روزگار سپری‌شده‌ی یک تفکر

[ms 0]

آیـا زنـان، دنـیـای دیـگـری دارنـد؟!

به محض تکرار این سؤال، کارتون «شهر بچه‌ها» از دور به ذهنم چشمک می‌زند و با نزدیک‌تر شدن، ابعاد آن شهر رؤیایی که توسط بچه‌ها و برای بچه‌ها ساخته شده و رؤیای سال‌های دورم بود، برایم پررنگ می‌شود. و بعد، این سؤال مهم که چرا ما به دیوار کشیدن علاقه‌مندیم؟

شهر بچه‌ها، دنیای زنان، جهان مردان، دنیای نوجوانان و… همه و همه نمونه‌های کوچکی هستند از مرزبندی‌های مرسوم این روزها یا همان عصر جدید؛ مرزهایی که ضخامت و نازکی خود را از بینش، تفکر و جهان‌بینی افراد وام گرفته و به شکل دادن زیست‌جهان همان افراد مشغولند.

از میان مرزها و دنیاهای نوظهور که ریشه در واقعیت‌هایی قدیمی و همیشگی دارند، می‌توان دنیای زنان را برجسته‌ترین و مورد‌توجه‌ترینِ مرزها دانست؛ دنیایی که میزان توجه به آن همواره در حال افزایش بوده و هست. اما این دنیا تا چه حد واقعی است؟ یا تکرار همان سؤال اول که آیا زنان، دنیای دیگری دارند؟

انکار ویژگی‌های خاص زنان، پتانسیل‌ها و توانمندی‌های آن‌ها امری است مشکل و البته مشکل‌آفرین! اما دقت در نکته‌ی نهفته در این جمله، ما را با سؤالی مواجه می‌سازد که نمی‌توان نادیده گرفت:
«آیا مردان ویژگی‌هایی مخصوص به خود ندارند؟»
(بسط و توسعه‌ی این سؤال، ما را با ویژگی‌های خاص کودکان، نوجوانان، نوزادان و… نیز مواجه می‌سازد!)

آیا پتانسیل‌ها، توانمندی‌ها، وظایف واگذارشده و نقش‌های مورد انتظار از مردان، ویژه و خاص ایشان نیست؟
طرح این سؤال، پرسشگر را با دو پاسخ که هرکدام پرسش دیگری دربردارند، مواجه می‌کند:

پاسخ اول: پتانسیل‌ها و توانمندی‌های مردان، مخصوص به خود ایشان است.
اما سؤال این‌جاست که چرا هیچ‌کس یا هیچ زن و مردی آن‌ها را خاص نمی‌داند، بررسی نمی‌کند و جنبشی برای به‌رخ‌کشیدن و حمایت از آن‌ها شکل نمی‌گیرد؟

پاسخ دوم: پتانسیل‌ها و توانمندی‌های مردان، مخصوص به ایشان نیست و چون جنس دیگری به‌جز زن در جامعه وجود ندارد، میان زن و مرد مشترک است.

اما سؤال حاصل از این پاسخ، این‌گونه رخ می‌نماید که اگر ویژگی‌های زن و مرد مشترک است و هردو به یک شکلند، چرا فقط زنان مورد توجه قرار می‌گیرند و دنیایی خاص برای آن‌ها ترسیم می‌شود؟ آیا مردان، جهانی برای عرضه و‌ نمایش ندارند یا کسی مایل به نمایش جهان مردان و خاص‌قلمداد‌کردن آن نیست؟

بررسی ابعاد و ویژگی‌های زن و مرد و درکِ مخصوص بودن توانمندی‌های هر جنس، نقش برخی بینش‌ها را در پُررنگ‌کردن یک جنس یعنی زن، و تأکید بر «خاص» بودن او روشن می‌کند. البته با دقت در معنای مورد نظر ایشان از اصطلاح «خاص»، می‌توان معیاربودنِ ویژگی‌های مردان را برای بررسی زنان به‌روشنی یافت. در حقیقت تفکر مذکور، هر جنس را به‌طور مستقل و به‌عنوان مکمل یکدیگر نمی‌بیند، بلکه مرد و ویژگی‌های مردانه را افق، و زنان را تا بدانجا رشدیافته و کامل می‌داند که به کارکردهای اجتماعی و حتی فردی مردان رسیده باشند.

این سؤال‌ها و پاسخ‌های ابتدایی و نه‌چندان پیچیده، ما را با مرزهایی مواجه می‌کند که تنها وجود دارند، ولی عده‌ای مایل به پررنگ یا کم‌رنگ کردن آن‌ها هستند. به بیان دیگر، در این عرصه هدف از این تفاوت‌ها و اشتراکات، بررسی آن‌ها در فضایی عقلانی برای رسیدن به هدفی والاتر -که همان پیوند این دو جنس در راستای تشکیل جامعه‌ای سالم است- نمی‌باشد، بلکه تماشای صرف تفاوت‌ها و تأکید بر آن‌ها و درنتیجه شکل‌گیری مرزهایی که هر لحظه پررنگ‌تر می‌شوند، مدّنظر مرزداران این جهان است.

نتیجه‌ی این مرزبندی‌ها، ایجاد شکافی عمیق میان دو جنس و تفسیر جهان و هستی از مناظری است که چندان معتبر نیستند. چه این‌که با تصویر جایگاه خاص انسان در عالم هستی و نقش مهم وی در خلقت و آفرینش، سؤال‌هایی که رخ می‌نماید، این‌هاست:

* آیا زن و یا مرد بودن در تفسیر جهان و خلقت دارای اعتبار است؟
* مرزهای زنانگی و مردانگی چقدر می‌توانند در رشد و تعالی افراد جامعه مؤثر واقع شوند؟
* این‌که یک جنس، خاص قلمداد می‌شود و با تبلیغات و اعمال محیّرالعقول جزو بدیهیات زندگی افراد می‌شود و از دیگر سو، ویژگی‌های جنس دیگر که خاص خود‌ اوست نادیده انگاشته شده و یا در بدترین شکل ممکن به‌عنوان معیار و میزانی که دیگر ویژگی‌ها میزان عجیب‌بودن خود را در فاصله و یا نزدیکی با او مشخص می‌کنند، چقدر می‌تواند واقعی باشد؟
پایه و بنیانی که با آن می‌توان هستی را تفسیر و تحلیل کرد، در کجا نهفته است؟

پاسخ سؤال اخیر قطعا جنسیت نیست، حال آن‌که همین مسئله به دستاویزی تبدیل شده است تا افراد مختلف با تمسک به آن و ترسیم هزارویک جهان تودرتو و واهی، از فکر کردن به جهان واحد و حقیقی جلوگیری کنند.

