند!

خدا می‌داند که در تمام این مدت چقدر روح و روان خود را مورد عنایت مکرر قرار دادم و برای شادی‌اش درود فرستادم که چرا آمدم فرانسه. با زبان خودم درس می‌خواندم مشکلی بود؟!

ترس بَرم داشته بود که یک دانه واحد هم نمی‌توانم پاس کنم! جالب این‌جا که غیر از همان نیم ساعت که معارفه‌ی رؤسا بود و اسامی و گروهشان اعلام می‌شد، بقیه‌اش توضیح قوانین دانشگاه و گروه و الخ بود! همان قوانین که بالا عرض کردم. قابل توجه ایرانیان عزیز که علاقه‌ی غریبی به قانون دارند! جالب‌تر این‌که چکیده‌ی این قوانین را به‌صورت کتابچه در آورده بودند و جلوی هر کداممان یکی گذاشتند و چند بار سؤال کردند مبادا خدای ناکرده کسی از قلم افتاده باشد! ما همان مار مورد نظر و این قانونشان هم همان پونه‌ی محترم!

جلسه که تمام شد، به‌سرعت خدمت استاد راهنمایم رسیدم و شروع کردیم به صحبت. ایشان پرسید:

ـ متوجه شدی صحبت‌ها را؟
ـ بله. همه را! (البته بنده تابه‌حال با ایشان رودربایستی نداشته و همیشه نظراتم را گفته‌ام؛ حتی اگر مخالف بوده‌ام.)

خانمی که آن‌جا ایستاده بود و حرف‌های ما را گوش می‌داد، نزدیک شد و گفت:
ـ انگلیسی کجا یاد گرفتی؟

استادم گفت:
– ایرانی است. می‌گوید در ایران درسشان به زبان انگلیسی تدریس می‌شود. (این استاد ما روی دانشجویانش بسیار غیرت دارد.)

تعجب کرد و گفت:
– عجب! واقعا؟! چه خوب. من اهل انگلستان هستم (از لهجه‌اش متوجه شده بودم) و این‌جا عربی درس می‌دهم. خیلی خوب است. اغلب بچه‌های این گروه انگلیسی بلند نیستند.

بنده هم که سه ساعت زجر کشیده بودم و احساس گم شدن در یک جای ناآشنا را داشتم تمام مدت، فرصت را غنیمت شمردم تا آن حس را جبران کنم. با غرور گفتم: “بله که رشته‌ی ما انگلیسی تدریس می‌شود.”

آن روز اولین باری بود که متوجه شدم اساتید اروپایی تصویر بسیار جامع و زیبایی از ایران دارند. آن‌قدر خوب که آدم شرمنده می‌شود! پس، بر ما بود تا به جنگ این تصویر نازنین برویم و تغییرش دهیم!

ادامه دارد…