خانه‌تکانی

[ms 0]

مادر کار می‌کند؛ صبح، ظهر، عصر، شب و حتی گاهی نیمه شب!
مادر همیشه کار می‌کند؛ بهار، تابستان، پاییز و… حتی در سرمای زمستان!
هفته‌های آخر زمستان اما، مادر بیشتر کار می‌کند؛ کارهای اساسی.

[ms 6]

آواره است این روزها؛ نردبان. برای پایین آوردن پرده، پاک کردن شیشه و در و دیوار و حتی برای بریدن شاخه‌های کج و معوج درخت حیاط،‌ پا به پای مادر می‌رود.

 فرش‌ها را در حیاط خانه پهن می‌کند، کمی پودر رویشان می‌ریزد و با جارو و فرچه به جانشان می‌افتد و آن را از هرچه در طول سال رویش ریخته، خوب خوب تمیز می‌کند؛ انگار نه انگار که هوا سرد است و آب، یخ!

[ms 2]

بازی کودکانه و پرنشاطی است شستن فرش، برای بچه‌های کوچک. انگار که مادر یک عالم گل پاشیده است روی سنگ‌فرش حیاط و دارد آبشان می‌دهد. چه لذتی دارد تماشای گل‌های قالی، وقتی که از قلقلک جارو و فرچه، لب به خنده باز می‌کنند. حتی آنها هم باید از خواب زمستانی‌شان بیدار شوند. باید! بیدار شوند؛ چون مادر می‌خواهد!

[ms 5]

 مادر می‌خواهد خانه برای همسر و بچه‌هایش زیبا و تازه شود. پس دستی به سر و روی همه چیز می‌کشد؛ فرش، شیشه، در، دیوار و…

مادر می‌خواهد همه چیز در بهترین حالت ممکن باشد! پس می‌شود!  چون مادر اینجا هم فرمانده است و هم سرباز. هم باغبان می‌شود، هم رفوگر. همه جور کاری می‌کند، اما خسته نمی‌شود؛ چون مادر است!

[ms 3]

مادر حواسش نیست، اما چشمان تیزبین بچه‌ها لحظات را در ذهنشان ضبط می‌کنند؛
همان لحظه که مادر فرش می‌شست و دستانش از هوای سرد و آب یخ‌کرده‌ی حیاط بی‌حس شده بود و تند تند «ها» می‌کرد تا جان بگیرد و شستن را ادامه دهد… . همان لحظه که پایش را از چکمه‌ی سوراخ‌شده بیرون آورد تا آب‌های جمع‌شده را بیرون بریزد… و دیدند که پای مادر سرخ‌تر از لبو شده اما باز به کارش ادامه می‌دهد! انگار نه انگار!

[ms 1]

چشمان بچه‌ها شاهد بود که مادر با چه وسواسی غبار از چهره‌ی شیشه‌ها پاک می‌کرد؛ از بالا به پایین، از پایین به بالا.

دیدند شانه‌های مادر که خسته می‌شود، فقط چند لحظه صبر می‌کند، قد راست می‌کند، نفسی عمیق می‌کشد و باز ادامه می‌دهد…

[ms 8]

مادر به اندازه‌ی همه‌ی ما کار می‌کند در این روزهای آخر زمستان. انگار فقط او بوده که یک سال در این خانه زندگی کرده است.

 بچه‌ها می‌دانند که بیش از همه، مادر انتظار بهار را می‌کشد، چون مادر «خانه‌تکانی» می‌کند و این یعنی بهار در راه است…

[ms 4]

 

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذرنگی

[ms 0]
[ms 1]
[ms 2]
[ms 3]
[ms 27]
[ms 28]
[ms 4]
[ms 5]
[ms 6]
[ms 7]
[ms 8]
[ms 9]
[ms 10]
[ms 12]
[ms 14]
[ms 16]
[ms 17]
[ms 18]
[ms 21]
[ms 22]
[ms 23]
[ms 24]
[ms 25]
[ms 26]

قرار نبود جای صبح و غروب جمعه عوض شود…

دلتنگی امان‌‎مان نمی‌دهد. وقتی از آخرین جلسه‌ی تحریریه‌ی سال نودِ چارقدی‌ها که در اصفهان برگزار شد برگشتیم، شور و نشاطِ باهم‌بودنمان جور دیگری‌ است. غم جدایی و دلتنگی، درست مثل همین عکس‌ها زیباست؛ عکس‌هایی که کنار خانه قدیمی باغ پرندگان، عالی‌قاپو، میدان امام و از سورپرایز تحریریه برای سردبیر و… به یادگار انداخته‌ایم. این بار جلسه متفاوت‌تر از همیشه برگزار شد. چارقد و چارقدی‌ها مهمان نویسنده‌‌ی خودشان بودند؛ مهمان سرکار خانم ریحانه آقاجانی یا همان «مادرانه‌» چارقدی‌ها و آقای مهندس امامی، شهردار محترم منطقه ۹ اصفهان، و زبان ما قاصر از تشکر است. جای دیگر بچه‌های چارقدی و مدیر مسئول محترم‌مان، آقای احمد نجمی، هم حسابی خالی بود. به امید بهترین‌ها برای چارقد؛ نشریه‌ الکترونیکی دختران مسلمان.

