انتقام سیلی مادر را از آل خلیفه می‌گیریم

[ms 0]

آن روز که تنها دختر خاتم‌الانبیاء به مسجد رفت
آن روز که فاطمه (س) بالا رفت
از منبری که پدرش بر روی آن سخنوری‌ها کرده بود

روزی که خطبه خواند و احقاق حق خود و ولیّ خود را فریاد زد
از همان روز شیعیان فهمیدند
که احقاق حقوقشان از حکّام را باید فریاد بزنند

از همان روز بود که می‌شد حدس زد
خون ناموس شیعه، کوچه‌ها را فرش خواهد کرد

آن روز که محبوب دل رسول‌الله (ص) سیلی خورد
آن روز که پهلوی فاطمه (س) شکست و محسن قربانی شد
روزی که درب خانه‌ای آتش گرفت
که پیامبر خدا درباره‌ی صاحبش گفته بود:
«مَن کُنتُ مَولاه، فَهذا عَلیٌّ مَولاه»
از همان روز شیعیان فهمیدند
که برای دفاع از دین رسول‌الله باید خون بدهند

ناموس بدهند
سیلی بخورند
و…
قربانی شوند

اکنون ما هستیم و فاطمیه و بحرین
ما هستیم و انتقام خون مادر از آل خلیفه
این خلیفه یا آن خلیفه، لا تفاوت بینهما
ما هستیم و خونی سرخ
به یادگار و ماندگار، از صحرای کربلا و دشت نینوا
که اکنون باید بر روی زمین ریخته شود
برای تحقق آینده‌ی سبزی که متصل به ظهور منجی است

و چه شباهت عبرت‌ناکی است
میان ریختن خون مادرمان در کوچه‌های مدینه
و زنان شیعه‌ی بحرین در خیابان‌های منامه
به قول دوستی:
«فرقی نمی‌کند
در کوچه‌های مدینه یا در خیابان‌های منامه
دستِ شُرطه‌های حجاز همیشه سنگین است…»

[ms 1]

وقتی به دیار حجاز می‌‎روی و رواج سنت‎های عرب جاهلی را پس از ۱۴۰۰ سال، آن هم با رنگ و لعاب دینی می‌‎بینی، با خود خواهی گفت عجب برگ برنده‎ای است قبر مخفی زهرای مرضیه (سلام الله علیها). گویی این قبر مخفی مانده است تا برای همیشه‌ی تاریخ، رسواکننده‌ی سنت‎های اشرافی عرب جاهلی باشد. این را زمانی بهتر درمی‌‎یابی که از شیوخ عربی، که با حناهای درجه یکِ یمنی، محاسن بلند خود را به رنگ سرخ درآورده‎اند و بوی عطر تند فرانسویشان از فرسنگ‎ها مشامت را می‌‎آزارد و چفیه‎های سرخ و اتوکشیده‎شان و عباهای گرانِ عربیشان، تفاخر و تکاثری از جنس دینی را رقم می‌‎زند، سؤال می‌‎کنی که چرا قبر زهرای مرضیه مخفی است.‌‌ همان نگاه مبهوت و بی‎جواب، پُر از جواب است برایت.

البته اشرافیت جاهلی محدود به حجاز نیست. امروز و پس از ۱۴۰۰ سال، اشرافیت جاهلی را در جای‌جایِ بلاد اسلامی می‌‎توانی لمس کنی؛ از یمن گرفته تا لیبی، از میدانِ التحریر گرفته تا میدان لؤلؤ و از اردن گرفته تا تونس. و عجیب نیست رفاقت شیوخ حجاز با برخی شیوخ ایرانی. اشرافیت جاهلی را حتی در ایران هم می‌‎توانی پیدا کنی و حتی شاید پررنگ‎‌تر از بلاد دیگر. اشرافیت جاهلی قوی‎‌ترین ابزار برای انزوای سنت الهی ولایت است، و قوی‎‌ترین خنثی‌کننده‌ی این سنت اشرافی، گریه‎های بلند و شبانه‌روزی زهرای اطهر. گریه‌های زهرای مرضیه (سلام الله علیها) و گریه برای صدیقه‌ی کبری، سیاسی‎‌ترین گریه در عالم است، و قبر مخفی او بزرگ‌ترین رسوایی برای سنت اشرافیت جاهلی؛ رسوایی‌ای که گویی باید تا آخر تاریخ باقی بماند.
آری! برای مقابله با اشرافیت جاهلی، باید زهراوار برای زهرای مرضیه گریست…

فاطمیه‌ی بحرین، امسال زود‌تر رسیده است گویا. چقدر کوچه دارد بحرین؛ چقدر در؛ سوخته این روز‌ها. همه‌جا بیت‌الاحزان شده است، اما آل ابلیس گفته گریه ممنوع؛ عزاداری هم! آن‌ها حتی از گریه هم ترس دارند، چون پدرانشان هم از گریه‌ی فاطمه ترس داشتند در مدینه.
اما این‌بار کور خوانده‌اند…

دیگر اجازه نمی‌دهیم سیلی جهل اعراب بر صورت معصوم ناموس شیعه نواخته شود. ما برای انتقام آمده‌ایم. ما برای جبران آمده‌ایم. فرمول یک و دو و هزار و به توان بی‌نهایت که سهل است، آل خلیفه و آل سعود و تانک‌های Made in USAشان که سهل است، حتی اگر خود شمر ابن ذی‌الجوشن، خود یزید ابن معاویه یا خود عمر ابن سعد هم حاضر شوند و بار دیگر بخواهند خودنمایی کنند، با اشاره‌ی «آقا» عاشورا را برایشان تکرار می‌کنیم؛ عاشورایی که این‌بار دیگر محدود به ۷۲ نفر نیست، بلکه تمام مظلومان و محرومان و مستضعفان جهان را در جمع خود دارد…

معجزه نیست؛ ظرفیت وجودی «زن» است

[ms 5]


گاهی قصه‌ای می‌خوانی، شعری، یا افسانه‌ای… باورشان می‌کنی یا نه، مهم نیست! فقط می‌خواهی چیزی خوانده باشی! می‌خواهد قصه باشد، افسانه باشد و یا حتی واقعیت! اما گاهی این وسط واقعیت‌هایی می‌مانند و قصه می‌شوند! اگر ارزش ماندگاری داشته باشند! و قصه‌ها نیازمند تکرارند… تا واقعیت‌های جاریِ امروز تهی‌دست نباشند!

گاهی تاریخ را هم که بخوانی، انگار می‌کنی افسانه خوانده‌ای؛ وقتی قصه‌ی «طوعه» را می‌خوانی که یک‌تنه و تنها پشت مسلم‌بن عقیل ایستاد و همراهی‌اش کرد. در موقعیتی که هیچ مردی در کوفه پیدا نشد که جرأت پناه دادن به مسلم را داشته باشد، این زن، «طوعه»، میزبان او در خانه‌اش بود…

وقتی می‌بینی، «دلهم» همسر زهیربن قین فقط و فقط با کلامش و با چند جمله می‌تواند گره‌های کور شک و تردید را از دست و پای همسرش باز کند و راه سعادت ابدی را برایش هموار کند…

آن‌جا که می‌خوانی مادری سر پسر شهیدش را که یزیدیان برایش به ارمغان فرستاده‌اند، به سمت دشمن پرتاب می‌کند و با صدایی رسا، بدون اینکه بلرزد، بدون سستی، بدون شک، فریاد می‌زند: “ما چیزی را که در راه خدا داده‌ایم، هرگز بازپس نمی‌ستانیم”!…

آن‌گاه که مادری طفل شیر خواره‌اش را بی‌جان، تیرخورده، خونین، میان دست‌های همسرش می‌بیند و اشک نمی‌ریزد، مویه نمی‌کند و گریبان نمی‌درد…

وقتی تاریخ را می‌خوانی که زنی بعد از شهادت همسرش، ندای «هل مِن ناصر…»ِ حسین را می‌شنود و با عمود خیمه به میدان می‌رود و با دشمن می‌جنگد و شهید می‌شود…

آن هنگام که مادر یا همسری تنها مرد زندگی‌اش را روانه‌ی میدان می‌کند و  به کمتر از شهادت در راه امام راضی نمی‌شود…

آن‌جا که شنیده‌ای زینب، خواهر است و عمه و مادر. داغ‌دیده است و درد روی دلش سنگینی می‌کند و سینه‌اش می‌سوزد، اما بعد از امام (ع) پرچم قیام عاشورا هم‌چنان زنده است و روی دست‌ها و شانه‌های اوست که خودنمایی می‌کند…

به برگ‌های این‌چنینی تاریخ که می‌رسی، گمان می‌کنی قصه خوانده‌ای یا افسانه‌ای. اما این‌ها داستان و افسانه و قصه نیست؛ معجزه هم نیست؛ واقعیتی است که به تاریخ آبرو داده است تا «زن» مسلمان بتواند سرش را بالا بگیرد و ادعا کند می‌تواند تاریخ بسازد.