در حقیقت، این مسئله جنگی است زرگری که اصل مطلب را ناپدید کرده و افراد مختلف را به جنگی بیهوده وارد می‌کند، اما در ساحت حقیقت و با دقت به هدف اصلی و غایت خلقت، این زن و یا مرد بودن نیست که اهمیت دارد، بلکه ملاک تقرب تقواست که برای هر دو جنس میسر است.

دیدن و درنظرگرفتن تفاوت‌ها، با بزرگ کردن، پُررنگ‌کردن و تأکید بر آن‌ها فرق می‌کند. آموزه‌های اسلام با دیدن تفاوت‌ها و احترام به آن‌ها و واگذار کردن نقش‌هایی متناسب با تفاوت‌های موجود در دو جنس و البته داشتن انتظاراتی یکسان از آن‌ها که همان عبودیت و بندگی است، راهِ پررنگ‌کردن این تفاوت‌ها را سد کرده است.

زن و مرد در نقش اصلی خود یعنی بندگی، هیچ تفاوتی ندارند و جامعه نیز تنها در صورت جهت‌گیری به‌سمت اهداف والای دینی و پیاده کردن اصول و قواعد عبودیت است که می‌تواند راه ورود افکار متفاوت زن‌گرایانه را سد کرده، به ولایتِ الله گردن نهد.

 

خط ‌چشم‌های مصنوعی

[ms 0]

وقتی از خط چشمی سخن می‌گفت که به هیچ وجه من الوجوه پاک نمی‌شود -این «هیچ وجه من الوجوه» یعنی نه آب، نه دست کشیدن، نه دستمال کاغذی و نه حتی گذر زمان- بیش از آنکه پاک‌نشدنی بودن آن خط چشم تعجبم را برانگیزد، عکس‌العمل دختر کناری متعجبم کرد؛ وقتی از میان تمام جمعیت حاضر در قطار با تعجب به دوستش گفت: “پس چطور وضو بگیریم؟!”

واقعیت این است که آن سؤال، هم به‌جا بود و هم بی‌جا. به‌جا بود از آن‌رو که واقعا با این خط چشمِ عجیب چطور می‌شود عملی را به‌جا آورد که حداقل روزانه محتاج سه بار و حداکثر پنج بار دست و روی شستن از همه چیز و همه کس است؟ و این یعنی رها بودن از همه چیز و همه کس؛ یعنی بی‌تعلق بودن. و بی‌جا بود، چرا که جمع میان این دو ساحت که یکی عین تعلق و وابستگی و دیگری رها شدنِ محض است، ممکن نیست.

در حقیقت آن خط چشم، پیش و بیش از آنکه یک خط چشم ساده باشد، معلول و محصول شرایطی است که از ابتدای صنعتی‌شدن، به‌تدریج خود را نه تنها بر غرب، که بر کل جهان تحمیل کرد. برگزیدن زاویه‌ای دیگر برای نگاه به زندگی، از عوامل همان شرایط خاص و تحمیلی است که به ظهور سبک‌هایی از زندگی منجر شدند که ریشه‌ی خود را در ارائه‌ی تعاریف جدید از مفاهیم ریشه‌ای، چون احساس مسئولیت فردی و اجتماعی، ارتباط با همنوع، دوستی و هم‌چنین تحول در مبانی لذت فردی و اجتماعی و دیگرگونه شدن تعریف رضایت از زندگی و… می‌جستند.

پُرواضح است که تغییر در مفاهیم کیفی و معنوی، تأثیری شگرف بر جهت‌گیری حیات افراد مختلف و در نتیجه اجتماع انسانی خواهد داشت. (علل و چرایی این تحول‌ها نه در این مقال می‌گنجد و نه مد نظر نگارنده است.)

یکی از مفاهیم مهمی که از دست‌کاری نگاه جدید بی‌نصیب نماند، مفهوم زیبایی است. جایگاه خاص این مفهوم و نسبتی که با مفاهیمی چون لذت و رضایت دارد و البته ارتباط خاص آن با قشر تأثیرگذار و محوری جامعه یعنی زنان، اهمیت زیبایی را دوچندان می‌کند. چه اینکه یکی از منابع لذت از زندگی و در نتیجه بالا رفتن میزان رضایت از حیات خویش و البته جامعه، مسئله‌ی زیبایی است.

زیبایی به علت عرضی بودن یعنی ذاتی‌نبودن آن نسبت به اشیا و پدیده‌ها، می‌توان با ایجاد مبانی نظری جدید برای تعریف آن و تغییر ذائقه و سلیقه‌های فردی و اجتماعی و نهادینه کردن آنها، در جوامع و فرهنگ‌های مختلف تعریف نمود یا تعاریف موجود را دستخوش تغییر کرد. شاهد آنکه در دوره‌های مختلف و در فرهنگ‌های متفاوت، مثال‌های زیبایی با یکدیگر فرق می‌کرده‌اند.

نکته‌ی اساسی، تلاش غرب برای یکپارچه کردن تعریف زیبایی و یکسان کردن ذائقه‌های مختلف با مبانی غیرالهی و غربی است که با تمرکز در دو حوزه‌ی «ارائه‌ی الگوهای جدید در قالب مدل‌ها» و «بازارهای هزار و یک‌رنگ» به جهت‌دهی جامعه‌ی جهانی مشغول است. کارکرد الگوهای جدیدِ زیبایی و مدل‌هایی که توسط رسانه‌های جمعی به خانواده‌ها و به‌ویژه زنان و دختران ارائه می‌شوند، گرم کردن مصرف در بازارهایی است که تولیداتشان پایان‌ناپذیر است.

مدل‌های مختلف با استفاده از اصل همه‌جایی و هم‌صدایی، حس بهترین و زیباترین بودنِ خود را به مخاطب القا کرده و با ازبین بردن فضای ارائه‌ی دیگر مدل‌ها و حتی فکر کردن به دیگر امکانات زیبایی، مخاطب را وادار به همراهی با خود کرده و سپس او را به نزدیک‌ترین بازار فروش کالاهای خود راهنمایی می‌کنند و مصرف او را جهت می‌دهند. آنها با تغییر در مبانی تعریف زیبایی و با استفاده از کالاهای تولیدی خود، آنها را زیباکننده معرفی می‌کنند و ولع مصرف آنها را بالا می‌برند.

