اعتراض

نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم؛ از کجا باید بگم از دل خستگی‌هام، از سوال‌هایی که هر روز و هر ثانیه ذهنمو به خودش مشغول می‌کنه، از جواب‌هایی که یک جورایی برای قانع کردن خودم به خودم می‌گم؛ از کجا باید شروع کرد؟

حرفم را از اعتراضاتی که نسبت به همه چیز و همه کس دارم شروع می‌کنم؛ مثل یک چشم به هم زدن گذشت. سه نسل گذشته و حالا ما رو نسل سومی خطاب می‌کنند. از اون سال‌ها خیلی گذشته. خیلی تغییر کردیم. خیلی چیزها رو به دست آوردیم و خیلی چیزها را از دست دادیم. افتخاراتی کسب کردیم که عین اون تو دنیا خیلی کم، هر روز در حال جستجو و در حال کسب کردنیم. به دست میاریم و از دست می‌دیم.

ولی می‌دونید چرایی ذهن من کجاست؟ می‌دونید اعتراض من به چیه؟ بد نیست به گذشته برگردیم؛ به سال‌هایی که همه در کنار هم بودند، همه با هم متحد بودند، زمانی که همه غم همو می‌خورند، زمانی که آدم‌ها حاضر بودند جون‌شونو برای هم بدند.

ادامه اعتراض

تریبون آزاد

مگر جز اینست که می خواهیم خود را همیشه مسئول بدانیم و در انجام وظیفه به صحنه های جامعه یاریگر باشیم ؟ مگر جز اینست که می خواهیم تاثیرات سیاسی زنان را هم در مشارکت فعالیتهای محوری جامعه مان داشته باشیم ؟ مگر مهم است که آیا ما زنان هم در مرکزیت این سیاست قرار داشته باشیم ؟ مگر آکادومیک زنان چه میزان و اندازه ای تحمل و درک ایفای عمل یک فعالیت سیاسی را دارد ؟ یا اصلا مگر بناهایی چون امور مشارکت زنان که حتی به تغییر نامی ، مرکز امور زنان و خانواده ، ماهیت یافت کم چارچوبی بوده ست ؟ مگر برانادازان ، گروه منافقی که مرتب در پی ایجاد شبهه برای زنان ماست ، نباید تسلیم شود که مراد اکثزیت زنان ما از فعالیت سیاسی ، تاثیر داشتن حضوری مثبت و مفید ست نه محض حضور در مقامات اولیه دولت ؟ مگر در کشورمان ارگانی وجود دارد که حق داشته باشد تبعیض جنسیتی قائل شود در مشارکتهای سیاسی ، که زنان فمینیستی کشورمان دم از (( پیش به سوی عدالت جنسی )) می زنند ؟ قرار گرفتن در رده های اول کشور ما بد نیست ، بحثی ست که باید بیشتر مورد بحث قرار گیرد ، ولی چه جای مقایسه با زنان غربی ؟
آقای متکی ! زنان آمریکا شجاعتر از مردان آن نیستند ، اینکه همگان مشاهده کردیم ، رایس ، زن اول سیاست آمریکا ، بهترین مهره دست نشانده استعماری و احزاب سیاسی آمریکا همچنین سخنی گفته اند : که ما با ایران سرجنگ نداریم و خواهان روابط عادی با این کشور هستیم ، همه طبق همان برنامه های مردان کشورش است . در صورتیکه به عقیده من و زنان همفکر من که کم هم نیستند ، این شجاعت نیست ، در اصل مشارکت و فعالیتی که به تحریک و تابع علائق مردان ظاهر می شود ، معنای واقعی این کلمه نمی تواند باشد . حداقل شجاعتی نیست که زنان ما آنرا معنا دهند ، این شجاعت ها ذره ای از اهداف گرایش های زنان مسلمان ما نیست . چه کسی حاضر است که یک سیاست غیر شفاف و بدون استقلال را برای رفع حسابهای نادرستی که دارند در پیش بگیرد ؟ آ یا همین اهداف را از مقایسه خودتان با زنان کشورهای غربی ، طالبید ؟ آیا بیان فکر و ایده شخصی خودتان مفید نیست ؟ تاثیر گذاری شخصی تان ارزشی ندارد ؟