معجزه نیست؛ ظرفیت وجودیِ «زن» است. زن‌های میدان عاشورا هیچ کدامشان با اصرار و اجبارِ کسی همراهِ کاروان امام نبودند. همه داوطلبانه امام و اهل بیتش را همراهی کردند و اگر نبودند و اگر جایشان خالی بود در کارزار جنگ با یزیدیان، چه کسی بود که کلامش معجزه باشد؟ که دلش قرص باشد و دل مردش را قرص کند؟ چه کسی می‌توانست از «مرد»، شیر میدان جنگ بسازد آن روز؛ آن روز واقعه؟

بیداری زنان عاشورایی
بى‏‌تردید یکى از گروه‏‌هاى نقش‏‌آفرین در نهضتِ عاشورا زنان بودند.  اسلام با قیام  حسین (علیه‏‌السلام) زنده است، اما سهم بزرگى از این زنده ماندن مربوط به زنانى است که تاریخ، مانندشان را کمتر به خود دیده است. زنان در کربلا نشان دادند که تکلیف شرعی و اجتماعى، خاص مردان نیست، بلکه آن‌ها هم به واسطه‌ی وظیفه‌ی شرعى خود باید به جریان‏‌هاى اجتماعى توجه کنند و آن‌جا که مسئله‌ی حمایت از دین و اقامه‌ی حق، تنها با قیام آنان میسر می‌شود، به میدان بیایند.

«زن» مسلمان، به جهانیان نشان داد که از آگاهى و شناخت و شعور برخوردار است و برخلاف آن‌چه سردمداران دفاع حقوق زن می‌پندارند، زن مسلمان نه عروسک حرم‌سرا و نه موجودى به دور از واقعیت‌ها و مسائل اجتماعى و سیاسى و نظامى است و تاریخ عاشورا بیانگر این واقعیت است، چنانکه زمانى که افرادى چون عمر سعد در انتخاب صراط مستقیم راه را گم کردند و افرادى چون زهیربن قین در یارى امام دچار تردید شده بودند، زنانى چون دلهم (همسر زهیر) شوهرش را به یارى امامش دعوت کرد و او را از تنگناى امتحان، سرفراز بیرون آورد.

زن‌هایی که نه‌تنها نیاز به دلگرمی و حمایت و پشتیبانی نداشتند، بلکه خود بهترین حامی و یاور سربازان امام بودند و این، از روحیه‌ی بیدار و آگاه آن‌ها خبر می‌داد.

صبر زنان عاشورایی
پایدارى در برابر سختی‌ها و مشکلات از مهم‏‌ترین جلوه‌های زنان عاشورایی است. زینب به همه‌ی مخاطبان مکتب خود یاد می‌دهد اگر در راه آرمان‏‌هاى الهى شکیبا باشند، به آن‌چه کمال مطلوب انسانى است، خواهند رسید. او این اصل را در مکتب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و پدرش، على (علیه‏‌السلام) و مادرش، زهرا (علیهاالسلام) آموخته بود. کسى که پرورده‌ی دامان پیامبر اعظم (صلی الله‏ علیه‏ و آله) است و در آغوش امیرمؤمنان، على (علیه‏‌السلام) و دامان حضرت زهرا (علیهاالسلام) پایدارى را تجربه کرده است، به جایى می‌رسد که آزمون الهى را نماد زیبایى معرفى می‌کند، آنجا که فرمود: «ما رأیت إلا جمیلا».

فریاد برمی‌آورد و کاخ یزید را این‌گونه می‌لرزاند: “اى یزید! آیا چنین می‌پندارى که چون اطراف زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را مانند اسیران از این شهر به آن شهر بردند، ما در پیشگاه خداوند خوار شدیم و تو گران‏مایه گشتى؟”

زن عاشورایی در وداع عزیزش اشک بسیار نریخت و کودکش را در تحمّل تشنگی و گرسنگی به صبر تشویق کرد و کودکان را از جلوی چشمان سربازان حسین (علیه‌السلام) به دور نگه داشت، تا بی‌تابی آن‌ها مقاومت دلیرمردان را در هم نشکند.

زن عاشورایی زمانی که بدن غرقه‌به‌خون و تکّه‌تکّه‌شده‌ی عزیزش را نزدیک خیمه می‌آورند، در مقابل امام بی‌تابی نمی‌کرد، تا امام به رقّت کشیده نشود؛ حتی زمانی که طفل شیرخوار امام حسین (علیه‌السلام)، علی اصغر (علیه‌السلام) را با تیر سه‌شُعبه شهید کردند، رباب، مادر علی اصغر، جلو نیامد و امام، خواهر خود، زینب را خواند و فرزندِ خود را به او داد.

آن‌گاه که بدن حضرت علی اکبر را آوردند، هیچ یک از زنان جلو نیامدند. هم‌چنین زمانی که بدن غرقه‌به‌خون صحابه را می‌آوردند، عموما همسران و مادرانشان پیش امام نمی‌آمدند؛ و این شاید به این دلیل بود که صاحب این خون‌های ریخته‌شده و بدن‌های تکّه‌تکّه‌شده را امام  می‌دانستند و به خود اجازه‌ی مویه بر بدن بی‌سر و تکه‌تکه‌ی عزیزانشان را نمی‌دادند.

رسالت بزرگ زنان عاشورایی

آن روز، روز واقعه بود و زن مسلمان بیدار صبور آن روز توانست از امتحان سخت کارزار عاشورا به‌سادگی عبور کند و سرش را درست مثل یک قهرمان بالا بگیرد. حسین (علیه‌السلام) و یارانش کشته شدند. جنگ تمام شده، اما کارزار عاشورا هنوز به جایی نرسیده است. تازه اول راه است و زن عاشورایی می‌داند اگر عهده‌دار پرچم قیام عاشورا نباشد، اگر رسالت بزرگ پیام‌رسانی و افشاگری‌اش را فراموش کند، عاشورا ابتر خواهد ماند و خون امام و یارانش ثمری نخواهد داشت.

و زینب… طلایه‌دار این رسالت مهم بود که از عصر عاشورا تا لحظه‌ی مرگ، حتی آنی، دست از بیدارگری مردم و افشاگری ظلم و ستم دستگاه اموی برنداشت.

یکى از وظایف مهم زن عاشورا خبررسانی بود. تلاش براى روشن‏‌سازى افکار عمومى و بی‌اعتنانبودن نسبت به جهل مردم درباره‌ی اخبار مهم در جامعه، هدف زن‌های عاشورا بود. یکى دیگر از شاخص‏‌هاى بارز خبررسانى عاشورا، افشاگرى و رسوا کردن حکومت یزید و نشان دادن چهره‌ی پلید امویان بود.