[ms 0]
[ms 1]
[ms 2]
[ms 3]
[ms 4]
[ms 5]
[ms 30]
[ms 7]
[ms 8]
[ms 9]
[ms 10]
[ms 11]
[ms 12]
[ms 13]
[ms 31]
[ms 15]
[ms 16]
[ms 17]
[ms 18]
[ms 19]
[ms 20]
[ms 21]
[ms 22]
[ms 23]
[ms 24]
[ms 25]
[ms 26]
[ms 27]
[ms 28]
[ms 29]

سیلی سخت با انگشت‌های جوهری

همه آمده بودند
گویی ضیافت است
جشن است…
گویی که تازه کردن عهدهاست
یک «به یادتان هستیم…»
تقدیم به «احمدی روشن»های دیروز و امروز

همه آمده بودند
تا آن سیلی سخت
با این انگشت‌های جوهری نواخته شود…
و نواخته شد.
مبارک‌مان باشد!
[ms 0]
[ms 1]
[ms 2]
[ms 3]
[ms 5]
[ms 6]
[ms 7]
[ms 8]
[ms 9]
[ms 10]
[ms 11]
[ms 12]
[ms 13]
[ms 14]
[ms 16]
[ms 17]
[ms 18]
[ms 19]
[ms 20]
[ms 21]
[ms 22]
[ms 23]
[ms 24]
[ms 25]
[ms 27]
[ms 28]
[ms 29]
[ms 30]
[ms 15]

ساعت ۴ آن روز

[ms 0]

«با هم قدم‌زنان حیاط را دور می‌زدیم و هر دو احساس می‌کردیم که یک زندانی سیاسی هستیم، با همه‌ی ابهت و اعتبارش. زندانی سیاسی در نظر ما چه یک نفر، چه هزار نفر و از هر مرام، کسی بود که جرئت کرده بود برخلاف میلیون‌ها نفر دیگر با یک حکومت عریض و طویل دربیفتد و زندگیش را به امید گسترش عدالت و برابری به خطر بیندازد.» (۱)

«ساعت ۴ آن روز» خاطرات خانم معصومه (مهین) محتاج از دو سال بازداشت و شکنجه و زندان‌های مختلف در دوران رژیم پهلوی است که خود، آن را به سبکی رمان‌گونه به رشته تحریر در آورده است. در میان کتاب‌های خاطرات زنان زندانی در زندان ساواک رژیم پهلوی، با خاطره‌نویسی متفاوتی مواجه می‌شویم. او از طیف مذهبی‌ها نیست و فعالیتش را مدت‌ها قبل از دستگیری رها نموده است.‌ نویسنده تمام اتفاقات را جزءبه‌جزء شرح داده و عملا با ریزبینی و دقت نظر خاصی حتی جزئیات مکالمه‌ها و ۶۳ بار رفتن به اتاق بازجویی را شرح می‌دهد. از همه مهم‌تر اینکه خود زن زندانی دست‌به‌قلم شده و از تجربیات دردناک خود و احساسات زنانه‌اش کمک گرفته و اثری متفاوت خلق کرده است.

مهین محتاج، زنی است باسواد، امروزی و با پوشش و رفتاری غیرمذهبی که کارمند کانون پرورش فکری و نویسنده است. قلم توانایی دارد که شرح رفتارهای بازجویان ساواک و موقعیت فیزیکی زندان را با هنرمندی فضاسازی نموده. ‌برعکس کتاب‌هایی که به‌طور سفارشی نوشته شده و ماحصل چند ساعت مصاحبه‌ی شفاهی هستند، این کتاب به قلم خود زن زندانی است و با سانسور نکردن بسیاری از کلمات و شکنجه‌ها و اتفاقات، توانسته خواننده را به شکلی عاطفی و ذهنی با فضای بازداشتگاه کمیته‌ی مشترک و اتاق بازجویی و شکنجه و حتی محیط کسالت‌بار زندان قصر و اوین درگیر کند. قلم نویسنده بسیار روان است و پُر از اشارات و ریزبینی جزئیات و دقت‌های زنانه، با شرحی بی‌خیال و رندانه از فضایی که علی‌رغم میل باطنی، در آن درگیر شده است.