جنبش مثبت سیاسی زنان وقتی به معنای حقیقی در عمل مراد وفق است که در مرحله اول خودجوش ، گروهی ، سازمان یافته ، و تکیه بر ایدئولوژی مناسب و خاصی قرار بگیرد . میلیونها تن از زنان ما بعد انقلاب ۵۷ چون تاثیرات بیشتری در جنبشها و روندهای اجتماعی ، سیاسی ، و اقتصادی از خود نشان می دهند در دنیای حاضر طبیعتا به دنبال مطالباتی از دولتشان هستند ، مطالباتی طبیعی . طبیعی است که درین راه مشارکت سیاسی شان موانعی وجود داشته باشد چون هنوز سازمان منظم سیاسی برای این فعالیتها به صورت مداوم ایجاد نشده است . ولی میشود حداقل با شبهات خودمان موانعی را افزایش ندهیم . تریبون آزاد من …. نگاهی نگران به سوی تریبون آزاد توست ، آیا هنوز هم …..؟

وقتی ضعیفه‌ها شورش می‌کنند

چش و چال مبارک‌مان در آمد بس که درباره ضعیفه‌ها راپورت خواندیم! مادرمان هم که هی راه به راه به ما می‌گوید: » راپورتچی‌گری هم شد کار؟! تو نیز مثل دیگر نسوان برو قلیان(۱) چاق کردن برای شویت را یاد بگیر که به درد آینده‌ات بخورد!»
ما نیز در کمال پررویی به مادر دسته گل‌مان می‌گوییم : «ما که می‌خواهیم جهیز کتاب ببریم و به جای نان شب مقاله به خورد شوهرمان بدهیم دیگر قلیان چاق کردن را می‌خواهیم چه کار؟!»
قصه از این قرار است که چهارقدیون با همکاری بچه‌های محله‌شان برای ما کار تراشیدند که در باب روز جهانی زن چند خطی را قلمی کنیم و ارسال نماییم.
ما هم به تکاپوی گردآوری اطلاعات در باب این یوم افتادیم. خدا نصیب نکند؛ از مقالات حزب کمونیست در افغانستان و کانادا بگیر تا دست‌نوشته‌های برخی از این نسوان فمینیست سرزمین عزیز دل‌مان ایران را مطالعه فرمودیم؛ تا سیراب شیردان این روز را در بیاوریم، چه خزعبلاتی که نخواندیم! خاطر مبارک‌مان اساسی آزرده شد!

ادامه وقتی ضعیفه‌ها شورش می‌کنند

سبز مثل خدمت!

