عطر ریحان؛ بوی دود!

[ms 2]

بخش اجتماعی چارقد با عنوان «در همین حوالی» قصد دارد هر ماه به بررسی موضوعات اجتماعی از زوایای مختلف بپردازد. این ماه و برای آغاز پرونده «نجوای دود» را با هدف بررسی اعتیاد و گرایش دختران به مواد دخانی مورد بررسی قرار می‌دهیم. در همین‌ رابطه پیشنهادات شما را نیز با روی گشوده خواهانیم.

زمانی پاتوق‌مان بود. چون نزدیک اداره بود، هر روز ناهار می‌رفتیم آنجا. تا روزی که به خاطر دود قلیان دخترک، که موذیانه خودش را وسط لقمه‌های ما جا می‌داد و صاحب رستوران هم به اعتراض ما توجه نکرد، رستوران دیگری را به عنوان پاتوق انتخاب کردیم!

تصمیم گرفتم سری به آنجا بزنم؛ که هم گرسنه سر کلاس نروم، هم حال و هوای سنتی‌اش را دوباره به کام بکشم. در و دیوارش پر از نشانه‌های ایران کهن است. تا وقتی شلوغ نشده، آدم احساس آرامش می‌کند. به نظر می‌رسد نور فضا را از فانوس‌های متعدد که در هر نقطه دیده می‌شوند، تأمین کرده‌اند؛ هر چند داخل‌شان لامپ کم‌مصرف تعبیه شده‌ است! تپانچه‌هایی که‌ به دیوار آویخته‌اند، انگار آدم را می‌برد به سال‌های مشروطه و آن حوالی. تزئینات جالبی دارد. یک سماور قدیمی و اتوی ذغالی سیاه روی میزی گذاشته‌اند.

دیدن اشیای قدیمی که شاید فقط در بساط بابابزرگ‌ها پیدا شود لذت شیرینی دارد‌. روی دیوارها نقش برجسته از سربازان هخامنشی کار کرده‌اند. روبروی من تابلوی یک زن قاجار نصب کرده‌اند و کنارش نقش‌ برجسته‌ای از یک مرد با لباس فیلم‌های تاریخی، که قلیانی به دست دارد. از تماشای در و دیوارش سیر نمی‌شوم. با موسیقی‌ قدیمی و صدای برادران زیرخاکی(!)، همه چیز برای سفر در زمان مهیا است.

دیدن پارادوکس این فضا، با چهره‌ افروخته‌ دخترکان و موهای آشفته‌ پسرکان، مرا به زمان حال برمی‌گرداند. ظاهرا در این مدت چیزی تغییر نکرده. مسئول پذیرایی هنوز این مشتری قدیمی را به یاد دارد. جلو می‌آید و با خوشامدگویی می‌خواهد دلیل این غیبت چندماهه را بداند.

می‌گویم «هنوز به خانم‌ها قلیان می‌دهید؟» انگار تازه یادش آمده باشد که چرا تغییر پاتوق داده‌ایم، می‌گوید «نه، خانم‌های تنها که اصلا. ولی با آقایان که بیایند، یواشکی می‌کشند!» کنجکاوتر می‌شوم. می‌پرسم «اگر به نظر خیلی کم سن و سال بیایند چطور؟ باز هم اجازه می‌دهید یواشکی قلیان بکشند؟» می‌گوید «تا حالا برای قلیان، مشتری کم سن و سال نداشته‌ایم. اکثرا بین ۱۸ تا ۲۴ ساله هستند. به نظر می‌رسد بیشتر دانشجو باشند. ولی خانم ۵۰ ساله هم بین مشتریان‌مان بوده که قلیان خواسته!»

سعی می‌کنم با ظرافت، مسئول پذیرایی را تخلیه‌ اطلاعاتی کنم که خسته نشود. می‌گویم «برایم جالب است بدانم خانم‌ها چه طعمی بیشتر می‌پسندند.» با خنده می‌گوید «معمولا با آقایان همراه‌شان به تفاهم می‌رسند، بعد سفارش می‌دهند. البته نظر خانم‌ها همیشه محترم‌تر است! پرتقال و سیب بیشتر از همه سرو می‌شوند.»

[ms 3]

می‌پرسم «حالا به نظرتان بدون برخورد به دود قلیان یواشکی خانم‌ها و آقایان می‌توانم با خیال راحت بنشینم اینجا یک غذای خوب بخورم؟» لبخندی می‌زند و می‌گوید «خیلی وقت است که فقط از ساعت ۴ به بعد قلیان داریم».

با خیال راحت غذایم را سفارش می‌دهم و تا زمان آماده شدن، چیزهایی می‌نویسم، چند تا عکس می‌گیرم و به سؤال و جواب‌ها فکر می‌کنم. غذا را می‌آورد و من سؤالی که در ذهنم قدم می‌زند با کلمات گنگ، می‌پرسم: «خانم‌هایی که دیده‌اید قلیان می‌کشند، بیشتر چه ظاهری دارند؟». خوشبختانه او متوجه منظورم می‌شود و می‌گوید «اگر منظورتان نوع حجاب است، بدحجاب‌ها بیشتر، اما باحجاب‌ها هم‌ هستند!» در حالی‌ که خودم متوجه میزان گردی چشمانم شده‌ام می‌پرسم «واقعا؟!» و او با خونسردی لبخندی تحویلم می‌دهد و تأکید می‌کند «بعــــله خانوم!»

تقریبا اشتهایم کور شده. با زحمت و به کمک دلستر انار، چند لقمه می‌خورم. کم‌کم عطر سبزی تازه و برنج زعفرانی بهم مزه می‌کند که بوی سیگار در فضا می‌پیچد و همان ته‌مانده‌ اشتها، به فنا می‌رود! با دلخوری در دلم می‌گویم «این صندوق‌دار عجب آدم بی‌ملاحظه‌ای است! مردم دارند غذا می‌خورند!» (چون قبلا هم به همین دلیل به ایشان اعتراض کرده بودم!) از خیر ناهار خوردن می‌گذرم. دوربین و دفترچه‌ام را در کیفم می‌گذارم و از جایم بلند می‌شوم. چند قدم جلوتر، چشمم به سیگارِ بین انگشتان ظریف دخترک خشک می‌شود…