ابتدای کتاب با ابهام زیبایی شروع می‌شود؛ بازداشت در مکانی معلوم و زمانی نامعلوم! این زمان نامعلوم در مکان معلوم، تا انتهای روزهای بازجویی ادامه می‌یابد. زندانی نمی‌داند چند روز از بازداشتش گذشته، اما خاطرات را مسلسل‌وار شرح می‌دهد و می‌گوید: «امروز (!) بازجویی این‌طور بود و تاول پایم ترکید… » و تو این اسیر محبوس در بی‌زمانی را حس می‌کنی که در سیال حرکت لحظه‌های بی‌سرانجام جاری است.

[ms 2]

زندانی چنان درگیر احساسات زنانه است که هنگام بازداشت و بازجویی، از «طرف توجه قرار گرفتن» توسط بازجویان، به‌عنوان نیاز روانی یاد می‌کند، و البته این سخن را باید بیشتر به حساب واکنش دفاعی وی در برابر شوک ناشی از دستگیری و بازجویی گذاشت. (۲)

با وجود تمام ویژگی‌های مثبت کتاب (مانند روانی متن، نثر زیبا و جزئیات دقیق اتفاقات) نکته‌ی به‌شدت منفی که اصالت کتاب را از نظر ارجاع به آن در مطالعه‌ی حوادث سیاسی و تاریخی خدشه‌دار می‌سازد، استفاده‌ی نویسنده از اسامی مستعار برای دیگر زندانیان -حتی معروف و مشهور- است. شاید تنها خواننده‌ی حرفه‌ای یا تاریخ‌دان، با تطبیق جزئیاتِ داستانِ مهین بتواند بفهمد منظور از طیبه همان «طاهره سجادی» (غیوران) (۳) است یا کسی که فقط مادر صدایش می‌زنند، مادر همان «رضایی»های معروف و یا هادی، همان «وحید افراخته» (۴) و مرتضی همان «مهدی غیوران» می‌باشد. هنگامی که این اسامی مستعار وارد محیط زندان قصر و صد زن زندانی سیاسی آن می‌شوند، کار خواننده را در تطبیق افراد با شخصیت و نام اصلیشان بسیار مشکل می‌کنند، به‌طوری‌که مجبور می‌شود از خیر آن بگذرد!

از تعاریف دقیق و صادقانه‌ی نویسنده -که خود را جزو کسانی می‌گمارد که از ابتدا نیز مذهبی نبوده تا بعدها بخواهد تغییر ایدئولوژی بدهد- و تشریح رفتار بازجوها با مذهبی‌ها و غیرمذهبی‌ها،‌ به‌راحتی می‌توان دریافت که بازجوهای ساواک نسبت به زندانیان مذهبی که حتی پرونده‌ی سبکی داشتند، شدیدا بی‌رحم بوده و بیشتر از آنها می‌ترسیدند تا زندانیان غیر مذهبی که حتی در درگیری‌های مسلحانه شرکت داشتند.

رفتار با زندانیان غیرمذهبی بیشتر از نوع شلاق زدن در بدو ورود بود و فحاشی. گاهی در ابتدای بازجویی برخلاف رویّه‌ی معمول در سلول انفرادی قرار نمی‌گرفتند، اما وقتی زندانی فردی مذهبی بود، از کشیدن ناخن و آپولوسواری تا کتک زدن به‌قصد سقط جنین زن باردار نیز ابا نداشتند و در آخر هم انواع و اقسام شکنجه‌ها شامل آویزان کردن و سوزاندن و انفرادی، نصیب مذهبی‌ها می‌شد. (۵)

البته این شدت عمل برضد مذهبی‌ها بی‌دلیل هم نبود. وقتی در زندان ساواک مدت بازجویی طولانی می‌شود، غیرمذهبی‌ها هیچ وسیله‌ای برای وقت‌گذارنی و د‌ل‌مشغولی ندارند جز خوابیدن و انتظار کشیدن و بازجویی شدن، و این زجر و انتظار مرگ‌آور و هول و هراس از رسیدن زمان بازجویی، باعث می‌شود یا به بطالت و بیهودگی افتاده و برای خلاصی از وضع موجود به همکای کردن و لو دادن هم‌سلولی‌ها دست بزنند (۶) یا چنان دچار مشکلات روانی شوند که با بیماری روانی و دیوانگی از ساواک بیرون بروند. البته این وضعیت غیرمذهبی‌ها در شرایط زندان عمومی بهتر که نمی‌شود هیچ، بدتر هم شده و به مرزبندی و گروه‌بندی توده‌ای، کمونیست، مائوئیست، استالینیست، کنفدراسیون، مجاهد و فدایی و… انجامیده و در آخر یا باید عفونامه نوشته و آزاد شوند، یا از ترس بایکوت و جاسوس نشدن، همرنگ یکی از این گروه‌ها شده و عاقبتش را به‌دست سازمان بسپرد.

