مرده‌باد گفتمان انفعالی

[ms 0]

در حدیث است که زبون و ذلیل، قومی است که در خانه خود با دشمن می‌جنگد و به بیان امروزی‌تر بحث بر سر توپ و میدان بازی است. این که توپ در میدان چه کسی است و ابتکار عمل در دستان کیست! انکار اهمیت این مسئله در نزاع سخت و نرم، کاری است مشکل. شواهد تاریخی بسیاری نیز بر برتری جنگجویانی که خارج از دیوارهای قلعه خود و با نفوذ به قلعه دشمن با رقیب گلاویز شده‌اند، صحه می‌گذارد.

در نزاع و جنگ نرم نیز می‌توان از طریق نفوذ افکار از طرق مختلف و به واسطه امواج رسانه‌ای به نفوذ در قلعه دشمن امیدوار بود و با چسبیدن یقه رقیب او را به سینه دیوار چسباند، جنگ باید خارج از مرزها باشد! همین نکته است که طی سالهای اخیر تفکر غرب را در موضع پرسشگری نسبت به دیگر مواضع فکری واداشته تا با نفوذ فرهنگی به ملل دیگر پایه‌های فکری خود را تثبیت کند.

بیانات اخیر رهبر انقلاب در خصوص زنان و مسائل آنها تبیین‌کننده نوع مواجهه با حریف و تاکید بر همین نکته با اشاره به تشکیل جبهه‌ای تهاجمی و طلبکارانه در خصوص مسائل زنان در جهان بود. ایشان در صحبت‌های دیگر خود نیز بر لزوم طرح مسائل زنان بدور از انفعال و ضعف تاکید می‌کردند و یادآوری‌های ایشان در خصوص نقش غرب بر تقلیل جایگاه حقیقی زن در جامعه در خاطر بسیاری مانده است. ایجاد مواضع پرسشگرانه در تقابل جدی با اندیشه غرب در خصوص زنان از موارد مورد تاکید ایشان بوده و هست.

اما طرح مسائل حقیقی زنان که در شرایط فعلی به علت تقابل درونی و ذاتی که با نگاه‌های غالب غرب دارد حالتی تهاجمی و جنگجویانه می‌یابد، با کدام موانع روبروست و در کدام بستر و چگونه ممکن است؟

طرح و برنامه روشن برای رسیدن به افق‌های مدنظر همواره راهگشای طی طریق بوده و هست، حال آنکه در اردوگاه‌های فکری زنان مسلمان افقی مشخص برای طی طریق تعریف نشده و کارهای صورت‌گرفته به قطعات پازلی می‌مانند که قادر نیستند در کنار یکدیگر طرح و برنامه رسیدن به افق را کامل کنند. در حقیقت تشتت و پراکندگی، مسیرهای همسو و دوباره‌کاری، نداشتن نقشه جامع از هدف و بعضا داشتن اهداف مقطعی و کوتاه‌مدت از مسائلی است که گریبانگیر فعالان حوزه زنان است.

همین نکات را می‌توان در کنار تلاش‌های بی‌وقفه غرب از عوامل رواج و نضج‌گرفتن شیوه تفکر و زندگی غرب در این مرز و بوم دانست، چه اینکه می‌توان ردپای این تفکر را حتی در نوع بیان برخی اندیشمندان مسلمان نیز یافت.

از سوی دیگر غلبه نگاه و تفکر غرب در بدنه جامعه به ویژه جامعه زنان، متفکران پیشتاز و خلاق را به موضعی انفعالی و محتاطانه کشانده است؛ چه اینکه طرح مسائل متفاوت با شرایط تفکر روز می‌تواند به طرد اندیشه و اندیشمند منجر شود. از همین روی می‌توان ورود به عرصه تقابل تهاجمی با غرب را در گرو تطهیر ابتدایی نوع نگاه جامعه و زنان به جایگاه خویش و تعریف افق‌هایی با توجه به ابعاد اسلام برای شکل‌دهی شیوه‌ای نوین از زندگی دانست.

همراهی جامعه و تربیت زنانی که با خروج از سایه تفکر غرب به برنامه‌های اسلام برای زنان اعتماد کرده‌اند، می‌تواند پس از به چالش کشیدن غرب و طرح انتقادها و پرسش‌هایی که به حق طرح می‌شوند و همگی بر تقلیل جایگاه حقیقی زنان تاکید می‌کنند؛ به یاری مبارزه شتافته و با کنار زدن پرده به عنوان الگوها و نمونه‌هایی موفق که براساس تفکر اسلامی تربیت شده‌اند به غرب معرفی شوند.

نکته اینکه خود غرب نیز پس از طرح ایده ها و دیدگاه‌هایش در خصوص زنان به نمایش چهره‌هایی همت گماشت که به عنوان نمونه‌های موفق تفکر خود تربیت کرده بود و بدین شکل توانست در مقاطعی از حمایت جامعه زنان در نقاط مختلف جهان بهره‌مند شود.

حمایت جامعه زنان از درون مرزهای ایران اولین گام جدی در تقابل با غرب است که این حمایت را می‌توان در گرو حرکات تربیتی و اندیشه‌محور دانست.

نکته بعد رنگ سیاسی و سپس رسانه‌ای یافتن بسیاری مسائل جدی از جمله مسائل زنان و در نتیجه ذبح ناجوانمردانه آنهاست. به بیان دیگر به محض تاکیدات مقام معظم رهبری در خصوص مسائل متفاوت، افراد مختلف در جایگاه‌های بی‌ربط و مرتبط دچار احساس مسئولیتی مبتنی بر ارائه بیلان کار، پرداختن به سطح مسئله و…. شده و در راستای به نمایش گذاشتن ولایت‌مداری خود گوی سبقت از یکدیگر می‌ربایند و با تکرار حرف‌های مقام معظم از بررسی‌های کارشناسانه به علل مختلف پیشگیری می‌کنند. این مسئله را می‌توان در بطن دانشگاه و نهادهای فرهنگی آن و تشکل‌های دانشجویی و البته سازمان‌های فرهنگی جمهوری اسلامی یافت.

رسانه‌های مختلف نیز با پرداخت‌های سطحی، مسئله را از روح حقیقی خود تهی کرده و به جسدی بی‌کالبد و کلیشه‌ای تبدیل می‌کنند و فرصت پرداخت‌های عمیق علمی و کارشناسانه را از جامعه پژوهش‌گر و متخصص سلب.

در راستای ایجاد فضای تهاجمی علیه غرب می‌توان به مسائلی از این دست اشاره کرد:

ایجاد اعتماد به‌نفس در متفکران مسلمان و زنان آزاد اندیش نسبت به هویت خود با تاکید بر نگاه کرامت محور اسلام نسبت به انسان و تدوین افق نهایی اسلام در راستای استخراج شاخصه‌های زن مسلمان که همواره در بستر سلول مهم جامعه به نام خانواده تعریف می‌شود و از این طریق در بطن محوری‌ترین بعد جامعه نقش هسته اساسی را ایفا می‌کند، اولین گام برای تطهیر جامعه از تفکر غربی است. در حقیقت اصلاح جامعه در گرو اصلاح و دمیدن روح اعتماد به نفس به جامعه متفکر و پیشتاز زنان مسلمان است.

این حرکت می‌تواند ما را به سمت آموزش و پرورش و نظام جامع دانشگاهی رهنمون شده و با تلاش در جهت تدوین الگوهای تربیتی و آموزشی مبتنی بر ویژگی‌های زنان و نگاه خاص اسلام برای ایجاد تحول در زنان و جامعه سوق دهد. ایجاد تغییر در برنامه‌های آموزشی برای تقویت ابعاد زنانه دختران امروز می‌تواند به تربیت زنانی توانمند و پرورش استعدادهای ایشان کمک کند.

تفکیک حوزه‌های اندیشه و فلسفه، حقوق، جامعه‌شناسی و اقتصاد در مسائل زنان را می‌توان از طرح به جای این نکات به وسیله محیط‌های آکادمیک و دانشگاه انتظار داشت. تفکیک این حوزه‌ها افراد را از شتابزدگی در پاسخگویی به شبهات مختلف غرب برحذر داشته و با طرح هر مسئله در جایگاه و بستر حقیقی خود از دامن زدن به شبهات و طرح پاسخ‌های سطحی پیشگیری می‌کند. از سوی دیگر همین طرح هر مسئله در بستر حقیقی خود است که می‌تواند به موضع تهاجمی اسلام در مقابل غرب کمک کند.

وجود کانال ارتباطی میان مدرسه، دانشگاه و صداوسیما که دانشگاه عمومی نامیده می‌شود امری است روشن و مبرهن و لحاظ کردن نگاه اسلام و دقت به شاخصه‌های یک زن مسلمان در دانشگاه و مدرسه به بروز این نگاه در برنامه‌های تولیدی صداوسیما منجر می‌شود. در همین راستاست که می‌توان به تلاش صداوسیما برای نمایش چهره‌ها و الگوهای موفق و کارآمد زنان که به دور از شعارزدگی و طرح کلیات اسلامی مطرح می‌شوند، امید بست. در حقیقت تقویت تهاجم به غرب در گرو تربیت جامعه‌ای الگو، سالم و قابل عرضه به جامعه جهانی است.

پس از این مرحله با ایجاد اتحاد میان جبهه‌های مخالف غرب و آزاد اندیش زنان که از الگوهای غرب و فمنیسم خسته شده و در پی یافتن نقشه و طرحی جامع و کامل‌اند، با جبهه اسلام می‌توان به قوی‌تر شدن تهاجم به غرب امید بست. تقویت روح‌های آزاده و جهت دادن مسیر تشنگی آنان به اسلام در گرو استخراج نگاه جامع‌الاطراف اسلام به زنان است و به تفقهی کامل نیازمند.

زن، محور آفرینش

[ms 0]

با اینکه خیلی‌ها این چنین عباراتی را قبلا به کار برده‌اند، اما حیفم اومد که مطلبی با این عنوان ننویسم: حرفی که خانم صدیقه قنادی {رئیس مجمع بانوان عضو شورای اسلامی کل کشور (در سال ۸۶)} گفتند، کاملا درسته: ” زن به عنوان محور اصلی آفرینش مطرح است، همان‌طور که خدای متعال حضرت زهرا سلام‌الله علیها را محور اصلی قرار داد….”

همه ما این حدیث قدسی رو شنیدیم که خدا خطاب به پیامبر اکرم صلّی‌الله علیه و آله و سلّم می‌فرماید:

«یا أحمد، لولاک لما خلقتُ الافلاک و لولا علیٌ لما  خلقتُک و لو لا فاطمه لما خلقتکما؛
ای رسول ما، اگر تو نبودی هیچ چیز را نمی‌‌آفریدم و اگر علی نبود تو را خلق نمی‌کردم و اگر فاطمه نبود ، شما دو نفر را نمی‌آفریدم…». {الخصائص الفاطمّیه- مطابق نقل مستدرک السّفینه جلد ۳ صفحه ۳۳۵}

همچنین در حدیث شریف کساء، خداوند گردآمدگان زیر کساء را با محوریت حضرت فاطمه سلام‌الله علیها معرفی می‌کند و می‌فرماید: «هم فاطمة و أبوها و بعلها و بنوها؛ آنان فاطمه و پدرش و شوهرش و فرزندانش هستند».

زن موجودی در مقام بی‌نهایت بالا و از هر نظر تکمیل است…. زنی که از نظر انسانیت به سطح خیلی بالایی رسیده و در جایگاه واقعی خود قرار دارد، کاملا این را در وجود خود حس می‌کند که در زندگی به چیزی از طرف مرد نیاز ندارد، بلکه آمده تا مرد را به جایی برساند. در تعالیم و آموزه‌های دین هم می‌توان این نکته را یافت که زن برای مرد (در در مسیر اطاعت و بندگی خدا) کمک است، اما به این معنی مرد برای زن کمکی نیست، چرا که زن (یک زن معمولی جامعه را در نظر بگیرید) خودش تکمیل و جلوتر از مرد است و به علاوه به مرد تسلط درونی نیز دارد و برطرف‌کننده نیازهای بسیار زیاد مرد می‌باشد (دقت کنید که مسلما منظور این نیست که هیچ نفعی از طرف مرد به زن نمی‌رسد، بلکه این صحبتها در مقام مقایسه و به طور نسبی است و از حقیقتی مهم در آفرینش زن پرده برمی‌دارد).

نویسنده وبلاگ “فانوس*” ( تا جایی که من اطلاع دارم، یک روحانی هستند) اینطور توضیح داده‌اند: “زن به خاطر عقل عملی قوی و راحت عمل‌کردنش  زودتر از مرد به خدا می‌رسد. وقتی انسانها آن سیر از خاک به سوی ولایت را طی کردند، وظیفه بعدیشان سیر نزولی و دستگیری است. زنها چون زودتر از مردها این مسیر را طی می‌کنند می‌توانند برگردند و از مردها دستگیری کنند و نردبان آنها شوند به سمت خدا.”

زن همه ارزشهای انسانی را مانند مرد دارد، اما علاوه بر آن، امتیازات بی نهایت خاصی نیز به زن داده شده که در مرد وجود ندارد؛ که این نیز مسأله‌ای بدیهی و قابل‌فهم است، چرا که همانطور که گفته شد، زن کمک‌کننده برای مرد است و قرار است او را بالا بکشد و مایه آرامش او باشد و وظایفی هم که به عهده زن است، با توجه به دارایی‌ها و سرمایه‌های عظیمش بسیار زیاد است؛ و طبیعی است که کسی که باید دیگری را در مسیری کمک کرده و بالا بکشد، لازم است که خودش جلوتر باشد.

*http://fanoosehedayat.blogfa.com

زبانمان را به مهربانی بچرخانیم

“زن از آن‌دست خانمهای همه فن حریف بود٫ سه فرزند داشت٫ همه‌شان از آب و گل در آمده بودند٫ زن در خیریه کار می‌کرد٫ دست به هنرهای خانگی‌اش عالی بود. از آن فعال‌های استخر بیا بود. همیشه با هیجان از همه چیز تعریف می‌کرد و دست به خندان جمعش حرف نداشت. زن یک روز فهمیده بود که باردار است و این ماجرا همه‌ی برنامه‌های تازه‌اش را بهم ریخته بود٫ بعد از مدتی اشک ریختن و جنگیدن با خودش خواسته بود که این مهمان ناخوانده را پذیرا باشد٫ این تصمیم او بود اما انگار او در این راه تنها نبود٫ نه این که کسی خواسته باشد کمکش باشد. او انگار وجدان عموم مردم را آزرده باشد از این که از خانه بیرون بیاید و چشم در چشم دیگران شود وحشت داشت.

[ms 0]

زن می‌گفت مدتی از دست حرفها٫ پچ‌پچ ها و نگاه‌های آدمها نمی‌توانستم جایی بروم. تعریف می‌کرد اوایل بارداری و نامیزانی‌ام در یک جمع گفتم که باردارم، خانم کناری‌ام محکم کوبید توی صورتش و انگار سیلی زده باشد به قلب من٫ میهمانی را ترک کردم و تا مدتی جایی نرفتم. امروز همه‌ی پستی بلندی‌ها برایش خاطره شده است اما می‌گوید جای آن همه انرژی که دیگران ازش در آن مدت گرفته‌اند، هنوز خوب نشده است.

حالا فرض کنید ما در جمعی باشیم و یکی از خانمها به ما خبر بدهد که برای چهارمین‌بار باردار است. عکس‌العمل ما چه خواهد بود؟

بدون تامل با او ابراز همدردی می‌کنیم؟ به او راهکارهای س.ق.ط و دکتر حاذق در این زمینه معرفی می‌کنیم؟ صبر می‌کنیم تا از چند و چون ماجرا خبر دار شویم؟ از مسایل و مشکلات آینده برایش روشنگری می کنیم؟ با چاشنی شماتت از راههایی که می‌توانسته پیش بگیرد حرف می‌زنیم؟ به او لقب شجاع روزگار و خجسته و اینها می‌دهیم؟ برای خودش و خانواده‌ش ابراز خوشحالی می‌کنیم؟ دعا می‌کنیم بچه‌ش دختر یا پسر باشد تا سوپر خانواده جنسش (حالا بر حسب سلیقه ما) جور باشد؟ کلا توی دلمان یا با زبانمان دل می‌سوزانیم؟

یا تبریک می‌گوییم و صبر می‌کنیم ببینیم نیاز به کمک و همفکری ما دارد یا نه.

در اینکه این روزها فرزندآوری پروژه عظیمی شده است که تصمیم بر آن آنقدر برای خانواده مهم و از هر لحاظ پرهزینه محسوب می‌شود که فکرها به بیش از یکی دوتا بیشتر قد نمی‌دهد شکی نیست اما با این حال هیچ چیز باعث نمی‌شود که ما خود را مجاز بدانیم به لم دادن بر مسند قضاوت یا اظهار نظر و حتی دلسوزی‌کردن از نگاه خودمان. مثال فرضی من بارداری دوم و سوم که ممکن بود طرفدار داشته باشد نبود تا محک مناسبی باشد. اگرچه این اتفاق این روزها برای همان بارداری دوم هم زیاد میفتد.

من علتش را نمی‌دانم اما آنچه می‌بینم اینست که تقریبا همه‌ی خانمها خود را در مقابل بارداری دیگری، ملزم به اظهار نظر می‌دانند و در بهترین حالت می‌گویند که آدم خجسته‌ای‌ست که در این روزگار به بیش از یک یا دو بچه فکر می‌کند. باور کنیم خیلی وقتها آدمها اگر دیگران بگذارند با تصمیمات خودشان هرچقدر هم که سخت و مشقت‌بار به نظر برسد، خوشند یا اگر خوشحال نباشند حداقل با خودشان کنار می‌آیند اما این همه علامت خطر و اظهار فضل و نظر و دلسوزاندن جز وحشت از راهی که دارند می‌روند نتیجه ی دیگری ندارند.