… هنوز حساب ، کتاب ها از عمل کردهای دوره های قبلی تمام نشده است که باید خودکار و شناس نامه را برداری و راهی صندوق های به صف شده ی انتخابات شوی . درست در بحبوحه ی تکان دادن و بیرون ریختن کثیفی از خانه ، شهر پر از تبلیغات رنگارنگ و البته وعده های رنگین تری می شود که یحتمل (بر اساس تجربه های پیشین) اگر خوش بین باشیم اکثریت که نه ؛ بعضا ، در هنگام نوشتن چنین وعده هایی ، تنها چیزی که به مخیله ی خدمت گزاران بعد از این خطور نمی کرده ، چه گونه گی به عمل رساندن آن هاست . وعده هایی که گاه بعد از تصاحب همان صندلی سبز خدمت گزاری ، هم چنان بر اساس کسب مجدد اسم و رسم و البته برای حفظ صندلی در دوره ی بعدی ، بسیار رنگین تر فریاد می شود که اگر گاه ، این خدمت گزاری تنها فریاد نباشد ، این پرسش بزرگ پیش می آید که چرا انتقادات به دو قوه ی دیگر قبل از آن که به خود مسئولان آن دو جا برسد ، تیتر رنگین روزنامه های تفکر مقابل دولت می شود ؟! دولتی که قرار است برای مردم خدمت گزاری کند و از آن جا که پایه و اساس مجلس هم باید بر همین اصل گردانده شود به یقین هم سویی این دو نهاد برای صاحبان اصلی اشان که همان مردم هستند ، سودمند تر خواهد بود در حالی که در مواردی که صرفا در حیطه ی مسئولیت دولت است می بینیم که این خدمت گزاری فریادتر می شود ؛ هنوز چندین طرح و لایحه ی ضروری در مجلس به تصویب نرسیده که حتا عنوان هم نشده ، ساعت ها و روزها بر سر فلان پیش نهاد دولت مثل عقب و جلو شدن ساعت ، میزان تورم رگ خدمت در نماینده گان بالا رفته و به جای دولت ، غیرت مند شده و بحث هایی پیش می کشند وقت کش ! که نگو و نپرس . خوب ، بررسی قوانین و تصویب طرح و لایحه ، یعنی همین دیگر !

و حالا بماند که فلان نماینده ی محترم ! که گویا عرصه ی « قاعده ی هرم بهارستان » را برای خدمت گزاری تنگ دیده و به مقام هم نه ، بل که صندلی بزرگ تری (وزارت و ریاست و معاونت !) آن هم برای خدمت گزاری ! چشم دوخته بوده ، لاجرم با قرار نگرفتن در کادر وزرای دولت ، دستش در پوست گردو مانده (جسارتا البته) و نتیجتا می بایست تا در همان « قاعده » خدمت کند . ولیکن حسرت تمام روزهایی که برای تبلیغ دولت روی کار آمده ، مجیز گویی کرده را ، هم راه با داغ خدمت و خدمت گزاری ، بر سر صاحب آن دولت که مردم باشند ، چنان باقی گذاشته که حالا باید برای جا زدن خودش در فلان گروه و دسته ، مجددا به مجیز گویی ممتدش ادامه دهد و بالاخره که همان صندلی سبز رنگ هم برای خدمت گزاری غنیمت است ، قبول ندارید ؟!
و تازه به همه ی این ها اضافه کنید ترجمان جدید فراکسیون های عزیزی مثل ، فراکسیون فرهنگی که معلوم نیست بر چه اساسی عنوان فرهنگی را به یدک می کشد . یا اصولا فرهنگ در این کمیسیون در چه چارچوبی قرار گرفته که نتیجه اش بعد از این سال ها تنها چیزی که نیست ، فرهنگ است و شاید هم بحث بر سر بودجه ی فرهنگی یعنی همان کارکردهای فرهنگی و هم چنان هم ما از مرحله پرتیم !
از آن طرف هم عده ی دیگری یحتمل در حال ماست مالی و ماله کشی بر غائله ی تحصنات گذشته اشان بودند که داغ رد صلاحیت ها هم بر آن اضافه شد ( برای فیلتر نشدن نگارنده ؛ صلوات) و بر خط های تعیین ، تکلیف شان هم بالتبع افزوده . و البته اینان گاهی آن چنان سخن می گویند که گویی دسته گل های به آب داده شان را هنوز از آب نگرفته ایم و نمی دانیم که چه قدر هنرمندانه سیاست را با وضع قوانین مخلوط کرده و در توهم خدمت گزاری هم چنان شعار می دهند .

ادامه سبز مثل خدمت!