[ms 1]
کتاب، گاهی مطابق باورها و برداشت‌های ما از رفتارها و خصوصیت‌های زنانه است؛ چنان‌که زندانیان زن حتی پس از بازجویی و شلاق هم از هر فرصت خالی برای گپ و گفت و غیبت و رفتارهای مخصوص زنانه‌شان استفاده می‌کنند. گاهی برخلاف تعریف از جنس ضعیف زن، نشانه‌ی ضعف را باید در شرایطی دید که با آسایش و غوطه‌وری در نعمت بر ناز زن نیز افزوده می‌شود، اما برعکس در شرایط سخت حتی زن جنس دوم داستان هم از مردان عقب نمی‌ماند.

«سیما گفت: یه روز من و میثم مشغول ساخت نارنجک بودیم که یکی از نارنجک‌ها منفجر شد. من هشت‌ماهه حامله بودم… من خودم را از دیوار به کوچه پرت کردم و از آنجا تا میدان فردوسی دویدم. بعد جلوی یک ماشین را گرفتم و با تهدیدِ اسلحه راننده‌اش را پیاده کردم. نزدیک میدان پیاده شدم و به‌همین‌ترتیب ماشین دیگری را از راننده‌اش گرفتم… نمی‌دانم با حاملگی چطوری توانستم این کارها را انجام دهم.» (۷) البته سیما یک چشمش هم بر اثر انفجار کور شده و بچه‌اش را در زندان شهربانی به‌دنیا می‌آورد.

«ساعت ۴ آن روز» نوشته‌ی مهین محتاج، در ۳۸۹ صفحه و توسط انتشارات قصیده‌سرا و متأسفانه بدون هیچ عکس و سندی از نویسنده و وقایع آن دوران چاپ شده است. [عکس منتشرشده از خانم محتاج در چارقد، توسط نویسنده‌ی یادداشت و از داخل زندان کمیته‌ی مشترک خرابکاری (موزه‌ی عبرت فعلی) تهیه شده است]

در نوشته‌ی رمان‌گونه‌ی مهین محتاج، ریزبینی توصیفات واقعی و حتی تخیلی از فضا و دقت فوق‌العاده به جزئیات اشیاء، اتفاقات و مکان‌ها به تصویرگری خیال‌انگیز می‌ماند، اما این توصیفات گاهی دردناک می‌شود و تلخ؛ دردناک‌تر از شلاق زدن‌های حسینی و فحاشی و گیس کشیدن آرش و مشت و لگدهای سنگین منوچهریِ بازجو. چیزی که دل خواننده را عمیقا به‌درد می‌آورد، ضربات و شوک‌های روانی است که بر پیکر نحیف دختران کم‌سن می‌نشیند و آنها را تا مرز جنون و دیوانگی می‌کشاند. گاهی بعضی از آنان تنها به‌علت رفتارهایی که نشان از دیوانگی است، آزاد می‌شوند.

«مهین‌دخت بلند شد و رو به پنجره‌ی کوچک و تاریک بالای سلول ایستاد. پشتش به بازجوها و نیم‌رخ‌ش به من بود. به جای معینی نگاه نمی‌کرد. کمی ساکت ماند و بعد گفت:
– من می‌دونم چی شده. اون روز مامانم منو آورد اینجا گذاشت خودش رفت. همین الآن نشسته بودم بالای پنجره، دیدمش که رفت. می‌دونین چرا هر روز می‌شینم اینجا؟ آخه خیابونو می‌خوام ببینم، ماشینا رو ببینم. مامان بابام منو گذاشتن رفتن. منو دیگه نمی‌خوان. منو نبردن. منو دوست ندارن. منو… » (۸)

تشویش و تردید و اضطراب در دل آدم خرده‌گیر و ریزبین، نتیجه‌ای جز تک‌روی و تنهایی و انزوا و در آخر پشت پا زدن به تمام رنج‌ها و دردها ندارد. این خرده‌گیری حتی به تضاد در افکار خود نویسنده می‌انجامد.