همه‌ی عقلانیات مساله یک طرف٫ برایم قابل هضم نیست که چطور ما زنان خودمان به خودمان رحم نمی‌کنیم؟ ما که بارداری را از سر گذارنده‌ایم، ما که نازک‌دلی ها و زودرنجی‌های این دوران را٫ مرارت‌های بارداری را کشیده‌ایم چطور می‌توانیم یک زن باردار را بگذاریم جلوی رویمان و تمام نظرات یا حتی دغدغه‌های شخصی که خودمان هم توی سرمان با آن در جدلیم را رنگ و بوی درست‌ترین نظر دنیا ببخشیم و بار شانه‌های روح نحیفش کنیم؟

می‌دانم که تک‌فرزند ها هم بی‌نصیب از این دست اظهار فضل‌ها -از نوع آن‌ور بامش- نیستند اما لااقل آنها باردار و شکننده نیستند.”

دختر ِ خط مقدم!

«اولین مجروحیت من بر می‌گردد به شبیخون رژیم بعث به ایستگاه عملیات آبادان که بسیاری از بچه‌های رزمنده شهید شدند. آن شب پس از حمله عراقی‌ها به گروه امدادی، بی‌سیم زدند که آمبولانس اعزام کنند؛ ولی آمبولانس به مأموریت رفته بود. وقتی هم که آمبولانس آمد، راننده آنقدر خسته و زخمی بود که نمی‌توانست دوباره اعزام شود؛ برای همین خودم با سرعت سوار آمبولانس شدم و به طرف منطقه به راه افتادم.

وقتی به آنجا رسیدم، با صحنه تکان دهنده‌ای روبرو شدم. همه بچه‌ها شهید شده بودند و آن‌هایی هم که نفس می‌کشیدند، آنقدر خون زیادی از بدنشان رفته بود که کاری از دست من بر نمی‌آمد.

ادامه دختر ِ خط مقدم!

یک عصر جمعه با رزماری؛ یک گردش‌گر ایتالیایی

[ms 0]

بلوز سفید و دامنی که بدون جوراب پوشیده بود، با روسری رها و پوست خیلی روشن، از همان دورها آدم را دو به شک می‌کرد که آیا ایرانی است یا توریست! شاید هم این‌ها دلایل کاملا مضحکی باشد. چون مثلا ۱۰ سال پیش می‌توانست آدم را به شک بیندازد اما این روزها، نه متاسفانه! بگذریم.

همین‌جا بگویم فعلا قصد آن نیست که بحث‌کنیم مثلا اگر ده سال پیش بود، دیدن چنین چهره‌ای از دور عجیب و خارجی به نظر می‌آمد چون اکثر خانم‌ها حجاب کامل‌تری داشتند و امروز دیگر بین خودمان هم امری عادی است و ای‌وای و چرا و این‌ها. فعلا هدف از آوردن این خاطره، تلنگری است برای این‌که فرهنگ‌مان را به طور مستقیم و غیر مستقیم داریم انتقال می‌دهیم.

شکر خدا بر خلاف تمام تبلیغاتی که می‌شود، آن‌هایی که به قول خودشان خطر می‌کنند و پا روی تمام ضد تبلیغ‌ها می‌گذارند و با کنجکاوی می‌آیند تا ببینند در ایران چه خبر است! با چیزی متفاوت از شنیده‌ها و دیده‌های‌شان مواجه می‌شوند. هنر ایرانی را می‌ستایند، فرهنگ ایران و اخلاق ما ایرانی‌ها را بسیار دوست دارند. کافی است از یکی دوتای‌شان بپرسید: نظرت در مورد مردم ایران چیست؟ آن‌وقت می‌شنوی که در صمیمیت، رفتار دوستانه و گرم، اتفاق نظر دارند.

این‌ها خوب اما چه‌قدر سعی می‌کنیم از پس وظیفه‌مان که انتقال درست فرهنگ به گردش‌گران است، درست بربیاییم؟ چه اندازه قدرت خنثی‌سازی ضد تبلیغ‌هایی که بر ضد ایران و ایرانی می‌شود را داریم؟ اصلا چه‌قدر داریم روی ارتقای فرهنگ خودمان کار می‌کنیم تا آن را درست جلوه دهیم و چه اندازه روی تبلیغ صحیح با ادبیات مناسب؟ آیا به همان اندازه‌ای که زشت جلوه‌مان می‌دهند، سعی می‌کنیم از آن حرف‌های دروغ پرده برداریم و واقعیت را نشان‌شان دهیم؟! منظور هم صرفا سازمان‌ها و ارگان‌های بزرگ فرهنگی در کشور نیستند، بلکه خود ماها! بله، هر کدام از ما چه می‌کند؟! کارهایی که باعث شود آن‌ها در برخورد اولیه با مردم ایران، با واژه‌های خوب و تخصصی‌تر و بیش‌تری برای توصیف ایرانی بهره بگیرند. خلاصه آن‌که انتقال مثبت فرهنگ‌مان، وظیفه‌ای است که روی دوش تک‌تک ماست.

رزماری ایتالیایی
برگردم سر خاطره.
شاید چهره‌اش نشانی از شرقی‌ها نداشت و این تابلو بود اما خب توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود و کمی غیر عادی به نظر می‌رسید که یک توریست را آن‌جا ببینی. رفتم جلوتر. سمت صندلی‌های ایستگاه. لبخندی زدم. فارسی گفت: سلام! اما با لهجه‌ای که زبان مادری‌اش نبود. دستش آتل شده و تنها نشسته بود. شروع کردیم به حال و احوال‌پرسی. اسمش رزماری بود و همه‌اش این اسم برایم آشنا بود و آن‌وقت مغزم قفل کرده و جواب نمی‌داد که رزماری در ادبیات ما چیست تا برایش توضیح دهم ما هم رزماری داریم!

یک نماینده کوچک از ایران
حالا دیگر من شده بودم یک نماینده کوچک ایرانی! که احتمالا قرار است رفتار و حرف‌هایش، انتقال داده شود.

روز بعد از ۱۵ شعبان بود. چراغانی‌ها و کیک و شیرینی و جشن برایش شده بود سوال. پرسید: مثل این‌که این روزها یک برنامه مذهبی خاصی دارید. برای چیست؟

باید شروع می‌کردم به توضیح درباره امام زمان(عج) و جشن ولادت و این‌ها. اصلا این‌که امام زمان(عج) کیست؟ برای ما چه جایگاهی دارد و…

این‌جور وقت‌ها هم که مشکل اصلی، دامنه لغات ضعیف است و تا آخر کار، گریبان‌گیر مکالمه می‌ماند. این‌جاست که احساس می‌کنی چه‌قدر به تسلط بر یک زبان خارجی قوی احتیاج داری؛ کلی ای‌کاش و اگر توی ذهنت وول می‌خورد که «اگر زبانم بهتر بود، الآن می‌توانستم یک سفیر خوب فرهنگی و مذهبی باشم و…» اما حالا فقط می‌توانستم برایش توضیح بدهم که این همه شادی برای یک جشن خاص و بزرگ مذهبی برای ما مسلمان‌هاست. جشن تولد کسی که عیسی مسیح را دوست دارد و عیسی هم او را. تا حدی متوجه حرف‌هایم شد، آن‌قدر که سرش را به نشانه «فهمیدم» تکان داد که انگار کاملا می فهمد چه‌کسی را می‌گویم اما نفهمیدم که واقعا چه‌قدر فهمید!

او ایتالیایی، من فارسی یا ایتالیایی شرقی
تشنه‌ بود. پرسید: این دور و بر آب نیست؟! رفتم از یک جایی آب پیدا کردم و با لیوان یک‌بار مصرف برایش آوردم. تشکر کرد و بعد شروع کرد از سن و سالم پرسیدن. شغل، تحصیلات، سن، ازدواج و…

خودش روان‌شناس بود؛ اصالتا ایتالیایی و الآن برای گذران یک دوره تخصصی در آلمان زندگی می‌کرد. یک دختر ۱۷ ساله داشت که برای درس خواندن رفته بود ایرلند. تا که گفت ایتالیایی‌ام، یادم افتاد به این‌که یک قرابت زبانی داریم. برایش این مثال معروف را گفتم که فرض کن من فارسی حرف بزنم و شما ایتالیایی و یک شخص سومی که نه فارسی می‌داند نه ایتالیایی، دارد حرف‌های ما را گوش می‌دهد و از هیچ‌کدام هم سر در نمی آورد اما فکر می‌کند ما هر دو به یک زبان داریم حرف می‌زنیم و هم‌زبانیم نه دو زبانه! گویا به فارسی می‌گویند: «ایتالیایی شرقی» و چنین مضمون‌هایی!

لطفا زباله‌های خشک و تر، جدا
بلند شدیم تا کمی راه برویم. دوست داشت برود و بازار را ببیند. لیوانش را برداشت که بیندازد توی سطل. شکر خدا آن منطقه از شهر، سطل زباله‌هایش دوقلو است؛ یکی برای زباله‌های خشک و بازیافتی، یکی برای زباله‌های تر. تا که آمد بیندازد، به سطل زباله‌های بازیافتی اشاره کردم و گفتم: باید توی این یکی بیندازی. بعد هم برایش توضیحات فرهنگ شهروندی دادم. گفت: آره! ما هم زباله‌ها را جدا می‌کنیم.

اعتراف می‌کنم کمی این پیشنهاد حس نمایشی داشت اما من نماینده فرهنگ ایرانی بودم و از سر کوچک‌ترین اتفاقات خوب نمی‌توانستم بگذرم. ارتقای فرهنگ شهروندان را هم نمی‌توانستم نادیده بگیرم به خصوص که در ارتباط با شخصی بیرونی بودم. بعد هم همه مردم به چشم می‌بینند که اصفهان شهر تمیزی است و این حرف بلوف زدن به حساب نمی‌آمد!

[ms 1]

هنرمند بنام اصفهانی را ایران می‌شناسد، حیف است جهان نشناسد
حدود ۲۰ دقیقه‌ای راه داشتیم که برویم. آن روزها استاد حسن کسایی هم تازه فوت شده بود. یک‌دفعه چشمم افتاد به اعلامیه‌اش که به در مغازه‌ای زده بودند.

یادم نرفته بود که نماینده ایرانم. پس علاوه بر معرفی فرهنگ، باید با هنرمند برجسته ایران هم او را آشنا می‌کردم.

یک لحظه نگهش داشتم، دستم را از پشت شیشه روی عکس گذاشتم و استاد برتر و خاص نی‌نواز ایران‌زمین را بهش معرفی کردم.

«مگر دنیا مسخره‌بازی است که به هیچی اعتقاد نداشه باشی؟»
توی راه با هم خیلی حرف زدیم. ازم پرسید برای خودت آواز می‌خوانی؟ نقاشی می‌کنی؟ بعد از حال و روز خودش گفت که سالی دو هفته را کلا جدا از خانواده و تنهایی زندگی می‌کند تا خودش را وارسی کند، حالات معنوی پیدا کند و آرام و خالی شود. از عقاید هم پرسیدیم یا بهتر بگویم از میزان تقیدمان. جوری حرف می‌زد که احساس می‌کردم با یک انسان مومن موحد دارم حرف می‌زنم؛ مقید بود که قوانینی باید برای بشر وجود داشته باشد تا او را کنترل کند و انسان از آن خط‌ها عدول نکند و دستورات دین، در حکم همین خط قرمزهاست. به خصوص که وسط حرف‌هایش داستانی تعریف کرد که «از یک جوان اهل ترکیه پرسیدم: به دنیای بعد از مرگ اعتقاد داری؟ گفت: نه! گفتم: به خدا ایمان داری؟ گفت: نه! پرسیدم: اصلا به چه چیزی اعتقاد داری؟ گفت: هیچی! گفتم: پس مگر این دنیا مسخره‌بازی‌است که فقط بیاییم و بخوریم و بخوابیم و بعدش هیچی؟!»

هدفت توی زندگی چیست؟
رسیده بودیم به میدان امام (نقش جهان) که ما اصفهانی‌ها از دیدن آن همه زیبایی‌اش سیراب نمی‌شویم، چه برسد به او که برای چند ساعتی می‌توانست آن‌جا را ببیند؛ ذوق‌زده می‌کند آدم را! بزرگی، عظمت، هنر، کاشی‌های فیروزه‌ای مسجد امام و…

تقریبا میدان را دور زدیم؛ آرام آرام. با دیدن مغازه‌هایی که پر از صنایع دستی اصفهان‌اند. توی قدم‌زدن‌ها ازش پرسیدم: برای چه چیزی زندگی می‌کنی؟ توی زندگی‌ات چه چیزهایی هست که الگوی رفتاری‌ات باشند؟ دوست دارم برایم بگویی!

«اول این‌که با پدر و مادرت خوب رفتار کن»
باورم نمی‌شد اولین حرفی که می‌زند، اولین نکته‌ای که می‌گوید، سفارش درباره پدر و مادر باشد! این‌که ما این‌همه در دین‌مان خوانده‌ایم و برای‌مان گفته‌اند که احترام پدر و مادرتان را داشته باشید و حالا خانمی از آن سر دنیا با یک دین و آیین دیگر جوری حرف می‌زند که می‌توانی عمل به این سفارش را در تمام وجودش ببینی؛ حتی معتقد است این حسن ارتباط و تاثیر آن را حتی تا بعد از فوت آن‌ها هم می‌تواند تاثیرگذار باشد. (البته حرف همه ادیان هم در حقیقت یکی است.)

«دوم این‌که به ندای دلت گوش بده»
برای دومین نکته می‌گوید: این‌که به ندای دلت گوش بدهی، اما نه آن دلی که می‌گوید: این را می‌خواهم، آن را می‌خواهم و دنبال هوا و هوس است‌ها! نه! دلی که حرف حق را می‌شنود.

هرچه بیش‌تر حرف می‌زند، بیش‌تر خوش‌حال می‌شوم که با او دوستم. این خوش‌حالی را بهش می‌گویم و ازش می‌خواهم چیزی از میدان انتخاب کند تا برایش هدیه بگیرم. اول قبول نمی‌کند. بعد می‌گوید به شرطی که گران نباشد. کاشی‌های تزیینی را خیلی دوست دارد و می‌گوید: یکی از همین‌ها! وقتی بهش هدیه می‌دهم، می‌گوید: این را در یک جای خاصی توی منزلم می‌گذارم که همیشه ببینمش و به یادت باشم…

حتی عطاری‌ها هم یادم نیاورد؛ رزماری‌را
بین راه عطاری هم می‌بینیم و فرهنگ پزشکی سنتی‌مان را هم برایش در حد اشاره توضیح می‌دهم. باز هم این ذهن قفل‌کرده قفلش باز نشد که این‌جا همان‌جایی است که رزماری دارند و می‌تواند مظهر اسمش را در زبان فارسی ببیند!

هزینه اعتماد را باید پرداخت
تقریبا دم‌دمای غروب است و باید برود هتل. همسرش منتظر است. همه این تنهایی‌ها و با من آمدن‌ها به خاطر این بود که با شوهرش بحث‌شان شده بود. همسرش دوست داشته برود و اصفهان را بیش‌تر بگردد اما او دیگر نای رفتن نداشته! کارت هتل هم همراهش نییست. نکته عجیب برایم این بود که به یک آدم غریبه اعتماد کرد و با او همراه شد! نمی‌دانم در ازای این اعتماد، تا چه اندازه توانستم حق فرهنگ و هنر شهر و کشور و دین و آیینم را در این ارتباط دو سه ساعته ادا کنم. نمی‌دانم آیا از ما ایرانی‌ها همواره به نیکی یاد خواهد کرد یا نه فقط امیدوارم توانسته باشم قدمی مثبت حتی اگر کوچک در راه انتقال فرهنگی اسلامی‌ـ‌ایرانی‌مان برداشته باشم.

زایمان در زندان زنان!

[ms 1]
عکاس : معصومه سادات موسوی

“فاطمه الزق” اسیر آزاده فلسطینی که به همت و دعوت اتحادیه بین‌المللی امت واحده، به همراه چند آزاده دیگر فلسطینی چند روزی مهمان مردم غیور کشور اسلامی‌مان بودند. فاطمه به دلیل تلاش برای انجام عملیات استشهادی توسط رژیم صهیونیستی دستگیر، و پس از مدت‌ها شکنجه آزاد می‌شود. او که در هنگام انجام عملیات استشهادی متوجه بارداری خود نبوده است، در زندان فرزند خود را به دنیا آورده و تا ۲۱ ماه، کودکش را در زندان بزرگ می‌کند.

پای صحبت‌های فاطمه نشستم، و از زمان شروع فعالیت‌هایش و تا زمان آزادی‌اش پرسیدم و حرف زدیم.

[ms 0]

فعالیت‌هایتان را از کی شروع کردید؟ و اصلا چه موقع فکر این عملیات استشهادی به ذهن‌تان رسید؟
من از همان کودکی با چشم خودم ترورها و ویرانی‌های رژیم اشغالگر را می‌دیدم و نمی‌توانستم ساکت بنشینم و در تظاهرات‌های مختلف شرکت می‌کردم. ۱۴ سال بیشتر نداشتم که در یکی از روزنامه‌ها خبر شهادت یک خانم را خواندم که با عملیات استشهادی، اتوبوس حامل صهیونیست‌ها را منفجر کرده بود. از آن به بعد با این خانم شهید پیمان بستم که مسیرش را ادامه بدهم و خودم را در یک عملیات استشهادی در راه خدا و در راه وطنم به شهادت برسانم.