گرگم و گله می‌برم

سالگرد واقعه تاریخی اجرای طرح استعماری کشف حجاب توسط رضاخان موضوعی بود که باعث شد مرکز آفرینش‌های هنری کودک و نوجوان شاهد برپایی نمایشگاهی با عنوان «کشف حجاب؛ آغاز تهاجم فرهنگی» باشد.
نمایشگاهی که علی‌رغم سردی هوا علاقه‌مندان بسیاری را به سوی خود جلب کرد و حتی مدت زمان آن نیز تمدید شد.

همه‌ی این بهانه‌ها به اضافه‌ی اجبار و تحکم مقامات از ما بهترون! باعث شد سری به این نمایشگاه بزنم. اگر چه در بدو ورود دنبال میز خوراکی‌ها می‌گشتم اما در همان دم در ماکت‌هایی از واقعه‌ی عاشورا و حضرت زینب‌(س) در کنار ذوالجناح همان جا میخ‌کوبم کرد.

ماکت‌هایی که آن قدر طبیعی به نظر می‌رسیدند که آدم هر لحظه انتظار داشت صدای شیهه ذوالجناح را بشنود. کمی بعد اما اسنادی به چشم می‌خورد از ماجرای کشف حجاب‌. سندهای حکومتی پرشماری بر دیوار بود که احکام حکومتی را درباره‌ی الزام اجرای کشف حجاب و نیز اعتراضات مردمی را به مراجع در این باره نشان می‌داد.

ادامه گرگم و گله می‌برم

می‌خواهم دختر باشم

من همیشه فکر می‌کردم مردها ذاتا برتری‌های ویژه‌ای نسبت به زنان دارند اما حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم این‌طور نیست؛ آن چیزی که باعث می‌شود ما فکر کنیم مردان نسبت به زنان برترند ناشی از دیدگاه‌های غلط جامعه است.
اگر نگاهی به دویست سیصد سال گذشته کنیم می‌بینیم تعداد مردان عالم و باسواد نسبت به زنان بسیار بیشتر بوده؛ و آن عده‌ی کمی از زنان که عالم و باسواد می‌شدند در واقع در خانواده‌هایی بزرگ می‌شدند که مردان‌شان عالم بودند. مگر زنان آن زمان از نظر هوش و استعداد چیزی کم‌تر از مردها داشتند. اما الان وقتی می‌بینیم تعداد دانشجویان دختر بیشتر از دانشجویان پسر است، به این نتیجه می‌رسیم این مسئله هیچ ربطی به جنسیت ما ندارد؛ بلکه ناشی از دیدگاه غلط جامعه است.
یک مسئله‌ی دیگر که همیشه مرا آزار می‌دهد این است که بیشتر مردان قبل از این‌که به آدم بودن ما و به شخصیت ما توجه کنند به جنسیت ما توجه می‌کنند، همیشه در قصه‌ها وقتی می‌خواهند یک زن را توصیف کنند، قبل از این‌که به اخلاقیاتش و به شخصیتش اشاره کنند به ظاهرش و زیبایی‌های ظاهری‌اش توجه می-کنند؛ که این هم ربطی به جنسیت ما ندارد بلکه به دیدگاه مردان بر می‌گردد؛ که زن را موجودی برای برطرف کردن امیال شهوانی‌شان بدانند یا برای زن مثل یک مرد ارزش قائل باشند.
گاهی با خودم می‌گویم خوش به حال مردها که هر وقت، هر ساعتی، هر جا دل‌شان بخواهد می‌توانند بروند، اما ما از ترس این‌که مبادا تعرضی به ما شود مجبوریم با محدودیت در جامعه رفت و آمد کنیم. اما این مسئله هم بیشتر از این‌که ربطی به جنسیت ما داشته باشد به امنیت اجتماعی و دیدگاه مردان آن جامعه بر می‌گردد، البته ما زنان نیز‌ نباید در جامعه موجبات تحریک مردان را فراهم کنیم که در این صورت ابتدا به خود و سپس به مردان جامعه‌مان ظلم کرده‌ایم‌.
همیشه با خود می‌گفتم چرا من این‌قدر موجود ضعیفی هستم؛ اما امروز که خوب فکر می‌کنم می‌بینم من ضعیف نیستم؛ بلکه موجودی لطیفم که نیاز به مراقبت دارم و می‌توانم با رفتار درست که همراه با وقار و متانت باشد و با استفاده از هوش و ذکاوتم، به جای زور بازو از خودم مراقبت کنم.