«کمی به کاغذ سفید خیره ماندم. سرم را بلند کردم. آرش هم به من خیره مانده بود. تردید داشتم، بنویسم یا ننویسم؟ تأثیر دارد یا بی‌فایده است؟ با خودم هزار و یک محاسبه کردم. واقعیت این بود که دیگر قادر نبودم به محیطی برگردم که همه چیزش را تارهای عنکبوتی ناآرام پوشانده بود. نمی‌توانستم حدس بزنم که ناآرامی‌اش، ناآرامی احتضار است. خودکار را به‌عنوان تیری در تاریکی، در دستم میزان کردم و نوشتم: “پیشگاه مبارک… ” که آرش گفت: هرچی من میگم بنویس… » (۹)

«حرکتی در جمعمان بود که مثل موج آرام دریا می‌آمد و می‌رفت. فکر می‌کردم که همه‌ی ما می‌توانستیم و آن‌قدر باهوش بودیم که در این سال‌های پول بادآورده‌ی نفت، عیش و نوش، و بنیانگذاری جامعه بر هوا، سهمی برای خودمان برداریم، اما بچه‌های احساساتی نسل خود بودیم و در نظر می‌خواستیم همه‌ی روابط امور جامعه بر عدالت -که معنای عملی آن را کاملا نمی‌دانستیم- استوار باشد. دست‌به‌کار شدیم و خودمان را خیلی زود در این حیاط سیمانی و کوچک محصور دیدیم.» (۱۰)

———————

(۱) ساعت ۴ آن روز، ص ۳۴۹؛

(۲) همان، ص ۱۳؛

(۳) «خورشیدواره‌ها»؛ خاطرات زندان و مبارزه‌ی خانم طاهره سجادی

(۴) ساعت ۴ آن روز، ص۲۸۶، وحید افراخته از سران و مبارزان اصلی مجاهدین خلق بود که مسئولیت شاخه‌ی نظامی سازمان را به‌عهده داشت و پس از مدتی مبارزه توسط ساواک دستگیر شد و زیر شکنجه‌ها اصطلاحا برید و تمام دانسته‌هایش را که کم هم نبود، به ساواک لو داد. پس از معرفی صدها مبارز و لو دادن بسیاری از اتفاقات، به پاس این خوش‌خدمتی توسط ساواک اعدام گردید.

(۵) همان، ص ۳۱۳؛

(۶) همان، ص ۲۸۷؛

(۷) همان، ص ۲۴۷؛

(۸) همان، ص ۱۴۸؛

(۹) همان، ص ۳۸۲؛

(۱۰) همان، ص ۳۷۲.

ولنتاین سرخ

[ms 0]

۱۴ فوریه روز مشهوری است؛ نه در خاورمیانه، که در کل دنیا. روز عشق و دلدادگی، هدیه‌های سرخ‌رنگ و عشق‌های آتشین… از آن رسم‌های دهان‌پُرکن زیبا که لائیک‌های وطنی دنبال جانشینی به نام «سپندارمذگان» برایش می‌گردند تا همچنان عشق و دوستی را فارغ از هر چارچوب و مسئولیتی مقدس جلوه دهند. اما نقد من به این رسم نیست که بخواهم تخطئه‌اش کنم یا نسخه‌ی اسلامی‌اش را پیشنهاد کنم، که عشق و دوستی کجا و تشکیل ارکان مقدسی به نام خانواده بر پایه‌ی احترام و دوستی و محبت کجا!
‌۱۴ فوریه اما مناسبت دیگری هم دارد که هم سرخی در آن نقش دارد و هم عشق و دوستی و رسم دیرینه‌ای که همچنان به تکرار تاریخ پابرجاست. یک سال از انقلاب سرخ و سفید شیعیان بحرین می‌گذرد؛ انقلابی که با شعار اصلاحات اجتماعی و سیاسی و اعطای آزادی مدنی شروع شد و پس از ریخته شدن خون‌های مقدس، به شعار تغییر رژیم دست‌نشانده مبدل شد.
برخلاف دیگر قیام‌های عربی-اسلامی، انقلاب بحرین دو ویژگی کاملا متمایز از دیگر اعتراضات داشت:
۱- بایکوت شدید رسانه‌ای توسط رسانه‌های عربی و غربی
۲- فعالیت بسیار گسترده‌ی زنان و دختران بحرینی در تمام تجمعات خیابانی و حتی درگیری‌های میدانی

بحرین کشوری است که با خدعه و سیاست‌بازی بریتانیا از ایران جدا شد و اقلیت ۸۵ درصدی شیعه‌اش (!) تحت لوای حکومت دست‌نشانده‌ی عربستان قرار گرفت. حکومت سنی‌مذهب برای برهم زدن برتری جمعیتی شیعیان، از کشورهای عربی و پاکستان مردمان سنی وارد کرد و به آنها شناسنامه و اقامت بحرینی داد. جالب آنکه زبان اردو در بحرین بعد از عربی رواجی گسترده دارد!
شیعیان بحرین به‌رغم اکثریت جمعیتی، در سیستم نظام حکومتی حتی در مشاغل دولتی کمترین سهم ممکن را داشتند و ارتباط با شیعیان خارج از بحرین برای آنان سرنوشت شومی را رقم می‌زد، به‌طوری‌که با وجود ۲۵ درصد جمعیت ایرانی‌الاصل در این کشور، داشتن عکس رهبران و کتب سیاسی چاپ‌شده در ایران مجازات اعدام داشت.