پدرتان و خانواده‌تان مانع فعالیت‌هایتان نمی‌شدند؟ چون بالاخره آن زمان دختر جوانی بودید که دستگیری شما توسط صهیونیست‌ها برایشان خیلی گران تمام می‌شد.
به خاطر فعالیت‌هایم و تهدید و تعقیب‌هایی که از سمت نیروهای اسرائیلی می‌شدم، پدرم از ترس اینکه به دست صهیونیست‌ها زندانی شوم، سریعا زمینه ازدواج من را فراهم کرد تا در کنار همسر و فرزندانم زندگی بی‌دغدغه‌ای داشته باشم. اما من به پدرم گفتم شما من را از ادامه تحصیل بازداشتید، اما این بار من مسیرم را ادامه خواهم داد تا در راه خدا به شهادت برسم. برای همین هیچ وقت از مبارزات و کارهای فکری و فرهنگی‌ام دست برنداشتم. من استاد حفظ قرآن بودم و خواهران زیادی را در چند دوره حافظ قرآن کردم و مسئول فعالیت‌های اجتماعی ۳۰ مسجد در غزه بود. من ۳۷ ساله بودم و هشت فرزند داشتم ولی تصمیم خودم را گرفته بودم تا در مناطق اشغالی فلسطین عملیات استشهادی انجام دهم.

از نحوه انجام این عملیات استشهادی برایمان بگویید، این برنامه‌ریزی چطور انجام شد؟
قصد داشتم با عبور از گذرگاه ایرز این عملیات را انجام بدهم. کارت عبور را هم تهیه کرده بودم تا مشکوک نشوند ولی سربازان اسرائیلی متوجه شده بودند و بعد از عبور از گذرگاه، دستگیرم کردند.

باردار بودن‌تان را کی متوجه شدید؟
در همان ابتدا شکنجه‌های روحی و جسمی را آغاز کردند ولی وقتی دیدند هیچ حرفی نمی‌زنم، مرا به منطقه‌ی عسقلان بردند و در آنجا بود که معاینات پزشکی آغاز شد و قصدشان از معاینات این بود که نقطه ضعفی پیدا کنند تا به وسیله آن شکنجه‌ام بدهند که بعد از انجام آزمایشات متوجه شدند حامله هستم، در حالی که خودم زمانی که دست به این عملیات زدم، از حامله بودن خودم خبر نداشتم.

وقتی متوجه شدید باردارید، چه حسی داشتید؟
ابتدا گریه کردم ولی همان زمان خنده به صورتم برگشت. گریه کردم به خاطر اینکه این کودکی که می‌خواهد به دنیا بیاید باید در زندان‌های تاریک اسرائیل بزرگ شود. ولی خندیدم چون احساس کردم خداوند این فرزند را به من کرامت کرده تا انیس من در تاریکی زندان باشد. دشمن روی این کودک تمرکز کرد و می‌خواستند کاری کنند که بچه سقط شود و از شیوه‌های مختلفی هم استفاده کردند.

دوست داریم از زندان‌های اسرائیل بشنویم، از نوع شکنجه‌هایشان.
من را انتقال دادند به زندانی که مثل قبر بود و زیر زمین سرد و تاریک قرار داشت، نه زمان را می‌فهمیدیم و نه وقت روز و شب را. از طریق زندان، یک حالت یخچال مانندی را به سمت من باز کرده بودند که سرمای زیادی به سمت من وارد می‌شد و من به خاطر همین به بیماری‌های متفاوتی مبتلا شدم. علاوه بر این حشراتی در زندان بود و زیر انداز من بسیار کثیف بود و آب‌های فاضلاب در آنجا وجود داشت. یکی از شکنجه‌ها این بود که من را با غل و زنجیر روی صندلی می‌نشاندند و گاهی به حالت خمیده و گاهی به حالت نشسته باید به مدت یک هفته روی صندلی می‌بودم. با بی‌خوابی من را شکنجه می‌دادند. مرا یک هفته روی صندلی می‌نشاندند بدون اینکه مزه خواب را بفهمم. آنان از من خواستند اعتراف کنم با چه کسانی ارتباط دارم و برای این علملیات از چه کسانی ارتباط و دستور گرفتم.

این شکنجه‌ها برای اعتراف گرفتن از شما به نتیجه‌ای هم رسید؟
من هیچ اعترافی نکردم چون نمی‌خواستم برادران دینی‌ام را لو بدهم. ولی برای رهایی از این شکنجه‌ها و فریب دشمن اعلام کردم می‌خواهم اعتراف کنم، و موقع اعتراف خودم را لو دادم و پیامی به آنها دادم که از زهر هم برای آنان کشنده‌تر بود.

مگر در اعترافتان به آنها چه گفتید؟
به آنها گفتم از غزه آمدم تا اتوبوس صهیونیست‌ها را منفجر بکنم تا لبخند را به مادران غزه برگردانم. به آنها گفته بودم من آمدم خودم را فدای وطنم کنم تا شما بفهمید که کودکان، زنان، جوانان، و پیران فلسطینی را رها نکرده‌ام.

بعد از اعتراف از شکنجه‌ها دست برداشتند؟ اصلا تغییری در رفتارشان ایجاد شد؟
آن‌ها مرا در زندان مرگ قرار دادند. در این زندان نه اکسیژن بود و نه عناصر ادامه زندگی. در ان لحظات واقعا می‌خواستم جان بدهم. احساس خفگی می‌کردم و احساس می‌کردم روحم از انگشتانم بیرون می‌زند. و حتی از دیدار با صلیب سرخ و وکیل ویژه خودم هم محروم شده بودم و در همین زندان که خونریزی شدیدی داشتم، نزدیک بود فرزندم را از دست بدهم. ولی کمک پزشکی آنها را نپذیرفتم چون می‌دانستم می‌خواهند در قالب کمک پزشکی، کودکم را بکشند. واقعا وضعیت جسمی و سلامتم خیلی اسفناک شده بود که در نهایت بعد از ۲۱ روز مرا به زندان زنان عسقلان منتقل کردند.

وضعیت زندان زنان عسقلان چه تفاوتی با مکان قبلی‌ای که شکنجه می‌شدید داشت؟
در آنجا زندگی دیگری بود. در زندان‌های قبلی که بودیم، مدام شکنجه شدم و از دنیای بیرون قطع بودم ولی در زندان زنان، خواهران اسیر خود را می‌دیدم. پنجره‌های زندان با میله‌ها پوشانده شده بود و هر زندان برای ۲ نفر و بعضی هم برای ۱۰ نفر ساخته شده بود و خیلی تنگ بود. نه نور کافی داشتیم و نه هوای کافی. در تابستان مرطوب بود و در زمستان سرد بود و بخاری نبود. همه زنان زندانی از دردها در بدنشان رنج می‌بردند و در زندان با حشرات زندگی می‌کردیم. به شکل ملموسی از لحاظ پژشکی رها شده بودیم. وقتی نیاز به درمان داشتیم، فقط یک قرص مسکن به ما می‌دادند. اگر کسی مشکل دندان داشت، فقط دندان او را می‌کشیدند. من دو تا از دندان‌های خودم را از دست دادم.

در زندان عسقلان با توجه به اینکه باردار بودید، رسیدگی بهتری نسبت به شما می‌شد؟ مثلا غذای بیشتری می‌دادند؟
به هیچکدام از زن‌ها یک وعده غذای کامل نمی‌دادند؛ چه برسد به من که یک فرزند در شکم داشتم. کودک من ماه به ماه بزرگتر می‌شد و من به عنوان یک مادر باردار، نیاز به غذای مناسب داشتم.

از یوسف برایمان بگو؛ از نحوه تولدش…
به ماه‌های آخر حاملگی‌ام نزدیک شده بودم، موقع تولد یوسف، یک خانم دکتر آمد که در واقع دکتر هم نبود. مرا ۴ ساعت رها کرد در حالی که درد زایمان را تحمل می‌کردم و هیچ مراقبت پزشکی از من نمی‌شد و موقع زایمان مدام بر سر من فریاد زد و در طول مدت با ناسزا و فریاد به من می‌گفت خودت بچه را به دنیا بیاور. در این لحظات بر سر او فریاد زدم و نفرینش کردم و انتقام الهی نازل شد. زن به سرعت از اتاق بیرون می‌رفت ولی گویا خداوند او را نابینا کرده بود که محکم به دیوار می‌خورد و درحالی که فریاد می‌زد به طرف من برگشت و من هم شروع کردم به تکیبر گفتن و الله اکبر گفتن. و گفتم خدا را شکر می‌کنم که خدا از تو انتقام گرفت. او هم سریع به من آمپول زد . و این کمک به خاطر انتقام الهی بود. و در این زمان خدا کمکم کرد و یوسف به دنیا آمد.

[ms 3]

وقتی یوسف را در آغوش گرفتی چه احساسی داشتی؟ چرا اسم پسرتان را یوسف گذاشتید؟
یوسف نور الهی و هدیه بزرگ خداوند بود و وقتی یوسف را در کنار خودم دیدم، همه دردهایم را فراموش کردم و اسم او را برای تبرک و تیمن، هم‌نام حضرت یوسف (ع) گذاشتم. چون حضرت یوسف رنج زندان را تحمل کرد و این کودک هم در زندان به دنیا آمده بود و همراه من زندانی بود.

بعد از زایمان باز هم به آزار و اذیت کردنت ادامه دادند؟
بعد از به دنیا آمدن یوسف، آنها سریع کودک را از من گرفتند و من را با زنجیر بستند و سه روز در آن مکان غل و زنجیر بودم. آنها دستگاه تهویه را به سوی من تنظیم کردند و هوای سرد را به سمت من فرستادند در حالی که من تازه زایمان کرده بودم. بعد از گذشت سه روز مرا به زندان برگرداندند و در زندان زندگی جدیدی را آغاز کردم چون یک کودک همراه من بود. کودکی که نیاز به هوا، غذا و همه چیز برای زندگی داشت.

رفتارشان با یوسف چگونه بود؟ آیا مراقبت‌های پزشکی و یا شیر خشک در اختیارت می‌گذاشتند؟
کودک من، از کمترین حقوق انسانی خودش محروم بود؛ حتی از شیر مادر هم محروم بود، چون من شیری نداشتم و بعد از ۲ ماه هم شیر خشک او قطع شد. غذای او کم بود و برای همین خیلی گریه می‌کرد. من در همان ۲ ماهگی سعی می‌کردم که با نان خشک‌ ریز و آب، او را تغذیه کنم. حتی یک بار تب شدیدی گرفت و تشنج کرد و کف از دهان او بیرون می‌آمد، ولی مدیریت زندان هیچ توجهی برای درمان این کودک بی‌گناه نکرد. گریه می‌کردم و از خداوند می‌خواستم این درد را از او دور کند. و خدا همیشه همراه من در این لحظات بود و همیشه با دعا کردن و صدقه گذاشتن برای کودکم سعی می‌کردم او را درمان کنم.

من نمی‌دانم این رفتارشان نسبت به یوسف برای چه بود. آیا گناه او این بود که فلسطینی است؟ همه کودکان در دنیا بازی و شادی می‌کردند ولی یوسف طعم بازی و شادی را نچشید و پیرامون خودش فقط زنان بزرگسال را دیده بود. حتی در طول زندان، یوسف از دیدن پدر و خانواده‌اش محروم شده بود.

خبری از صلیب سرخ نبود؟ اصلا صلیب سرخ در این زمینه کاری برای شما می‌کرد؟
صلیب سرخ در حق ما کوتاهی زیادی کرد. در میان سکوتی عجیب زندگی می‌کردیم. نیازمند کمترین حقوق انسانی خودمان بودیم. حتی یک دست لباس برای پوشیدن نداشتیم. از لباس‌های پوسیده خودم که بارها و بارها آن‌ها را دوخته بودم استفاده می‌کردم. ما زندانیان غزه حتی از دیدار با خانواده‌هایمان محروم بودیم. حتی تا الان هم ۵ سال است که زندانیان غزه نتوانسته‌اند خانواده‌هایشان را ببینند.

کمی جو سنگین شد. موافقید برویم سر قضیه شیرین آزادی‌تان از زندان؟ خبر آزادی‌تان را چگونه فهمیدید؟
من در زندان خیلی خواب‌های خوبی می‌دیدم. در یکی از شب‌ها از خدا می‌خواستم آزادی را نصیب من و کودکم بکند. به یوسف می‌گفتم من دعا می‌کنم و تو آمین بگو. او هم با همان زبان کودکی‌اش آمین می‌گفت و من هم اشک می‌ریختم و از خدا می‌خواستم پاسخ من را با خوابی بدهد. در آن شب حضرت پیامبر (ص) را دیدم که روی دوش یوسف دست نوازش می‌کشید. وقتی از خواب بیدار شدم، گفتم که از طرف خدا برای ما گشایشی ایجاد شده و خدا را شکر گفتم و آرامش در قلب من قابل وصف نبود. دشمن اشغالگر دائما تلاش می‌کرد زندگی را بر من تنگ کند. به من می‌گفت که ۴ ماه دیگر یوسف را از تو می‌گیریم و تو تنها خواهی ماند. من هم به آنها گفتم که به اذن خدا من و کودکم به زودی از اینجا آزاد خواهیم شد. آن‌ها هم به من می‌گفتند تو دیوانه‌ای و ۲۲ سال دیگر باید در زندان باشی، چطور می‌توانی این حرف را بزنی؟ ولی من در مقابل چشمانم آن خواب صادق را می‌دیدم و معتقد بودم که خداوندی که به من یوسف را عطا کرده، یوسف را از مادرش محروم نخواهد کرد.

و این رویای صادقه چگونه به واقعیت پیوست؟

[ms 2]

شالیط یک سرباز اسرائیلی بود که پنج سال پیش توسط حماس به اسارت گرفته شد. و دولت حماس او را در قبال آزادی بیش از هزار نفر از اسرای فلسطینی آزاد کرد که این تبادل اسرا در سه مرحله انجام گرفت. در آن روز تاریخی، فیلم شالیط از شبکه بی‌بی‌سی پخش شد و خبر این بود که در مقابل دریافت یک نوار ویدیویی از شالیط، ۲۰ نفر از اسرای فلسطینی در مرحله اول آزاد خواهند شد و وقتی خبر به ما رسید که یک خانم به همراه فرزند خودش آزاد می‌شود، کسی جز من با این خصوصیات در زندان نبود. وقتی این خبر خوشحال کننده را شنیدم، خدا را شکر می‌کردم و تکبیر می‌گفتم و سجده شکر بجا آوردم و شروع کردم برای یوسف دست زدن و گفتم خواب ما تعبیر شد. و من دوم سپتامبر ۲۰۱۰ آزاد شدم. روز جمعه بود. روز بزرگ و پربرکتی بود.

پس از آزادی چه احساسی داشتید؟ در دلتان چه می‌گذشت؟
با کمال صداقت و راستی می‌گویم که آزادی من کامل نشده، با اینکه هزار نفر از زندانی‌ها آزاد شده‌اند ولی من احساس آزادی نمی‌کنم، چون هنوز ۵۵۰۰ اسیر فلسطینی در زندان‌های رژیم اشغالگر هستند که در بین این تعداد، هنوز خواهران دیگر من در زندان باقی مانده‌اند.

توافقی که طرف مصری و اسرائیلی داشتند، این بود که همه زنان آزاد شوند ولی با این حال دیدیم که همه زنان آزاد نشدند. چرا این توافق انجام نشد؟ خانم اسیری در زندان‌های اسرائیل است که ۱۰ سال است زندانی است. اسم او لیناست و بر اساس محکومیتش، باید هفت سال دیگر در زندان بماند. او ۳۷ سال دارد و آرزویش این بود که مادر شود و خانواده‌ای داشته باشد، ولی آن‌ها شکوفه‌های جوانی و امید او را در زندان از بین برده‌اند.

دوست داریم حرف آخرتان را خطاب به مردم و جوانان ایران بگویید و احساس‌تان را از این سفر برایمان بگویید.
درود من بر رهبر ایران و جوانان ایران که همیشه همیار و پشتیان ما و فلسطین بودید! درود و سلام من به شما مبارزان علیه آمریکا و اسرائیل. بسیار احساس خوشبختی و سعادت می‌کنم، چون احساس می‌کنم در بین خانواده خود و در کشور دوم خودم یعنی ایران هستم. خدا را شکر می‌کنم که من را در کنار شما در ایران دوست‌داشتنی و محبوب قرار داد. از خدا می‌خواهم که ما را در کنار مسجد اقصی جمع کند و نماز را با هم در مسجد اقصی بخوانیم.

ان‌شاءالله!

واسطه‌گری در ازدواج آری یا نه؟

[ms 0]

جامعه‌ی ایران در گذار از سوی سنت به مدرنیته است، گذاری که خیلی طولانی شده و به تبع تاثیراتی برای جامعه ایرانی در پی دارد. ازدواج یکی از مواردی است که تحولاتی در آن به وجود آمده، مادر بزرگ‌ها و پدربزرگ‌های ما پیشترها تا زمانی که پای سفره عقد می‌نشستند، گاهی همدیگر را ندیده بودند و خانواده‌ها را زنی یا حتی مردی به هم معرفی کرده بود. بعضی وقت‌ها هم پدری روی منبر گفته بود که دختری دارد در سن ازدواج و از میان شاگردانش یکی که پردل و جرأت‌تر بود، رفته بود خواستگاری. این روزها دیگر کمتر کسی خطر معرفی‌کردن دختر و پسری را به هم می‌پذیرد.