[ms 1]

ولی سؤال اساسی این است که آیا واقعا مدل‌های غربی، زیباترین هستند؟ چگونه می‌شود که از دوره‌ای، نه تنها در ایران بلکه در کل جهان، موی بلوند، هیکل لاغر، چشم‌های آبی، لباس‌های خاص و حرکاتی متفاوت، زیبا تصور می‌شوند و تمام تلاش زنان برای نزدیک شدن به این الگوها صرف می‌شود؟!

نکته‌ی جالب اینکه در همین ایران خودمان پیش از الگو شدن این شمایل، چاقی، ابروهای پیوندی، پشت لب، چشم و ابروی مشکی و موی زاغی برای زنان، زیبا فرض می‌شده و به‌راحتی می‌توان به‌سخره گرفتن برخی از آن ملاک‌ها را توسط امروزی‌ها دید و یافت.

ملاک‌های زیبایی ریشه در فرهنگ، آداب و رسوم هر قوم و جامعه‌ای دارد و البته این ملاک‌ها تنها در ظاهر خلاصه نمی‌شوند. به‌طور مثال، حجب، حیا، عفاف و مواردی از این دست در زنان ایران ملاکی برای زیبایی و وجاهت و محبوبیت آنها نیز فرض می‌شده و همواره در این فرهنگ ممدوح بوده است.

به تصریح حافظ: «شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد/ بنده‌ی طلعت آن باش که آنی دارد» و این نکته نشان‌دهنده‌ی اهمیت ویژه‌ی انسانیت و اصل عبودیت در تعریف زیبایی رایج در این مرز و بوم است.

حال آنکه غرب با بصری کردن ملاک‌های زیبایی و خلاصه کردن زیبایی در ظاهر، آن هم با شمایلی خاص و تنها منوط بر جنسیت، تغییری شگرف در زیبایی و جایگاه آن پدید آورده است و از سوی دیگر، اسباب آرایش جدید به گونه‌ای طراحی می‌شوند که زن به‌عنوان نیروی کار جامعه با یک‌بار استفاده از آنها تا حداقل یک روز نیازی به تکرار آن مواد و تجدید آرایش نداشته و همواره با ملاک‌های زیبایی فعلی همخوانی داشته باشد. اما میزان قرابت این نگاه به زن و زیبایی با فرهنگ ما و البته فرهنگ دیگر ملل جای تأمل دارد.

در حقیقت غرب با سوءاستفاده از حس زیبایی‌دوستی انسان، مخصوصا زنان، به جامعه‌ی مصرفی خود می‌اندیشد و درصدد کسب سود بیشتر از این راه است.

در این راستا نکته‌ی مهمی که رخ می‌نماید، فاصله‌ی اساسی مصرف با نیاز است. مصرف در جوامع امروزی نسبت دقیق و صحیحی با نیاز ندارد و تنها به رفع نیازهای کاذبی که به مصرف‌کننده القا شده است می‌پردازد. این نیازها از آن رو کاذب خوانده می‌شوند که گاه نه با فرهنگ جامعه نسبتی دارند و نه حتی با نبودشان زندگی آسیبی می‌بیند. تنها کارکردشان ایجاد تبِ کمبود و بالا رفتن میل به خرید و داشتن است؛ داشتنی که هیچ تعریف منطقی و درستی را با خود به همراه ندارد.

 

وقتی تجرد انکار می‌شود

ایمیل را که باز می‌کنم، خانم دبیرِ بخش آن تو نشسته‌اند و دستورِ نوشتن درباره‌ی تجرد (در کشور) را می‌دهند. برایم جذاب نیست. عوضش سعی می‌کنم قیافه‌ی دبیر بخش را در حال قلمی‌کردن آن موضوع تصور کنم. بی‌نتیجه است و تجرد، گردنم را گرفته. چشم می‌گذارم تا نبینمش.

[ms 0]

۱- مکث می‌کند و درحالی‌که سعی می‌کند جملاتش را مرتب کند، حالی‌ام می‌کند در این حوزه، کتاب خاصی نیست و مقاله هم جز تعدادی محدود که در یک یا دو فصل‌نامه منتشر شده‌اند، چیزی دستم را نمی‌گیرد.
این‌ها صحبت‌های یکی از کارشناسان امور بانوان است که از جدی نگرفتن بحث تجرد در کشور گله می‌کند. دلیلش را که جویا می‌شوم، با خنده می‌گوید به‌خاطر مسئله‌ی ازدواج و اهمیت آن در فرهنگ و کشور ماست و اینکه چه‌بسا مطرح کردن بحث تجرد به‌عنوان معضلی روبه‌رشد، به آن حوزه آسیب برساند!

صریحش می‌شود «انکار بحث تجرد» و این یعنی ما در ترویج ازدواج و ترغیب به تشکیل خانواده موفق بوده‌ایم! از پای نمی‌نشینم؛ اینترنت را برای این‌جور مواقع ساخته‌اند دیگر. سه روز سرچ پی‌در‌پی برای گرفتن نتیجه‌ی آن خانم کارشناس، اگر نگوییم کافی است، بی‌انصافی است اگر کم تصورش کنیم.

چند گزارش مختصر آماری از وضعیت تجرد در کشور (که همه یکی بودند و تکرار می‌شدند)، چند مصاحبه‌ی نسبتا خوب و چند مقاله‌ی علمی و آماری، تمام یافته‌های نگارنده بود که به موتور جستجوی گوگل متوسل شد. کتابخانه‌ها و چند کارشناس دیگر روان‌شناسی و امور بانوان، دامن‌هایشان را از دست‌هایم بیرون نکشیدند و با ابراز همدردی با چشم‌های نالانم، از یافتن کتابی با این موضوع ناامیدم کردند. چشم‌های خسته‌ام را که باز می‌کنم، می‌بینم بقیه هم چشم گذاشته‌اند.

۲- سخن گفتن از اهمیت ازدواج و جایگاه مورد تأکید این امر در عرف و شرع ایران و اسلام و حتی دیگر ملل و فرهنگ‌ها، پُر گفتن است. اما دقت در امر ازدواج، فرد را با روی دیگر آن، یعنی تجرد مواجه می کند. دو روی سکه‌ای که هرگز با یکدیگر مواجه نشده و حتی وجود یکی مستلزم عدم دیگری است.