[ms 1]

همزمان با دیگر کشورهای عربی، در ۱۴ فوریه شیعیان بحرین که در مناطق محروم و حومه‌ی آن بودند به میدان لؤلؤ آمده و اقدام به تجمع مسالمت‌آمیز، برپایی چادرهای تحصن، امضای طومار و اعتراضات نمادین نمودند.
شروع اعتراضات و همچنین روند ادامه‌ی آن به‌رغم سرکوب شدید آل خلیفه بسیار هوشمندانه مدیریت شد؛ شاید مدلی برگرفته از تجربه‌ی انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ در ایران. با پرهیز از خشونت‌های کور و یا آشوب‌های گسترده و تخریب اموال عمومی، بهانه و دست‌مایه‌ای برای سرکوب ایشان به دولت بحرین نداده و همچنان به تجمعات خیابانی به شکلی گسترده و از هر قشری ادامه دادند و رهبری دینی زمام امور این اعتراضات را بر عهده گرفت.
در میان کشورهای انقلابی (انقلابی موسوم به انقلاب بهار عربی) هیچ کشوری مانند بحرین شاهد حضور گسترده‌ی زنان به‌عنوان نیروی انقلابی  نیست. گواه این مدعا شمار زیاد زنان شیعه‌ی بازداشت‌شده و شکنجه‌شده‌ی بحرینی است.
مرکز حقوق بشر بحرین در بیانیه‌ای که در رابطه با وضعیت زنان در جریان انتفاضه‌ی ۱۴ فوریه منتشر کرد، تأکید نمود: «زنان به‌عنوان یکی از بخش‌های فعال و بسیار مؤثر در اعتراضات مردمی، در صفوف اول راه‌پیمایی‌های مسالمت‌آمیز حضور گسترده‌ای داشتند و همین مسئله باعث شد تا پیکان حملات سازمان‌های امنیتی به‌سوی آنها نشانه برود».
زنان بحرینی به علت رفتار بسیار خشن و سرکوبگرانه ازجمله بازداشت و شکنجه‌ی پرستاران و پزشکان، حمله به مدارس دخترانه و بازداشت دانش‌آموزان و معلمان، حملات شبانه به منازل معترضان با گازهای سمی و تخریب منازل ایشان، به خط اول میدان مبارزه وارد شدند و در تمامی تجمعات اعتراضی در صفوف به‌هم‌پیوسته و پر تعداد در کنار مردان مشارکت جستند.
با وجود رفتار بسیار وحشیانه‌ی مزدوران آل خلیفه با زنان شیعه‌ی بحرینی که قلم از نوشتن آن شرم دارد، این حرکت از دیگر اعتراضات عربی مشابه خود فاصله گرفت و به جریانی بسیار فعال و پویا در مبارزات تبدیل شد، به‌طوری‌که زنان حتی مانند مردان پای به میدان مبارزات و نبردهای خیابانی گذاشتند.

[ms 5]

در بیانیه‌ی مرکز حقوق بشر تأکید شده که تا لحظه‌ی صدور بیانیه بیش از یک‌صد زن بحرینی توسط سازمان‌های امنیتی آل خلیفه دستگیر شده‌اند که این امر در تاریخ بحرین بی‌سابقه بوده است. در این بیانیه به نام‌های معروفی همچون «دکتر خلود الدرازی» یکی از مشهورترین زنان متخصص زنان و زایمان منطقه‌ی خلیج فارس، «رولا الصفار» رئیس جمعیت پرستاران بحرین و «جلیله السلمان» نایب‌رئیس جمعیت معلمان بحرین در کنار «آیات القرمزی» شاعر جوان بحرینی اشاره می‌شود که توسط نیروهای امنیتی دستگیر و شکنجه شده‌اند.
این روزها بعد از توجه نکردن دولت بحرین و جامعه‌ی جهانی به اصلاح قوانین سیاسی و اجتماعی و به‌علت سرکوب شدن هر حرکت‌ صلح‌آمیز و مدنی‌، مردم بحرین با شعار سقوط نظام دست‌نشانده مسیر مبارزه را به درگیری‌های پراکنده و سنگ‌پرانی و مقابله‌به‌مثل با سلاح سرد کشانده‌اند [۱] که در این میدان هم دختران بحرینی نه تنها از مردان عقب نمانده‌، بلکه با حرکت‌های نمادین خود به‌عنوان پایداری در برابر پلیس و ارتش و تمسخر نیروهای سرکوبگر و همین‌طور با شرکت فعال در درگیری‌ها، امداد پزشکی و تأمین وسایل لازم نشان داده‌اند که با تأسی به شعار «هیهات منا الذله» و کاروان حسینی، پا را به مرحله‌ی عمل گذاشته و درختی را نشانده‌اند که هر چقدر زخم بر پیکرش می‌نشانند، ریشه‌اش خشک نمی‌شود؛ ریشه‌ای که در عطش کربلا سیراب شده است!