شهرها بزرگتر شده است و شناخت افراد از هم کمتر. از دیگر سو یکی از آموزه‌های مدرنیته، ازدواج براساس عشق و علاقه متقابل بین زن و مرد است که ازدواج‌های سنتی را کم‌رنگ کرده. هرچند هنوز ازدواج‌های سنتی صورت می‌گیرد و هستند زنانی که شغلشان واسطه‌گری در امر ازدواج است و کارشان تهیه لیستی از مشخصات دختران و پسران دم‌بخت.

برخی حتی عکس‌هایی هم ضمیمه دفتر و دستک خود می‌کنند و قبل از این که قرار مراسم خواستگاری گذاشته شود، این عکس‌ها را به خانواده‌ها نشان می‌دهند. به شخصه نگاه خوشبینانه‌ای به این نوع همسریابی ندارم، حتی به همسریابی‌هایی از نوع اینترنتی‌اش که بیشتر نوعی کالاانگاری زن و مرد را به ذهنم متبادر می‌کند و فاقد ویژگی‌های انسانی است. افراد صرفا بر اساس یک سری مشخصات مادی با هم ملاقات می‌کنند و بعد از چند جلسه دیدار یا تصمیم به ازدواج می‌گیرند یا منصرف می‌شوند.

از دوستی که تجربه این چنینی داشت خواستم در این باره صحبت کند او گفت همراه مادرش به منزل یکی از این خانم ها رفته و او علاوه بر پرسیدن تحصیلات، شغل پدر و آدرس منزل قد و قامت او را نیز اندازه زده و وزنه ای را گذاشته زیر پایش تا وزنش را نیز دقیق ثبت کند.گفت این تجربه بدی بود برای من و بعدش کلی دعوا کردم با مادرم. درست است که در ازدواج باید بین زوجین جذابیت وجود داشته باشد اما روشهایی این گونه انسان را یاد بازار برده فروشان بابل می اندازد. هرچند افراد دیگری هم هستند که تنها سن و میزان تحصیلات دختر و پسر و شغل را می پرسند و باقی کار را می سپارند دست خود آن ها.

با دوست دیگرم که او نیز در شهرستان به دنیا آمده در مورد این موضوع صحبت کردم می گفت در شهرستان ما این رسم وجود نداشت و برخی از دوستانم که علاقه مند به ازدواج بودند و خانه نشین کاندیدایی برای ازدواج نداشتند می گوید به نظرم رسم بدی نیست برای دخترانی که دوست دارند ازدواج کنند اما خانواده سرشناسی هم ندارند که برای آن ها خواستگار برود.

در بین اطرافیان خودم هستند افرادی که با وساطت این خانم ها و البته براساس شناختی که پیشتر از پسر یا دختر معرفی شده داشتند ازدواج کردند که برخی از آن ها ازدواج هایی موفق از آب در آمده و برخی هم با سرانجامی تلخ همراه بوده است.

بهرحال در جامعه‌ای که هنوز از سنت کنده نشده است برای برخی از افراد این شیوه زوج یابی هنوز شیوه مناسبی است معمولا زنانی که اهل برگزاری یا شرکت در جلسات روضه و قرآن هستند اقدام به چنین کارهایی می کنند زیرا دامنه زیادی از افراد را می شناسند و خانواده‌ها هم به آنان اعتماد دارند. این سنت کم کم در حال از بین رفتن است و برای دخترانی که به محیط کار و دانشگاه و جامعه راهی ندارند و تنها در سه کنج خانه نشسته‌اند وضعیت دشواری را در امر ازدواج رقم زده است. سراغ دو استاد دانشگاه می روم و نظرات آنان را در این باره جویا می‌شوم تا بپرسم چه می‌شود کرد برای ازدواج این دختران.

ترویج واسطه‌گری نیازمند فرهنگ‌سازی است
دکتر قرایی‌مقدم جامعه‌شناس می‌گوید واسطه‌گری در امر ازدواج رسم خوبی بوده که اکنون در حال کم‌رنگ شدن است. معمولا فردی که در چنین ازدواج‌هایی پادرمیانی می‌کرد شناخت متوسطی از هر دو خانواده داشت. امکانات و روحیات پسر و دختر را می‌دانست و بر همین اساس افراد را به هم معرفی می‌کرد. ازدواج‌هایی که این چنینی شکل می‌گرفتند مستحکم‌تر و عقلانی‌تر از ازدواج‌هایی هستنند که گاهی اوقات صرفا براساس احساسات شکل می‌گیرند.

او ادامه داد: این امر هنوز در روستاها جریان دارد. در شهرهای بزرگتر یا حتی برخی از شهرستان‌ها این سنت کمتر شده چرا که اعتماد بین مردم کم‌رنگ‌تر از سابق شده است. معرفی‌کردن افراد به هم برای واسطه مسئولیت‌آور است و برخی اوقات اگر ازدواجی مناسب نباشد واسطه‌ها دچار لعن و نفرین خانواده‌ها هم می‌شوند.

این استاد دانشگاه معتقد است برای این که این سنت را به جامعه باز گرداند باید سطح اعتماد را در جامعه تقویت کرد. قرایی‌مقدم می‌گوید: می‌دانید ما دو نوع اعتماد در جامعه داریم؛ اعتماد افقی و اعتماد عمودی. اعتماد افقی، اعتماد بین شهروندان است و اعتماد عمودی اعتماد بین دولت و شهروندان که این هر دو در حال حاضر کاهش یافته است. این روزها مادیات پررنگ‌تر از معنویات شده و روابط افراد جامعه صوری و شناخت هم به تبع آن ضعیف‌تر شده است. او ادامه می‌دهد: البته افزایش اعتماد زمان‌بر است و اول باید دولت به این مهم اقدام کند مثلا به حرفهایی که می‌زند پایبند باشد. وقتی اعتماد عمودی تقویت شود اعتماد افقی نیز می‌تواند تقویت شود.

قرایی اظهار داشت: از دیگر سو ساخت فیلم و برنامه‌های تلویزیونی با توجه به گستره مخاطبانی که رسانه ملی دارد می‌تواند واسطه‌گری در امر ازدواج را ترویج کند. او ضمن مخالفت با سایت‌های همسریابی گفت بهتر است دولت در این امور وارد نشود و اجازه دهد مردم به طور خودجوش در مسئله ازدواج و آشنایی خانواده‌ها با هم از واسطه‌ها یا ارتباطات فامیلی با هم آشنا شوند. او همچنین در پایان کاهش ازدواج را ناشی از مسائلی معیشتی و نبود کار قلمداد کرد و گفت قبل از پرداختن به مسئله واسطه‌گری باید مشکلات سر راه جوانان را برای ازدواج حل کرد.

واسطه‌گری مناسب دوران معاصر نیست
دکتر اقلیما رئیس انجمن مددکاری ایران اما در پاسخ به این سوال نظری متفاوت داشت او بیان کرد: این رسم در گذشته و با شرایط آن زمان هماهنگی داشته و زوج ها هم با این نوع ازدواج خوشبخت بودند اما اکنون در قرن ۲۱ مناسب نیست. در شهرهای کوچک دخترانی که بیرون از فضای خانه حضور اجتماعی ندارند معمولا خیلی هم زود ازدواج می کنند. مشکل، ازدواج افراد تحصیل کرده است چون این دسته از افراد حاضر نیستند بدون رسیدن به استقلال مالی ازدواج کنند و با مشکل تورم و بیکاری که وجود دارد ازدواج کم شده است. این استاد دانشگاه ادامه داد: به نظر من صحبت درباره واسطه‌گری کلا پاک کردن صورت مسئله ازدواج در ایران است. افلیما تاکید کرد: ازدواج در ایران به تعویق افتاده زیرا بیکاری وجود دارد. مشکل کار را برای افراد جامعه حل کنید خودشان ازدواج می‌کنند.

کجا زوج خود را پیدا کنیم؟
موافقم که یک دلیل کاهش ازدواج در جامعه مشکل بیکاری است اما مشکل دیگری که به نظرم می‌رسد نبود فضاهای لازم برای آشنایی دختران و پسران با هم هست. وقتی دانشگاه‌ها را زنانه و مردانه می‌کنیم امکان شناخت زن و مرد را از هم می‌گیریم. وقتی استخدام را منحصرا مرد می‌کنیم یا سازمان‌ها تعداد مردان بیشتری را استخدام می‌کنند آن‌گاه در فضاهای تک جنسیتی چه کسی قرار است با چه کسی ازدواج کند؟ وقتی زمینه‌های ورود زنان به جامعه هر روز بیش از گذشته کم می‌شود و فضاها به سمت تک جنسیتی‌شدن پیش می‌رود باید این انتظار را نیز داشت که ازدواج هم کاهش پیدا کند. معتقدم آشنایی‌های خیابانی راه به ازدواجی پایدار ندارند و بیشتر اوقات احساسی و بدون منطق و عقلانیت هستند اما دانشگاه یا محیط کار یا فضاهای فرهنگی مکان‌هایی هستند که به تدریج می‌شود با روحیات و اخلاق جنس مخالف آشنا شد و مبادرت به خواستگاری و ازدواج کرد.

از دیگر سو دخترانی را که علاقه‌ای به تحصیل و کار کردن ندارند نباید فراموش کرد. به نظر می‌رسد از یک سو باید اعتماد از دست‌رفته را ترمیم کرد مثلا در فیلم و سریالهایی که از شبکه‌های مختلف سیما پخش می‌شود به جای نشان‌دادن این که همه مردم کلاش و حقه‌باز هستند به تقویت اعتماد بین مردم پرداخت. سریال‌هایی را نشان داد که مردم هنوز پایبند به اخلاقیات هستند و مهربان و صادق. یا حتی می‌شود سراغ همین واسطه‌ها رفت و اساس کارشان را در قالب فیلمی مستند به مردم معرفی کرد و همچنین به خانواده‌ها یادآوری کرد که خودشان باید تحقیق کنند و با رفت و آمد خانوادگی با فردی که به عنوان کاندیدا برای زوج یا زوجه‌ معرفی شده است ویژگی‌ها و خصایل او را بشناسند و در صورت پیداکردن زمینه‌های مشترک فکری اقدام به ازدواج کنند.

 

منبع: ستاره صبح

 

اگر بدون روسری بیرون بروند، دیگر نگاه‌شان هم نمی‌کنم

[ms 0]

همه شلوغی و هیاهوی شهر، در این کوچه و پشت درب خانه می‌ماند و ما همراه میزبانان خوش‌رو و مهربان‌مان وارد خانه‌ای می‌شویم کوچک اما زیبا، خانه‌ای قدیمی که سنتی‌بودنش به زیبایی و دلچسبی‌اش می‌افزاید.

آنجا مادری روی تخت نشسته است و نگاه به عکس پسر شهیدش در کنار دکتر چمران باعث دلگرمی و آرامشش می‌شود ونگاه هر بار به تصویر مقام عظمای ولایت جانی دوباره به او می‌بخشد.

همه شلوغی و رفت‌و‌آمدهای شهر، پشت درب خانه شهید محسن رمضانی خاموش می‌شود. اما کوچه همیشه نام و نشان محسن را دارد. برای راهنمایی و هدایت عابرانش.

هرچند اگر تمامی قلم‌های دنیا و صفحاتش بخواهند بنگارند از حماسه شهیدان و ایثار بزرگمردان، باز هم مدیون و مهجور می‌مانند اما ما به رسم ارادت و ادب به محضر شهدایی چون شهید محسن رمضانی که در دوره‌ای خاص در کوران حوادث و درگیری‌های بعد ازانقلاب و قبل از آغاز جنگ به ندای حق لبیک گفتند و رفتند، دقایقی مهمان خانه گرم شهید محسن رمضانی شده‌ایم. آنچه در پی می‌آید، حاصل این گفت‌وشنود است با مادر و خواهر شهید محسن رمضانی.

زمزمه‌های ملی‌شدن صنعت نفت
اهالی محل، خانواده شهید رمضانی را به نام خسروی می‌شناسند. پدر خانواده برای اینکه به خدمت سربازی نرود، فامیلی‌اش را به رمضانی تغییر می‌دهد و این می‌شود آغازی برای آنچه باید در آینده رخ دهد و ۲۸مرداد ۱۳۳۲ ستاره‌ای تابناک در آسمان حیاتشان طلوع می‌کند به نام «محسن». مرداد ۱۳۳۲بود و زمزمه‌های ملی‌شدن صنعت نفت و مردم در تظاهرات.

زمان، زمان بیداری و ایستادگی بود
روزها و سال‌ها از پس هم گذشتند. زمان، زمان بیداری و ایستادگی بود ومحسن هم ماند و مبارزه را آغاز کرد، از همان ابتدا از خانه خود. او اصرار به پوشیدن روسری و چادر برای خواهرانش داشت ودوست نداشت آنها بدون حجاب بیرون یا به مدرسه بروند. آن زمان هم هرکس با چادر به مدرسه می‌رفت، مسئولین مدرسه چادر‌ها را از سرشان برمی‌داشتند. اصلا اجازه چادر سر کردن به کسی نمی‌دادند و محسن اصرار به حفظ حجاب برای خواهرانش داشت. حرفش هم این بود که اگر نمی‌توانند با حجاب باشند، به مدرسه نروند. اگر بدون روسری بیرون بروند، دیگر نگاه‌شان هم نمی‌کنم. اینها نشأت‌گرفته از ایمان و اعتقاد محسن بود.

انقلاب تازه پا گرفته بود
انقلاب که به پیروزی رسید، اصرار داشتیم محسن ازدواج کند. به محسن گفتم: «دیگر خانم‌ها باحجاب شده‌اند،دختری را انتخاب کن تا من عروسی‌ات را ببینم.». انقلاب تازه پا گرفته بود، محسن می‌گفت: « بعد از انقلاب ازدواج می‌کنم، اگر هم زنده نماندم که هیچ». هنوز جنگ شروع نشده، کردستان شلوغ شده بود و دکتر چمران به مناطق غرب کشور رفته بودند.

در کردستان همراه دکتر چمران بود
محسن ۲۷سال داشت که به کردستان رفت. از دکتر چمران روایات زیادی می‌گفت. از شهامت، شجاعت، پیش‌قدم‌بودنش در تمام کارها وهنگامه درگیری می‌گفت. بعد از ۲۰روز که آنجا بود آمد. آمده بود برای خداحافظی. صورتش گل انداخته بود. گفتم چقدر زیبا شده‌ای محسن؟ گفت: برای شهادت است که زیبا شده‌ام. گفتم: هر چه خدا بخواهد. ۲شب ماند و بعد رفت. من هم بعد از رفتن محسن به زیارت امام رضا (ع) رفتم.

قبل از همه، خبر شهادتش را دانستم
در راه برگشت از مشهد مقدس در اتوبوس سرم را روی شیشه ماشین گذاشتم و گریه کردم، همین‌طور اشک می‌ریختم که به خواب رفتم. در خواب دیدم که سه نفر روبرو یصندلی من نشسته‌اند، یک‌نفرشان لباس سبز پوشیده بود. به یکی از آنها گفتم: این آقا که سبز پوشیده‌اند کیست؟ خود ایشان پاسخ دادند: من امام حسین(ع) هستم، آمده‌ام به بدرقه تو. آمدم که خبر شهادت محسن را بدهم …

فقط تکه‌ای گوشت سوخته بود
خبر شهادت محسن را که به مادادند، به پزشکی قانونی رفتیم. پدرش گریه کرد. گفتم: مگر قرار نبود برای محسن گریه نکنی. دخترعموی محسن هم آنجا بود، او عضو مجاهدین خلق بود. من جلوی او گفتم برای چه گریه میکنی،شاخه گلی به او دادم و گفتم بگذار منافقین ما را خوشحال ببینند. از محسن فقط مقداری گوشت باقی مانده بود. آر.پی.جی به باک بنزین ماشین خورده و منفجر شده بود. محسن سوخته بود نه سر، نه پا، نه دست، هیچی نداشت؛ فقط مقداری گوشت سوخته بود، همین.

[ms 1]

علاقه بسیاری به ورزش باستانی داشت
با جان و دل رضایت دادیم که محسن برود. خودم به محسن گفتم که از رادیو خبر سربریدن سربازها را با آجر شنیدم. او هم بااینکه تک‌پسر بود و سختگیری می‌شد، رفت. تحصیلاتش هم دیپلم طبیعی بود، علاقه زیادی به ورزش باستانی داشت. اهل رفیق‌بازی و کوچه‌‌رفتن هم نبود. بیشتر اهل عبادت و نماز بود. در ماه مبارک رمضان همه بچه‌هایم سحر بیدار میشدند. من هم تشویقشان می‌کردم. همه‌چیز را برای آنها فراهم می‌کردم. با پدرش هم رابطه خوبی داشت، مانند دو دوست با هم رفتار می‌کردند.

درود بر برادر مجاهد
دوست داشتم که فرزندم در راه اسلام گام بردارد. پسرم که از علی اصغر (ع) امام حسین (ع) بالاتر نبود. مردم هم که می‌دیدند من تک‌فرزندم را راهی کرده‌ام، آنها هم دست‌به‌کار می‌شدند. پدرش با حضور محسن در مناطق جنگی مخالفتی نداشتند، پدرش میگفت: در جریان مبارزات انقلابی، محسن در میدان انقلاب تیر خورد. خودش شاهد بود که مردم محسن را روی دستانشان بلند کرده و شعار می‌دادند «درود بر برادر مجاهد».

