متلک

ز گهواره تا گور چرت و پرت نگو!

تصور کن دختر دبیرستانی را، که با آن روپوش طوسی گل و گشاد ، آن ابروهای نیمه پرپشت معصومانه، در حالی که کوله اش را یه وری انداخته روی دوشش و همه فکر و ذکرش تست های نزده شیمی آلی و … است از پیاده رو می رود سوی خانه. حالا تصور کن پیرمرد ، پلاستیک قرص قلب این دستش و پاکت کاهو و سس و نان تست آن دستش از کنار دختر قصه ی ما رد می شود و چشمکی می زند و می گوید :خوشگل خودمی!! دختر شاید بلند، شاید توی دلش فحش بدهد به پیرمرد و بگوید الهی بمیری و شاید عین خیالش نباشد و شاید برود خانه برای خواهرش تعریف کند و بخندند و شاید گریه کند و اعصابش بریزد به هم و غمزده برود سراغ همان تست شیمی آلی.

ادامه متلک

اسفندهای بازیگوشِ پرحرف

هفته‌ی آخر اسفند، لای شلوغ‌بازار کارهای ناتمام آخر سال، خرید و خانه‌تکانی و… همیشه یاد رفتن می‌افتم. یاد آدم‌هایی که رفته‌اند، کوچ کرده‌اند، سفری بی‌بازگشت رفته‌اند. آنهایی که می‌شناسم، آنهایی که نمی‌شناسم. یاد اینکه ما هستیم امسال و جهان پر از جای خالی است، جای خالی‌هایی که با گذر زمان دیگر به چشم نمی‌آیند. یاد اینکه حتماً هفته‌ی آخر اسفندهایی هم خواهد آمد که ما دیگر نباشیم. نباشیم در بدو بدو کارهای ناتمام آخرسال، شلوغی بازار و پاک کردن شیشه‌ها و آینه‌ها…

این طور ساز ناکوک زدن خوب نیست می‌دانم. خوب نیست وقتی بهار دارد با آن همه ناز و کرشمه و خط و خال و حسن و جمال و نسرین و ریحان از راه می‌رسد، وقتی این همه خاطرخواه دارد که با لباس نو و زلف شانه زده به پیشوازش خواهند رفت و عرض ادب خواهند کرد، آدم منفی ببافد و فال بد بزند، ولی خب تو می‌دانی که دل ما دل نبوده و نیست از بیخ…

ادامه اسفندهای بازیگوشِ پرحرف