دختر کوچولو چادر مادرش را کشید: مامان، ایجا، ایجا، از این علوسکا میخوام!
مامان چند لحظه دخترش را نگاه کرد، دستش را محکم در دست گرفت و به سمت قسمتی از فروشگاه اسباببازیفروشی رفت که عروسکها بودند. دختر کوچولو توی این فروشگاه بزرگ اسباببازی با دیدن این همه اسباببازی جورواجور به هیجان آمده بود. همینطور مادرش در انتخاب مردد مانده بود چه طور اسباببازیای بخرد؛ که انتخاب دختر کوچولو کارش را راحتتر کرده بود. هرچه در قسمت اسباببازیهای فکری این پا و آن پا کرده بود، قاب چشمهای دختر کوچولو هیچ وسیلهای را آن چنان تسخیر نکرده بود که قسمت عروسکها. مادر چند لحظه به کودکیهایش رفت و یاد عروسکهای پارچهای افتاد که مادرش برایش میدوخت. گردنشان شل و ول بود و سرشان همیشه به سمت پایین آویزان.
مادر دست دخترش را از دستش بیرون آورد و به دختر کوچکش اجازه داد بین قفسهها قدم بزند و انتخاب کند. دختر کوچولو متفکرانه شروع به راه رفتن کرد. دو دسته موهای بافتهی طلاییاش از روسری کوچکش بیرون آمده بود و با هر حرکت او بالا و پایین میرفت. سرانجام آن چشمهای گرد عسلی رنگ، روی چشمهای قهوهای رنگ عروسکی ثابت ماند. آن دو دسته موهای بافتهی طلایی هم آرام گرفتند. بالاخره تصمیمش را گرفت. سرش را به سمت مادرش چرخاند: از اینا! از اینا میخوام!
ادامه عروسک