روی حجاب بسیار تاکید داشت
خواب محسن را می‌بینم، خیلی هم زیاد. ۳۲ سال از شهادت محسن می‌گذرد، از روزی که محسن رفت، من افسردگی گرفتم. هر شب قرص اعصاب می‌خورم. خیلی به هم وابسته بودیم. سربازی که رفته بود، با اشک چشم برایم شعر سروده بود و زمانی که آمد، برایم خواند، من هم با او گریه کردم. در وصیتش گفته بود: از خواهرانم مثل گل نگه‌داری کن. در پوشیده‌بودنشان تلاش کن. زمانی که خواهرهایش چادر بر سر می‌کردند، گوئی دنیا را به محسن داده‌اند.

شهید محسن رمضانی از نگاه خواهر
همه لحظات من با برادرم خاطره است. از غیرتش بگویم که برادر غیوری بود. هم‌کلاسی‌هایم در دبیرستان می‌گفتند چه کنیم که برادر شما سرش را بالا نگاه دارد؟ پوشش‌ها مناسب نبود، اما محسن خیلی مقید بود. به برادرم افتخار می‌کنم. در دوران انقلاب و شلوغی‌هایش هم همیشه حاضر بود، تا نیمه‌های شب با دوستانش در راستای اهداف انقلاب فعالیت داشتند. به طوری‌که ما شبها لای درب را باز میگذاشتیم تا هر زمان که به خانه برگشت،پشت درمنزل نماند. بعد از انقلاب به محض تشکیل کمیته‌ها، فعالیتش را آغاز کرد و با شلوغی‌های پاوه و کردستان همراه برادران دیگر راهی آن مناطق شدند. محسن هنوز به طور کامل طعم شیرین پیروزی انقلاب را نچشیده بود، او برای دفاع از اسلام و حفظ انقلاب اسلامی راهی شد و به همراه دکتر چمران در جنگ‌های نامنظم شرکت کرد.

در حسرت آخرین دیدار برادر
ما عاشق برادرمان بودیم، او برای ما عزیز بود اما اسلام و قرآن عزیزتر. زمانی که می‌خواست از خانه خارج شود، ما ۷خواهر مثل پروانه دورش می‌گشتیم. یکی از ما موهایش را شانه می‌کرد، دیگری به کفش‌هایش واکس می‌زد، آن یکی کتش را آماده می‌کرد واز لحظه‌ای که پایش را از در بیرون میگذاشت، تا جایی‌که دیگر دیده نمی‌شد، نگاه‌مان بدرقه‌اش می‌کرد. آخرین‌باری که محسن از کردستان برگشته بود، از فرط خوشحالفی سر از پا نمی‌شناحتم. برای دیدار محسن، راهی خانه مادر شدم اما دیر رسیدم، او رفته بود. آه از نهادم بلند شد برادر را ندیدم و این حسرت دیدار ماند تا روز قیامت. محسن در ۹مهرماه ۱۳۵۸در سردشت به شهادت رسید و پیکر مطهرش در ۱۱مهرماه ۱۳۵۸تشییع شد. من از این حسرت دیدار لذت می‌برم. ما جوانهایی بودیم که با آمدن امام(ره) زنده شدیم و هر سال در بهمن‌ماه تجدیدحیات می‌کنیم.

 

زنان در عزای حسین(ع)

[ms 0]

ماه محرم که میرسد شهر پر می‌شود از حال و هوای این ماه. پر میشود از دسته‌های سینه‌زنی و بوی غذای نذری و دلهای شکسته‌ای که بعد از سالیان سال در غم امام از دست‌رفته و شهید خود اشک میریزند. دهه اول محرم اما همه‌چیز شکل عمومی‌تری دارد. هیئت‌ها مردانه و زنانه برپا میشوند و دسته‌ها، شبها کوچه و خیابان را پر از جمعیت میکند. اما فردای عاشورا یا لااقل بعد از شب سوم امام، همه چیز شکل عادی‌تر به خود میگیرد. این‌بار خانه‌ها بیشتر برپاکننده مجالس زنانه‌اند.

روضه‌های زنانه که بیشتر عصرها و صبح‌ها برقرار است و خانم‌های محل را راهی منزل همسایه‌ها میکند. خیلی‌ها اعتقاد دارند اصل عزاداری‌ها بعد از عاشورا شروع میشود و دقیقا بعد از ظهر عاشورا و شهیدشدن امام حسین و یارانش باید بر غم و ظلمی که بر خاندان حضرت محمد رفته گریسته شود. به همین دلیل مجالس روضه هم‌چنان پابرجاست و دهه دوم محرم نیز شکل عزای خود را البته با سبک و سیاقی دیگر حفظ میکند.

اما در این دهه که بیشتر زنان گرد هم جمع میشوند، چه اتفاقی میافتد؟ آن هم در دو نقطه مقابل شه. یکی در جنوب پایتخت و یکی در شمال پایتخت. شاید به ظاهر همه‌چیز برای امام حسین باشد و نیت‌ها توفیری نداشته باشد. قدر مسلم این است که همه با دلی شکسته در مجلس امام حسین حضور پیدا میکنند و اشک میریزند اما در ظاهر تفاوت‌هایی هست که در یک مشاهده میدانی به نتایج آن رسیدیم. روضه‌های زنانه در نقاط مختلف این شهر درندشت تا حدود کمی متفاوت است.

[ms 2]

یک محله و چندین مجلس امام حسین
اینجا محله قدیمی شاهپور است. از کوچه و پس کوچه‌های آن که عبور کنی و از هر عابری سراغ یکی از مجلس‌های روضه‌خوانی امام حسین را که بگیری، دست کم سه، چهار خانه‌ای به تو معرفی میشود. خانه‌ها خیلی هم از هم دور نیستند. کافی‌ست کوچه پس کوچه‌های محله را رد کنی تا به مجالس زنانه‌ای برسی که عزای حسین (ع) در آن برپاست. روضه‌ها بیشتر از ساعت سه شروع میشوند و نزدیک‌های اذان مغرب تمام میشوند. حضور هم برای همگی آزاد است و کسی از شما سوال خاصی نمیپرسد و نگاه کنجکاوی هم وجود ندارد. اما در همین روضه‌ی دو ساعته، جمعیت زیادی در خانه گرد هم می‌آیند. فامیل و دوست، اهالی محل و از همه مهم‌تر بچه‌ها. کسانی که به این مجالس می‌آیند، از همه رده‌های سنی هستند. زنان جوانی که بچه‌های کوچک همراه دارند تا پیرزن‌های سن دارد که جزو بزرگان این مجالس هستند. مجلس اصولا با زیارت عاشورا شروع میشود و بعد هم سخنرانی خانم‌جلسه و مداحی و پذیرایی که اصولا با چای و خرما همراه است. در روز آخر مجلس هم ناهار که معمولا قیمه و یا قرمه‌سبزی‌ست در بین عزاداران پخش می‌شود.

حضور در روضه‌ها به صورت دسته‌جمعی
در یکی از شهرهای اطراف ورامین اما قاعده و قانون جالبی در مورد مجالس روضه زنان حکم‌فرماست. به این صورت که خانم‌های اهل محل که حدود ۵۰ نفری هستند همگی با هم در روضه‌ها شرکت میکنند و بعد از تمام‌شدن یک مجلس به صورت دسته‌جمعی به خانه یکی دیگر از اهالی محل میروند که در آنجا هم روضه امام حسین برپاست. پذیرایی در هر خانه هم تنها یک چای است و مداحی و روضه‌خوانی و سخنرانی هم برپاست. این گروه که دسته‌جمعی به خانه میروند، ممکن است در روز در سه مجلس امام حسین حضور پیدا کنند و از برکات این ماه نهایت استفاده را ببرند. صمیمت و نزدیکی اهل محل و به خصوص خانم‌ها باعث میشود تا بدور از هر گونه تجملات، همگی با هم در مجالس دهه دوم محرم حضور پیدا کنند. حضور بچه‌ها که گاهی ممکن است یک نوزاد دو ماهه باشد، از جمله اتفاقی ست که در مجالس پایین شهر زیاد اتفاق می‌افتد.

[ms 1]

مجلس امام حسین در شمال شهر
اما در شمال شهر چه خبر است؟ شاید تصور شما هم این باشد که مجالس عزاداری در خیابان‌های شیک و سربالایی پایتخت اصولا خلوت است و با کلی کلاس و تجملات برپا میشود. ما هم تا زمانیکه برای تهیه گزارش نرفته بودیم تصور این چنینی داشتیم. اما واقعیت این نبود. برای فهمیدن حال و هوای مجالس امام حسین در شمال پایتخت به یکی از خیابان‌های نیاوران میرویم.عمارتی بزرگ که هیچ شباهتی به خانه‌های محله شاهپور و یا اطراف ورامین ندارد. مراسم از ساعت ۱۰ تا ۱۲ برپا میشود. برخلاف تصور ما جمعیت زیادی به این مجلس آمده‌اند.

صاحبخانه یکی از علت‌های شلوغی مجلسش را نبود روضه‌های این چنینی در محله‌های اطراف میداند. مجلس روضه تنها برای آشنایان و فامیل نیست و افراد زیادی به اینجا می‌آیند. با وجود صندلی و مبلهای زیادی که وجود دارد، تقریبا تمام سالن پر میشود. در این مجلس هیچ خبری از حضور بچه‌ها و اطفال نیست. اما از همه قشری حضور دارند. خانم‌هایی که محجبه کامل هستند و کسانی که ممکن است در ظاهر متفاوت‌تر از بقیه باشند. مجلس با زیارت عاشورا شروع می‌شود و از این نظر تفاوتی با مجالس جنوب شهر ندارد.

تنها تفاوت اصلی در مجالس پایین و بالای شهر معرفی افراد نیازمند است. خانم‌جلسه در خانه نیاوران و در بین صحبت‌هایش از عروسان دم‌بخت صحبت میکند و دامادانی که قرار است ازدواج کنند و برای تهیه جهیزیه و پول ازدواج در مضیغه هستند. بعد هم از خانم‌ها میخواهد تا در حد بضاعت کمک کنند. در این خانه پول زیادی جمع میشود. کمترین کمکی که میشود ۵۰ هزار تومان از طرف هر نفر است و اینطوری در هر جلسه پول زیادی برای فقرا جمع‌آوری میشود. پذیرایی اصولا با چای و شیرینی و یک نوع میوه همراه است. طرز صحبت کردن و مطالبی که توسط خانم‌جلسه گفته میشود، تفاوت چندانی ندارد. شاید تنها تفاوت عمده در انتخاب واژگان باشد که اینجا کمی سنگین‌تر صحبت میشود و حالت عامیانه پایین شهر را ندارد. به رسم اکثر مجالس، قران خوانده میشود و در کنار آن تفسیر انجام میشود. در پایان دهه نیز به همه ناهار داده میشود.

این قسمت کمی متفاوت از پایین شهر است. ناهار روز آخر معمولا چلوکباب و یا جوجه‌کباب است. به هر نفر هم بیشتر از یک غذا داده میشود، ( علی‌رغم اینکه بعضی از خانم‌ها از گرفتن غذا خجالت میکشند و علت حضورشان در مجلس را تنها به خاطر امام حسین میدانند)، به تمام کوچه و محل نیز غذا داده میشود و محدودیت در مورد پخش غذای نذری وجود ندارد.

مهم‌ترین نکته در مجالس روضه فیض‌بردن از فضای معنوی‌ست که حاکم است و میتوان از آن نهایت استفاده را برد. فرقی ندارد این مجالس با چه بضاعتی برگزار میشوند و چه کسانی از چه طبقه‌ای در آن حضور پیدا میکنند. کوچکترین چیزها برای امام حسین است و تمام اتفاقات حول آن میچرخد. آدمها از هر طبقه و دنیایی که باشند، امامی دارند به بزرگی امام حسین که تا سالیان سال در غم آن عزا نگه میدارند و عاشقانش را در خانه‌هایی که روضه او و یارانش برپاست گرد هم جمع میکند….

تاملاتی در باب هویت زن مسلمان و راه‌های بازیابی آن

[ms 0]

“صد سال است که فرهنگ غربی به پشتوانه‌ی پول و زور و سلاح و دیپلماسی، سعی میکند فرهنگ غربی را و اسلوب زندگی غربی را بر جوامع اسلامی در میان زنان تحمیل کند. صد سال تلاش شده است برای اینکه زن مسلمان را از هویت خود بیگانه کنند. تمام عوامل اثرگذاری و قدرت به کار رفته است: پول، تبلیغات، اسلحه، فریبنده‌های گوناگون مادی، استفاده‌ی از غرائز طبیعی جنسی انسان؛ همه‌ی اینها را استخدام کرده‌اند برای اینکه زن مسلمان را از هویت اسلامی خود دور کنند. امروز اگر شما بانوی نخبه‌ی اسلامی تلاش کنید که این هویت را به زن مسلمان برگردانید، بزرگترین خدمت را به امت اسلامی و به بیداری اسلامی و به عزت و کرامت اسلامی کردید ”

جملات بالا، قسمتی از سخنان مقام معظم رهبری است در جمع میهمانان اجلاس زنان و بیداری اسلامی که هویت زن مسلمان را بزرگترین دغدغه در مسئله زن می‌دانند؛ و اما چه باید کرد برای این هویت دور شده؟

در ارائه راهکار، می‌توان بصورت مصداقی، راهبردها و عملیاتی را برشمرد، اما گاه لازم و ضروری‌تر است که ابتدا پیش‌فرض هایی را بیان کرد که راهکارهای احتمالی بدون توجه به آن عقیم خواند بود.

انسان، امری تمام نشده
در بحث از هویت انسان، اولین نکته‌ای که باید مد نظر باشد، این است که انسان در انسان‌شناسی اسلامی، آن چیزی است که خود او بخواهد. چرا که انسان امری تمام‌شده نیست. انسان قوایی دارد، استعدادهایی دارد، فطرت و طبیعتی دارد؛ ولی این فطرت و طبیعت باید شکوفا شود و این شکوفایی در دست انسان است.

شهید مطهری در کتاب انسان‌شناسی در قرآن معتقدند انسان در ناحیه خصلت‌ها و خوی‌ها یک موجود بالقوه است. یعنی هر موجود غیر انسان، همان چیزی است که او را ساخته‌اند ولی انسان آن چیزی است که خودش بخواهد.

بی شک خاستگاه هویت ما طبیعت ماست، اما سرنوشت ما، طبیعت انسانی نیست. انسان در عین اینکه در محدودیتهایی طبیعی چون وراثت، محیط طبیعی و اجتماعی، جنسیت و تاریخ و… وجود دارد و نمی‌تواند رابطه‌اش را با عوامل مذکور به کلی قطع کند، اما نیروهایی در او وجود دارد که می‌تواند سرنوشت و غایت او را خود تعیین کند. و با این حساب می‌توان گفت هویت قابل تغییر است و قابل تغییر دادن. قابل انحراف است و قابل اصلاح.

هویت؛ ترکیبی از مبداء و مقصد
از جمله مولفه‌های هویت، هویت جنسیتی در انسان است. جنسیت به عنوان امری طبیعی، یکی از خاستگاه‌های هویتی انسان است. لذا می‌بینیم که اسلام نسبت به زن و مرد و همه خلایق، یک دید واقع‌بینانه و متکی بر فطرت و طبیعت و نیازهای حقیقی دارد و به این طبایع بشری، اهتمام ورزیده است، اما مسئله‌ی اصلی اینجاست که این همه، به معنای آن نیست که آرمانی برای انسان‌ها ندارد. انسان‌ها در عین اینکه محکوم‌اند در چارچوب طبیعت خود حرکت کنند، یعنی نقطه آغاز دارند، هدفی نیز در مقابلشان گذاشته شده که مسیر حرکت را به آنها نشان می‌‌دهد.

پس می‌توان گفت نکته دوم در بحث هویت، لزوم توجه همزمان به مبداء و مقصد است. به عبارتی، در بحث از هویت، سخن از یک سیر و یک حرکت است در ظرف طبیعت به سوی آرمانها.

این نکته، شاید شاه‌کلید حل بحث‌های پیچیده و طولانی مباحث مربوط به جنسیت و ملاحظات جنسیتی، مخصوصا در بحث نقش‌آفرینی های زن در نگاه اسلامی باشد.

عده‌ای با نگاه به مبداء، بر تفاوتهای زن و مرد تکیه کرده و عده‌ای دیگر، با نگاه به مقصدی که خداوند همه‌ی نوع بشر را به آن فراخوانده، بر یگانگی اصرار می‌ورزند. حال آنکه قرآن هم به مبداء توجه دارد و هم به مقصد؛ و فراموش کردن هر یک، مسیر حرکت انسانی را خدشه‌دار می‌کند.

در بحث از هویت و هویت زنانه و اسلامی، غفلت از مبداء همان قدر به حرکت تکاملی ضربه خواهد زد که غفلت از مقصد.

با تمامی مقدمات بالا می‌توان ادعا کرد که اگر معتقد به هویتی از دست‌رفته در زن مسلمان باشیم – که هستیم- و قصد بازیابی آن را داشته باشیم، نمی‌توان یک چارچوب بدون تغییر به زن ارائه کرد تا خود را با آن قالب بزند. چرا که هویت انسانی، قالب نیست، یک سیر است و برای سیر دادن، شناساندن مبداء و هدف لازم است.

“هدف، رقابت خصمانه زن و مرد نیست. هدف این است که زنان و دختران بتوانند همان سیر و همان حرکتی را انجام دهند که وقتی مردان آن حرکت را انجام دهند، به صورت یک انسان بزرگ در خواهند آمد؛ زنان، انسان بزرگ شوند. این ممکن است و در اسلام تجربه شده است”

در بازیابی هویت حقیقی زن مسلمان، همان قدر که طبیعت زنانه‌ی زن به او شناسانده می‌شود، هدف و غایت نیز برای او شرح داده می‌شود تا بداند چگونه قرار است طبیعتش، مرکبی باشد برای رسیدن به آرمانهای اسلامی.