اما چرا برخلاف ازدواج، معضل تجرد سخنگویی ندارد؟ پاسخ این سؤال در گرو روشن شدن چرایی صحبت‌های رایج در زمینه‌ی ازدواج است؛ به این معنی که چرا از ازدواج سخن می گوییم. نقش بی‌بدیل ازدواج (البته از نوع صالح و سالمش) در تکامل و تعالی روحی افراد و ارضای نیازهای جسمانی ایشان و نیز داشتن جایگاهی رفیع در حفظ بقای جوامع انسانی، علت و چرایی سخن‌های رایج درباره‌ی ازدواج را روشن می‌کند. اما به همین دلیلِ نسبتا ساده می‌توان اهمیت پرداختن به تجرد را درک کرد.

به دیگر سخن، از آن روی که ازدواج، زمینه‌ساز صلاح و فلاح نسل‌های انسانی و تکامل جوامع است. در صورت بروز پدیده‌ی تجرد در میان نسل‌های مختلف، می‌توان آسیب‌های اجتماعی ناشی از این مسئله را مورد تأکید قرار داد. نگاهی به آمارهای مختلفِ ارائه‌شده در زمینه‌ی تجرد، مخاطب را با پدیده‌ای روبه‌رشد مواجه می‌کند که در صورت جدی نگرفتن آن، به بحرانی اجتماعی بدل خواهد شد.

آمارهای فعلی، از افزایش بیش از یک‌میلیون نفری دختران مجرد تا ده سال آینده سخن می‌گویند؛ یک‌میلیون نفری که با در نظر گرفتن نسبت ۱۰۰ دختر به ازای ۱۰۵ پسر در بدو تولد در هر دوره‌ی سنی، کمی مسئله به‌نظر می‌رسد. نکته اما نگاه‌هایی است که از این مسئله غافلند و سخنگوهایی است که وجود ندارند.

۳- «کسی زن به‌دنیا نمی‌آید!»
گوش‌سپردن به صحبت‌های نهفته در همین یک جمله‌ی «مونیک ویتینگ» که در قالب عنوان مقاله‌ای از وی منتشر شد، مخاطب را با اولین حرکات و جملات مشوّق تجرد مواجه کرده و گمانه‌زنی درباره‌ی نحله‌ی فکری این اندیشه را به کاری آسان بدل می‌کند.

فمینیسم که در کلیت خود چندان هم یک‌پارچه نیست و زمینه‌های فکری مختلفی را با محوریت زنان زیر چتر خود نگه داشته و پرورش داده است، در یکی از شاخه‌های فکری خویش که در اصطلاح فمینیسم، «رادیکال» خوانده می‌شود، به‌عنوان اولین منادی جدایی زنان از مردان ظاهر شده است.

این گروه:
وجود تفاوت‌های جنسیتی را عامل اجتماعی می‌دانند، نه یک پدیده‌ی طبیعی. (۱)
بسیاری از رادیکال‌ها نه‌تنها به برتری صفات زنانه معتقدند، بلکه آرمان آنها آرمانی کاملا زنانه است. بر اساس این، دوجنسیتی بودن جامعه رد می‌شود و با تأکید بر برتری همه‌جانبه‌ی زنان نسبت به مردان، زنان را به دوری از مردان و زندگی جداگانه از آنان تشویق می‌کند. از بارزترین چهره‌های معتقد به این نظریه، «کریستین دلفی» و «مونیک ویتینگ» از فمینیست‌های فرانسوی هستند. (۲)

نگاه خاص این شاخه از فمینیسم و ادعای عجیب ایشان مبنی بر اجتماعی بودن تفاوت‌های جنسیتی، با زیرسؤال‌بردن علم پزشکی و مردانه دانستن این علم قوت می‌گرفت. در حقیقت، آنها تمام شرایط جامعه را نتیجه‌ی عملکرد مردان و سرکوب زنان توسط آنها می‌دانستند و به انقلابی همه‌جانبه در تمامی امور (حتی علوم) معتقد بودند.

پُرواضح است که تأکید فمینیسم رادیکال بر جدایی از مردان، با خواسته‌ی تغییر اساسی در شکل و چهارچوب خانواده و تغییر در ساختار نقش مادری، همراه و هم‌راستا بوده است؛ چه اینکه به زعم فمینیست‌ها، خانواده اولین و اصلی‌ترین نهادی است که زنان، تحت سلطه‌ی نظام پدرسالاری واقع می‌شوند. (۳) و ادعای جالب‌تر ایشان، از اجتماعی بودن نقش مادری و عدم ارتباط این نقش با مسائل بیولوژیک و طبیعی حکایت می‌کند.

خانواده‌زدایی و مردستیزیِ این شاخه از فمینیست‌ها آن‌چنان جامه‌ی افراط به خود پوشید که منتقدینی را از دل همان جنبش پرورش داد. با ظهور موج سوم فمینیسم که در ادامه‌ی امواج اول و دوم این جنبش به‌وجود آمد (۴)، انتقاد از افکار و اندیشه‌های متفکران رادیکال، در صدر بیانات و شیوه‌ی تفکر نظریه‌پردازان جدید فمینیست قرار گرفت. این افراد کسانی بودند که به‌رغم تعلق خاطر به مسائل زنان و طرفداری از آنها، با عملکردهای فمینیستی بالاخص رادیکال، کاملا مخالف بودند و بسیاری از عقاید و فعالیت‌های آنها را به نقد کشاندند. این مخالفت‌ها تنها به انتقادات درون‌حوزه‌ای محدود نمی‌شد، بلکه در نیمه‌ی دوم ۱۹۷۰ عملا یک جنبش ضدفمینیستی علیه عملکرد و نظرات آنها شکل گرفت. رهبران این طیف با تأکید بر طرفداری از مسئله‌ی زنانگی، نقش مادری را به‌عنوان امری مقدس معرفی می‌کردند. (۵) از دیگر سو، آنها به طبیعت متفاوت زن و مرد استناد کرده و نظریه‌ی جنسیت بر مبنای اجتماع رادیکال‌ها را مردود می‌دانستند.