[ms 6]

حرکت زنان و تقدیم شهدای بسیاری که آل خلیفه در حملات مستقیم و غیر مستقیم خود با شلیک گلوله، گازهای سمی و حتی میله‌های آهنی جنایتکارانه آنان را به‌شهادت رسانده،‌ فرق دیگرش با کشورهای انقلابی دیگر، حضور یکپارچه‌ی زنان با حجاب و پوششی کامل بود که حرکت زینب‌گونه‌شان را تکمیل کرد و برخلاف تبلیغات شدید رژیم آل خلیفه که آن را ضد اسلامی قلمداد می‌نمود، نشان از پایبندی آنان به اسلام و دستورات آن داشت و در حالی با حجابشان پا به میدان گذاشتند که دیوارها را با شعارهایشان پر می‌کردند و از تمام مردان می‌خواستند که برای پیروزی بیرون بیایند، وگرنه خود خارج خواهند شد.
حرکت تهییجی و ترغیبی زنان با شعرخوانی آیات القرمزی و موج اعتراضات پس از دستگیری وی، همچنین ربودن و شکنجه‌ی زنان پزشک و پرستار بحرینی، انقلاب بحرین را به انقلاب زنان علیه ظلم آل خلیفه مشهور کرد و باعث توجه بیشتر افکار عمومی جهان به آن شد؛ رسالتی زینب‌گونه که همچنان از زنان بحرین و شور عاشقانه‌شان به زینب و اهل بیت (علیهم السلام) قربانی می‌گیرد.

 

 ۲۵ بهمن ۱۳۹۰ – ۱۴ فوریه ۲۰۱۲

 

————————–

[۱] علت تبدیل مبارزات از شکل مسالمت‌آمیز به تقابل محدود خیابانی، خطبه‌ی نماز جمعه‌ی رهبر شیعیان بحرین، «آیت‌الله عیسی قاسم» بود. وی پس از هتک حرمت و شکنجه‌های ظالمانه‌ی زنان، با هشدار به دولت آل خلیفه در جمع شیعیان نمازگزار بحرین گفت: “من رأیتموه یعتدی علی عرض فتاه مومنه فاسحقوه”، یعنی ازین پس هر کسی را دیدید که به حریم زنان مؤمن تجاوز می‌کند، او را له کنید.

موزه عبرت، شکنجه‌گاه ساواک

عکاسی از موزه‌ی عبرت ایران سخت بود؛ از هماهنگی و کسب مجوز تا عکاسی از زندانی که زمانی جایگاه شکنجه‌ی زنان و مردانی بود که فریاد اسلام‌خواهی و آزادی‌طلبی‌شان قرار بود در سلول‌های تنگ و تاریک آن برای همیشه خاموش شود. موزه‌ی عبرت یا همان شکنجه‌گاه ساواک در زمان شاه پذیرای ۱۰ هزار مبارز در طول ۷ سال فعالیت خود بود. ۱۰۰۰ نفر از آنان زنان و دختران عمدتا جوان بودند که تن به شکنجه‌ی بازجوها سپردند. نام ۱۱۸ نفر از این زنان با عکس در راهرو زندان درج شده است. به درخواست مسئولان موزه‌ی عبرت، از انتشار عکس‌هایی که واجد خشونت هستند خودداری می‌کنیم.

[ms 31]
[ms 32]
[ms 34]
[ms 0]
[ms 1]
[ms 2]
[ms 3]
[ms 4]
[ms 5]
[ms 8]
[ms 9]
[ms 10]
[ms 11]
[ms 12]
[ms 13]
[ms 14]
[ms 15]
[ms 16]
[ms 17]
[ms 19]
[ms 20]
[ms 21]
[ms 22]
[ms 25]
[ms 24]
[ms 26]
[ms 28]
[ms 27]
[ms 30]

شده‌ام مثل یک اسکروچ

نشسته‌ام تنها و از سر بیکاری دارم پول‌های صندوقچه‌ام را می‌شمارم. یک تراول صد تومنی؛ اه چندتا چک پول ۵۰ تومنی؛ سکه‌ای طلا و ربع سکه‌ای هدیه .. و جایزه‌ای که مادرم برایم هدیه خریده.