[ms 6]

عقیله‌ی بنی‌هاشم در شهر کوفه، رفتار وحشیانه‌ی دشمن با خاندان پیامبر را شرح داد و از چهره‌ی پُرنفاق آن‌ها پرده برداشت. حضرت زینب (علیهاالسلام) فرمود:

“اى مردم! می‌دانید چه پاره‌ی جگرى از پیامبر شکافتید؟ کدام پرده‏‌نشینان عصمت را از پرده بیرون آوردید؟ آیا می‌دانید چه خونى از پیامبر بر زمین ریختید و از او هتک حرمت کردید؟”

حضرت زینب (علیهاالسلام) در خطبه‌ی آتشین خود در کاخ یزید نیز پیشینه‌ی خانوادگى وى را در جمع سران و بزرگان محفلش آشکار ساخت. خطبه‌ی کوبنده‌ی سفیر کربلا چنان اوضاع مجلس آراسته‌ی یزید را آشفته کرد که وى ترسید با افشاگری‌هاى دختر على‌بن ابی‌طالب، پایه‏‌هاى حکومتش دچار تزلزل شود. به خاطر همین، گناه قتل حسین (علیه‌السلام) را به گردن عبیداللّه‏‌بن زیاد انداخت و فکر می‌کرد با این کار شانه‌های خود را از زیر بار سنگین کشتن امام خالی کرده است.

در واقعه‌ی عاشورا زنان سفیران کربلا بودند و با تأکید و تکرار بسیار واقعه‌ی عاشورا، از تمامى شیوه‌‏ها و امکانات استفاده کردند تا واقعه‌ی مهم عاشورا را برجسته سازند. حضرت زینب، امام سجاد و ام کلثوم از ابزارى چون شعر، خطبه و برپایى مراسم سوگوارى بهره بردند تا خبر کربلا را به گوش همگان برسانند. هم‌چنین، محل تبلیغات اهل‏‌بیت در چند شهر مهم اسلام، یعنى کوفه، شام و مدینه در آن دوره‌ی زمانى از هر جهت مناسب بود و چگونگى بیان واقعه در شهرها بر حسب اوضاع فرهنگى، اجتماعى و سیاسى هر شهر صورت می‌گرفت.

در کنار این مسئولیت بزرگ سفیران کربلا، وظیفه‌ی حفظ واقعیت‌های قیام عاشورا را نیز به عهده داشتند که مقابله با انتشار اخبار و عقاید دروغ و تحریف‌شده است.

پس از واقعه‌ی کربلا، حکومت پلید اموى می‌خواست نهضت حسینى را تحریف کند. زینب (علیهاالسلام) و همراهانش به‌عنوان پیام‌‏آوران کربلا با خطبه‏‌هاى روشنگر خود، از این تحریف جلوگیرى کردند و سخنان آنان به‌عنوان سند زنده و معتبر در تاریخ جهان، مجال هرگونه تغییر در واقعیت و اهداف نهضت را از دشمن گرفت.

حجاب زن عاشورایی
سهل‌بن ساعدی می‌گوید: به دروازه‌ی دمشق رفتم. بیرق‌هایی پی‌درپی پیدا بودند و سواری دیدم که بیرقی در دست داشت. پیکان از بالای آن بیرون آمده و سری بر آن بود که شبیه‌ترین مردم به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود! ناگاه دیدم از پشت سر وی زنانی بر استرانی بی‌روپوش سوارند. نزدیک شدم و از زن نخستین پرسیدم: کیستی؟ گفت: سکینه بنت‌الحسین. گفتم: چه حاجتی داری تا برآورم؟ من سهل ساعدی هستم. جدّ تو را دیده‌ام و حدیث او را شنیده‌ام. گفت: ای سهل! به حامل این سر بگو آن را به پیش ببرد، تا مردم مشغول نگریستن آن شوند و به حرم پیامبر (صلی الله علیه و آله) نگاه نکنند! سهل گفت: چهارصد دینار دادم تا آن کار را انجام دهد.

زن عاشورایی، در عین حضور در عرصه‏‌هاى مختلف، پاک‏دامنى و حجاب خود را با سلاح عزت و شجاعت حفظ می‌کند. از دشمن هیچ نمی‌خواهد جز اینکه آنها را در معرض دید مردم قرار ندهد و حجاب آنها را ندرد.
در واقعه‌ی عاشورا، زنان مستقیما وارد میدان سیاست شدند و حماسه‌ای ساختند که تا تاریخ زنده است و قلب بشریت می‌تپد، این قیام برای آنان پیام دارد.

زنان در حین مصیبت و پس از آن، رسالت الهی خود را در حفظ حجاب به باد فراموشی ندادند. آن زمان که همه‌ی یاران امام شهید شدند و امام حسین (علیه‌السلام) عزم میدان کرد، برای خداحافظی و روشنگری وظایف زنان به خیمه‌ها برگشت و فرمود: ” آماده‌ی مصیبت باشید. لباس‌های روی خود را سخت بپوشید. بدانید که خدا حامی شماست و از شما محافظت می‌کند و از شرّ دشمنان نجاتتان می‌دهد و عاقبت امورتان را ختم‌به‌خیر می‌کند.”

امام حسین (علیه‌السلام) اولین هشدار را در ملاحظات ظاهری و پوشش زنان بیان کرد و زنان که می‌دانستند کارزار دشمن جنبه‌ی مادی و اقتصادی دارد، زیورها و لباس‌های اضافی خود را به سوی آنان پرتاب کردند، تا در پی غارت آن‌ها، لحظه‌ای بیاسایند.

زمانی که دشمن می‌خواست اسرا را وارد شام کند، امّ کلثوم از آن‌ها خواست تا سرها را از محمل زنان دور سازند، تا مردم با نگاه به سرهای بریده، کمتر به محمل زنان نگاه کنند و دخترکانِ مقنعه از سر کشیده را با نگاه نیازارند! اما شمر ملعون با وجود این درخواست، ابتدا محمل‌ها را وارد شهر کرد!

در مجلس یزید، سکینه، دختر امام به گریه افتاد و زمانی که یزید علت آن را جویا شد، فرمود: «کیف لا یَبکی مَن لیس لها الستر تستر وجهها عنکَ و عن جُلساءِ مجلسِکَ؟؛ چگونه گریه نکند کسی که پوشش و نقابی برای او نیست، تا صورت خود را از تو و مردان مجلست بپوشاند؟!»

زینب (علیهاالسلام) شجاعانه در این مجلس، همچون پدر، برادر و مادرش خصم را به ذلّت کشاند و شخصیت متزلزل یزید را در مقابلش همچون برگی خشک‌شده در هم فشرد تا تجربه‌ی تاریخ عاشورا سنّت تاریخ استکبار شود که حجاب زن مسلمان بالاترین سلاح ایمان است.

و این‌چنین عاشورا محکی شد برای زن تا اثبات کند که او هدف دشمن است و دشمن پس از کشتن مردان جامعه، به سراغ او خواهد آمد، و این برای دشمن درسی شد که اگر زن پاسدار ولایت و رهبری دین گردد، قوی‌ترین و پراستقامت‌ترین فرد در مقابل دشمن خواهد بود.

دشمن، که حجاب زنان را قوی‌ترین سلاح در تثبیت مدیریت ولایت می‌دید، حجاب از سر آنان کشید، غافل از آنکه گرچه حجاب به زن ارزش می‌دهد، اما آنکه حجاب را ارزش می‌بخشد، زینب‌گونه بودن و زینبی رفتار کردن است!
عظمت رسالت زن در حفظ حرمت پوشش، در عاشورا مشخص گردید و پیام عاشورا به همراه مفهوم حجاب، تا زمان جاری است، انعکاس خواهد داشت. و دقیقا به همین خاطر  است که دشمنان، حجاب را جزو مهم‌ترین محورهای مبارزه‌ی خود قرار داده‌اند؛ زیرا حجاب، لباس حمایت از ولایت است.

زن، از عاشورا تا امروز
عاشورا حماسه‌ای است که اگرچه مردان در صف جلوی این حماسه نقش‌آفرینی کردند، زنان بیدار و آگاه و هوشیاری پشت خط مقدم این جبهه حضور داشتند که مردانی این‌چنین را به میدان شهادت و رشادت می‌فرستادند.