به عنوان مثال، در بحث از حضور اجتماعی زن، استدلال‌های متفاوتی ارائه می‌شود. این استدلال ها اگر با تاکید بر مبداء و طبیعت و خصلتهای زن مثل نیاز به برقراری ارتباط باشد، به نتیجه‌ای خواهد رسید؛ و اگر با تاکید بر تکلیف الهی در باب حضور باشد، نتیجه‌ای دیگر خواهد داد.

حال نگاه اصیل باید به گونه‌ای باشد که به دنبال انجام تکلیف الهی و رسیدن به آرمان، در ظرف خصلتهای زنانه بود. چنانکه مقام معظم رهبری در مورد شهید بنت‌الهدی صدر معتقدند: “عظمت زنی مثل بنت‌الهدی، از هیچیک از مردان شجاع و بزرگ کمتر نیست. حرکت او، حرکتی زنانه بود؛ حرکت آن مردان، حرکتی مردانه است؛ اما هر دو حرکت، حرکت تکاملی و حاکی از عظمت شخصیت و درخشش جوهر و ذات انسان است. این‌گونه زنهایی را باید تربیت کرد و پرورش داد. ”

جنسیت، شکل‌گرفته در موقعیت
نکته سومی که در بازیابی هویت حقیقی زن مسلمان باید به آن توجه داشت، این است که اصولا جنسیت، امری منتزع از “موقعیت” نیست که بتوان آن را به خودی خود تشریح و مطالعه کرد. در قرآن نیز می‌بینیم تصویری که بین زن و مرد برقرار می‌شود در محیط و موقعیت است. برای مثال زن در خانواده، زن در جامعه، زن در مقام مادر، در مقام خواهر و… و زن و مرد در قرآن مکمل یکدیگر هستند و لذا هر گاه از زن بحث می‌کنیم، باید دانست که از نقش مونث در برابر مذکر بحث می‌شود.

“مقوم بودن هویت زن و مرد”، و تلاش برای بازیابی هویت حقیقی هر دو جنس، در اندیشه‌های مقام معظم رهبری چنین بیان می‌شود:

” اگر این یک قلم مساءله‌ی خانواده را شما در دنیا بررسی کنید و این بحرانی را که در مساءله‌ی خانواده وجود دارد، درست مورد توجه و کاوش قرار بدهید، می‌بینید که این ناشی از آن است که مسائل مربوط به ارتباطات دو جنس و همزیستی دو جنس و روابط دو جنس حل نشده، یا به تعبیر دیگری، نگرش، نگرش غلطی است. حالا ما که در مجموعه‌ی افکاری که مردان آنها را درست کرده‌اند، قرار می‌گیریم، می‌گوییم نگرش به مساءله‌ی زن، درست نیست؛ می‌توان گفت نگرش به مساءله ی مرد درست نیست -تفاوتی نمی‌کند- یا نگرش به کیفیت دو جنس، یعنی هندسه‌ی قرار گرفتن دو جنس، نگرش غلطی است.”

همچنین ایشان، بازگشت به هویت طراز اسلامی را برای زن و مرد، یک امر ضروری می‌دانند.
“درست است که ستم تاریخی نسبت به زن بیش از مرد بوده ولی در بسیاری از جوامع، مردان نیز تحت ستم فراوان بودند البته نه از ناحیه جنس زن بلکه از ناحیه نظام‌های استعماری. می‌توان گفت مرد هم مانند زن بخش عمده‌ای از شخصیت انسانی و واقعی خودش را در طول تاریخ از دست داده و از خود بیگانه شد و مرد نیز باید به حیثیت ذاتی خود بازگردانده شود. با توجه به این اصل احساس می شود که هم زن و هم مرد بایستی به زن و مرد طراز اسلام بازگردند.”
***

ناظر به نکات بالا، می‌توان راهکارهایی برای بازگرداندن هویت اسلامی به زن مسلمان متصور شد.

در یک دسته‌بندی کلان، شاید بتوان گفت تلاش برای بازیابی هویت حقیقی، شامل اقداماتی سلبی و ایجابی می‌باشد. اقداماتی برای ممانعت از رواج بیشتر هویت کاذب و اقداماتی برای شیوع هویت حقیقی.

[ms 1]

اقدامات سلبی برای عدم رواج هویت کاذب
اولین قدمها در جلوگیری از رواج هویت کاذب زن مسلمان، تلاش‌هایی است فرهنگی و معرفتی، برای بالا بردن درک زن مسلمان از آنچه تا کنون بر سرش آمده.

لذا ایجاد تلنگر و استفاده از نگاههای انتقادی که با رویکردهای متفاوت نسبت به جایگاه کنونی زن وجود دارد، می‌تواند در تابوشکنی و شکستن هیمنه‌ای که غرب برای زن ساخته است، مفید باشد.

مسئله مهم اینجاست که بدانیم تنها نقادان وضع موجود جایگاه زن، مسلمانان نیستند و مخصوصا نگاههای پست‌مدرن، نسبت به زن و خانواده در غرب نقدهای جدی و فراوانی دارند. لذا می‌توان از ظرفیت این تابوشکن‌های معرفتی استفاده کرد و البته هوشیار بود که این مرحله را به عنوان منزل ندانسته و فقط به عنوان یک پله و فرصت از آن استفاده کنیم.

این راهکار مخصوصا در مرزهای جغرافیایی محدود نشده و در بیرون از مرزها، شاید بسیار بیشتر پاسخگوی هدف باشد. مستندها، کتابها، مقالات و فیلم‌های مفیدی می‌توان در این زمینه پیدا کرد و سود برد.

علاوه بر تلنگرهای معرفتی و فرهنگی در طرد هویت کاذب زن مسلمان، مسلما اقداماتی اجرایی باید وجود داشته باشد تا کار معرفتی عقیم نماند. اقداماتی اقتصادی و سیاسی در جلوگیری از واردات کالاهایی که پیاده نظام فرهنگ غربی است، از این دست اقدامات هستند.

اقدامات ایجابی برای ترویج هویت حقیقی
و اما اقدامات ایجابی که در راستای ترویج هویت حقیقی زن مسلمان می توان انجام داد، تلاشهای فرهنگی-معرفتی و زمینه‌سازی های اجرایی است.

در کار فرهنگی، به نظر می‌رسد علاوه بر ذکر مناقب هویت حقیقی زن و تعاریفی از بایدها و هست ها در باب زن مسلمان، مهم‌ترین کار، ارائه الگو است. معرفی الگو، هم دارای مولفه‌های شناختی است و هم اینکه همزمان با شناخت، عواملی انگیزشی با خود به همراه دارد.

وقتی به مخاطب الگو ارائه شود، خصوصیتش این خواهد بود که زن، “می‌شود و می‌توانیم” را باور خواهد کرد. چرا که الگو، از یک توانایی که در عالم خارج محقق شده است، حکایت می‌کند و تنها به ذکر بایدهایی که معلوم نیست چه میزان قابلیت اجرایی شدن دارند، بسنده نمی‌کند.

“یکی از کمبودهای مهم در جامعه ما مشخص نبودن الگوی زن مسلمان بوده است که به خاطر همین کمبود، فرهنگ‌های اجنبی مدت ها در جامعه ما مجال تاخت و تاز یافتند.”

ارائه الگو
اهمیت نگاه تاریخی و جهانی در مسئله زن، ما را به این نتیجه می‌رساند که نباید در حصارهای زمان و مکان محدود شد و غفلت از هر یک از مولفه‌های کلان و سیستمی، خسارت زا خواهد بود و باعث جابجایی مسائل اصلی و فرعی و تغییر اولویتها در اجرا خواهد شد.

الگوهایی از زنان صدر اسلام و طول تاریخ تمدن اسلامی و یا الگوهایی معاصر و مجاهد در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و حتی به صورت سیره، کتاب، زندگینامه، خاطرات، مستند، فیلم و… بسیار وجود دارند.

حتی در این میان، بسیارند الگوهایی که قابلیت مصرف فرامرزی داشته و گاه با اندکی ویرایش، مصرف جهانی پیدا خواهند کرد. همچنین الگوهایی از زنان مسلمان خارج از مرزها که می‌توانند مخاطب داخلی داشته باشد.

از آنجا که الگو و اسوه، شخصیتی حقیقی است که در “موقعیت” های مختلف دست به عمل زده و با اجتهادی اسلامی، مسیر حرکت خود را از موقعیت موجود (مبداء) به سوی آرمانها (مقصد) انتخاب کرده، معرفی آن می‌تواند بهترین راهکار برای رواج هویت حقیقی زن مسلمان باشد.

استفاده از تکثر و تعدد موقعیت‌های مجاهدات زن مسلمان
البته ذکر یک نکته در اینجا مناسب خواهد بود و آن اینکه بررسی شخصیت و نقش‌آفرینی‌های زن معاصر در طول انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، نشان می‌دهد زن مسلمان و مجاهد، گاه دانشمند و عالم و مخترع بوده و گاه در مقام مادری و همسری، مجاهدانی را تقدیم اسلام کرده است. گاه در خط مقدم تفنگ به دست گرفته، گاه امدادگر بوده. گاه مبارزاتی فکری و فرهنگی داشته و گاه کارهایی اجرایی در پشت جبهه. گاه…

وجود این تکثر نقش آفرینی ها، در عین اینکه نقش محوری و اصلی را الگوی زهرایی و زینبی می دانیم و دیگر شخصیتها به عنوان نمودهای شخصی و جزئی و معاصر آن الگوها هستند، یکی از بهترین سرمایه های ماست برای ارائه به زن مسلمان که نباید از دست داد.

چرا که این زنان در مجاهدات خود، هر یک در “موقعیتی” متفاوت نقش‌آفرینی کرده است که ممکن است حتی قابل تعمیم نباشد، اما می توان با این تکثرها، شناسایی موقعیت، اجتهاد در لحظه و به صحنه آوردن و استفاده از مولفه های هویتی زنانه برای رسیدن به مقصد الهی و آرمان انقلابی را به عرصه نمایش آورد تا زن مسلمان، با دیدن این صحنه ها، خود را برای نبردهای جدی‌تر پیش رو و نقش آفرینی و جهاد زنانه آماده کند و حتی دست به نقادی برخی عملکردها بزند.

به عنوان مثال در میان کتبی که زنان در دفاع مقدس را به تصویر کشیده‌اند، در کتاب “راز درخت کاج” ، مجاهده‌ای دیده می‌شود که “پوتین‌های مریم” از آن سنخ نیست. “از چنده لا تا جنگ” گونه‌ای مجاهدت نشان می‌دهد و “خاطرات مرضیه حدیدچی” گونه‌ای دیگر. “یکشنبه آخر” در فضایی شکل گرفته که بسیار با “دا” فرق دارد…

همچنین این تکثر، تنها در نقش‌آفرینی ها و موقعیت‌های متکثر و متفاوت خود را نشان نداده، بلکه در قالبها نیز نمایان می‌شود.

مثلا اگر در باب حضور زن در خط مقدم جبهه، تنها “عکس” های مریم امجدی را ببینی در خرمشهر، چیزی برداشت خواهی کرد که مثلا با خواندن “کتاب” پوتین های مریم فرق دارد. در کتاب پوتین‌های مریم، مریم امجدی سیر تصمیم‌گیری خودش را حتی در مورد ننشستن پشت وانت در کنار مردان را توضیح می دهد که چه تصمیمی گرفت و چگونه بعد از آن تصمیم، همیشه جلوی ماشین نشست، طوری که کمترین ارتباط با نامحرم را داشته باشد.

و این تعدد قالبها و استفاده از آن، به عنوان وسیله ای که ما را به هدف مطلوب می رساند، رسالتی است که بیش از همه، به عهده رسانه خواهد بود.

نکته‌ای که باید در اینجا متذکر شد این است که اصرار بر نگاه جهانی، به معنای تلاش برای دیدن تمامی واقعیت‌ها و منحصر نشدن به موقعیتها و مخاطب خاص و در نتیجه، تغییر حساسیت‌ها و ضرایب است.

نکته‌ای که در داخل مرزها نیز صدق می‌کند. رسانه‌ی انقلابی، رسانه‌ای است که ارائه الگو را به قشری خاص محدود نکرده باشد و با توجه به استدلالی که در مورد تکثر و تنوع موقعیتهای اجتهاد در لحظه گفته شد، بتواند با مخاطبان بیشتری ارتباط بگیرد. گاه معرفی زنی موفق در تربیت فرزند در یک روستا، بسیار بیشتر اثرگذار خواهد بود در باور “می شود و می توانیم”!

آنچه اکنون در ارائه الگوها و برجسته کردن ها دیده می شود، عموما زنان شهری، و مخصوصا تهرانی، تحصیل کرده، جوان، سطح اقتصادی متوسط و دارای خانواده ای فرهیخته است.

رسانه‌های ما ارائه الگوهای روستایی، شهرستانی، خانه دار، نوجوان و مسن، کمتر از متوسط و فقیر و… فراموش کرده‌اند و لذا این مخاطبان را لااقل در اثرگذاری از دست داده‌اند.

پیگیری‌ها و مطالبات رسانه‌ای
علاوه بر تلاشهای فرهنگی در شناساندن هویت حقیقی زن، که بار زیادی از آن بر دوش صاحبان رسانه است، می‌توان گفت رسانه به اعتبار رسانه بودنش و ضریب‌دهی به مسائل، در پیش رفتن اقدامات اجرایی نیز سهم زیادی دارد.

وظایف نظارتی، قانونگذاری، نهادسازی در عرصه زن و هویت اسلامی او، به عهده هر نهادی که باشد، رسانه نیز در آن نقش خواهد داشت. پیگیریهای رسانه ای، مطالبه، تشخیص مسائل اصلی و گفتمان سازی در مورد آن و… کارهایی است که رسانه می تواند و باید انجام دهد.

توجه به حجاب، به عنوان چتری بر سر هویت زنانه
و اما در آخر، نکته ای درخور توجه و عینی برای کار وجود دارد و آن استفاده از فرصت بزرگ “اقبال به حجاب” در امت اسلامی است.

حجاب، با اینکه تمامی مسائل و هویت زن مسلمان نیست، اما چتر بسیار خوبیست بر سر هویت زنانه که می تواند میزان سلامت حرکتهای اصلاحی در مسئله زن را مشخص کند. و لذا موج حجاب خواهی در جهان اسلام، فرصت خوبی را فراهم ساخته برای بحث و گفتگو و صدور تفکر انقلاب اسلامی در مورد زن و بازیابی هویت حقیقی او.

البته پرواضح است که دغدغه حجاب در داخل، با دغدغه حجاب در خارج ایران تفاوتهای ظریفی دارد که باید رعایت شود و می توان گفت حتی شاید بحث در باب حجاب، در خارج از حکومت اسلامی راحت تر باشد! و شاید این سختی داخلی، معلول نگاههای تهدید محور و منفعلانه و صرفا جواب دادن به شبهات بوده است که باید از ارتکاب دوباره آن بر حذر بود.

منابع:
• آیینه زن- مجموعه موضوعی سخنان مقام معظم رهبری- کتاب طه
• زن و بازیابی هویت حقیقی- گزیده بیانات حضرت آیت‌الله العظمی سید علی خامنه ای، رهبر معظم انقلاب اسلامی- انتشارات انقلاب اسلامی
• انسان در قرآن- شهید مطهری- انتشارات صدرا
• آسیب‌شناسی نظام آموزشی از دیدگاه جنسیتی- معاونت پژوهش موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)

وقتی توانایی‌اش را دارم؛ بی‌معرفتی است که خدمت نکنم

[ms 0]

شهر ایشان هیأت عزاداری خوب زیاد دارد و من به هیأتی می‌روم که به خانه‌مان نزدیک‌تر است. طبق معمول زود می‌رسم. دخترهایی را می‌بینم که دور هم جمع شده‌اند و بین خودشان برچسبی که رویش عبارت خادم‌الحسین نوشته شده و چوب‌پَردار تقسیم می‌کنند. وارد جمع‌شان می‌شوم. شور و شوق جوانی آمیخته با وقار و متانت اولین چیزی است که به چشم می‌آید. سلام می‌دهم و جواب می‌شنوم. خودم را معرفی می‌کنم و می‌خواهم خودشان را معرفی کنند. چند دقیقه بعد همان‌طور که ایستاده‌ایم و هر از گاهی یکی‌شان چوب را تکان می‌دهد و خانم‌ها را راهنمایی می‌کند؛ گپ را آغاز می‌کنیم:

[ms 1]

چه هدف و انگیزه‌ای باعث شده که شما توی هیأت بیایید و خادم‌الحسین شوید؟

سمانه فکر می‌کند روی حال و هوای معنوی‌اش تاثیر دارد.

نظر راضیه مشابه اوست و از حالت عرفانی که بودن در این هیآت به او می‌دهند؛ تعریف می‌کند.

حدیث علاقه‌اش به در راه امام حسین‌بودن را دلیل اصلی این می‌داند که خادم‌الحسین شده است.

زینب می‌گوید سبک زندگی می‌تواند متفاوت شود و بالا بردن سطح کیفیت زندگی انگیزه خوبی است.

دختری که اسمش را نمی‌گوید، می‌گوید: نذر داشتم!

می‌پرسم چه نذری و جواب می‌شنوم خصوصی است! رو به بقیه می‌گویم: شما چی؟

حاجتی داشته‌اید که به عنوان خادم از امام بگیرید؟

زینب برای کربلا رفتن خواب دیده است و این خواب خصوصی است و غیرقابل تعریف!

