گره بزن مرا

من از همین الان، خوبان روزگار را، محمد و آل‌اش را واسطه ی خودم و خودت می گذارم.

من در آرزو کردن، پر اشتها هستم.

تو اگر اشتهای مرا به سیری نرسانی، لب به کدام حاجت برآورده شده بزنم؟

تو که برای برآورده کردن این آرزوها، شرح و تفسیر از من نمی خواهی.

بر عکس خیلی آدمها که کلی باید جواب پس بدهی تا کمی از لطفشان شامل حالت شود. تو بی آنکه بپرسی، می بخشی و بی آنکه شرحی بخواهی، عطا می کنی.

چقدر خدای خوبی داریم ما. چقدر ثروتمندیم ما با وجود تو.

پس واسطه می کنم محمد را و خاندان پاکش را… مرا به اعمال صالحی که رضایت تو را در بر دارد، گره بزن.

امانم بده

خوش به حال آدم های خاضع و خاشع. دلشان بندِ جای دیگریست. خیلی دلبسته ی این مقام و آن پست نیستند. جور دیگری هم تو را می پرستند. کاش به من هم یاد می دادی آن جور باشم که آنها هستند.

و خوش به حال مردانِ فروتنِ خداترس. چقدر سینه شان وسیع است برای آلام روزگار. چقدر گسترده اند سفره ی کرامتشان را در همه ی عالم.

کاش سینه ی مرا هم وسیع می کردی. شرح صدری که نبی خدا برای هدایت قومش لازم داشت، برای هدایت این نفسِ سرکش لازم دارم. می دهی؟

امانم بده.

دلم ترسان شده از آینده ای مبهم.

امانم بده که فقط می توانم از تو امان بخواهم.

جریمه ام مکن

باور کن دلم می خواهد خوب باشم.

دلم می خواهد همانی باشم که تو می خواهی، اما نمی شود.

دلم غافل می شود، نفسم شیطنت می کند، دنیا فریبم می دهد، شیطان وسوسه می کند و پایم می لغزد.

می افتم… می افتم… به خطا می افتم.

دستم را بگیر!

به بزرگیت قسم این لغزشها، این خطاها، این سرپیچی از فرمانها، نه از روی کبر و گردن کشی در مقابل بزرگی چون تو، که از سر غفلت از یاد توست.

و قَد عَصیتُک فی اشیاءٍ کثیرةٍ علی غَیرِ وجه المَکابِرَة لک… وَلکِن اِتَّبَعتُ هَوایَ و اَزلَّنِی الشَیطان…

ایمان دارم به « وَ مَن یعمَل مِثقالَ ذَرةٍ شرّاً یرَه» ات اما به رحمت و مغفرتت، به این لغزش‌ها جریمه ام مکن.

دستم را بگیر!

که اگر یاریم نباشد از عاقبتم می ترسم.

می ترسم خطاها و لغزشهایم آفت ایمانم شوند.

دستم را بگیر! بِعزَّتِک یا عِزَّ الْمُسْلِمینَ

ممنون خدای عزیزم؛ ممنون!

قلبم غبار گرفته از این همه گناه. گناهان من به چشم خودم نمی آیند اما می دانم که بزرگند در مقابل کبریایی تو، هر ذره نافرمانی

بزرگ است

کم نیست.

حالا بیا قلبم را بشور. بیا سنگینی هوای نفس را از روی سینه ام بردار تا کمی نَفَس بکشم.

من خیلی این روزها اهل جزع و فزع شده ام.

کوچکترین ناملایمتی اگر روزگار به من روا بدارد، غر می زنم و نالان می شوم.

صبرم بده بر مصیبت ها؛

بر حوادث خیر و شرِّ قضا و قدَرَت.

ادامه ممنون خدای عزیزم؛ ممنون!

به دادم برس!

امروز آمده ام دردم را فریاد کنم. نه فقط درد خودم را، که درد زمانه ی مان را.

بگذار به جای هیبت و جلالت، که حتی نفس کشیدن را از یادم می برد، به دیده ی لطف و رحمتت نگاهت کنم تا راحت تر باشم.

خسته شده ام. باور کن خسته شده ام.

مدام دنبال جمله و کلمه می گردم تا پشت سر هم ردیف کنم، تا ادیبانه برایت درد دل کنم. تا جایی کم و زیاد نشود… اما نمی شود!

خودت که بهتر می دانی، به تنگ آمده ام. نه اینکه بخواهم بگویم از همه چیز، اما از خیلی چیزها. شاید اول و بیشتر از همه از دست خودم. از اینکه دیدن نافرمانیت اینقدر برایم عادی شده است .

ادامه به دادم برس!

بگذار پشتم به تو گرم باشد

حسابش از دستم در رفته است، این‌که چند بار دلم را قرص این و آن کرده‌ام و هیچ کاری از پیش نبرده‌ام.