عاشورا عظمتی به بزرگی تاریخ دارد که ماندگاری‌اش را زنان حاضر در واقعه رقم زدند و زنده نگهش داشتند.
عاشورا ایستگاه ارزشی سالیانه‌ی زن است که خود را بیابد و ارزیابی کند و فاصله‌ی راه را تا الگوی متعالی کمتر نماید؛ زیرا کربلا از تمامی جنبه‌های تعالی گوشه‌هایی در خود دارد.

عاشورا رمز انقلاب درونی زن است؛ مجموعه‌ای گردآوری‌شده از تمامی عوامل احساسی: کودک یتیم، زن داغ‌دیده، تشنگی، گرسنگی، اسارت، شهادت، غارت‌زدگی، بیماری، هتک‌حرمت، تازیانه و… و آن‌جا که زن می‌بیند در دل شب، زنی تنها با رسالتی عظیم از خیمه‌های نیمه‌سوخته، خیمه‌ای برپا می‌کند و کودکانی را که بدنشان از تازیانه سیاه شده است و از ترس به سوی قتلگاه می‌شتابند، گرد آورده، آنان را با ذکر آینده‌ی قیام، آرام می‌کند و آن‌گاه که همه می‌خوابند، خود به عبادت می‌ایستد، می‌فهمد که این عظمت، صورت جدیدی از تصویر زن است که باید آن را به خاطر سپرد و او را رها نساخت.

اگر دشمنان بگذارند که زنِ خسته‌ی قرن، اهل بیت (علیهم‌السلام) را بشناسد و شخصیت خود را در مکتب آنان پرورش دهد، چنان جلوه‌ای از این مکتب بروز خواهد نمود که در تلألو آن، دل‌ها جذب می‌شوند و عقل‌ها حق را می‌یابند.

حقیقت این است که هنوز نقش تربیتی اهل بیت (علیهم‌السلام) و تأثیر اعتقاد به آن‌ها ناشناخته مانده است. آن‌ها چشمه‌های همیشه‌جوشان هدایت‌اند که در پرتو نورشان، فطرت‌ها آسوده می‌شود و نیروها از هرز شدن به رشد می‌رسند و در انعکاس قدرتش، تمامی مکاتب تربیتی دنیا به شگفت می‌آیند.

طاهره، مردی تنها در قبیله بنی‌اسد

[ms 0]
ظهر بود و هُرم آفتاب، صحرای بزرگ نینوا را نوازش می‌کرد. صدای شیهه‌ اسبان از دور به گوش می‌رسید. فرات در حال پر کردن مَشکی بود برای زنی سیاهپوش. انگار آب هم با چهره اشک‌آلود او می‌گریست. زن، بلند نغمه عزا برای جوان غرق شده‌اش سر می‌دهد. آرام مشک را از آب بیرون می‌آورد و با گوشه چارقدش اشک‌های مشک را پاک می‌کند.
[ms 1]

هاجر زنی موسپید با چهره‌ای آفتاب‌سوخته، دست او را می‌گیرد و آرام بلندش می‌کند. زن با زحمت مشک را بر پشتش می‌اندازد و با شکم برآمده‌اش به سختی حرکت می‌کند. جای‌جای فرات زن را به یاد جوان می‌اندازد که چند صباح پیش در این دریای مواج غرق شد. آرام با هاجر از دلتنگی عمیقش می‌گوید، و غربت بی حد این صحرای سوزان که حتی برای خارهایش هم مأمنی نیست از دست این آتش.

زن‌ها تمام راه را با هم پچ پچ می‌کنند و بالاخره به غاضریه می‌رسند. چشمشان به جمعیت قبیله می‌افتد که دور اسب‌سواری حلقه زده‌اند. صدای «هل من ناصر ینصرنی» مرد، قلب زن را به تپش می‌اندازد. حبیب‌بن مظاهر است. آمده است تا از دلیر مردان طایفه‌ بنی اسد برای حسین یاری طلبد. زن با مشک در دستش ناگهان زمین می‌افتد. هاجر مشک را کناری می‌زند و چند قطره آب به چهره سرخ و سوخته زن می‌ریزد. طاهره… طاهره!
[ms 2]

طاهره با حال نزارش در بین جمعیت به دنبال شوهرش چشم می‌گرداند. از میان حلقه زن‌ها شوهرش را می‌بیند که کنار ریش‌سفید قبیله ایستاده است. اکنون همه می‌دانند که صدای شیهه اسب‌ها که تا کنار نهر می‌آمد، از سوی کاروان حسین است که برای مقاومت در برابر اهریمن زمانش از مدینه تا به اینجا راه پیموده است. حبیب چشم می‌گرداند. تمام مردان قوی‌هیکل قبیله را نظاره می‌کند. مردان یکی یکی نگاهشان را از او می‌دزدند. صدای مرد ریش‌سفید بلند می‌شود و قلب حبیب را همچون خنجری می‌درد. «ما به یاری کسی نمی‌آئیم. من خبر بی‌طرفی قبیله‌ام را به پسر زید هم رسانده‌ام.»

همه‌ مردان یک‌صدا بی‌طرفی را بهانه‌ ترسشان می‌کنند. طاهره آرام مویه می‌کند. «مادر اگر امروز بودی رزم‌جامه تنت می‌کردم تا مثال شیران بنی‌اسد که در جنگ جمل دوشادوش علی جنگیدند، تو هم در رکاب حسین‌بن علی بجنگی.» هاجر با زحمت او را به سمت چادر می‌برد. حبیب ناراحت اما سرفراز به سوی خیمه‌های حسین می‌تازد.

ریش‌سفید قبیله، رفتن زن‌ها به کنار فرات را قدغن می‌کند، چون نیک می‌داند که بعد از آمدن حسین به نینوا، بلوایی بزرگ در راه است.

شب طاهره در چادر با شوهرش از مردانگی و شجاعت می‌گوید که او را به حجله‌‌اش راغب کرد و اهریمنی به نام ابن‌زیاد که همچون دزدی شبانه شجاعت را از وجود مردان قبیله دزدیده است. آرزو می‌کند ای کاش بچه در شکمش بزرگ بود تا می‌توانست او را همراه حبیب بفرستد.
[ms 3]

صدای ناله و فریاد زن‌ها و شیهه‌ اسبان مدام در گوشش می‌پیچد. حسین فرزند پیامبرم چرا پا در این صحرای منحوس گذاشتی که فرات حیات‌بخش هم زندگی می‌ستاند. همه چادرها تا صبح روشن است. مردهایی که از ترس تنبیه ابن‌زیاد دست یاری حسین را رد کرده‌اند، از اندوه بی‌خوابند.

چند روزی می‌گذرد. هر روز طاهره برای تنهایی حسین و یارانش مرگ جوانش را بهانه می‌کند و می‌گرید. خبر می‌رسد که ابن زیاد راه فرات بر کاروان حسین سد کرده است. کاش می‌توانست مشک آبی پر کند از آب علقمه و برای کودکان لب تشنه حسین ببرد، اما اینجا قانون مردها حکومت می‌کند. رفتن به کنار علقمه جایز نیست.

آن روز از صبح تا عصر طاهره در گوشه‌ای خیره به مشک چشم می‌دوزد. دلش در چند فرسخی چادرهای قبیله است. کم‌کم رنگ آبی آسمان جایش را به ابرهای مواج سرخ می‌دهد. از آسمان نینوا خون می‌بارد. چشم‌های طاهره آرام اشک می‌ریزد. می‌داند که مفری برای کاروان حسین نیست. حسین تنها مانده است با یاران اندکش در خیل عظیم شیاطین که از گذشته‌شان فقط جهل عرب را به ارث برده‌اند.