فمینیست‌های جدید به مخالفت با مبانی فکری رادیکال‌ها و مردستیزی و خانواده‌زدایی آنها پرداخته و به زندگی خانوادگی با تمام شئون و ارزش‌های آن اعتقاد داشتند و بر این باور بودند که فمینیست‌ها نمایندگان شایسته‌ای برای تمام زنان نیستند. (۶) با چشم‌بستن بر غرب و معضلاتی که از جانب این اندیشه دامنگیرش شده است، می‌توان طرح سؤال «آیا پدیده‌ی تجرد در ایران ناشی از اندیشه‌های فمینیسم است؟» را جدی گرفت.

پاسخ این سؤال در گرو ملاکی است که برای قضاوت برمی‌گزینیم. به دیگر سخن، اگر ملاک بررسی تأثیرپذیری را روشنفکران و نظریه‌پردازانی از قشر خاص بدانیم، قطعا این تأثیر به‌صورت مستقیم دیده می‌شود، اما نکته‌ی اساسی، نگاه بیشتر مردم به نظریات رادیکال‌هاست. عدم اقبال و استقبال مستقیم مردم از نظریه‌های خاص فمینیست‌ها انکارناشدنی می‌نماید، اما مسئله و چالش موجود، تأثیرپذیری غیرمستقیم جامعه از این اندیشه‌ها (البته در کنار دیگر عوامل) است که به تغییر و جابه‌جایی ارزش‌ها و نقش‌های مورد انتظار از زنان منجر شد؛ نگاه‌ها و انتظاراتی که موجب دست‌چندم‌شدن اولویت‌هایی هستند که پیش از این در صدر جدول منویات زنان و دختران قرار داشتند. پدیده‌ی ازدواج و نگاه به تجرد، یکی از همان اولویت‌هاست.

۴- تجرد قطعی، تجرد اجباری، دختران مجرد، آسیب‌های ناشی از تجرد و… از معدود اصطلاحات سخنگویان عرصه‌ی تجردند که همگی دارای باری منفی برای انتقال به مخاطبند. تعریفی کلی از تجرد قطعی، حاکی از وضعیتی است که در آن دختران و پسران فکر ازدواج را از ذهن خود بیرون می‌کنند و یا به بیان دیگر، امکان ازدواج برایشان ایجاد نمی‌شود. مفهوم دیگر، تجرد اجباری یا ناخواسته است که به علل مختلف اجتماعی، فردی یا خانوادگی، امکان ازدواج برای فرد فراهم نمی‌شود، حال آنکه خود او مایل به ازدواج است.

تلخی نهفته در این اصطلاحات، زمانی افزایش می‌یابد که عده‌ای درصدد انکار این مسئله در کشور برمی‌آیند. اما فارغ از تمام جدل‌های رایج در این حوزه، پدیده‌ی تجرد به‌عنوان یکی از مسائل مهم و تأثیرگذار در درازمدت، وجود دارد و در صورت بی‌توجهی بیشتر، به بحرانی انکارناپذیر بدل خواهد شد.

[ms 1]

پُرواضح است که ریشه‌ی اهمیت تجرد را باید در اهمیت نهاد خانواده و جایگاه آن، نه‌تنها در ادیان، بلکه در حوزه‌های علمی مختلف، چون جامعه‌شناسی، حقوق، اقتصاد، روان‌شناسی، فلسفه و… جست. با اهمیت دادن به خانواده به‌عنوان یکی از نهادهای مهم جامعه، درصورت هرگونه تغییر و تحول در جامعه، بالطبع تغییراتی در این نهاد نیز ایجاد خواهد شد.

افزایش سن ازدواج دختران و بروز پدیده‌ی تجرد قطعی در بین آنان، از زمره‌ی این تحولات است که در نتیجه‌ی تغییرات کلان در سطح جامعه ایجاد شده است. پدیده‌ی افزایش سن ازدواج نه‌تنها در ایران، بلکه حتی در کشورهای توسعه‌یافته‌ی فراصنعتی مانند ایالات متحده‌ی آمریکا نیز مشاهده می‌شود. (۷)

زمان ازدواج و تشکیل خانواده، از عوامل مختلفی تأثیر می‌پذیرد. توسعه و نوسازی در دنیای جدید با تغییر سریع و قابل توجه شرایط اقتصادی و اجتماعی افراد، تغییر در زمان ازدواج و تأخیر آن به زمان‌های دورتر را موجب شده است. فروپاشی نظام‌های خانوادگی گسترده، جایگزینی اقتصاد تجاری و صنعتی به‌جای اقتصاد کشاورزی سنتی، پیچیده‌ترشدن تقسیم کار اجتماعی، گسترش تحصیلات همگانی و مشارکت بیش‌تر زنان در فعالیت‌های اقتصادی و اجتماعی خارج از خانه، عواملی هستند که در تأخیر ازدواج نقش دارند. (۸)

افزایش نرخ رشد جمعیت نیز ازجمله مؤلفه‌هایی است که به نوبه‌ی خود، به افزایش سن ازدواج و بروز پدیده‌ی تجرد قطعی دامن زده است. از طرفی، نباید از نظر دور داشت که پدیده‌ی افزایش سن ازدواج و در ادامه، بروز تجرد قطعی باعث اختلال در کارکرد طبیعی نهاد خانواده شده و به دنبال این امر، به‌طور طبیعی شاهد وجود نابسامانی‌هایی در سطح جامعه هستیم؛ نابسامانی‌هایی چون شیوع انواع فسادهای اجتماعی، بحران میل جنسی، فرار دختران و… . (۹)

نمونه‌هایی کوچک از تحقیقاتی این چنین، که در حاشیه‌ی ازدواج به مسئله‌ی تجرد پرداخته‌اند، گواه مسئله‌ای است که هرچند در حال حاضر آسیب اجتماعی تلقی نمی‌شود، اما قادر است در درازمدت زمینه‌های آسیب‌های اجتماعی فراوانی را فراهم آورد.

سؤال اساسی این نوشتار را این‌گونه می‌توان بیان کرد: چرا پدیده‌ی تجرد در ایران به‌عنوان یک مسئله‌ی مهم، از سوی کارشناسان امر بررسی نمی‌شود؟

فروپاشی اجتماعی، پیر شدن جامعه و تهدیدهای جدی برای سلامت روانی دختران مجرد مسائلی نیستند که به‌راحتی بتوان از آنها گذشت. لزوم ورود جدی مسئولان و کارشناسان برای حمایت از سلامت روانی دختران و حتی جامعه بر کسی پوشیده نیست و نکته‌ی مهم، خطرناک بودن انکار پدیده‌های تأثیرگذار اجتماعی است.