حسابش از دستم در رفته است، این‌که چند بار بند دلم پاره شده و ترس از بی‌کسی و تنهایی و ضعف، همه‌ی وجودم را گرفته است.

حسابش از دستم در رفته است، مهربانترینم…

بیا و امروز کاری کن!

بیا و مهربانی بی‌نهایتت را یک بار دیگر به رخم بکش.

بیا و این دل سستم را به خودت محکم کن، مگذار جز تو بر کسی یا چیزی تکیه کند، که بارها کرد و نتیجه‌ای ندید.

این‌که پشتم به تو گرم باشد… به توی قادر مهربان بی‌انتها

برایم کافی است که خودم را جزو رستگاران بدانم.

به احسان و مهربانیت قسم، دست و دلم را رها مکن، دوستم بدار و مرا نزدیک خودت کن…

یا غایة الطالبین.

فریاد وای وای‌م را شنیدی؟

بعضی چیزها در این عالم هستند که محبوبند.

نمی شود دوستشان نداشت.

نمی شود تمایل بهشان نداشت.

مثل بخشش.

مثل بی دریغ بخشیدن و خوشنود بودن.

این واقعا صفت قشنگی است، اگر در هر کسی باشد.

حالا تو ای خدای من! کاری کن که این نیکویی در من بروید.

کاری کن که ریشه ی عصیان و نافرمانی در خاک وجود من بسوزد.

تمایلم را به گناه، تبدیل کن به اشتیاقِ بخشیدن و احسان.

حرام باشد بر من آن روز که کاری کنم که خشمت را به دنبال داشته باشد.

نیاید آن روز…

چه روز بدیست آن روز که تو غضب کنی.

قهر کنی.

برانی ام….

وااااای! فریاد وای وایم را شنیدی؟

برس به دادم ای فریاد رس!

تهِ تهِ تهِ همه‌ی خوشبختی‌ها

رحمت تو، برای بنده ای مثل من، یک آرزوی دوست داشتنی است. با پررویی تمام، همه ی آنچه یک بنده می تواند از رحمت پروردگارش نصیب داشته باشد، آرزو می کنم.

می دانم که تا تو راه زیادی نمانده. می دانم که نشانه های رسیدن به تو، روشن اند. چشمک می زنند برای امثال من که سر به هواییم و پیِ بازی. چشمک می زنند تا گه گاه یادمان بیاید که در کدام مسیر داریم قدم می زنیم.

این پیشانی من…بیا بگیر و بچرخانش به سمت روشنِ راهِ خودت. بیا اگر دارم کج می روم، برگردان مرا به سمت خودت. به سمت رضایت و خوشنودی خودت. این رضایتی که گفتم، تهِ تهِ تهِ همه ی خوشبختی هاست.آخرِ هر نعمتی که تصور کنم، همین رضایت توست که اگر قسمت ما شود، مدال خوشبخت ترین بنده ی دنیا را به گردنمان آویخته ای.

قسم به عشق و محبتت…مشتاق توام. آرزوی منی.

من ِ ویران شده را آباد کن

فکر می کنی، بی چاره تر از آن که با دست خود، زهر نادانی ها و ندانم کاری ها را به کام خویش بریزد و خود، تنها مسبِّب تلخ کامی های خویش باشد، کیست؟ …

بی چاره تر از آن که خطاکار است و به اشتباه، اشتباهِ خود را درست می پندارد و به اشتباه، اشتباه کاری خود را درست کاری، کیست؟ …

بی چاره تر از آن که عطش و خشک سالی، تمام وجودش را فرا گرفته و پنجه های مرگ، گلویش را فشرده است و او در هاله ای از اوهام و ابری از تصوّرات، خود را سیراب می پندارد و بی نیاز از آب، کیست؟ …

ادامه من ِ ویران شده را آباد کن

کمیلی‌ترین واژه هایم، برای تو

در ِ خانه اش را که بکوبی، برایش روز و شب ندارد، پاسخت می گوید … نمی شود کلون خانه اش را دق البابی بکنی و دری برایت گشوده نشود و یا ندایی، سلامت را پاسخ نگوید …

خانه اش، تنها خانه ای است که نه روز می شناسد و نه شب … نه وقت و نه بی وقت … نه باید با او قرار ملاقات بگذاری و نه از او وقت بگیری … آنقدر برای هر کسی که در خانه اش را بکوبد، وقت دارد که اگر تو هم هر از گاهی، هر لحظه از روز که بخواهی، در خانه اش را بکوبی و بخواهی از او که پای درد دل هایت بنشیند و به حرف هایت گوش دهد و راه چاره ای هم برایت بیان کند، نگوید وقت ندارم که بالعکس، با روی باز هم پذیرایت می شود … .

