از بنده به مهربان: دعایی دارم

دیگر چه بگویم و چه بخواهم؟

انقدر خواسته‌ام که انگار کم آورده ام در خواستن.

مثلا بخواهم که در رحمتت مرا غرق کنی؟ خب این را که خودت کرده‌ای قبل از گفتنم.

ولی حالا ضرر هم نداشت که خودت گفته‌ای دعا کنید که اجابت کنم. من هم گفتم.

یا مثلا توفیق و عصمت اگر بخواهم دعای خوبی‌ست به گمانم.

البته می‌دانم هردوی این‌ها یک کمی سنگین است برای اجابت.

ولی بزرگی تو که این حرف‌ها را نمی‌شناسد.

ادامه از بنده به مهربان: دعایی دارم

کمبود محبت دارم

اللهم غشنی فیه بالرحمة و ارزقنی فیه التوفیق و العصمة و طهر قلبی من غیابة التهمة یا رحیما بعباده المومنین.

کمبود محبت دارم خب. مگر نمی بینی با یک چشمک و محبت دروغکی توی کوچه و خیابان، غش می کنم و پاک خودم را می بازم؟

مگر نمی بینی با چند تا کلمه ی مهربان فریب کارانه، همه ی مهربانی هایت یادم می رود و به آغوش بازت پشت می کنم؟

لابد من به محبت بیشتری نیاز دارم. لابد باید بیشتر مرا در آغوش بگیری. بیشتر نوازشم کنی. بیشتر دست روی سرم بکشی. محبت تو زیاد است. اصلا بی انتهاست. اما انگار کفاف این دل زنگار گرفته را نمی دهد.

ادامه کمبود محبت دارم

آرزو که بر جوانان عیب نیست

آخ دلم می‌خواهد بتوانم از پس مستحبات بربیایم.

آخ دلم می‌خواهد … یعنی نمی‌دانی‌ها … چه می‌گویم؟ مگر می‌شود ندانی؟ ولی خب خواستم حرفی زده باشم دیگر.

ببین خدا جان، آرزو که بر جوانان عیب نیست. هست؟ دوست دارم به تو نزدیک شوم.

یعنی اصرار دارم.

یعنی خیلی خیلی اصرار دارم.

خب کسالت است دیگر.

می‌افتد به جان آدمی و ول نمی‌کند.

ادامه آرزو که بر جوانان عیب نیست

در مقابل گناه، کودکی بیش نیستیم

اللهم ارزقنی فیه فضل لیله القدر و صیر اموری فیه من العسر الی الیسر و اقبل معاذیری و حط عنی الذنب و الوزر یا روفا بعباده الصالحین…

الهی! شب های پر قدر ِ قدر گذشت و قدر ندانستیم. گفتی بیست و هفتمین روز از ماه مبارک نیز نور امیدی از لیالی قدر است.

تو خود عالمی بر احوال دنیا و ما کودکان جاهلت فضل این شب و روز مبارک را از تو طلب می کنیم؛ نگاه ما به بزرگی توست و الطاف بی نهایتت، جز این هر چه از اعمال داریم خجلمان می کند.

خدایا! روح بزرگت را در ما دمیدی و در قالب جسمی آفریدی. این جسم نحیف در چارچوب نگنجد. روح خدایی مان تقلا می کند و به در و دیوار قفس تن می کوبد.

ادامه در مقابل گناه، کودکی بیش نیستیم

تنها با تو معامله کنم

اللهم اجعل سعیی فیه مشکورا و ذنبی فیه مغفورا و عملی فیه مقبولا و عیبی فیه مستورا یا اسمع السامعین

الهی!

مدتی است در ماه تو، دل به سوی تو نموده ام. امروز آمده ام تا پاداشم را بگیرم. بنده ی تو بودم. تو خود فرمودی هرکس برای تو بنده باشد قدرت خویش را به او ارزانی می داری.

ای محبوب دل ها

بیا و بزگواری کن. دستم را بگیر و مرا به مقام رضوانت برسان. من عاشق جمال تو ام.

ادامه تنها با تو معامله کنم

خدایی‌ام نگهدار!

اللهم اجعلنی فیه محبا لأولیائک و معادیا لأعدائک مستنا بسنه خاتم أنبیائک یا عاصم قلوب النبیین!

خدایا! در این روز دل به ولای تو می سپارم و دوستی اولیای تو را می خواهم. تا جزء مومنانی باشم که در پرتو وحدت با اهل ایمان، حق را به جامعه سرایت دهم و جلوی باطل را در پهنه عمل آدمیان بگیرم.

همواره پاکان و زیباسیرتان درگاهت را گرامی دارم تا خود نیز با این عشق، ایمان را در جانم زنده نمایم.

ادامه خدایی‌ام نگهدار!

مادری، خدایی ِ کوچک است

الهی! میهمان عرشت شده ام در این ماه صیام.

رسم میهمانی نیست که صاحب را آزرد. آمده ام چون تو گفتی، چون لبخند رضایت را بر وجه الله می بینم و همین دنیا و عقبای مرا کافیست.

کاش مرا یاری کنی تا همیشه بنده خوبت بمانم. تا همیشه آن باشم که تو می خواهی، آن گویم که می پسندی و تمام من، تو شود.

من بنده ی کوچک ات خوش ندارم که به خاطر جهالتم خم به ابرو بیاوری. اگر بچگی کردم و پا از گلیمم دراز کردم باز هم تو تنها پناهمی.

آغوش مادری باید، که کودک بعد از هر اشتباه زار بزند و آن را پناهش کند. مادری، خدایی کوچک است. پناهم به توست از آنچه تو را برنجاند.