دو مؤلفه‌ی اساسی در حوزه‌ی کاهش تجرد، فرهنگ‌سازی برای تغییر نگرش به نقش‌های مورد انتظار از بانوان و نیز تأمین زیرساخت‌های لازم در راستای ازدواج‌های به‌موقع می‌باشند. ورود جدی نهادهایی چون آموزش و پرورش، آموزش عالی، حوزه و روحانیت، با محورقرارگرفتن مساجد و تریبون‌های نماز جمعه و رسانه‌های جمعی، لازمه‌ی تغییری اساسی در نگرش به امر ازدواج است. البته آموزش عالی با ایجاد زمینه‌هایی برای ورود استاندارد دختران و پسران به دانشگاه، می‌تواند زمینه‌ی مؤثری را در امر ازدواج فراهم آورد. از دیگر سو، می‌توان وزارت تازه‌تأسیس ورزش و جوانان که امور جوانان را مسئله‌ی خود می‌داند و هم‌چنین وزارت رفاه را در حوزه‌ی عملیات‌های اجرایی مبتنی بر تحقیقات، برای کاهش آسیب‌های ناشی از تجرد در جامعه مسئول دانست. این دو وزارتخانه با برنامه‌ریزی صحیح می‌توانند در کاهش پدیده‌ی تجرد و آسیب‌های ناشی از آن کوشا باشند و این امر جز در بند شناسایی عوامل افزایش تجرد و پیشگیری از آنها نیست.

چشمانی که بسته‌اند، نمی‌توانند حامیان خوبی برای آینده‌ی جامعه باشند.

حالا چشم‌هایم را باز می‌کنم! یقینا برنده منم…

—————————————————

منابع:
۱- غزاله دولتی، هاله حسینی، حوریه حسینی، بررسی مبانی فلسفی، اخلاقی، کلامی و آثار عملی فمنیسم، ص ۵۱؛
۲- همان، ص ۵۲؛
۳- همان، ص ۵۷؛
۴- برای مطالعه‌ی بیشتر درباره‌ی این موضوع رجوع شود به کتاب معرفی‌شده در بالا؛
۵- همان، ص ۶۰؛
۶- همان، ص ۶۱؛
۷- کرم حبیب‌پور گتابی، غلامرضا غفاری، ۱۳۹۰، علل افزایش سن ازدواج دختران، پژوهش زنان، دوره‌ی ۹، شماره‌ی ۱؛
۸- محمودیان، حسین، ۱۳۸۳، سن ازدواج در حال افزایش: بررسی عوامل پشتیبان، نامه‌ی علوم اجتماعی، شماره‌ی ۲۴؛
۹- کرم حبیب‌پور گتابی، غلامرضا غفاری، ۱۳۹۰، علل افزایش سن ازدواج دختران، پژوهش زنان، دوره‌ی ۹، شماره‌ی ۱؛
۱۰- ماهنامه‌ی سپیده‌ی دانایی، سال دوم، شماره‌ی ۲۴، خرداد ۱۳۸۸، گفتگو با محمدباقر کجباف؛
۱۱- فصل‌نامه‌ی مطالعات راهبردی زنان.

خانومی که من نیستم

نوشته‌ای که در ادامه خواهید خواند، برای گسترش فرهنگ گفتگو و انتشار نظرات مختلف در چارقد منتشر می‌شود و محتوای آن لزوما مورد پذیرش چارقد نیست. نشریه الکترونیک چارقد آماده انتشار نظرات دیگر کاربران خواهد بود.

[ms 2]

«خانومی که شما باشی». انگشت اشاره‌اش را آرام به طرف من گرفته بود و در حالی که هزار و یک حرف قشنگ را با همین نام جذاب، زیبا و سبک در ذهنم تداعی می‌کرد، به سمت دری هلم داد که تنها همان در بود! بی هیچ دیواری و یا باغی که آن پشت باشد…

«ما از دریچه نگاه زنان به جهان می‌نگریم!». این آخرین جمله ۱۴ شبِ اولِ سال «آزاده نامداری» بود در «خانومی که شما باشی». اما یک سوال در این بین حذف نشدنی بود: شما از کدام زنان سخن می‌گویید؟

پرداختن به زنان و تولید برنامه برای این قشر از جامعه توسط شبکه دو از آن روی مورد انتظار است که این شبکه خود را شبکه کودک و خانواده می‌داند. از دیگر سوی زنان به عنوان محور اصلی خانواده و موتور محرک مهمترین و
اولین نهاد اجتماعی، جایگاهی خاص در مناسبات اجتماعی و تمدنی یافته و تاثیرات شگرفی در این حوزه‌ها دارند. در حقیقت گره و نقطه پیوند اجتماع، رسانه و زن نهادی است به نام خانواده که اهمیت زنان، بینش و رشد آنها را چند برابر می‌کند؛ چه اینکه سلامت نفس، تعالی و فهم زن در ایجاد خانواده‌ای متعالی و مجموعه خانواده‌های موفق و کارا در شکل‌گیری جوامع رو به رشد و پویا مسائلی هستند غیرقابل انکار. از این روی ضرورت پرداختن به امور زنان از منظر مدیریت نهاد خانواده و توانمندسازی ایشان در این زمینه جهت ایجاد جوامع سالم و صالح و نیز از زاویه رشد و تعالی انسانی و فردی در ابعاد انسانی درست مانند مردان رخ می‌نماید.

یکی از برنامه‌هایی که پیش از این پرداختن به مسائل زنان را به عنوان زمینه کاری برگزیده بود، برنامه «اردیبهشت» بود که از شبکه چهار پخش می‌شد و البته به جهت تخصصی بودن مخاطبان خاص خود را داشت. اما آغاز بهار ۹۱ همراه شد با پخش برنامه‌ای خوش آب و رنگ و البته خوش‌نام. «خانومی که شما باشی» نام قشنگی بود برای یک شبانه جدید که به نام زن بود و به کام هیچکس!