هیچ‌چیز دیگری آرامم نمی‌کند. نشسته‌ام و دارم هرچه پس‌انداز کرده‌ام می‌شمارم؛ دلخوشی است دیگر!

ادامه شده‌ام مثل یک اسکروچ

أُمِ عماد

۲۳ بهمن روز تلخ وتکرار ناشدنی است برایم!

روزی که با خیال راحت در اتاق تحریریه نشسته بودم و خستگی ۲۲ بهمن را از تن خارج می‌کردم، همکارم سراسیمه تلفن داخلی را گرفت و آهسته جوری که صدایش به سختی شنیده می‌شد بریده بریده گفت .. گفت اما به فاصله دو میزِ نیم دایره‌ای و یک رشته سیم هنوز صدایش را نمی‌شنیدم و مدام تکرار می‌کرد و من مدام نمی‌شنیدم.

خبرش چند کلمه ساده بود:

عماد مغنیه ترور شده…

توی دمشق…؟

– فرمانده نظامی حزب‌الله..

ادامه أُمِ عماد

زایمان در پست ایست و بازرسی

هر ساله با فرا رسیدن روز قدس تبلیغات یک طرفه و ملال آور رسانه ملی شروع می شود و تنها یک روز پس از آن، همه چیز به یکباره تمام شده و مسئله و صورت مسئله هم به فراموشی می رود.

این جز بی سوادی و سطحی نگری مدیران و تصمیم سازان نظام رسانه ای ما چیز دیگری را نمی رساند، اما شبهات مطرح در جامعه از سوی دگر اندیشان باعث می شود مجبور به تببین روز قدس در منظر اسلامی، انسانی و البته کمی هم جنسیتی آن شویم آنهم چند روز پس از اتمام آن تا دافعه ی ذهنی نسبت به تبلیغات ضد تبلیغ ما تمام شود.

ادامه زایمان در پست ایست و بازرسی

“شارون و مادر شوهرم”

کاپوچینو در رام الله روایتی است زنانه از اشغال و تجاوز. همراه با سرکشی و عصیان دخترانه. از ابتدای ورود نویسنده به فرودگاه تل آویو و شروع برای عصیان زن لائیک جوان و البته استاد دانشگاهی در کرانه باختری بر علیه اشغال و تجاوز.

دکتر سُعاد امیری؛ متولد دمشق و بزرگ شده ی امان است؛ پایتخت ملال آور اردن. خاطرات نوجوانی اش در لبنان شکل گرفته. زنی تحصیل کرده اما گرفتار در روزمرگی و سکون ملال آورحکومت نظامی.

سُعاد نه اهل مبارزه است نه اهل جامعه فقیر و تیپیکالِ فلسطین. زنی است از طبقه متوسط چپ گرا تحصیل کرده ی اسکاتلند که دلش می خواهد در رام الله بماند حتی زیر باران گلوله.

ادامه “شارون و مادر شوهرم”

«مروه الشربینی» شهیده حجاب نه؛ «شهیده اسلام»


جنایت بی شرمانه دادگاه درسدن آلمان پیش از آنکه عملی نژادپرستانه علیه کله سیاه های شرقی باشد، ثمره تبلیغات ضد اسلامی سالهای اخیر رسانه ها، سیاستمداران و تئوریسین های اروپایی آمریکایی است.

هنگامی که جهان اسلام در برابر موج توهین و استهزا به پیامبر اسلام و دین الهی وی سکوت پیشه نمود
هنگامی که به بهانه مبارزه با تروریسم، سیل تبلیغات ضد دینی با عنوان بنیاد گرایی اسلامی به راه افتاد
هنگامی که مبارزه با اسلام گرایی به تیتر اول تولیدات فرهنگی، رسانه ای و سیاسی غرب تبدیل و موج موهن فیلم های ضد اسلامی هلندی و کاریکاتورهای دانمارکی قداست، اولوهیت و آسمانی بودن اسلام، پیامبر و پیروان این دین را هدف قرار داد تا با قداست زدایی و متحجرانه نشان دادن آن زمینه را برای معرفی مسلمانان به عنوان مظنونین همیشگی مهیا نمایند، می بایست منتظر حوادثی از این دست علیه مسلمانان بود که با زمینه ای ایدئولوژیک و نه نژادپرستانه به وقوع می پیوندد.

ادامه «مروه الشربینی» شهیده حجاب نه؛ «شهیده اسلام»