عصر بود گویا! آسمان برای طاهره هنوز رنگ سرخ دارد و باد نغمه‌ی عزا سر داده و با قلبی آزرده، محکم و قاطع به نامردهای صحرای نینوا سیلی می‌زند. زنان می‌خواهند به سمت فرات بروند. طاهره با دیدن آن‌ها به راه می‌افتد، به زور راه می‌رود. هاجر از او می‌خواهد که در چادرش بماند. اما او گوشش بدهکار نیست. می‌خواهد به صحرای جنگ برود. از همه پیش‌تر حرکت می‌کند.

زنان غاضریه به میدان جنگ می‌رسند. آنها بی اختیار مویه سر می‌دهند برای اجساد بی‌سری که بی‌کفن رو‌ی زمین افتاده‌اند و ضربه‌های سم سواران، آنها را چاک چاک کرده است. سرباز یزیدی، هنوز در بین اجساد دیوانه‌وار می‌خواند و از سر بریده حسین می‌گوید. طاهره بی اختیار پیش می‌رود. خیمه‌های سوخته، خبر از جنایت عظیم می‌دهد. همه جا خون است و تکه تکه بدن‌های بریده. طاهره فریاد می‌آورد. «برویم به دنبال مردانمان تا اجساد فرزندان پیامبرمان را دفن کنند. یاریشان که نکردند، لااقل این تن‌های برهنه را درآغوش خاک بگذارند.»

زن‌ها به قبیله باز می‌گردند. طاهره دیگر نمی‌تواند سرپا بایستد. بلند بانگ می‌آورد «ای مردان بنی‌اسد! اجساد فرزندان رسول خدا روی صحرا افتاده است، شما که از ترس پسر زیاد یاریش را لبیک نگفتید، لااقل به حرمت شجاعت از یاد رفته‌تان پیکر آن‌ها را دفن کنید.»

ریش‌سفید قبیله، رو به شوهر طاهره می‌کند و از او می‌خواهد که همسرش را به جرم توهین به بنی‌اسد مجازات کند. زن‌ها جمع می‌شوند. دور طاهره را می‌گیرند و عده‌ای هم می‌روند و با بیل و کلنگ در دست، باز می‌گردند. طاهره با دیدنشان لبخند می‌زند. این تنها کاری‌ است که برای حسین و یارانش می‌توانست انجام دهد. طاهره از هوش می‌رود. زن‌ها به سمت میدان جنگ حرکت می‌کنند. هاجر او را روی حصیر می‌خواباند. طاهره نفس می‌کشد. آرام به خواب رفته است.

مردها بعد از دور شدن زن‌ها از دید چادرهای قبیله، به راه می‌افتند. در میدان جنگ همه مردان بنی‌اسد پشیمان از یاری نکردن فرزند پیامبر، اشک می‌ریزند و اجساد بی سر و دست را در آغوش خاک می‌گذارند.

صدای گریه نوزاد از چادر طاهره به گوش می‌رسد. صدای هاجر می‌آید که آرام در گوش نوزاد اذان می‌گوید و نام حسین را در گوش نوزاد زمزمه می‌کند.

مکتب شام

[ms 0]

منابع شیعه و سنی واقعه دردناکی را روایت کرده‌اند که وجود راوی معتبری چون ابی‌مخنف و نیز نقل آن در مقتل مورخ سنی‌مذهبی چون خوارزمی که مورد احترام و اعتنای اهل سنت بوده است، ظن به وقوع و صحت آن را افزایش می‌دهد. (۱)

طبق روایت طبری از ابومخنف، هنگامی که اسرای خاندان پیامبر که اکثریت آنان را زنان و کودکان تشکیل می‌دادند به کاخ یزید در دمشق آورده شده و برای فخرفروشی و اعلام پیروزی در مجلس خلیفه حاضر شدند، در خلال این جلسه یکی از اهالی شام (دمشق) که از لحن سخنان او برمی‌آید که احتمالا از اشراف پایتخت بوده، با نشان دادن یکی از دختران خاندان پیامبر (۲) از یزید می‌خواهد که به عنوان حاکم مسلمین این دختر زندانی را به عنوان کنیز به او ببخشد تا خدمتکار خانه‌اش باشد.

این دختر نوجوان یا جوان با شنیدن این درخواست ترسیده و دامن خواهر یا عمه‌اش زینب کبری (س) را گرفت و از او کمک خواست.

دختر علی‌صفت امیرالمؤمنین در برابر این تحقیر و ستم نیز ایستاد و قاطعانه گفت که اینان حق چنین کاری ندارند. یزید که گویی از این درخواست به وجد آمده بود و آن را تحقیر دیگری نسبت به مهم‌ترین مخالفان خود می‌دید، مستانه گفت که حق دارد دختران خانواده پیامبر و علی (ع) را به عنوان کنیز به هر کسی که خواست ببخشد.

زینب کبری بار دیگر ایستادگی کرد و گفت: «اگر این کار را بکنی از دین ما خارج شده‌ای». مقاومت زینب بر خشم یزید افزود و در کمال وقاحت، امام علی (ع) و امام حسین (ع) را متهم به خروج از دین اسلام کرد.

زینب بار دیگر سکوت را کنار گذاشته و گفت: «اگر خودت مسلمان باشی، خودت و پدرت معاویه و پدربزرگت ابوسفیان به دین جدم پیامبر و پدرم علی و برادرم حسین هدایت شده‌اید.»

یزید خشمگین‌تر شد و چون پاسخی منطقی نداشت، ناچار به فحاشی و تهمت زدن شد و زینب را «دروغگو» و «دشمن خدا» خواند.

این تنها یکی از رفتارهای رذیلانه، غیر انسانی و غیر اخلاقی حاکمان مسلمان‌نما با محترم‌ترین و مقدس‌ترین چهره‌ها و خانواده‌های آن جامعه بوده است. اندک مطالعه‌ای در اخبار و روایات مورخین شیعه و سنی از وقایع دو ماه نخست سال ۶۱ هجری و نیز دو فاجعه دیگر یزید در مکه و مدینه نشان می‌دهد که دستگاه حاکمه به محل قدرت‌نمایی اوباش و اراذل تبدیل شده بود.

در همین داستانِ مرد شامی که نقل شد دیدیم که بانوی ۵۵ ساله‌ای که در زمان خود بزرگ‌ترین و محترم‌ترین نوه پیامبر اسلام و سمبل محترم‌ترین خانواده جامعه اسلامی بوده و علاوه بر آن در مجلس یزید، داغدار فرزندان رشید خود نیز هست که به دست مأموران یزیدی به شهادت رسیده و سرشان بر نیزه شده، یزید به گونه‌ای رفتار می‌کند که زیبنده حقیرترین افراد و خاندان‌هاست.

وقتی کسی که خود را «امیرالمؤمنین» و «حاکم مسلمین» می‌خواند چنین وقیحانه و رذیلانه با این چهره‌های محترم و مظلوم سخن می‌گوید، دیگر تکلیف مدیران میانی و سربازان عادی سپاه او روشن است و به راحتی می‌شود باور کرد که آن رفتار بی‌شرمانه را با پیکر خونین و زخم‌دیده حسین‌بن‌علی داشته باشند که قلم از گفتن آن شرم دارد.

غارت لباس‌های اباعبدالله که یقینا از برجسته‌ترین چهره‌های جهان اسلام و بنی‌هاشم در زمان خود بوده و مرد شماره یک خاندان پیامبر اسلام شمرده می‌شد سمبل تام و کامل حاکمیت اوباش و اراذل و نشان بارز انحطاط اخلاقی جامعه بوده که حتی از چشم مورخین سنی‌مذهب هم دور نمانده است.

وقتی حاکمان مسلمان‌نمای وقت چراغ سبز برای انجام هر حرکت غیراخلاقی و غیر قانونی را به اوباش تحت فرمان خود می‌دهند و خود نیز چنان بی‌شرمانه با زنان و کودکان بی‌پناه به اسارت‌گرفته شده سخن می‌گویند، طبیعی است که سربازان رذل و دون‌پایه آنها  پیکر شخصیت محترمی چون حسین را با انواع و اقسام وسایل جنگی زخمی کرده، سرش را بریده و پس از غارت لباس‌ها و وسایل همراهش، پیکر مطهر او را برهنه به مدت سه شبانه‌روز در دشت رها کنند و حتی از دفن آن سر باز بزنند.