دکور شاد، موسیقی آرام زمینه، تماشاگرانی که مرتب دست می‌زدند و اجرای مخصوص آزاده نامداری (که لزوما مثبت نیست)، از ابتدا نوید برنامه‌ای عمومی را می‌داد در حوزه زنان، یعنی یک برنامه بی‌سابقه. اما تمام اینها و آن تصور خوب از نام جذاب برنامه، زمانی از بین رفت که سوالات نامداری یکی پس از دیگری مانند پتک بر سر مخاطب فرود می‌آمدند و در کنار پاسخگوها که کسانی نبودند جز بازیگران و مشاهیر عرصه تصویر، به ساخت بنایی مشغول شدند که هیچ شباهتی به تصور اولیه از برنامه نداشت. در حقیقت این دو مورد در کنار یکدیگر حکایتی بودند از خلأ جدی فکر و برنامه‌ریزی خاص در اتاق فکر برنامه. زنان و مسائل ایشان دغدغه برنامه‌ای بود که برای آنها و به نام آنها ساخته شده بود؛ اما در اکثر شب‌های برنامه هیچ کدام از دغدغه‌های جدی زنان مورد بحث و بررسی واقع نشد. تنها موضوعاتی سطحی چون ترس، رانندگی، مادرشوهر، آشپزی، آرام یا شلوغ بودن و… طرح شده و صحبت‌ها و نظراتی شخصی درباره آنها ارائه شد. می‌توان جدی‌ترین مباحث مطرح شده را مادر شدن، و اشتغال زنان دانست که راهگشا بودن بحث‌های جاری در این دو موضوع نیز جای تردید دارد.

[ms 3]

از جهت دیگر اکثریت مهمانان برنامه از چهره‌های مشهور سینما و تلویزیون بودند که به سؤالاتی شخصی پاسخ می‌گفتند و در انتها توسط خانم مجری به عنوان نظرگاه زنان مهر می‌خوردند. اما آیا آن خانم بازیگر نماینده من و مادر من و دوست من است؟ آیا نظر شخصی من نظرگاه خانم مجری، همکار خانم مجری و حتی مادر خانم مجری است؟ چرا و چگونه احوالات شخصی یک نفر را به کل جامعه تعمیم داده و منکر تفاوت‌های موجود میان خود زنان می‌شویم؟ اولین نکته در نگاه خاصی که طی سال‌های اخیر در محافل مختلف به زنان شده است، نادیده انگاشتن تفاوت‌های مختلف شخصیتی، خانوادگی، تربیتی و محیطی و… ایشان و یک کل به هم پیوسته و یکپارچه تصور کردن این قشر است.

در حقیقت وقتی از مسائل زنان سخن می‌گوئیم باید روشن کنیم منظور ما کدام زنان هستند، زنان کهگیلویه و بویراحمد یا زنان اصفهان؛ یا هم همین تهران با طبقه‌بندی بالای شهر و پائین شهر! چه اینکه زنان مختلف با نگاه‌ها و شرایط متفاوت دارای اقتضائات و نیازها و دغدغه‌های مختلفی هستند. اما طرح نگاه زنان در این سطح از کلیت و انتزاع آن هم توسط قشری خاص یعنی زنان بازیگر قدری غیر علمی و غیر منصفانه به نظر می‌رسد. عدم رعایت انصاف در این زمینه با تمرکز صرف بر انتخاب اقشار خاص و میدان و مجال حضور ندادن به دیگر زنان مانند دختران دانشجو آن هم از نوع محجبه‌اش، زنان مبارز و انقلابی، همسران و مادران شهدا و جانبازان و حتی زنان تازه مسلمان که سوژه تکراری سیما شده‌اند و تلاش جهت انعکاس نظرات یکدست میهمانان به اوج خود می‌رسد.

اما مهمترین ضعف برنامه، ضعف ساختاری آن یعنی منفک دانستن زن از خانواده و فربه کردن زنان با تمرکز بر ویژگی‌ها و مسائلی خاص که منجر به کمرنگ شدن نقش ایشان در خانواده می‌شود بود. مسئله‌ای که یکی از نقاط ضعف بزرگ غرب است. مطرح نشدن خانواده و نسبت آن با زنان و بررسی فردیت ایشان بدون در نظر گرفتن نقش اجتماعی خاص زنان (منظور نقشی است که به صورت غیرمستقیم و از کانال خانواده در اجتماع ایفا می‌کنند) از ضعف‌های مهم برنامه بود. این برنامه با پررنگ کردن و بحث بر سر جزئیاتی که می‌توانند یکی از ویژگی‌های شخصیتی هر فردی باشند، به تشریح مسائلی پرداخت که نمی‌تواند دغدغه یک زن مسلمان باشد. چه اینکه دغدغه‌هایی مهمتر به جهت‌دهی افکار و حرکات او مشغول‌اند. چرا و از چه روی بحث بر سر ترس یک فرد خاص آنقدر مهم می‌شود که ۴۵ دقیقه از وقت رسانه ملی و مخاطب را به خود اختصاص می‌دهد!؟ این مسئله تنها از ضعف فکری و عدم شناخت صحیح زنان این مرز و بوم و تفکر جاری در میان آنان و غرق شدن در هاویه نفس نشأت می‌گیرد، چرا که در صورت دست و پنجه نرم کردن با حقیقت مسائلی از این دست، لغو می‌نمایند و نصّ «والذین هم عن اللغو معرضون» سرلوحه حقیقت دوستان است.

ورود به عرصه زنان مسلمانی که قادر بودند سربازان آخرالزمانی سیدالشهدا را تربیت کنند و نشان دادن تفکرات ایشان به انرژی، قوت اندیشه و نگاه عمیق‌تری نیاز دارد.

دختران لچک‌ریالی هنوز هم چارقد می‌بندند

[ms 1]

مقدمه: اینکه هنوز لُر باشی و لباس محلی بپوشی و لری حرف بزنی وسط جهانی که تو را هماهنگ با بقیه‌ مردم می‌خواهد، بیشتر به معجزه می‌ماند تا چیز دیگر؛ معجزه‌ای که چون خلاف‌آمد عادت است، می‌تواند تلنگر بزند و به فکر وادارد و دودوتا چهارتای خیلی‌ها را بر هم بزند. نه اینکه دودوتا را پنج کند ولی همان چهارتا را جوری توی مغز آدم می‌کند که از تیزی‌اش تا مدت‌ها خواب نداشته باشی و خوراکت هم که…

روز ۸ مارس، زنانی با لباس محلی دست در دست دخترهاشان جلو ویترین اسباب‌بازی‌فروشی‌ها می‌ایستادند و بعد با اشاره دختربچه‌هایی که نیم‌بند لری حرف می‌زدند، برای خرید باربی‌های خندان، پول از کیف بیرون می‌آوردند. زنانی که نه با تجمع زنان امروزی شهرها کار داشتند، و نه حتی می‌دانستند که آن روز ۸ مارس است. از دیگر سو، زنان امروزی شهرها هم که روز ۸ مارس دختربچه‌های معصومشان را با باربی‌های خندان در خانه تنها می‌گذاشتند، نه می‌دانستند زنان لچک‌ریالی چه می‌خواهند و نه حتی سعی می‌کردند بدانند! آنها در کار ساخت بنایی بودند که تا ابد همه زنان تاریخ را زیر یک سقف جمع کند. زنان لچک‌ریالی ولی در کار ساخت بنایی بودند که دختر کوچک صد سانتی‌شان را وقتی صد و شصت یا صد و هفتاد سانتی شد، با یک مرد زیر سقفش بفرستند تا آن بنا در داشتن آسمان با بناهای کناری یک‌دست باشد.