بهتر است ما زنان به جای این‌که افسوس بخوریم چرا مرد نیستیم، مردانی در دامن خود تربیت کنیم که برای ما زنان همچون مردان ارزش قائل باشند و به ما احترام بگذارند.

ادامه می‌خواهم دختر باشم

من لیلا، داداش آبجی‌هام هستم

وقتی وارد دفتر شد دیدم قسمتی از مقنعه‌اش پاره شده، سر زانوی شلوار را گویی کنده‌اند، صورتش در حالی که از خشم سرخ شده بود جای چنگ و خون بود. برایم تعجب‌آور بود که او چطور این قیافه را برای خودش در عرض یک دعوا ایجاد کرده‌، صدایش می‌کنم لیلا بیا این‌جا ببینم! به سمت من می‌آید. شلواری به پا کرده تنگ وکوتاه، مثل یک پسر بچه قلدر راه می‌رود. در حالی که درد و خشم در چهره‌اش موج می‌زند، می‌خواهد آن را مخفی کند. حس می‌کنم اگر دامن مادری بود حتما سر بر روی آن می‌گذاشت و زار زار گریه می‌کرد؛ اما او در نهایت درد می‌خواهد به همه اثبات کند که قوی‌تر از این حرف‌هاست.
با یکی از بچه‌های کلاس سر ِ به کار بردن یک کلمه چنین دعوای خونینی راه انداخته بود؛ یک بار هم به طرف معلم کلاسش حمله برده بود و وقتی ازش پرسیده بودند چرا این کار را کرده در جواب گفته بود چون خانم گفته پسرها از دخترها ارزشمندتر هستند و دبیر بیچاره هنوز حرفش تمام نشده بود که لیلا وسط کلاس نزدیک بوده…
ادامه من لیلا، داداش آبجی‌هام هستم

بهره کشی با شعار آزادی و حقوقِ زنان

طی تماس تلفنی قرار دیداری گرفتم با خانم زهرا عاشوری. ایشون از سال ۷۴ تاکنون از مسئولین و اساتید واحد قرآن و حوزه هستند‌. دو فرزند پسر دارند که یکی دانشجوی حسابداری و دیگری طلبه است. همسر ایشان هم از نویسندگان و محققین علوم حوزوی هستند‌. هیچ بیانی از دهان این استاد اخلاق و مدرس علوم حوزوی بیرون نمی‌آید که بدون قافیه باشد و این تبحر ایشان خیلی جذابیت مصاحبه رو برام بیشتر می‌کرد‌. بالاخره روز ملاقات و دیدارمون فرا رسید‌. در یک روز یخ‌بندان و برفی قم آن هم در محیط باز و وسیع جامعه که این سرما رو تشدید می‌کرد‌. مخصوصا که دفتر ایشون در انتهای این مرکز حوزوی است‌. و کل مسیر رو باید پیاده رفت‌. اتاقی زیبا و تمیز که دور تا دورش را قفسه‌هایی پر از کتاب پر کرده بود‌. خیلی خوشحال بودم که ایشون رو از نزدیک می‌دیدم. رو به روی میز کارشون دعوت به نشستنم کردند‌، بعد پذیرایی با چای و خرما و مقداری صحبت در رابطه با فعالیت نشریه‌، گفتگوهامون آغاز شد‌.