سیستم نادرست همواره از عادی‌ترین شهروندان، پست‌ترین و شرورترین افراد را می‌سازد و سیستم درست و متعالی نقش مهمی در تعالی و رشد شخصیتی و علمی انسان‌ها ایفا می‌کند.

جریان انحرافی بنی‌امیه یقینا مولود ظلم و ستم‌هایی است که در دهه‌های قبل‌تر بر نخبگان و محترمین جهان اسلام وارد شد.

این جریان ابتدا قرآن‌ها را بر سر نیزه کرد و بیست و چند سال بعد موفق شد سرهای بریده مهم‌ترین چهره‌های خاندان پیامبر و گروهی از صحابه و تابعین را بر سر نیزه کند تا نشان دهد برای دست‌یابی به قدرت و حفظ آن، هرگونه سوء‌استفاده از مقدسات و هتک هر شخصیت و امر مقدس و محترمی جایز است.

بدنه فکری این جریان که باید آن را «مکتب شام» نامید، در دهه‌های چهل و پنجاه قرن اول هجری موفق شد راه‌های حفظ قدرت نامشروع بنی‌امیه را تئوریزه کرده و در میان توده‌های مردم نهادینه کند.

آنچه که ما امروزه آن را به نام «مرجئه» می‌شناسیم عقبه فکری جریانی است که فاجعه بی‌سابقه کربلا را خلق کرد و سپس به جان نوامیس مردم مدینه و حتی خانه خدا در مکه مکرمه افتاد. حکومتی که در برابر چشمان صحابه و تابعین و سکوت مرگ‌بارشان آن‌گونه با ناموس پیامبر رفتار کرد، طبیعی است  که بلایی بر سر مردم شهر پیامبر دربیاورد که به گفته مورخین، پس از آن واقعه هیچ مرد مسلمانی از اهل مدینه نتواند درباره بکارت دخترانش تضمینی بدهد!

آتش زدن خانه کعبه و بستن آن به منجنیق نیز تنها و تنها معلول حاکمیت اوباش و سکوت و مداهنه بزرگان در برابر انحرافات ریز و درشت دهه‌های پیشین است.

اگر می‌بینیم که یزید در سال ۶۱ هجری در برابر سر بریده حسین و یارانش و چشمان مضطرب اهل بیت او سروده کفرآمیز ابن‌زبعری در جنگ احد را می‌خواند که: «کاش بزرگان کشته شده ما در جنگ بدر اکنون زنده بودند و می‌دیدند که چه بلایی بر سر مردم مدینه درآوردیم. بنی‌هاشم [و پیامبر اسلام] خواهان قدرت و حکومت بودند و وحی و پیامبری آنها بازیچه و دروغ بود …»

اگر یزید شراب‌خوار و هوس‌ران دست به چنین جسارت رذیلانه‌ای می‌زند، یقینا معلول نادیده گرفتن کلام بیست سال قبل علی (ع)  است که در بستر شهادت و پس از ضربه ابن‌ملجم، خطاب به به فرزندانش حسن و حسین (علیهما‌السلام) وصیت کرد: «لاَ تَتْرُکُوا اَلْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَلنَّهْیَ عَنِ اَلْمُنْکَرِ فَیُوَلَّى عَلَیْکُمْ شِرَارُکُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلاَ یُسْتَجَابُ لَکُمْ»؛ امر به نیکی‌ها و نهی از زشتی‌ها را ترک نکنید که در غیر این صورت، اوباش و اشرار بر شما حاکم می‌شوند و هر چه دعا کنید دعایتان مستجاب نخواهد شد.

اگر به توصیه‌ها و مفاهیم بدیهی عمل می‌شد شاید سرنوشت دوران جاهلیت دوباره تکرار نمی‌شد؛ آن‌گونه که علی در خطبه دوم نهج‌البلاغه و هنگام بازگشت از صفین در وصف آن دوران سیاه گفته است: «در آنجا عالمان و دانایان را چون ستوران، لگام بر دهان مى‏زنند و جاهلان را اکرام مى‏کنند و بر صدر مینشانند.»

مکتب شام و اندیشه مرجئه به خوبی دریافته بود که آبشخور اصلی هرگونه انحراف و ستمی در تعطیل کردن سیستم نظارت همگانی موسوم به «امر به معروف و نهی از منکر» نهفته که همواره مورد تأکید قرآن و سنت بوده است.

فلج کردن این سیستم توانست راه را برای حاکمیت اوباش و اشرار بر جان و مال و ناموس مردم باز کند. اینجاست که حسین به عنوان وارث اصلی انبیا و اوصیای الهی باید تن به چنین پایان خون‌بار و دردناکی بدهد تا همه بدانند که برای «اصلاح امت» و عمل به وصیت پدر بزرگوارش علی (ع) مبنی بر امر به معروف و نهی از منکر باید هزینه داد و در برابر پیروان مکتب شام ایستاد و گفت:

«من برای تفریح و تفرج و … قیام نکردم. من برای اصلاح امت جدم پیامبر و امر به معروف و نهی از منکر خروج کردم تا به سیره پیامبر و پذرم علی رفتار کنم.»

پیروان مکتب شام در طول تاریخ نیز حقیقتا شاگردان خوبی برای معاویه و یزید و عمرو عاص بوده‌اند. فقط کافی است به زمانه خودمان نگاه بیندازیم که آخرین شاه ایران از یک سو این سیستم نظارتی را از کار انداخته و شیعیان و علمای مبارز را مقتول و محبوس و تبعید کرده بود و از  دیگر سو خود را از مقربین به درگاه معصومین (ع) معرفی کرده و هزینه ساخت آرامگاه منسوب به زینب کبری را که رسواکننده کم‌نظیر مکتب شام بود متقبل شده بود …

 

پاورقی‌ها:

۱-    مرحوم استاد سید عبدالرزاق مقرّم در صفحه ۳۵۶ کتاب ارزشمند «مقتل‌الحسین» خود به منابع این قضیه دردناک اشاره کرده است.
۲-    طبری در نقل خود از ابی‌مخنف، او را از دختران حضرت علی (ع) قلمداد کرده ولی خوارزمی او را فاطمه دختر امام حسین (ع) دانسته است.

مُحرِم شوید که مُحَرّم می‌رسد ز راه…

[ms 0]

کربلا درون من است و عاشورا تمام لحظات زندگی‌ام. کربلا آن‌جاست که با مرکب نفس به روح خدایی‌ام می‌تازم و استخوان‌هایش را خرد می‌کنم. عاشورا آن روزی‌ست که هادی درونی‌ام را سر می‌برم و تقدیم نفس سرکشم می‌کنم.

دقیقا همان لحظه‌ای که مقام خلیفة‌الهی را به کل‌الانعام بل‌هم اذل می‌فروشم، مصداق یزیدم. همان‌جا که در رأس هرم قدرت، شیطان را قرار می‌دهم، لب‌های حسین باطنی را که قرآن می‌خواند با خیزران نفس می‌نوازم. عاشورا همان‌جاست که خیمه‌ی ولایت را با آتش دنیاپرستی می‌سوزانم و بازمانده‌های لشکر عقل را به اسارت جهل می‌برم.

هابیل، موسی، حسین… قابیل، فرعون، یزید… همه مصداق درونی دارند. قصه و تاریخ نبودند که به نقل‌شان بسنده کنیم. هر روز تک‌تک‌مان در نبرد بین حسین و یزید «انتخاب» می‌کنیم و «وای از انتخابی که انسان را از حسین دور کند».

حسین‌ها و یزیدها آمدند تا بگویند انسان به‌طور بالقوه هم حسین است و هم یزید. انتخاب با خود اوست که به کدام سپاه رو کند، به حسین فطرت فعلیت ببخشد و سعید شود، یا به یزید نفس بپیوندد و سرنوشت اشقیا را به انتظار بنشیند.