[ms 2]

لچک‌ریالی‌ها با زنان شهری در باربی خریدن مشترک‌اند، اما نکته اینجاست که هیچ دختری از این منطقه تن به لباسی که باربی خندان بر تن دارد نمی‌دهد. دختر لر امروز، چارقد محلی که مادربزرگش به پیشانی می‌بست و خودش بالای سر می‌بندد و زینت‌آلات محلی به آن آویزان می‌کند را همچون سپری در برابر لبخندهای عروسک‌های امروزی نگه داشته است. ارمغان عروسکش که یکی شدن با تمام زنان جغرافیای امروزی از هر لحاظ است را نمی‌پذیرد و با ایجاد یک بی‌نظمی کوچک، فقط و فقط یک بی‌نظمی کوچک در بسته یک‌دست زنان زیر یک سقف، تمام آمال و اهداف مادران و پدران باربی را به هم می‌ریزد.

اگر چارقد تا دیروز فقط یک تکه پارچه ابریشمی بلند مشکی بود که به عنوان جزئی از لباس محلی زنان لر به پیشانی آنها بسته می‌شد، امروز (در کنار دیگر عوامل) سدّی است محکم که در عین نرمی و لطافت و زیبایی جلو موجی را گرفته است که همه چیز و همه کس را تسلیم می‌خواهد.

بنای یک‌دست ۸ مارسی‌ها و دعوتنامه‌های پی در پی و نداهای زن‌محورشان، خشت خشت الفبای تسلیم را ترویج می‌کند تا با حذف چارقدها و لچک‌ها و جامه و دلگ‌ها جامعه‌ای بسازد عاری از رنگ و نور و زنانگی؛ چه اینکه لچک‌ریالی‌ها یکی از مهمترین موانع جامعه یک‌دست جهان هستند و تغییر ذائقه و جهت دادن خواست‌ها و افکار و امیال آنها به منزله شکل‌گیری همان بنایی است که همه را زیر سقف خود می‌خواهد.

اما ۸ مارسی‌ها فراموش کرده‌اند اگر بنا فرو بریزد (که اکنون خشت خشت آن پائین آمده است)، اول کسانی که زیر آوار می‌مانند، خود مبلغان و سازندگان بنایند. چه اینکه دیوار که فرو بریزد، نه معمار را می‌شناسد و نه صاحب‌خانه را و جالب اینجاست که این دیوار فرو ریختنی است.

[ms 3]

دیگر اینکه بحث بر سر یک چارقد و لباس محلی نیست، بحث بر سر ریشه‌ای است که چارقد و دلگ، شاخه و برگ‌های آنند؛ و در صورتی که ریشه از خاک جدا شود و ریشه‌ دیگری در خاک بخوابد، یا حتی اگر ریشه در خاک دیگری میهمان شود، دیگر آن میوه میوه سابق نخواهد بود. لچک‌ریالی‌ها اگر تن به پیراهن سیاه و سفید باربی بدهند و دلگ‌ها را از تن کنده و چارقدها را از پیشانی باز کنند، دخترانی را باخته‌اند که تا دیروز در زمین خودشان بازی می‌کرده‌اند.

زن، زن است و چارقد در منطقه ما نشانه زن بودن. این چارقد از پیشانی‌ها باز نمی‌شود، مگر اینکه در گوش زنان بخوانند: زن بودن ممنوع.

چارقد: چارقد لاکی به رنگ مشکی و دارای خط‌هایی قرمز و از جنس ابریشم مصنوعی است. انتهای آن ریشه ریشه است. به دور سر پیچیده می‌شد و با یک گره آن را به پشت سر رها می‌کرده‌اند که تا کمر پایین می‌آمده و در زیر آن روسری و لچک بسته می‌شده است.

لچک: از به هم دوختن دو تکه پارچه بر روی هم ساخته می‌شود؛ به گونه‌ای که جلو آن دارای انحنا و فرورفتگی باشد. در قسمت عقب سر مدوّر بریده می‌شد و با دوخت نخ‌های ممتد از روی آن، پیوستگی دو تکه پارچه بیشتر بوده است. لچک‌هایی که برای میهمانی و یا عروسی دوخته می‌شد، با سکه‌های طلا و یا نقره گوشه‌دار مزین می‌‌شده است.

دلگ: که با نام ارخلق نیز خوانده می‌شود. دلگ زنان با دلگ مردان تفاوت دارد. از جنس مخمل و به رنگ‌های بنفش و قرمز و سبز و مشکی مورد استفاده قرار می‌گیرد. دارای آستری از نوع چیت گلدار است و آستین آن تنگ و چسبنده به بازو، و سرآستین آن گشاد است. دو تکه پارچه از جنس مخمل برش داده شده و در دو پهلوی دلگ دوخته‌اند، که چند لایه پارچه درون آن می‌نهند و با دوختن نخ‌های ممتد آنرا ضخیم می‌کنند و برای زیبایی بیشتر چند سکه طلا یا نقره گوشه‌دار نیز به پایین یا دور آن می‌دوزند. اطراف و سرآستین دلگ را نوار یا یراق که در گویش محلی قیطون که همان قیطان است، به رنگ‌های طلایی یا قرمز یا سبز می‌دوزند. جلوی دلگ باز است و برای بستن سرآستین آن از دگمه‌های فلزی که بر روی هم سوار می‌شوند استفاده می‌کنند. یقه آن بدون آهار است و تا ابتدای برجستگی سینه باز می‌شود. زیر بغل آن به صورت مثلثی و باز است تا ضمن جریان داشتن هوا، حرکت دست‌ها نیز به راحتی انجام گیرد.

عکس‌: سیدمحمد موسوی اعظم