بار الها!دستم را بگیر تا همه تو شوم. تا دستم به بایدهایت برود و پایم نزدیک نبایدت نرود. من همه تو را می خواهم و می خوانم، کمکم کن که کودک لجباز درونم را ساکت کنم و اطاعتم بر معصیت پیشی گیرد.

یا رب ز شراب عشق سرمستم کن

در عشق خودت نیست کن و هستم کن

از هر چه جز عشق خود تهی دستم کن

یکباره به بند عشق پابستم کن

ای تو عطا بخش درخواست کنندگان

اللهم انی اسئلک فیه ما یرضیک و اعوذ بک مما یوذیک و اسئلک التوفیق فیه لان اطیعک و لا اعصیک یا جواد السائلین.

جواب تمام سوال‌های بی‌جواب

الهی! آدم دو پا دری و پنجره ای ساخت امید آنکه روزنه ورود و خروجش باشد. پنجره ها اما این روزها همه پرده پوش اند و درها بسته.

هیچ نوری نمی تابد و راهی باز نمی شود. اصلا مگر نور جز انوار حق داریم و دری جز باب فصل تو هست که بر ما باز باشد؟

از هر طرف که رفتم جز وحشت ام نیفزود.

خدایا! بیا و خدایی کن. این در رحمت و فضلت را بر ما بگشا تا بندگی ما را هم ببینی.

ادامه جواب تمام سوال‌های بی‌جواب

بیا و بگذر، بیا و پاک کن

دیشب آخرین شب بود. آخرین شبی که زار باریدیم و با تو ندار شدیم.

صبح که پاشدیم دیدیم باغبان، گل های توی چمن را شسته، آب گرفته، تمیز، خوش رنگ، تازه…

کاش تو هم ما را شُسته باشی این طور از گناه، از اشتباه هایی که پشیمانی شان عمری ست یقه ما را گرفته اند، کاش قلبمان را از پلیدی پاک کرده باشی، کاش گذشته باشی از کج رفتن ها و کج گفتن ها…

ای درگذرنده از لغزش های گناه پیشگان.

باور نمی‌کنم بسوزانیم

مهربانترین!

هر چه با خود فکر می کنم باور نمی کنم بسوزانیم.

قبول دارم بد کرده ام. نا فرمانی کرده ام.

قبول دارم مستحق عذابت هستم، ولی باور نمی کنم بسوزانیم.

نمی توانم ارحم الراحمینی‌ت را با عذابت جمع کنم. آن همه مهربانی و لطف و بخششی که از تو دیده ام، چه طور به خودم بقبولانم عذابت را؟

خدای من،‌خدای مهر و رافت و بخشایش است.

می گذرد!

از خطاهایم، از گناهانم می گذرد.

مهربانترینم، از سر گناهانم بگذر و درهای بهشت قرب‌ خود را به رویم بگشا.

به عظمتت سوگند! این مهر و بزرگواری توست که جسارت طلب بهشت را به من می‌دهد وگرنه کارنامه ام چنان سیاه است که حتی لایق شنیدن بوی بهشتت هم نیستم یا منزل السکینه فی قلوب المومنین

خودت آماده‌ام کن

سالی یک بار خوان رحمتت را می گستری، بار عام می دهی. هر که هر چه می خواهد بیاید و بگیرد…

باورم نمی شود. مهمانی امسالت مثل برق و باد گذشت.

باورم نمی شود شب های قدر امسال هم دارد از راه می رسد.

من هنوز آماده نیستم! خودت آماده ام کن.

بگذار در این چند سحر باقی مانده از ابوحمزه ات مست شوم.

اذنم بده به مناجات سحرگاهی.

بگذار غیر از فکر و ذکر خوردن سحری، در اندیشه رزق معنوی سحر باشم.

می ترسم امسال هم ماه رحمت و مغفرتت تمام شود و باز دست خالی بمانم.

از باران انوار الهیت بی نصیبم مکن. قلب و دل و دست و پا و جسم و جانم را به نور خودت خدایی کن!

بنورکَ یا منَوّرَ قلوب العارفین

خوبانت را رفیقم کن

اصلا لازم نیست کسی بگوید یا برایم جملات کوتاه و حکمت های لطیف بگویند که مثلا «ببین دوستانش کیانند، تا خودش را بشناسی!» خودم به تجربه فهمیده ام.

خودم فهمیده ام که هر وقت نشست و برخاست و آمد و شدم با کسانی که مدام یاد تو هستند و برای تو کار می کنند، تا وقتی که رفت و آمدم با کسانی است که فکر و ذکرشان دنیا و مافیهاست، چه قدر حالم فرق می کند.

خودم فهمیده ام که خیلی اوقات، این حال خرابم، این بی حوصلگی م برای درد دل با تو، این سنگینی و کسالتم برای مناجاتت، نتیجه همین دوستی ها و با هم بودن هاست.

وقتی مدام درگیر حرف فلان بازیگر و کار فلان فوتبالیست بود، وقتی موضوع صحبت هر دیدار پرسیدن رنگ سال و جدیدترین مد لباس و مارک لوازم آرایش بود… چه انتظار نابه جایی است که بخواهم دلم هنوز شوق حرف زدن با تو و مناجات شبانه را داشته باشد.

مهربانترین رفیق! بیا و خوبان عالمت را بگذار سر راهم!

اصلا بیا و خودت رفقایم را انتخاب کن، بهترین رفقای خودت را رفیق من هم بکن.

نگذار اسیر دوستانی شوم که لحظه به لحظه من را از تو دور می کنند و به جهنم این دوری بسوزم بالهیتک یا اله العالمین!