
به چهرههایشان که نگاه میکردی، چیزی به اسم خستگی نمیدیدی؛ حتی اگر اجزای صورتشان ردّپایی از خستگی را در خود نهفته داشتند … اما روحیههای شادابشان نشان از عدم خستگی داشت. اگر آن لحظه بهشان میگفت بیا برویم، آن نقطه شهر درگیری است و نیاز به کمک، درنگ نمیکردند؛ گاه حتی برای آب خوردن هم صبر نمیکردند و راه میافتادند، در حالیکه لبهایشان از تشنگی ترک خورده بود… شهر و میهن، فرزندشان بود که مادرانه ایستادند تا از آن در مقابل هجوم بیرحمانه دشمن دفاع کنند، بیآنکه به خود بیندیشند …