دختری که اسمش را نمی‌گوید، می‌گوید: برای خانواده‌ام نیتی داشتم و گرفتم.

دیگران می‌گویند مورد خاصی یادشان نیست.

پس دلبستگی شدید شما به این کار از کجا آمده؟

سمانه عاشق خادمی ائمه است و راضیه امام حسین ع را خیلی خیلی دوست دارد.

فاطمه با صدایی که از شوق می‌لرزد می‌گوید وقتی توانایی‌اش را دارم. یک‌جور بی معرفتی است که این کار را نکنم.

حدیث با خادم‌الحسین بودن بیشتر یاد خدا، یاد امام حسین ع، یاد رفتارهایی که باعث بهتر بودن می‌شوند؛ می‌افتد.

دختری که اسمش را نمی‌گوید، می‌گوید: دوست دارم رضای خدا را جلب کنم.
و بعد به خاطر نظم دادن به قسمتی که خانم‌هایی تازه وارد شده‌اند؛ جمع را ترک می‌کند.

چه خاطره‌ و تصویری از بچگی عزاداری امام حسین توی ذهن‌تان نقش بسته؟

فاطمه می‌گوید اول‌ها از گریه مردم تعجب می‌کردم اما بعد که روضه‌ها را گوش دادم و مادر از مصایب بچه‌های امام حسین گفتند خودم مثل آن‌ها شدم.

حدیث می‌گوید: توی خانه ما می‌آمدند، روضه می‌خواندند و من هیجان خاصی داشتم.

آشنایی اولیه زینب از وقتی بوده که از پنجره خانه دسته عزاداری را می‌دیدند و با بزرگ‌ترها توی خیابان دسته را همراهی می‌کردند.

خاطره راضیه که از یادآوری آن لبخند به لبش می‌نشیند این است که برای اولین‌بار توی جلسه روضه، چادر سیاه سرش کرده است و از این بابت به آن مدیون است.

[ms 2]

سبک زندگی خادم‌الحسین توی محرم چه تغییری می‌کند؟

فاطمه از شوخی‌ها و حرف‌های بیهوده که قبلا می‌زده و تلویزیون دیدنش کم می‌کند.

راضیه با حالت کلافه می‌گوید: وقت کم می‌آورم. به کارهایم نمی‌رسم.

برای سمانه تغییر از لحاظ طرز برخوردش با دیگران از هر چیزی محسوس‌تر بوده.

و حدیث می‌گوید کلاً حس دیگری دارم. انگار حواسم به خودم است و سعی می‌کنم روی خودم بیشتر کار کنم.

به نظر زینب نه تنها هیأتی‌ها بلکه به طور کلی رفتار افراد جامعه تغییراتی می‌کند.

[ms 3]

در حین انجام وظیفه و نظم دادن فرصت می‌کنید عزاداری کنید یا به سخنرانی‌ها گوش بدهید؟ اصلا خودتان چی را بیشتر دوست دارید؟ روضه یا سخنرانی؟ عزاداری یا تغذیه فکری؟

راضیه می‌گوید: کمابیش سخنرانی و تغذیه فکری که در حین انجام وظیفه(!) وسطش قطع می‌شود.

فاطمه هر دو را با علاقه دنبال می‌کند. می‌گوید سخنرانی تنها کافی نیست. روضه‌ها باید چاشنی‌اش باشد.

زینب نظری مشابه فاطمه دارد و اینکه این‌ها را نمی‌شود جدا کرد. در حین سینه‌زنی باید تغذیه فکری شویم.

سمانه سخنرانی‌ را ترجیح می‌دهد. سخنرانی که به درد جوان بخورد و به دل بنشیند.

حدیث شعرهای مداح‌ها را خیلی دوست دارد بخصوص شعرهایی که تکراری نباشند و داستان‌ها و وقایع عاشورا را هم بگویند.

[ms 4]

چه آسیب‌هایی در جلسات عزاداری به چشم‌تان ‌آمده؟

راضیه از بلوف زدن بعضی مداح‌ها می‌گوید و فاطمه اضافه می‌کند: روضه باید به شبهه پاسخ دهد اما گاهی روضه‌ها به شبهه‌ها پاسخ نمی‌دهند؛ تازه شبهه ایجاد می‌کنند. بعضی روضه‌ها و مداحی‌ها شک و دوری جوانان را ایجاد کرده‌اند.

عقیده حدیث این است که سخنرانی باید کاربردی‌تر شود و مشکلاتی که همه دارند و راه‌حل‌شان را بگویند. روضه باید تاثیر بگذارد اما زود فراموش می‌شود.

خادم‌الحسین چکار می‌کند که مکمل روضه‌ها باشد و حس و حالش را از دست ندهد؟

فاطمه کتاب خواندن را بهترین مکمل و ضروری می‌داند. از خودش می‌گوید که قبل از محرم شروع به کتاب خواندن کرده است.

و سمانه شرکت در کانون‌های مطالعاتی را توصیه می‌کند؛ به اضافه استفاده از سی‌دی و بسته‌های فرهنگی که در اختیار مردم قرار می‌دهند.

عقیده راضیه این است که تفکرات خودش مهم است. یک گوش در و یک گوش دروازه خوب نیست.

[ms 5]

جمعیت کم‌کم زیاد می‌شود و وقت خادم‌الحسین‌ها را بیشتر از این نمی‌شود گرفت. از همه تشکر می‌کنم. در آخرین لحظاتی که دارم خداحافظی می‌کنم؛ فاطمه می‌گوید:

“خادم خاک پای عزادارها است اما بعضی از مردم رفتارشان خوب نیست. فکر می‌کنند نظر خودمان را تحمیل می‌کنیم و اگر چیزی می‌گوییم حرف زور است و بد آن‌ها را می‌خواهیم. در صورتی که وظیفه ما نظم دادن به جلسه است. این آزار دهنده است.” این دقیقاً مرتبط با خاطره‌ای است که از رفتار سال گذشته یک انتظامات یا همان خادم‌الحسین در یادم مانده است. گوشه‌ای را انتخاب کرده بودم و برای دل تنگ خودم دعا می‌خواندم که با چوب‌پَردار زد روی دوشم: جای مناسبی ننشسته‌اید؛ صف‌ها را از جلو پُر کنید… و من چقدر…

 

اشتراکات مذهبی بسیار، رعایت حجاب، تنها وجه تمایز!

[ms 3]

بارها در زیارتگاه‌ها و اماکن مذهبی، درست دوشادوشمان، چادرگلدارهایی را می‌بینیم که چهره‌های رنگ و لعاب داده‌شان را با چادر سفید‌های گل‌گلی پوشانده‌اند و با ناخن‌های طراحی شده و آستین‌های سه‌ربع، مشغول خواندن زیارتنامه و دعا هستند.

موهای رنگی و فشن‌شده‌‌شان حاکی از این‌ است که ساعتی را پای آیینه نیز گذرانده‌اند. این‌روزها بهانه‌ای شد تا تیم خبرنگاری چارقد روانه شمال غرب تهران، محله پونک شود و در امامزاده «عینعلی و زینعلی» در جایی دور از هیاهوی شهر و عاری از هر ریا و تزویر، کنار دخترانی قرار گیرد که ساعت‌ها وقت خود را در این بارگاه‌ها می‌گذرانند. مکانی معنوی که حتی چادر از واجبات ورود به این فضا است.

کمی بیشتر که کنار آنها می‌مانیم، ریختن اشک‌ روی کتاب دعا و متوسل شدن به ضریح را هم می‌بینیم و حتی گاهی چادر گلدار امامزاده که از سرشان به روی دوششان می‌افتد، خودشان سریع چادر را می‌کشند روی سرشان.

دختری را می‌بینیم که موهای براش شده قهوه‌ای‌اش از زیر چادر گل‌گلی امامزاده بیرون آورده و با پخش کردن تسبیح و بعد لقمه‌های نان و پنیر، نذر خود را ادا می‌کند.

ما همان دعایی را می‌خوانیم که آنها می‌خوانند. دعاهایمان تمام می‌شود. به سمت کفشهایمان می‌رویم. قسمت خروجی در، دستانمان را روی سینه‌هایمان قرار می‌دهیم و نگاهی به ضریح می‌اندازیم و سعی می‌کنیم پشتمان به ضریح نشود.

آنها چادر سفید را داخل سبد بزرگ چادر امامزاده می‌گذارند و من کیف زیر چادرم را ردیف می‌کنم و روسری زیر چادرمشکی‌ام را مرتب. خارج می‌شویم. او با موهایی فشن شده و رنگی و من با حجابی که از قبل داشتم.

 

تحمیل حجاب بر دختران، بی‌تفاوتی و دل‌زدگی به بار می‌آورد
سلایقشان در برخورد با مسئله حجاب و عفاف، آنان را از دیگران متمایز ساخته است چرا که اشتراکات زیاد مذهبی با دیگر همسالان خود دارند. اما نکته مهم در این رابطه نحوه برخورد با آنان است. کاری که نه سخت و نه پر هزینه است بلکه آموزش به دختران، باعث تشویق و ترغیبشان به مکان‌های معنوی خواهد بود. بزرگترین آسیب دختران و زنان امروز به نسبت نسل قبلی، همان بی‌توجهی و عدم فرهنگ‌سازی در این رابطه است.

یکی از اصلی‌ترین مشکلات، اجبار مسئولین و متولیان مراکز فرهنگی بر حجاب برتر یعنی چادر است. در حقیقت چادر حجاب کاملی است اما وقتی به اجبار بر دختران تحمیل شود، در نهایت فقط بی‌تفاوتی و دل‌زدگی به بار می‌آورد و متاسفانه به دلیل بی‌رغبتی عده زیادی از دختران به پوششی مانند چادر، این حجاب به شکل نمادین و اجباری به آنها داده می‌شود که این عملکرد موجب بی‌احترامی مضاعف به این نوع حجاب می‌شود.

در این زمینه نکته مهم این است که متاسفانه علی‌رغم هزینه‌های گزاف که در راستای حجاب و عفاف صورت گرفته، اطلاع‌رسانی و آموزش در جهت آگاهی عموم جامعه بسیار کم بوده و هنوز بعد از گذشت سالیان زیاد، فرهنگ‌سازی بنیادین در این مسئله آنطور که باید و شاید صورت نگرفته است.

 

برای زنانی که حجاب برتر ندارند:
حجاب خاص جدای از چادر را ایجاد کنیم

در این راستا شاید بهتر باشد در موسسات و مراکز معنوی و فرهنگی، یک پوشش خاص و ویژه برای خانم‌هایی که با حجاب برتر نیستند، ایجاد شود که جدای از چادر باشد؛ تا هم به این پوشش مقدس لطمه‌ای وارد نشود و هم اینکه افراد استفاده کننده، از پوشش موقت خود راضی باشند و آن حجاب را در سطح جامعه نیز رواج دهند و با خود همراه کنند.
البته ما نیز با اصل موضوع مخالفتی نداریم بلکه روشی که برای این امر انتخاب شده را مناسب نمی‌بینیم. امیدواریم روزی فرا رسد تا اهداف و افکار سلیقه‌ای مسئولین به کنار رود و در این راستا با حرکت‌های سنجیده و به موقع، روشی منطقی و درست را برای حل این کار صورت دهند.

 

اما چارقدی‌ها باب گفتگو را با تعدادی از این دختران باز کردند. گفتگو با دخترانی که با ظاهری آراسته اما دلی سرشار از معنویت، روانه این مکان متبرک شده اند. در میان دختران چادری و محجبه، دخترانی را با چادرهای گل‌گلی با رویی گشاده یافتیم که هر کدام با حالت‌های گوناگون برای اجابت خواسته‌هایشان متوسل به آقا شده‌اند.

از دختری که زمان زیادی را نزدیک بارگاه آقا روی پا ایستاده بود و راز و نیاز می‌کرد و هنگامی که به سوی دوستش برگشت گفت: «اینقدر دلم پر بود که نفهمیدم چطور گذشت» گرفته تا دیگر دخترانی که بعد از راز و نیاز معنوی، حیاط امامزاده را بهترین مکان برای حرف‌های دلشان انتخاب کرده‌اند.

بی احترامی و خشونت در برخورد با مساله حجاب لجبازی‌ها را افزایش می‌دهد


عسل سعیدی متولد ۱۳۶۷، فوق دیپلم و ساکن محله تهرانسر است. عسل آرامش روحی و روانی در این فضا را اصلی‌ترین دلیل کشش خود به این مکان عنوان کرد و گفت: ما هم یک سری خواسته‌های درونی داریم که با حضور یافتن در این مکان ها امید برآورده شدن آنها را داریم و همین انگیزه‌ها در سوق دادن ما به این مکان‌ها بسیار موثر است.

ادامه می‌دهد: حس مثبتی که در این مکان وجود دارد، به هیچ وجه قابل قیاس با دیگر مکان‌های تفریحی نیست؛ چرا که انسان در بدو ورود به این مکان آرامش خاص و ویژه‌ای به دست می‌آورد. فضای بیرون از اینجا یک جای معمولی و عادی است که فقط به شکل ظاهری به ما آرامش می‌دهد. در فضای بیرون، آرامش و آسایش ظاهری است، اما در این مکان‌ها آرامش و آسایش باطنی حاکم است.

وی درباره نگاه خاص افراد دیگر در این مکان‌ها به افرادی که دارای ظاهری آراسته هستند گفت: عده‌ای از افراد، زمانی که امثال ما را ببینند که لاکی به ناخن‌هایشان زده و یا از آرایش خاصی استفاده کرده باشند، نگاه بدی می‌کنند، اما اصلا برای ما مهم نیست. بلکه مهم دل و خواسته قلبی انسان است که بخواهد در این مکان معنوی قرار بگیرد.

عسل به عنوان دختری که در این جامعه زندگی می‌کند خواستار تغییر برخورد نیروی انتظامی با مسئله حجاب است و معتقد است: اگر برخوردها و لحن‌ها برای رعایت مسائل اعتقادی و حفظ و رعایت حجاب، حالت ملایم‌تری داشته باشد، تاثیر بهتری خواهد داشت؛ چرا که اگر حالت بی‌احترامی و خشونت به خود بگیرد، لجبازی‌ها هم بیشتر می‌شود.

وی افزود: همواره در جامعه شاهد هستیم که یک سری حق‌هایی را به مردان می‌دهند که برای زنان در نظر نمی‌گیرند و ارزش مساوی قائل نیستند. بهتر است قوانینی وضع شود تا حق زنان کمتر ضایع شود.

 

رعایت حجاب در اماکن مذهبی را هرکس باید خودش درک کند. نباید زورکی باشد.
از همان اذانی که در گوش ما گفته شده، ناخودآگاه بسیاری از اعتقادات در ما شکل گرفته است.

سمیرا حسین‌پور و ساناز ستاری از دیگر دختران این مرز و بوم هستند که در حیاط امامزاده عینعلی و زینعلی نشسته‌اند. حالا حسابی با زیارت و نیایش دلی از عزا درآورده و با هم در حال صحبت هستند که به سراغشان می‌رویم.

سمیرا که معتقد است تیپ ظاهریش را هر طور که دوست دارد، انتخاب می‌کند گفت: از لحاظ باطنی انسانی معتقد هستم که حتی خود را ملزم به ختم قرآن و ادای نماز اول وقت می‌دانم.

وی درباره حضورش در مکان‌های مذهبی گفت: وقتی در این مکان‌ها قرار می‌گیرم احساس می‌کنم از همه چیز و تمامی مشکلات دور هستم و آرامش این مکان را، دوست ندارم با هیچ چیز دیگری عوض کنم.

وی مکان‌های مذهبی را محلی برای فرار از مشکلات زندگی می‌داند و معتقد است: وقتی داخل پارک می‌شوم به حس شادی زودگذری دست می‌یابم. با حضور در این مکان‌ها به آرامشی ماندگار دسترسی پیدا می‌کنم که این حس را هر لحظه با خود همراه می‌دانم و باعث می‌شود خیلی از گناهان از من دور شود. شاید ظاهر من طور دیگری باشد اما من به اعتقاداتم کاملا پایبند هستم.

وی افزود: در این مکان‌ها هیچ کسی کاری به کار آدم ندارد؛ چرا که هر کسی در این مکان به درد خودش گرفتار است. فقط چه خوب بود که از روی اجبار نمی‌خواستند خانم‌ها چادر سر کنند. درست است که باید احترام این مکان‌ها حفظ شود اما زور و اجباری بودن این موارد خوب نیست. من خودم با ورود به این مکان‌ها احترام می‌کنم و موهایم را داخل می‌گذارم. این احترام را هر کس باید خودش درک کند. نباید زورکی باشد.

من در دوران دبیرستان معلمی داشتم که ظاهرا نه اما باطنا خیلی اعتقادی بود و همیشه می‌گفت نمازتان را بخوانید حتی اگر شده با لاک و آرایش. همین باعث شد که من نماز بخوانم چرا که همیشه دوست داشتم لاک داشته باشم. اما ناخودآگاه که به سمت نماز خواندن رفتم، خودم تصمیم گرفتم که اصول نماز را رعایت کنم. چرا که وقتی به این عمل نزدیک می‌شوی و حس می‌کنی که عمل را دوست داری، مانند کسی می‌ماند که دوستش داریم و بهترین‌ها را برایش انجام می‌دهیم و خود را ملزم به رعایت بسیاری از اعمال می‌کنیم. فقط اجبار اعمال بد است.

در این زمانه بعضی آدم‌ها اعتقاداتشان کمرنگ‌تر شده چرا که دیده شده به اسم دین کارهایی انجام شده. من روی مسائل دینی بسیار تعصب دارم. از همان اذانی که از روز اول در گوش ما گفته شده باعث شده ناخودآگاه بسیاری از اعتقادات را داشته باشیم و با آنها بزرگ شویم.