ادامه بهره کشی با شعار آزادی و حقوقِ زنان

هویت‌های آخرالزمانی

گیر داده برا بحران هویت بنویس!
هر کارم کردم بپیچونمش جواب نداد!
آخه چی می‌شه نوشت برای این موضوع؟
بحران رو می‌دونم چیه! مخصوصا بعد اون سریال شهر قشنگ و به یمن نطقای آقای کاووسی…
کاش می‌گفت فقط درباره‌ی بحران بنویسم، طومار بود که تحویلش می‌دادم!
اما راستیاتش برا این هویته که چسبیده بهش…
آخه وقتی خودم نمی‌دونم هویت چیه؟ چی باید براش بنویسم؟
آخه تو این دوره زمونه مگه هویتی هم مونده؟…
چی رو باید معرفی کنم به عنوان هویت که بعد ببینم با چه بحرانی مواجه شده؟!
دختر بودنمونو؟ که هر روز داره می‌شه کمتر از دیروز؟ با اون رشته‌ها و مشاغل کذایی!… لحن حرف زدنای عجیب! و‌… فکر کنم اگه زور جمهوری اسلامی هم نبود باید پوشش و سر و وضع رو هم اضافه می‌کردم!
یا ایرانی بودن‌مون؟ با اون شناخت جامع و کاملی که حتی از تاریخ ده ساله‌مون هم نداریم چه برسه به اجداد پاک و نیاکان عزیزمون!… که اگه چیزیم سینه به سینه و نسل به نسل بهمون رسیده بود، به برکت دهکده‌ی جهانی و تکنولوژی‌های نوین ارتباطی، چنان با سرعت داره از کف‌مون می‌ره که خدا می‌دونه!
چیمون آخه الان ایرانیه؟ لباس پوشیدنامون؟ خونه سازیامون؟ غذا خوردنامون؟ تفریح کردنامون؟…؟
یا ادعامون می‌شه هویت دینی داریم؟… دل خوش نکنید به این مراسم و عزاداریا و رعایت یه ذره حلال و حروم!…
وقتی می‌تونیم ادعا کنیم هویت دینی داریم که باید و نبایدای دین تو زندگی روزمره‌مون در حد اعلاش باشه نه این حداقلی که اگه ترس از جهنم و قانونای حکومتی نبود، شاید اینم بی‌خیال شده بودیم!

می‌دونید چیه؟
مشکل اینه که الان حس می‌کنم کاملا قر و قاطییم!!!
لباسامون مارک نایک و آدیداس و … داره! تو دسته عزاداری صف می‌کشیم سینه‌زنی!
غذاهامون شده فست فود، ولی خب خدا رو شکر سفره‌ی هفت سین هنوز یادمون نرفته!
کلی داریم کل می‌کنیم که نقش زنان در جامعه برجسته‌‌س، پامونم می‌کنیم تو کفش آقایون!
نمی‌دونم…
ما که سر در نیاو‌ردیم از این هویتای آخرالزمانی! آش شله قلم کاریه!‌!

عزیز من مال خود تهرانم

چندی است خانمی ۷۵ تا ۸۰ ساله، با قد ۱۰۰ تا ۱۱۰ سانتیمتر به خانه‌ی ما رفت و آمد دارد؛ با کمری خمیده که قدش را کوتاه‌تر نشان می‌دهد و چارقدی سفید و چادری مشکی؛ و سنجاق قفلیایی که در زیر گلوی زن هواداری آن چادر را می‌کند و از همه مهم‌تر با لهجه‌ای که فریاد می‌زند از هم‌وطنان آذری زبان ماست؛ و تکه کلام «عزیز» که با همان لهجه‌ی شیرین بیان می‌شد.