ادامه کمیلی‌ترین واژه هایم، برای تو

مرا در خود بمیران

درهای مهربانی اش را در این ماه مهربانی به روی من و تو گشوده تا رستگاری را در آستانه خانه هامان بیاورد که ما را به معراج اش بخواند …

حتی اگر با دست های خالی هم به خانه اش بروی، از در آستانه تنهایی و سرگردانی رهایت نمی کند … دعوتت کرده به سرزمین اردیبهشتی ِ رمضان تا رستگاری ات را تضمین کند …

دعوتت کرده به بزمی که در آن تنها تو هستی که باید سرنوشت خودت را به سمت رستگاری سوق دهی … چراغی برایت آورده از جنس آفتاب؛ دستی به بلندای یک قنوت مستجاب و پایی به استقامت یک کوه تا خالصانه بخوانی اش و بخواهی که کوله بار سرشار از گناهت را ببخشد، بیامرزدت، برای خودش بخواهدت و از چنگال عفریت گناه نجاتت دهد … .

ادامه مرا در خود بمیران

تسبیحی از دانه‌های اشک

شهر دارد نفس می کشد در هوای پاک رمضان … که به ماه شکفتن و خود رستن است و به خدا پیوستن، ماه شب‌های احیا و روزهای دعا تا هرکس به قدر ظرفیت خویش از شب‌های قدر توشه بردارد … و تو از خودت پرسیده ای در این چند روزی که گذشت چه اندازه بهره برده ای؟ … .
برای من یا تو شاید ماه رمضانی دیگر نباشد و این آخرین شام های افطار و سحرهای ضیافت باشد … بیا توشه ای برداریم از این همه برکت و رحمت … بیا کوله بار گناه مان را اینجا خالی اش کنیم؛ اینجا که به بهانه و تلنگری گناه می بخشند … بیا قدر بدانیم این روزها را و شب های قدری را که می آیند.
بیا پیمان ببندیم با خدای مان که زین پس بیشتر نگاه کنیم و بهتر ببینیم تا دست هیچ گرگ در لباس میشی را به دوستی نفشاریم؛ تا به روی چشمان هوس بازی که من و تو را برای نفس خویش می خواهند و هوس دل هایشان نخندیم …

ادامه تسبیحی از دانه‌های اشک

عطش بندگی دارم

این روزها صفحه های زندگیمان، صفحه لاهوتی ملاقات است؛ صفحه ای که در دفتر زندگی من و تو در هر سال، فقط یک ماه گشوده می ماند؛

صفحه ای که کلمات متن اش، پر از عطش بندگی است و اوج پادشاهی را می طلبد که ساجدانه ترین استغاثه است … این روزها، صفحات زندگی من و تو پر از لحظه های وصلی است که باید بخواهیمش تا در پیکره معرفت بلوغ یابیم و معرفت، همان کلید مقدسی است که ورودمان به حریم رامن الهی را تا همیشه اذن می دهد … .

این روزها صدای تنفس فرشتگان را می توان به خوبی شنید که در همین نزدیکی، به تماشای بندگی من و تو آمده اند؛ نمی خواهی لایق سجده ملائک باشیم؟ … این روزها خدا را می توانی در کنارت حس کنی، خدایی که همیشه از رگ گردن هم به تو نزدیک تر بوده است و غافل بوده ای از او …

ادامه عطش بندگی دارم

تشنه‌ی جلوه‌ای از ناز توام

دلم هوایی شده است، این روزها …

این روزها که دری را گشوده اند به رویمان، به وسعت دامنه اجابت؛ سفره ای را گسترده اند، برایمان به بی کرانگی یک دعوت عاشقانه؛ سلام مان را منتظر نشسته اند به نیازمندی یک بنده؛ یک عبد ضعیف؛ یک عاشقِ مسکین؛ یک من و یک توِ محتاج …

رخصت مان داده اند به نجیبانه ترین نگاه معصومی که پناهی جز این آستان غنی نیافته است … حالا با خودت فکر کرده ای چگونه بهره بگیری از این خوان ضیافت که برایت گسترده اند؟ … .

ادامه تشنه‌ی جلوه‌ای از ناز توام

تو خریدار قالی زندگی ام باش

شهر بوی خوب خدا را گرفته است … بوی ملکوت … .

امروز هوای شهرم طور دیگری بود، هوای خانه مان، هوای دل من … بوی عشق می داد و مهربانی و ندایی با من زمزمه می کرد … .

اذان ظهر که از گلدسته های مسجد کنار خانه مان گوشم را نوازش می داد، عطری با خودش آورد که هنوز هم می توانم حسش کنم …

این روزها سجاده ام، مُهرم، تسبیحم، کتاب دعایم، مقنعه ی سفید نمازم و چادرم وقتی بر سر می اندازمش، حس خوبی به من می دهد؛

همه شان مرا به دعوت می کنند به عشق بازی با خدایی که مرا میهمان خانه اش خواسته است … مرا با کوله باری از گناه و شرمندگی … ؛ همه شان مرا دعوت می کنند که قالی زندگیم را این روزها آنگونه ببافم که در آخر خریدارش شوند، به خوبی … .

ادامه تو خریدار قالی زندگی ام باش