مثلا روزی در محل کار، خواستم وقت نماز طبق معمول به مسجد بروم که همکارم با خنده گفت مگر تو نماز هم می‌خوانی؟ من هم در جواب گفتم مگر من کافر هستم؟ الان وقت برای خدا است. وقتی از کار خسته می‌شوم همان نیم ساعت هم که برای نماز می‌روم و دعا می‌خوانم آرام می‌شوم. فقط به حفظ حجاب با چادر که نمی‌توانیم بسنده کنیم. شاید کسی حجاب داشته باشد اما دیگر اعمالش را رعایت نمی‌کند و یا بالعکس. اصلا نمی‌شود از ظاهر، آدم‌ها را قضاوت کرد.

از زمانی هم که با ایجاد گشت ارشاد به حجاب زنان واکنش نشان می‌دهند، آیا این همه مشکلات را حل می‌کند؟ پس مشکلات کاری و بقیه مشکلات جوانان چه می‌شود که بسیاری از انحرافات در زندگی، از آنها ناشی می‌شود. اینها ادامه سخنان سمیرا است.

 

 

دلزدگی از مسجد و نماز جماعت یعنی این:
خانمی در صف نماز خودش را از من کنار کشید. انگار من نجس هستم.

و اما ساناز که نیز در این گفتگو حضور داشت،گفت: من در گذشته برای نماز به مساجد می‌رفتم اما با نگاه‌های سنگین دیگر زنان مواجه می‌شدم. آنهم به خاطر مقدار مویی که بیرون است و اینکه آنها فکر می‌کردند که این آدم در مسجد چه کار می‌کند؟ و من کلا از مسجد زده شدم و یا هر پنجشنبه که دلم می‌گرفت می‌رفتم امامزاده. اما خیلی دم در فشار می‌آوردند که چادر سر کن و چرا مانتوت کوتاه است و چرا موهات بیرون است. یا زنان در داخل این مکان‌ها طوری نگاه می‌کنند که انگار ما از فضا آمده‌ایم. حالا چون موهای ما بیرون است، لابد فکر می‌کنند خدا را هم نمی‌شناسیم.

نماز عید فطر هم ۲ سال است که دیگر شرکت نمی‌کنم چرا که ۳ سال پیش که برای نماز رفته بودم، خانم‌ها چنان بد نگاه کردند و خانمی به طور بدی خودش را از کنار من کشید، انگار من نجس هستم.

من قبل از ماه رمضان باشگاه ورزشی می‌رفتم و در ایام ماه مبارک به خاطر روزه گفتم نمی‌آیم. مربی باشگاه به من گفت: مگر تو روزه هم می‌گیری؟ من هم گفتم چرا نباید روزه بگیرم؟ و بعد که رفتم، بعد از ماه رمضان به من گفت «روحانی شدی روزه‌هاتُ گرفتی». یعنی جو جامعه طوری شده که انسان‌هایی که اعتقاد ندارند، دیگران را به خاطر اعتقادات مسخره می‌کنند. گشت ارشاد هم که شده دغدغه ذهنی دختران و زنان جامعه که واقعا این برخوردها اصلا مناسب نیست و همه را از اعتقادات دلزده می‌کند.

ادامه دارد

 

اینجا زمین سفت است…

[ms 0]

“یا من هدانی للإیمان من قبل ان اعرف شکر الامتنان”… از شکرهای دعای عرفه بود. شکر که من را هدایت کردی در مسیری که ایمان داشته باشم خیلی قبل‌تر از آن که حتی بتوانم به خاطر این لطفت از تو تشکر کنم. خیلی قبل‌تر از آن که بفهمم چرا آدم‌ها می‌آیند اینجا، چرا می‌نشینند، چرا گریه می‌کنند. همان موقع که از این هیئت‌ها و دسته‌ها، فقط لذت بازی‌کردن با بچه‌های دیگر را می‌فهمیدم و شام خوشمزه‌ی مهدیه‌ی بهشهر را و دراز کشیدن روی پای مامان در گرمای حسینیه و یک خواب سبک…

الان ولی صبح‌ها دوست دارم زودتر بروم خانه همسایه که زیارت عاشورا می‌خوانند. وقتی که هنوز چند نفری بیشتر نیامده‌اند و کنار همه دیوارها خالی است. دوست دارم دست بزنم به دیوارها که سفت‌ند و روی زمین راه بروم که سفت است و مطمئن و بعد گوشه‌ای بنشینم روبه روی در و ببینم زنان را که دم در می‌ایستند، کفش‌شان را در پلاستیک می‌گذارند، در را باز می‌کنند و یک پایشان را با احتیاط می‌گذارند روی زمین و بعد پای بعدی‌شان را با اطمینان و بعد محکم راه می‌روند تا جایی را پیدا کنند و بنشینند و این لذت در همه وجودم رخنه کند که هیچ کس در این زمین فرونمی‌رود… در این زمینی که یک قدم آنطرف‌ترش هیچ‌چیزی سرجای خودش نیست و غوغا است و آشوب است. شکر که من اینجا هستم. در این چهاردیواری که سیاهی حسین دارد و صدای محزون مداح می‌آید و شانه‌های زنان می‌لرزد… کافی است همین‌جا بمانم. کافی است بیرون نروم. کافی است باورم شود که در این دنیا هیچ جای امن دیگری برای من نیست. هیچ جای امن دیگری…

مومن کارهای بزرگ نکرده…
محرم که می‌شود، چند برابر می‌شود این حس اضطراب و سرخوردگی از کارهای بزرگی که بر دوش ماست و وظیفه ماست و تکلیف ماست انجام دادنش و به سرانجام رساندنش و هنوز هیچ تغییری درشان ایجاد نشده. بقیه سال می‌شود شنید و گذشت ولی محرم که می‌شود، آدم نمی‌تواند بگذرد از این که هنوز غزه مشکل دارد، هنوز هیچ کاری برای شیعیان یمن نکرده، هنوز در عراق بمب‌گذاری می‌شود و آدم‌ها می‌میرند، هنوز فلسطین و اسرائیل درگیرند و تو نتوانستی هیچ کاری بکنی، هنوز افغانستان غوغاست، هنوز شیعیان پاکستان را می‌کشند و می‌روند به بهشت!، هنوز سلمان رشدی زنده است، هنوز دانشمندان ما را می‌کشند و شورای امنیت هنوز منتظر آن درس بزرگ و فراموش‌نشدنی است که قرار است ملت غیور ما بهش بدهد و هنوز جامعه‌مان فقیر دارد و مظلوم دارد و زمین‌خوار دارد و دروغگو دارد و هنوز حاج احمد متوسلیان معلوم نیست کجاست و آیت‌الله صدر و… و هنوز قرار نشده امام زمان بیاید.

محرم که می شود وجدان آدم زیر بار غیر قابل تحمل هزاران هزار امر به معروف و نهی از منکری که تکلیف بچه شیعه‌هاست نابود می‌شود.

محرم که می‌شود همه روحیه‌ها حماسی می‌شود و آدم‌ها تا می‌توانند وقت سخنرانی و مداحی و سینه‌زنی، تهدیدهای بزرگ آرزوهای بزرگ کارهای بزرگشان را فریاد می‌زنند و خونشان می‌جوشد و وقتی شور عزاداری تمام شد و چراغ‌ها را روشن کردند و آدم اشک‌هایش را پاک کرد، چشمش بغل دستی‌اش را می‌بیند و خودش را و بقیه را که دارند حاضر می‌شوند بروند هر کجا که بودند و باز سال بعد و تهدید آمریکا و اسرائیل و انگلیس و اگر لازم بود فرانسه یا دانمارک یا آلمان یا عربستان یا هر کجای دیگری که دلمان را و شور حسینیمان را آرام کند ولی آخر همه این تهدیدها و ارعاب‌ها ته دلمان یک حس سرخوردگی دردناک است. سرخوردگی از عملی نشدن هیچ کدام این رویاها.

مثلمان به بچه‌ای می‌ماند که در رویایش می‌بیند که برای گرفتن درجه استادی دانشگاه از پله‌های سالن همایش بالا می‌رود و ناگهان وقتی مادرش فریاد می‌زند لا مذهب این چار خط مشقت را بنویس که فردا مدرسه من را نخواهد، به خودش می‌آید.

حباب رویاهای من وقتی ترکید که کاریکاتور رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را دیدم و وقتی که فهمیدم مسلمان‌های بقیه دنیا، زودتر از ما واکنش نشان دادند و …. به گمانم صورت مسئله را پشت و رو گرفته‌ایم که هر چه بیشتر می‌گذرد، بیشتر سرخورده می‌شویم!

گفت وقتی خدا می‌گوید :مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ؛ (هر کس از مرد یا زن کار شایسته کند و مؤمن باشد قطعا او را با زندگى پاکیزه‏‌اى حیات [حقیقى] بخشیم و مسلما به آنان بهتر از آنچه انجام می‌دادند پاداش خواهیم داد {نحل.۹۷}) دارد چهار بار تأکید می‌کند که اگر آدمی که ایمان دارد، عمل صالح انجام دهد، خداوند قطعا به او حیات می‌بخشد و آدم به اندازه بهره بردنش از صفت حی خدا، حیات پیدا می‌کند و حیات داشتن یعنی داشتن علم و قدرت.”کسی که می‌داند و می‌تواند”.

شاید شورای امنیت وقتی آن درس بزرگ موعود را از ما بگیرد که ما در سلام کردن به یک مسلمان شیعه در مجلس امام حسین تکبر نکنیم و در دلمان نسبت به هم قضاوت نکنیم و یکدیگر را دوست داشته باشیم و هر کدام سعی کنیم که خوب باشیم، یک مومن خوب و بعد باور کنیم که خداوند ما را تبدیل می‌کند به کسی که می‌داند و می‌تواند.

باید می‌رفتم

[ms 0]

نمی‌دانستم برای چه تصمیم گرفتم بروم و هنوز نمی‌دانم برای چه رفتم. مطمئن بودم که کمک زیادی نمی‌توانم بکنم و کسانی پیش از من بوده‌اند که کارها را راست و ریست کنند و هنوز هم هستند. یکی از دوستان که پیشنهاد رفتن را داد، بی‌تردید پاسخ گفتم؛ بی‌‌آنکه علتش را بدانم. احساس می‌کنم شاید نوعی پاسخ به این بود که چرا در غم و رنج انسان‌های دیگر نشسته‌ام. شاید می‌خواستم «لَقَد خَلَقنا الانسانَ فی کَبَد» را نگاه کنم و معنی منظومه‌ی ولتر در زلزله‌ی لیسبون را بفهمم.

[ms 1]

طلوع خنده از مشرق رنج‌ها

ما ده روز پس از زلزله رفتیم. روی قبرها، پارچه‌هایی سیاه بود. زن‌‌ها روی قبرها می‌ایستادند و ساعت‌ها چیزی شبیه شروه می‌خواندند و گریه می‌کردند. خانه‌ها چه خراب بود، چه سالم و نیمه‌سالم، همه توی چادرهای سفید که ماه نو سرخ داشت، زندگی می‌کردند. کشاورزی آن‌جا دیم بود و نیازی نبود که مردها همیشه روی مزارع باشند. بیش‌تر مزارع گندم بودند. کاشت سیفی‌جات و سبزی دیده نمی‌شد. رود یا نهر نداشتند. دشت‌های اطراف هم معمولا بدون درخت بود. چیزی که بسیار توی چشم بود، انبوه کاه‌های روی هم بود. احتمالا برای علوفه‌ی زمستان دام‌ها بود. این‌ها را قبل از زلزله جمع کرده بودند. روی برخی خانه‌های ویران، کوه کاه‌ها هم فرو ریخته بود.

مردها انگار منتظر بودند؛ منتظر یک زندگی نو. مثل پیرمردی که دم خانه‌اش چهارپایه می‌گذارد و گذر عابران را تماشا می‌کند و منتظر اتفاقی نو است، منتظر بودند؛ منتظر بازگشت زندگی از دست‌رفته‌شان. دام‌هایشان توی دشت‌های وسیع به چرا رفته بودند. گاهی تک و توک اسب‌های زیبایی دیده می‌شد.

[ms 3]

زن‌ها کار هر روزشان را تکرار می‌کردند. فقط از خانه‌های گلی و آجری به چادرهای سفید آمده بودند. دم چادرها، کتری و قابلمه را روی هیزم و گاهی روی گازهای پیک‌نیک می‌گذاشتند. مردها دور مهمانان جمع می‌شدند و برایشان از زلزله می‌گفتند و به چای دعوتشان می‌کردند.

خراش‌های گونه‌های زنان، کهنه شده بود. بچه‌ها دنبالِ هم می‌کردند و می‌خندیدند. با چوب‌های فروریخته‌ی سقف، الاکلنگ درست کرده بودند و مانند زندگی، گاهی بالا می‌رفتند و گاهی پایین. چند کودک با آجرهای روی زمین خانه‌ای درست می‌کردند و گمان می‌کردند که به همین سادگی است. رنج زلزله آرام شده بود. مردان و زنان و کودکان می‌خواستند به زندگی برگردند؛ زندگی‌ای که به دست‌های ما نگاه می‌کند.

هوا سرد بود. یکی دو روستا که بالاتر بودند، توی مه، رؤیایی‌تر شده بودند. ما لباس گرم نداشتیم و باید می‌لرزیدیم و لرزیدیم. همان روز به روستاها چراغ والور داده بودند و روستاییان از نبودِ سوخت گله داشتند. ما ترکی نمی‌دانستیم و بسیاری از مردم روستاها فارسی. اما میانمان هیچ فاصله‌ای نبود. یکی دو نفر ترجمه می‌کردند.

ماشین‌های هلال احمر همه جا دیده می‌شدند. به گفته‌ی مسئولشان هفتاد درصد داوطلب بودند و سی درصد کادر. کار هلال احمر تقریبا تمام شده بود و نوبت دیگران بود. لودر و بولدوزرهای بنیاد مسکن به روستاها رسیده بودند. مهندسان ناظر خانه‌ها را بررسی می‌کردند. مهندس ناظر می‌گفت باید جای بعضی خانه‌ها را عوض کنیم. مردم نگران مسکن بودند.

[ms 2]

کمک‌هایی که باید روزهای نخست زلزله به آن‌ها می‌شد، تقریبا کامل بود. اسکان و تغذیه و دوا و درمان همه جا بود، اما مرحله‌ی دوم که بازسازی بود و مطابق وعده‌ی مسئولان باید دو ماهه انجام می‌شد، تازه شروع شده بود. مردم آن‌جا می‌گفتند که از اوایل آبان، یعنی دو ماه بعد، بارش برف آغاز خواهد شد.

تسلی‌بخشی مهمانان

روشن بود که مردم از هلال احمر و دیگر سازمان‌ها انتظار دارند و برای انتظاراتشان چانه‌زنی می‌کردند و غالبا معترض بودند. حتی گاهی خدماتشان را پنهان می‌کردند و یا کم‌تر نشان می‌دادند. این برای چانه‌زنی بود. مثلا می‌گفتند که برای مسکن‌شان کاری نشده و کسی نیامده، درحالی‌که صدمتر آن‌طرف‌تر مهندسان بنیاد مسکن بودند و می‌گفتند پیش از این هم آمده‌اند. شاید این گفته‌ها صرفا برای چانه‌زنی برای کمک بیش‌تر و تسریع در کارها بود. مردم هنوز به زندگی گذشته بازنگشته بودند. البته اینک زود است و باید یکی دو ماه دیگر صبر کرد.

[ms 4]

رنج زلزله و از دست دادن عزیزان هم بر زندگی‌شان سایه داشت. تلاش برای زنده ماندن خود و بازماندگان، و زندگی بدون سرپناه اجازه نداده بود که خوب سوگواری کنند. به صورت کلی، مردم رضایت کامل از مسئولان نداشتند، اما با نگاهی بیرونی می‌شد کارکرد هلال احمر و دیگران را تا آن لحظه خوب توصیف کرد.

اما همه از کمک‌های مردمی و مردمی که خودجوش به سراغ آنان آمده بودند، تمجید می‌کردند. برایشان اصلا مهم نبود که فارس بودند یا ترک و یا طائفه‌ای دیگر. مردی با تحسین از مردی یاد می‌کرد که از خمین آمده بود و گفته بود بضاعتم چند کتاب بود و دو کتاب به بچه‌های روستا هدیه داده بود. وقتی ما را می‌دیدند، لبخند می‌زدند و شرح غمشان را می‌گفتند؛ برای صدمین بار و شاید بیش‌تر.

زنان سیاه‌پوش ترک به کار روزانه مشغول بودند. مرتب به چادر می‌رفتند و می‌آمدند. دم چادر روی هیزم‌ها یا پیک‌نیک چای دم می‌کردند و غذا می‌پختند. گاهی چند نفری به سر قبر عزیزی از دست رفته می‌رفتند و به ترکی چیزی می‌خواندند و می‌گریستند.

میان این‌ها زنان سرخ و سفیدپوش هلال احمر به چشم می‌‌خورد. زنانی که معمولا داوطلب بودند و ترکی نمی‌دانستند، اما می‌توانستند محبت کنند و به کمک زنان بازمانده می‌آمدند. گاهی بچه‌ها را توی چادرهای بزرگ‌تر نمازخانه جمع می‌کردند و براشان قصه می‌گفتند و بهشان مدادرنگی هدیه می‌دادند، اما مشکل زبان را در ارتباط با بچه‌ها داشتند، اما این باعث نمی‌شد که بچه‌ها شادمان نشوند.