مُحرِم شویم که مُحرّم را حج عظیمی‌ست. احرام بندیم که در این حج «ذبح عظیم» از ذریه‌ی اسماعیل گرفته می‌شود. رمی شیاطین کنیم در این روزهای ماتم. شیاطین جن و انس را برانیم که عزاداری برای حسین فاطمه (سلام‌الله علیها) لیاقت می‌خواهد و شور و شعور.

زینبِ جان شویم و حق را فریاد کنیم. زینب شویم و اسرای حسینی را سروسامان باشیم. دشت کربلایی روح را به اشک دیده شست‌وشو دهیم و زنجیر از پای کودکان ماتم‌زده که با سنگِ قوای جهل استقبال می‌شوند، باز کنیم.

آزمون سختی در پیش است. یاران زینبی می‌طلبد این مبارزه! اما تا زینب، فاصله بسیار است. از جهاد اکبر و طهارت باطن که شروع کنیم، کم‌کم تقوا و صبر در وجودمان نهادینه و فاصله‌ها برداشته می‌شود. آن‌وقت تازه نوبت می‌رسد به روشنگری و رساندن فریاد «هَل مِن ناصِر یَنصُرنی» حجت زمان، که شجاعت حسینی می‌خواهد و جسارت علوی، و کیست که نداند زینب پیامبر کربلا بود، بعد از عاشورا؟

شایسته شویم برای پیامبری. صبور و پایدار باشیم در شدائد آخرالزمان. و بابصیرت باشیم در امر شریف ظهور.

باید قبل از ظهور ثابت کنیم که اگر مهدی موعود (عجل‌الله تعالی فرجه‌الشریف) بر ما وارد شوند، مثل امت‌های پیشین قدرنشناس حجت نخواهیم بود. مستشهدین بین یدیه شویم که آخرالزمان همین امروز است…

مباهله؛ خانواده و نبرد فرهنگی

[ms 0]

محل قرار؛ خارج شهر مدینه است؛ شن‌زاری خشک و عطشناک، اسقف نجرانی با شصت نفر از بزرگان هم‌کیش خود منتظر مرد عرب است، قرار گذاشته‌اند تا خدا را به داوری بخوانند، البته به پیشنهاد مرد عرب.

داستانش کمی طولانی است، بحث دینی بود و در آخر هم مسیحیان اعلام کردند متقاعد نشدند. مرد عرب هم با فرمان الهی به آنان پیشنهاد داد من و شما زن و فرزند و خویشان خود را به مقابله بیاوریم و همدیگر را نفرین کنیم تا هرکه دروغگو است، مشمول عذاب الهی شود.

در روز موعود، مسیحیان از وجود خانواده و عزیزان همراه مرد عرب می‌ترسند. می‌هراسند؛ چون دروغگوست و کسی که به حرف و قول‌ش ایمان ندارد، بهترین کسان و خانواده خود را به خطر نمی‌اندازد. اسقف مسیحی هراسناک و از ترس عذاب و نفرین اعلام شکست می‌کند و داستان مباهله در تاریخ شکل می‌گیرد.

هرچند داستان آموزه‌ای دینی به نظر برسد، دوست دارم از زاویه‌ای اجتماعی به آن نگاهی بیندازم، نکته‌ای باریک در رفتار پیامبر اسلام می‌درخشد، نکته‌ای اجتماعی و درسی اخلاقی.

پیامبر برای این جنگ مذهبی دست به دامن بهترین و مومن‌ترین یارانش نمی‌شود، یارانی که ایمان و اعتقادشان مانند سلمان و ابوذر و … شک‌برانگیز نیست. پیامبر دست به دامن ارکانی کامل و زیبا به نام خانواده می‌شود. مهمترین رکن مذهبی و اجتماعی از نظر اسلام.

از نظر تاریخ تقویمی اسلام، روز مباهله شایستگی نام‌گذاری به روز خانواده را دارد. روزی که پیامبر با تکیه بر خانواده نشان داد، زن و شوهر وفادار به هم و با ایمان، فرزندانی تربیت‌یافته در چارچوب دستورات اسلامی و قوانین و مصلحت‌های اجتماعی تشکیل یکی از مستحکم‌ترین بنیان‌های هستی را می‌نهند که با تکیه بر آنها می‌توان به مقابله با آسیب‌ها و سختی‌های اجتماعی و فکری فرهنگی و پلیدی‌های پیش روی جامعه انسانی و ایمانی شتافت.

درس بزرگ محمد (ص) تأکید بر تقدس و استحکام بنیان خانواده است؛ مبنایی کردن بنیان خانواده در نگاه و منظر اسلام و تاریخ.

آموزه ۱۴۰۰ سال قبل اسلام و تأکید فراوانش بر خانواده، امروز توسط دانشمندان جامعه‌شناسی و علوم اجتماعی به‌عنوان بنیان ابتدایی و اصلی رشد و پرورش انسان‌ها  و اجتماعی شدن  و… مورد مطالعه و تاکید فراوان است. این دستورات مبنایی البته به صورتی بسیار جزیی و ریز توسط امامان (ع) تببین و نهادینه می‌شوند.

آیات و احادیث فراوان و مکرر از پیامبر اکرم و ائمه در توصیف رفتار و مسولیت زن و شوهر به همدیگر، حسن خلق و رفتار زوجین در محیط خانه و خانواده، کمک و مشارکت در کارها، وظایف و حق مسولیت پدر یا مادر بر فرزندان در تأمین معاش تا تعلیم و تربیت و آموزه‌های اخلاقی و دینی و صدها نکته دیگر در این دستورات، به خودی خود نقش بسیار مهم و بی‌بدیل خانواده و جایگاه رفیع آن در قله سعادت و خوشبختی به نمایش میگذارد.

خانواده؛ رکن مورد غفلت در زندگی اومانیستی و فرد گرای امروز؛ همانقدر که در به قله رساندن اجتماع نقش دارد، در سقوط و اضمحلال آن نیز مقصر می‌تواند باشد.

به گمانم در تبلیغات و آگاهی‌دهی و روشن‌گری امروزه جهت استیفای حقوق زنان و دختران گاهی به این حقایق که این حق و حقوق باید در جهت تقویت و تحکیم خانواده صورت بگیرد یا حقوق فرزندان و تأمین امنیت روانی خانواده به دوش زنان است، بی‌توجهی زیادی صورت می‌پذیرد و گاهی این برابری‌طلبی ها نه تنها شرعی هم نیست، بلکه باعث ضربه به بنیان و اساس خانواده نیز می‌شود.

ازین‌رو توجه به روش‌های تبلیغی و مطالب منتشره در نشریات و مجلات دخترانه و زنانه بدون در نظر گرفتن خانواده  و نقش زن در تحکیم و یا تزلزل آن، امری  ناصواب است که توجه و هشیاری اهل فرهنگ را می‌طلبد.

شتر غدیر، شتر جمل

[ms 0]

گاهی در وقایع تاریخی می‌شود اشتراکاتی بی‌ربط یا کم‌ربط یافت که اگر کمی دقت کنیم می‌توان برخی ربط‌های مهم و البته مغفول را از همین اشتراکات بی‌ربط کشف و بزرگ‌نمایی کرد.

از شترانی که در آخرین روزهای سال دهم هجری، پالان آنها منبر پیامبر اسلام در غدیر خم شد تا پیام مهم خود را به گوش حاجیان برساند تا شتری که ربع قرن پس از واقعه غدیر به عنوان سمبل مخالفت عده‌ای از اعضای خانواده و صحابه بزرگ پیامبر با حاکم منتخب و مشروع مسلمین شد می‌شود نقطه اشتراکی به نام اصول‌گرایی و تعهد ایمانی را بیرون کشید.

