دختر کوچولو چادر مادرش را کشید: مامان، ایجا، ایجا، از این علوسکا میخوام!
مامان چند لحظه دخترش را نگاه کرد، دستش را محکم در دست گرفت و به سمت قسمتی از فروشگاه اسباببازیفروشی رفت که عروسکها بودند. دختر کوچولو توی این فروشگاه بزرگ اسباببازی با دیدن این همه اسباببازی جورواجور به هیجان آمده بود. همینطور مادرش در انتخاب مردد مانده بود چه طور اسباببازیای بخرد؛ که انتخاب دختر کوچولو کارش را راحتتر کرده بود. هرچه در قسمت اسباببازیهای فکری این پا و آن پا کرده بود، قاب چشمهای دختر کوچولو هیچ وسیلهای را آن چنان تسخیر نکرده بود که قسمت عروسکها. مادر چند لحظه به کودکیهایش رفت و یاد عروسکهای پارچهای افتاد که مادرش برایش میدوخت. گردنشان شل و ول بود و سرشان همیشه به سمت پایین آویزان.
مادر دست دخترش را از دستش بیرون آورد و به دختر کوچکش اجازه داد بین قفسهها قدم بزند و انتخاب کند. دختر کوچولو متفکرانه شروع به راه رفتن کرد. دو دسته موهای بافتهی طلاییاش از روسری کوچکش بیرون آمده بود و با هر حرکت او بالا و پایین میرفت. سرانجام آن چشمهای گرد عسلی رنگ، روی چشمهای قهوهای رنگ عروسکی ثابت ماند. آن دو دسته موهای بافتهی طلایی هم آرام گرفتند. بالاخره تصمیمش را گرفت. سرش را به سمت مادرش چرخاند: از اینا! از اینا میخوام!
ترجیح میدهم بحث را با اصل مطلب یعنی دلیل خروج از کشوری که در آن متولد شدهایم شروع کنیم. همهی ما ایرانی هستیم. اینکه روی ایرانی بودن تاکید میکنم به دلیل اشاره به خوی ایرانی و شرقی است و حقیقت این است که خارج شدن از محیط امن و راحت وطن- با وجود تمام مشکلات، کمبودها و آسیبهایش- تصمیم سادهای نیست و این مشکل درست زمانی خودش را نشان میدهد که تمام دارایی و شغل و دوستان را از دست بدهیم و چشم باز کنیم و خود را در غربت بیابیم.
باید برای چارقد گزارشی از دختران ایرانی تهیه کنم. با خود فکر میکنم که چه موضوعی میتواند جذابیت و نوآوری در گزارش داشته باشد. به این نتیجه میرسم که خیلیها میخواهند بدانند که دخترجماعت در زندگی خود از چه چیزهایی میترسد. همین باعث میشود که رهسپار یکی از دبیرستانها شوم و با ناظم خوشاخلاق آنجا روبرو گشته، حرفهای در دل ماندهی خود را در ازای صرف یک چای (که رنگش بیشتر به آب جوش میماند تا چای) بازگو نمایم. قرار بر این شد تا به یکی از کلاسها روانه گردیم و این سوال را مطرح کنیم که ای دختران گل شجاع ایرانی بیشترین ترسی که شما در رابطه با آینده دارید چیست؟
قرار بود مطلبی بنویسم برای مجلهشون. قول داده بودم و باید مینوشتم؛ آن هم برای کسانی که همکاری با آنها لذتبخش است. مهمانهای عزیزی از راه دور برایم رسیده بود. آقای همسر مهربان هم که طبق معمول تهران نبود. پسرکم سرما خورده بود. در این وضعیت، جمع کردن فکرم واقعا سخت بود. مهربان همسر که آمد یک مسافرت اجباری دو روزه رفتیم. و چند روز بیشتر برای نوشتن وقت نداشتم.
چند روز پیش به بهانهی موضوع این ماه نشریه وزین چارقد (به این میگویند نوشابه باز کردن برای خودمان!!!)، سری به شبکه جهانی اینترنت زدم؛ کلمه «دختر ایرانی» را جستجو کردم. تا حالا رفتهاید اطلاعاتی در مورد دختر ایرانی، پسر ایرانی، اصلا جوان ایرانی از اینترنت به دست بیاورید؟
انسان با خاطراتش زندگی میکند و بعضی از آنها را هیچگاه فراموش نخواهد کرد .مثل روزی که به دنیا آمده یا روز ازدواجش.وقتی روزها میگذرد و سالگرد آن روزهای خاص میرسد گویا همین حالا ان اتفاق افتاده و انسان در حال و هوای ان روز قرار میگیرد.طبیعت انسان به گونه ای ست که علاقمند به حفظ خاطرات گذشته ست بخصوص خاطرات خوشی که از آن روز زندگیش سیر جدید و تازه ای پیدا کرد.
مادربزرگ اهل ورامین است. او دومین دختر یک خانواده ۸ نفری بود و به قول خودش عزیز دردانه پدر. او تعریف میکند: «آن موقع همه آرزو داشتند فرزندشان پسر بشود و اگر کسی دختردار میشد همه برایش دلسوزی میکردند و انگار که مصیبتی به او وارد شده باشد تسلیت میگفتند. خیلیها حتی اسم زن و دخترشان را صدا نمیکردند و به آنها ضعیفه و منزل و… میگفتند و اجازه نمیدادند آنها به تنهایی از خانه خارج شوند. اما پدر من از این دسته نبود و با اینکه ۵ دختر و یک پسر داشت، هیچ فرقی بین یکدانه پسرش با ما نمیگذاشت.» مادربزرگ به یاد آن روزها آهی میکشد و ادامه میدهد: «هر سال عید، پدرم دست مرا میگرفت و با هم به عید دیدنی میرفتیم. همه پدرم را شماتت میکردند که چرا با دخترت به اینطرف و آنطرف میروی و حتی بعضی میگفتند مگر سر سوختهات سبز شده است؟ اما پدرم به این حرفها توجهی نداشت و میگفت دختر و پسر نعمت خدا هستند و فرقی ندارند. بعدها که پدرم پیر و بیمار شد و من از او مراقبت میکردم پدرم میگفت کاش حالا اعضای فامیل اینجا بودند و میدیدند که دختر عصای دست آدم است یا پسر.»