ادامه عزیز من مال خود تهرانم

سرکتاب

– الو… الو… سلام… ببخشید می‌خواستم یه وقت بگی‌…
– ببین خانوم! الان وقت نمی‌دیم… خواستی فردا صبح… ۹ تا ۹:۳۰ زنگ بزن… شانس بیاری بتونیم بهت وقت بدیم… یه لحظه گوشیو نگه دار… ببین مث این‌که شانست زده‌… ناهید خانوم میگن فردا ۸ این‌جا باش‌…
– ممنونم‌… خیر ببینید‌… می‌شه آدرسو لطف کنین
–
–
–
یک سالن ال مانند که دور تا دور صندلی چیده شده بود‌. جمعیت زیادی گوش تا گوش روی صندلی‌ها نشسته بودند‌. صدای همهمه‌ی زن‌ها و گریه‌ی گاه و بی‌گاه بچه‌هایی که مجبور به همراهی مادران‌شان شده بودند فضای دم کرده‌ی سالن را غیر قابل تحمل‌تر کرده بود‌. با چشم به جستجوی ناهید خانوم معجزه‌گر!!‌ می‌گشتم که صدای شیون زنی مرا از کنکاش پشیمان کرد‌…
– واااای‌… خدا منو ببخشه… خدا منو ببخشه… راس می‌گی ناهید خانم‌…؟
ادامه سرکتاب

خوابگاه

تو نمازخونه خوابگاه؛ نماز‌خونه که نه! اتاق تلویزیون، اتاق مطالعه، مخابرات؛ حالا هرچی دوست داری اسمشو بزار؛ طبق روال هر شب دوره قرآن‌مون برقرار بود. وسط جلسه بود که مریم اومد خیلی عصبانی و گر گرفته کنارم نشست. بعد از این‌که قرآن خونده شد و بعد معنی اون مثل شب‌های قبل، قرار بود روی آیات کلیدی و هر کدوم که می‌تونه برامون کاربردی‌تر باشه کار کنیم و نظرات بچه‌ها رو بپرسیم که یک دفعه یک صدایی از یه جایی بلند شد و گفت اعظم جون! پیامبر اهل تسنن بودند؟
دیدم این صدا درست بغل گوشمه نگاه کردم دیدم مریم داره به من نگاه می‌کنه؛ نمی‌دونم چه جوری بهش نگاه کردم که از نوع نگام خندش گرفت؛ چون خودم که ۲ تا شاخو رو سرم احساس کردم‌.
ادامه خوابگاه

حسرت؟

– طاهره! می‌خواستم یه کم باهات حرف بزنم ولی می‌ترسم به حرفام بخندی‌!
– چرا بخندم؟ بگو مریم جون
– می‌دونی… مدتیه که ذهنم در‌گیر سوالایی شده که جوابی براشون پیدا نکردم.
– چه سوالایی؟
– طاهره! به نظر تو چرا ما باید تابع این همه قانونایی باشیم که علت به وجود اومدنش رو نمی‌دونیم؟
– مریم جون می‌شه بیشتر توضیح بدی؟

ادامه حسرت؟

اعتماد به نفس آبجی رو عشقه

افسانه‌ها را و قصه‌ها را همیشه دوست داشتم. چه آن وقت‌ها که مدرسه نمی‌رفتم و از زبان مادربزرگِ عروسکی توی تلویزیون قصه‌هایی را می‌شنیدم که دوریِ مکانی نمی‌گذاشت مادربزرگ خودم برایم بگوید و چه بعدها که خودم یک جورهایی قصه‌گو شدم و ادای مادربزرگ را درآوردم برای نوه‌های کوچک‌تر خانواده. افسانه‌ها را و قصه‌ها را همیشه دوست داشتم؛ افسانه‌ها را بیش‌تر و بین این افسانه‌ها، یکی دوتایی بودند که بیش‌تر از بیش‌تر برایم عزیز بودند. مثل «نارنج و ترنج». مثل «سنگ صبور»؛ قصه‌ی آن دختر عامی ساده که چهل شب تمام بیدار ماند و رنج کشید تا شاهزاده را از طلسمش نجات بدهد و بعد هم فراموش شود.

ادامه اعتماد به نفس آبجی رو عشقه