ابتدا به پایان سال دهم هجری برویم که پیامبر ما در بازگشت از آخرین حج خود و در آخرین‌های ماه‌های عمر خویش هزاران زائر خانه خدا را در برکه‌ای بنام «خم» متوقف کرده و از «ولایت علی» برای آنان سخن گفت. به باور ما این اقدام پیامبر اسلام نمی‌توانست معنایی جز اعلام جانشینی علی‌بن ابی‌طالب (ع) در همه شؤون پیامبر (جز شأن پیامبری ایشان) داشته باشد.

اما در عمل دیدیم که اتفاق دیگری افتاد و کمتر از سه ماه پس از سخنرانی غدیر خم، سرنوشت جهان اسلام به «خلافت» و «خلفا» موکول شد و علی به دلایلی همچون جوان بودن (۳۴ ساله بودن)، دست داشتن در قتل بسیاری از بزرگان مشرکین در جنگ‌ها و عدم پذیرش ایشان از سوی برخی قبایل، از زعامت جامعه نوپای اسلامی دور نگه داشته شد و کار به دست شیوخ کهنسال و مورد حمایت قبایل افتاد.

شاید برای خیلی‌ها این پرسش پیش آمده باشد که چرا پیامبر اسلام در تعیین جانشین سیاسی و دینی خود به این مصلحت‌های مقبول اعراب توجه نکرد و ترجیح داد توانایی‌های فردی علی (ع) را معیار انتخاب خویش قرار دهد؟ آیا نمی‌شد فردی از شیوخ مقبول و محبوب عرب به عنوان حاکم دوره گذار انتخاب شود تا زمینه را برای حکومت حاکم ایده‌آل آماده کند؟

حال به ربع قرن پس از واقعه غدیر برویم و شورش اصحاب جمل را بنگریم که به دلیل بی‌اعتنایی عامدانه امام علی (ع) نسبت به برخی مصلحت‌های مقبول آن زمان (و البته همه زمان‌ها) شکل گرفت. علی نیز همچون مراد خویش حاضر نشد در عزل و نصب‌های کلیدی و حساس خود به برخی مصلحت‌ها توجه کند و اصول و تعهدات ایمانی خویش را فدای احتیاطات و مصلحت‌های مورد پذیرش رجال سیاسی و قبایل قلدر آن عصر کند.

 

این رویه پیامبرگونه علی سه جنگ فرسایشی و کم‌سابقه را بر او تحمیل کرد و منجر به ترور او و کوتاه شدن دوره حکومتش شد. این سرنوشتی بود که نه تنها سیاستمدار هوشمند و زیرکی چون علی بلکه هر تحلیل‌گری می‌توانست آن را پیش‌بینی کند، اما اینجا هم علی چون مرادش محمد (ص) ترجیح داد به اصول و حقایق ایمانی خویش پشت نکند و در گرداب توجیه و مصلحت‌سنجی نیافتد.

علی همچون پیامبر نیک می‌دانست که چنین مصلحت‌سنجی‌هایی به موریانه‌ای می‌ماند که خانه ایمان او و خلق را می‌خورد. برای علی نیز مهم این است که به نام دین و به اسم علی، به غیرمسلمان‌ها هم ظلم نشود. او حاضر نیست به قیمت بقای حکومت خویش از اصول ایمانی و انسانی دست شسته و مؤید ظلم و انحراف امثال امویان و زیاده‌خواهی قبایل باشد.

جهاز شتران غدیر شاهد اصول‌گرایی پیامبری شدند که به تربیت‌یافته خانه خویش آموخته بود حتی شورش شتر سرخ‌موی همسر پیامبر هم نباید حاکم اسلامی را در آزادگی و اصولگرایی و قانون‌مندی مردد و مذبذب کند.

محمد (ص) از جهاز شتران منبری ساخت تا بی‌اعتنایی خود به سنت‌های غلط و مصلحت‌سنجی‌های غیر شرعی و غیر عقلایی را فریاد بزند و علی (ع) نیز شتر اصحاب جمل را سمبلی کرد که بگوید برای چند روز بیشتر باقی ماندن بر سر قدرت حاضر نیست حقیقت و انسانیت را در پای مصلحت‌های قبیله‌ای و مافیایی ذبح شرعی کند!

 

“رسیدن دو دریا به هم”

امشب این پاره‌ی دل محمد است که گره می‌خورد با سینه‌ی ابوتراب
امشب این پاره‌ی دل محمد است که پیوند می‌زند کوثر را با زلال غدیر
امشب این عزیز دل محمد است که نرم و عاشقانه می‌نشیند بر عمق چشمان علی
امشب این پاره‌ای از جان محمد است که پلی می‌شود بر آسمان‌ها

از امشب فاطمه و علی، هم‌سفره و هم‌دل و هم‌راه می‌شوند روی حصیر ساده‌ی دوست داشتن‌هاشان

[ms 0]

که از این پس، یار یکدیگر شوند در نزدیکی به خدایشان و شریک هم، زیر طاق خواستن‌های دنیایی‌شان

که خدای محمد گفت:
«لو لم اخلق علیا لما کان لفاطمة ابنتک کفو علی وجه الارض‏»
«اگر علی را نمی‏آفریدم، برای دختت فاطمه روی زمین هم‌شأنی نبود»

چه مبارک سحری است و چه فرخنده شبی امشب
که عشق زهرا و علی، برکت ناب همه‌ی عشق‌هاست به همه‌ی پیوندها

 

 

بانوی سیب‌ها

[ms 0]

جنگ را تا ندیده باشی، هیچ‌وقت هیچ‌وقت نمی‌توانی بفهمی ترس یعنی چه.
نمی‌توانی بفهمی فاصله‌ی ماندن تا فرار چقدر است.
داغ را تا نچشیده باشی، نمی‌توانی بفهمی رخت عزا را برای چه می‌پوشند.
همه‌جا زن و کودک را کنار هم می‌شمارند، چون هر دو مثل شیشه‌اند.

***

جنگ باشد،
داغدار باشی،
آنهم نه فقط داغ عمو و دایی و فرزندانشان،
داغ برادر هم، داغ برادر…
زن باشی، آنهم فقط هجده ساله،
در روستای خالی باشی و سرباز دشمن به روستای‌تان رسیده باشد..
نمی‌دانم چه می‌کنی، وحشت؟ فرار؟ تسلیم؟ التماس؟…
اما بانویی هست که آن وقت نه تسلیم می‌شود، نه فرار می‌کند، نه التماس و نه …
بانوی من به دشمن می‌تازد، با تبر می‌جنگد، زخم می‌زند و دشمن را به هلاکت و اسارت درمی‌آورد.

***

بانوی من دستهایش سبزند، و تبرش سرخ
بانوی من روی دامنش سیب می‌روید،
شیرزن من چارقدش بوی چادر فاطمه (س) را می‌دهد.

 

سهمِ کویر

[ms 5]

پاییز بود
باد می‌آمد
استخوان‌ها می‌سوخت
کویر سوز داشت
در سوز کویر فقط خارهای درشت با برگ‌های ستبر و تیغ‌های تیز می‌رویید

ــــــــــــــــ

از مغرب نسیمی برخاست
کاروانی در راه بود
کاروان به حرامیان برخورد
آن را پراکندند و به چهار گوشه این سرزمین پارسی راندند
سهم کویر، گل این کاروان شد

ــــــــــــــ

خاتون کاروان به کویر رسید
صحرا در مقدم او گل نداشت که بریزد؛ شبنم ریخت
خشت‌های قم در پای او به رقص طرب برخاستند
بادگیرها در دامنش زمزمه شوق ریختند
مردمان به کوی و برزن درآمدند تا دختر آفتاب را از نزدیک زیارت کنند
بهار کویر فرارسیده بود

ــــــــــــــ

بانو فاطمه، دخت عصمت و شکوه و مهر، به دیدار برادر می‌رفت در توس
و خدا خواست کویر بی‌باران نباشد
خواست کویر بی‌زمزمه بهار در هجران نسوزد
خواست کویر جان بگیرد در دستان لطیف و معصوم نسیم
خدا معصومه را به کویر بخشید
کویر سبز شد؛ بالید؛ جان گرفت؛ شکوه یافت و گلستان برآورد …